+ پرنده در پنجره (بخش اول)
شعر و شاعری قیصر امینپور با تأکید بر دو کتاب «سخن آینهها» و «گلها همه آفتابگردانند»
قیصر امینپور از شاعران برجسته و صاحبنام فارسی در ایران در این دو سه دهة اخیر بوده است. به همین مناسب دستاندرکاران فصلنامه شعر، شماره 30 این مجله را بزرگداشت قیصر و نقد و بررسی آثار او اختصاص دادند. این نوشته نیز در همان شمارة مجله چاپ شد. (کاظمی)
درآمد
در نقد شعر شاعران دانشمند، همواره دستم میلرزد، که نقد جای چندوچون است و این مباد و آن باد. با هر چند و چونی این پرسش ناگزیر در ذهنم نقش میبندد که به راستی شاعر نسبت به آنچه من میگویم، وقوف ندارد؟ این که نمیشود. پس لاجرم من اشتباه میکنم و اشتباه در نقد، البته از اشتباه در شعر غیرقابل بخششتر است.
این لرزش به ویژه وقتی افزایش مییابد که میبینم شعر کسی را نقد میکنی که باری یکی از بهترین نقدهای بعد از انقلاب را نوشته است; بر کتاب «قیام نور» از آقای نصرالله مردانی در جنگ هفتم سوره1، و این نوشته، یکی از سرمشقهایم بودهاست در کار نقد نویسی.
باری، من در این نوشته، سه کتاب «تنفس صبح»2، «آینههای ناگهان»3 و «گلها همه آفتابگردانند»4 را در نظر داشتهام، با این ملاحظه که چاپ جدید تنفس صبح، برگزیدهای از دفتر «در کوچة آفتاب» را هم در خود دارد. دیگر میماند «گزینة اشعار قیصر امینپور»5 انتشارات مروارید که شعرهایش در این سه دفتر آمده و مجموعههای شعر نوجوانان که در این مقام، ما را سر چند و چون در آنها نیست.
q
حدود ده سال پیش، برای این که از پریشانی در داوریهایم رهایی یابم، یک نظرسنجی کاملاً غیررسمی انجام دادم و از بعضی دوستان شاعر خواستم که هر یک اسامی ده تن از محبوبترین شاعرانشان را در شعر کهن، شعر معاصر پیش از انقلاب و شعر پس از انقلاب (به تفکیک) برایم بنویسند. با جمع آرا، قیصر امینپور را در رأس هرم شاعران بعد از انقلاب یافتم، همراه با یکی دو تن دیگر از بزرگواران که امتیازهایی تقریباً مساوی داشتند. اکنون و پس از دهسال، نمیدانم چنین نظرسنجیای چه نتیجه میدهد، ولی گمان نمیکنم در موقعیت این شاعر در این هرم تغییری حاصل شده باشد. باری، امینپور در این دو دهه شاعری بوده با موقعیتی ثابت که همواره شعر گفته و همیشه حضور داشته است.
محبوبیت بعضی شاعران، مقطعی است، گاهی مثل ماه شب چهارده میدرخشند و گاهی نیز در محاق فرو میروند. بعضی دیگر نیز وجاهتی صنفی دارند، یعنی فقط نزد بعضی اقشار اجتماعی محبوبند. گاهی نیز این مسأله رنگی ایدیولوژیک و یا سیاسی مییابد. اینان غالباً کسانیاند که یکی از عناصر یا ابعاد شعرهان تبارز بیشتری یافته است، پس هر آن کس که این وجه از کار را میپسندد، با این شعر رابطة محکمی برقرار میکند و هر کس نمیپسندد، این شعر را درخور ارزش نمیبیند. غالب شاعران موفق این دو دهه، چنین افتوخیزهایی داشتهاند و هرچند در بعضی مقاطع و نزد بعضی مخاطبین از بیشترین اقبال برخوردار بودهاند، در شرایط دیگر، این موقعیت را از دست دادهاند. در این میانه، قیصر کاملاً استثناست و البته این منحصر به فرد بودن خالی از دلایل و عوامل نیست. آنگاه که به ارزیابی عناصر مختلف شعرش بپردازیم، متوجه نوعی جامعیت و تعادل میشویم که در همگان تا بدین مایه دیده نمیشود. این شعر، میتواند پسندهای گوناگون را در مقاطع گوناگون زمانی راضی کند، هرچند این راضیکردن هیچگاه موجی از شیفتگی را در پی نداشته باشد.
حافظ وارگی
پیشتر از مقبولیت و محبوبیت ثابت قیصر امینپور گفتیم. این موقعیت فراهم نشدهاست، مگر به وسیلة حفظ تعادل و جامعیت به وسیلة شاعر. به نظر میرسد او شاعری محافظهکار، هوشیار و حسابگر است. اهل ریسک نیست و میکوشد به طور متعادل به همه جوانب شعرش بپردازد. شعر این گونه شاعران، جامع و چند بعدی است و هر کس، بنابر سطح دریافت و نوع پسند خویش، با یکی از این جوانب و ابعاد رابطه برقرار میکند. مثلاً اگر قالب شعر را منظور داریم، قیصر هم غزل دارد، هم شعر نیمایی و منثور و رباعی و دوبیتی و مثنوی، یعنی در همة قالبهای رایج این روزگار طبعآزمایی کرده است. هر یک از این قالبها قابلیتی دارند که مجال بروز بعضی از سخنان را فراهم میآورند. بنابراین قیصر توانسته بدین شکل، تنوّعی سبکی و حتّی محتوایی به کارش ببخشد. به موازات این، مخاطبان گوناگون که دلبستگیای به قالبهای گوناگون دارند، هر یک میتوانند از بخشی از شعرهای قیصر بهره برند. به همین ترتیب، در طرز بیان و انتخاب موضوع و مضمون شعر هم این جامعیت تا حدّی دیده میشود. این شاعر هم شعر اجتماعی و سیاسی دارد، هم به تغزّل و توصیف پرداخته و هم در عوالمی دیگر سیر کرده که در جای خود، گفته خواهد شد.
قیصر در میان شاعران این یکی دو دهه، بهترین غزلسرا نیست، بهترین سپیدسرا نیست و بهترین مثنویسرا و رباعیپرداز هم نیست. به همین صورت، نه در زبان نیرومندترین است، نه در خیال و نه در تفکر و پشتوانههای فرهنگی. ولی او تنها کسی است که توانسته همة این جوانب را در حدّی قابل قبول در کنار هم داشته باشد و از این لحاظ، منحصر به فرد است. همین هم امتیاز کمی نیست.
حاصل این سلوک شاعرانة قیصر امینپور، خوشساختی شعرهای اوست. به راستی اگر بخواهیم مفهوم «خوشساختی» را به صورت عینی و کارگاهی تبیین کنیم، شاید در نهایت به چیزی غیر از این نرسیم، یعنی جامعیت، و هماهنگی. این هماهنگی، نه فقط تناسبهای لفظی و معنایی، بلکه تناسب میان همة عناصر شعر است، به گونهای که هیچیک بر دیگران غلبهای آشکار نیابد و هر یک متناسب با مقام، انتخاب شده باشد.
قیصر در شعر پس از انقلاب، کمابیش شباهتی به حافظ در میان شاعران کهن مییابد. حافظ نه زبان سعدی را دارد، نه تخیّل منوچهری و بیدل را، نه تفکّر مولانا را و نه صنعتگری انوری و خاقانی را، ولی تنها کسی است که همة اینها را تا حدّی قابل قبول، در شعرش فراهم آورده است. چنین است که شعرش مقبولیتی ثابت و یکنواخت در همة زمانها و مکانها یافته است.
سبک و بیسبکی
با آنچه گفته آمد، بسیار سخت است که قیصر را شاعری متمایز و متشخص و صاحبسبک بدانیم، آنگونه که مثلاً علی معلّم و احمد عزیزی را میدانیم، یا حتّی حسن حسینی و سلمان هراتی را. وقتی همه چیز شعر بهنجار و متعادل باشد، دیگر چه چیزی باقی میماند که برای شاعر، تمایز سبکی بیافریند؟ تنها چیزی که میتواند غزل، رباعی، شعر سپید و حتّی شعر نیمایی قیصر را از شعر دیگران جدا کند، قوّت نسبی آنهاست و روشن است که قوّت چیزی است و سبک چیزی دیگر.
شاید هم بتوان گفت، سبک قیصر، همین بیسبکی است، همین بهرهمندی متعادل از هنرمندیهای گوناگون. این بیسبکی به طور مطلق نه حسن است و نه عیب. سبک داشتن یک شاعر، یعنی تکرار پربسامد بعضی هنرمندیها در شعرش و این تکرار، گاهی میتواند افراط باشد. هر ویژگی سبکی، نشان یک قابلیت ویژه است و در عین حال، نشان رشد غیرمعمول یکی از ابعاد شعر یک شاعر. معمولاً شاعران صاحب سبک، مقبولیتهای آنی و یا صنفی مییابند. شعر اینان در مقاطع خاص و در میان اقشار خاصی ناگهان نفوذ میکند و به مجرّد عوض شدن موقعیت، ناگهان از اوج به حضیض میافتد. بنابراین، یک شاعر محافظهکار و حسابگر اگر به فکر جلب مخاطبانی ثابت و دایمی باشد، هیچ ضرورتی برای صاحبسبکشدن احساس نمیکند.
ولی این را هم فراموش نکنیم که همواره هم حسابگری و محافظهکاری پسندیده نیست. شاعران صاحبسبک و خارج از هنجار، این توفیق را دارند که شعر را حداقل از جهاتی به پیش میبرند. اینان هرچند در جذب مخاطب عام توفیق بسیار نمییابند، برای مخاطبهای خاص چیزهایی دارند که آن محافظهکاران ندارند. به همین لحاظ، به نظر میرسد وجود شاعران صاحبسبک، در مجموع به نفع ادبیات است. اینان مخاطب عام ندارند، ولی دست مخاطبان خاص را میگیرند و به جاهایی میرسانند. درست است که خاقانی و نظامی مقبولیت حافظ و سعدی را ندارند، ولی سهم آنان در پیشرفت شعر فارسی، قابل توجه بوده و این هم امتیاز کمی نیست.
امّا برای اینکه در دام خطرناک مطلقگرایی نیفتم، بلافاصله این را هم بگویم که هرآنچه دربارة سبک و روش کار قیصر میگوییم، نسبی و در مقایسه با اقران اوست. قیصر البته در مقایسه با علی معلّم و احمد عزیزی صاحب سبک نیست، ولی در مقایسه با انبوه شاعران بیهویت و رگ و پی دیگر، مشخصههای سبکی قابل توجهی دارد که بدانها خواهیم پرداخت. لطفاً این نگاه نسبی را تا آخر با خود حفظ کنید.
عصر جدید
به راستی دغدغههای قیصر امینپور چههایند و او در عینیکردن این دغدغهها چه مصالح و ابزاری به کار میبرد؟ یک خواننده از سفر به این سرزمین چه با خود میآورد و تا چه حد خود را با شاعر شریک میداند؟
از این زاویه، شاعر ما در «تنفّس صبح» و دو کتاب اخیر، سلوک یکسانی ندارد. در «تنفّس صبح»، شاعر درگیر یک سلسله تعهّدهای سیاسی، اجتماعی و ایدیولوژیک است. او موضع فکری صریح، آشکار و بیملاحظهای دارد و میکوشد به هر شکلی از این موضع دفاع کند. این موضع نیز یک موضع فردی نیست، بلکه شاعر از زبان عدّة زیادی از مردم حرف میزند. این موضع در «آینههای ناگهان» تعدیل میشود و لااقل شکل سیاسیاش را از دست میدهد. در «گلها همه آفتابگردانند» دیگر گویا شاعر میکوشد فقط روایتگر بیطرف حسّ و حال خودش باشد. به یک معنی میتوان گفت شاعر از شعر مضاف به سمت شعر مطلق سیر کرده است. اینها بیش از شعرهای موضعمند قبلی، صمیمی، بیپیرایه و البته ـ اگر جسارت نشود ـ بیخاصیت به نظر میآیند.
به نظر میآید قیصر به میزان قابل توجهی در خود خزیده است. این شعرها، بیشتر شعرهایی شخصیاند و حکایتگر حال و روز شاعر در زندگی روزمرة تهران. در «آینههای ناگهان» و «گلها همه آفتابگردانند» حدود یک ثلث شعرها به حدیث نفس شاعر اختصاص یافته، در حالی که این نسبت در «تنفس صبح»، به حدود یک ششم میرسد، و تازه در آن موارد هم این حدیث نفسها عامتر و اجتماعیتر است.
من خود واقفم که به صرف پرداختن به «خود» نمیتوان شاعری را محکوم کرد، چون گاه شاعر از این «خود» یک گروه انسانها را در نظر دارد. مسأله این است که این گروه تا چه حد وسعت دارد و چه سهمی از جمع خوانندگان شعر را در بر میگیرد. به عبارت دیگر، باید دید که شاعر تا چه مایه توانسته به حسّ و حال خودش عمومیت ببخشد. برای یک خوانندة شعر، این مهم نیست که شاعر ما در این لحظه چه حسّ و حالی دارد، بلکه این مهم است که این خواننده تا چه حد خود را در این احساس شریک میداند. من تصوّر میکنم با خواندن شعرهای تازة قیصر، این احساس مشارکت بسیار دست نمیدهد، مگر در کسانی که در شرایطی مثل خود شاعر قرار دارند.
من مشخصاً شعرهایی از نوع «جرأت دیوانگی»، «رفتار من عادی است»، «قاف» و «سطرهای سپید» از «آینههای ناگهان» و «همزاد عاشقان جهان»، «سلامی چو بوی خوش آشنایی» و «خیال کمال» از «گلها همه آفتابگردانند» را از این دست میدانم، این هم شعر «قاف» برای نمونه که فقط میتواند مخاطبانی از نوع «قنبر»، «قاسم»، «قادر»، «قربانعلی» و یا مثلاً «قندآغا» را به کار آید:
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود
میگویید شاعر در این شعرها، حالات خودش را توصیف میکند و این هم کاری است. میگویم بله، ولی خوانندة شعر چه کاری به حالات شاعر دارد؟ برای او مهم شعر است، شاعر گو مباش (زبانم لال).
q
امّا در شعرهایی که از دغدغههای شخصی فاصله گرفته و عمومیت بیشتری یافتهاند، حرف حساب شاعر چیست؟ با جرأت میتوان گفت، این شعرها به صورت بیپیرایهتری از قدیم، بازگوکنندة چشمدیدهای شاعر هستند. شاعر بسیار بیتکلّف با قضایا برخورد میکند و کمتر میکوشد باری از پیشفرضهای سیاسی و اجتماعی را بر آنها تحمیل کند. در واقع شاعر از مقام «خطابه»6 به مقام «آینگی» رسیده است. دیگر نه آن قاطعیت را دارد و نه آن شر و شور و مطلقنگری را. بهترین تصویرگر حس و حال کنونی شاعر ما، این پاره از شعر «عصر جدید» از خود اوست:
ما
در عصر احتمال به سر میبریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیشبینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
هرچند بعضی منتقدان، شاعر را در مقام آینگی بهتر میپسندند تا مقام خطابی. به نظر من، نمیتوان یکی از این دو را با قاطعیت به کرسی نشاند. شاعر در مقام خطابه، لاجرم از جوهر شعر فاصله میگیرد; شعرش به سمت تصنّع میرود و از چشمدیدهای واقعی شاعر کمتر بهره دارد. ولی این شعر، آنگاه که در مقام کاربرد قرار میگیرد، مؤثرتر است و این خود مزیتی است. در مقام آینگی، شاعر به قول بیدل در حیرت اختیار ندارد7 و فقط بازتابدهنده است. مسلماً این شعر اصیلتر و نابتر است، امّا آنگاه که پای کاربرد به میان آید، دیگر ضمانتی وجود ندارد. به نظر من، شأن شاعر، این نیست که فقط یک بازتابدهندة بیخاصیت باشد. شاعر یک انسان است و دارای احساس و تفکّر. چرا باید این احساس و تفکّر را فدای ناببودن شعرش کند؟
باری، به نظر میرسد قیصر امینپور، دیگر آن قطعیت، اعتماد به نفس و اطمینان خاطر سنّتی را ندارد. به یک آدم شهری سرگردان تبدیل شدهاست. از یک زاویه میتوان همین را یک موفقیت دانست، یعنی او در ترسیم این سرگردانی موفق بوده و خوب آن را به مخاطب منتقل میکند، ولی از زاویهای دیگر، میتوان کمابیش او را در این تسلیمشدن مقصّر دانست. به راستی نمیتوان قیصرِ «گلها همه آفتابگردانند» را به منوچهر آتشیِ «گندم و گیلاس» تشبیه کرد؟
قیصر در «تنفس صبح»، شر و شور بیشتری داشت. اهل برخورد و موضعگیری بود و هرچند کلامش گاه به ورطة شعار کشیده میشد، تأثیر عاطفی بیشتری مییافت. در کتابهای اخیر، البته سخن شاعر ما پختهتر، سنجیدهتر و شاید هم معقولتر است، امّا به قول بیدل،
با هر کمال، اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شدهای، بیجنون مباش
حالا از جوانب گوناگون، اگر بخواهیم قیصر امینپور مطلوب را پیدا کنیم، باید در پی قیصر متعادل و متناسب با زمان باشیم و به نظر من، این شخصیت، خود را در شعرهای دفتر دوم «آینههای ناگهان» و بعضی از شعرهای «تنفس صبح» و دفتر اول «آینههای ناگهان» نشان میدهد. این قیصر نه جزماندیش و شعاردهنده است و نه «پیشبینی کنندة وضع هوا»، قیصرِ «شعری برای جنگ»، «فصل تقسیم»، «نینامه»، «نوبت» و بالاخره «روز ناگزیر» که یکی از کاملترین، موضعمندترین، متعادلترین و بالاخره خوشساختترین شعرهای اوست.
تزئین یا تکلّف؟
گفتیم که شاعر ما در روزگار خود، شباهتی با حافظ در روزگارش مییابد. یکی از وجوه این شباهت، توجه به تناسبهای لفظی و معنایی در کلام است، یا اگر قدری قدماییتر سخن بگوییم، استفاده از صنایع بدیعی، البته صنعتهای هنری و ارزشمند، به ویژه ایهام و تناسب و مراعات نظیر. در شعر امروزیان و غالباً جوانان، نوعی بیزاری و یا کماعتنایی نسبت به این هنرمندیها دیده میشود که البته ریشه در افراطکاری بعضی قدمای صنعتگر دیروز و امروز دارد (ما دو نوع قدما داریم) ولی همچنان که به خاطر کیک، پوستین در آتش افکندن به صواب نمینماید، خود را از همه این آرایهها برهنهکردن هم چندان خوشایند نیست. باری، از میان نوگرایان بعد از انقلاب، قیصر امینپور و حسن حسینی، هر یک به طرزی خاص، کوشیدهاند از شکلهای امروزیشدة این تناسبها و آرایشهای کلامی بهره گیرند و در این میان، هرچه به سمت امروز میآییم، عنایت قیصر به اینها را بیشتر مییابیم.
باری، این کار در شعر قیصر سابقهای دراز دارد و از نخستین شعرهای «تنفس صبح» شروع میشود:
لات و منات را که شکستیم
عزّی دگر عزیز نمیماند (تنفس صبح، میراث باستانی)
q
روزی که توپها
در دست کودکان
از باد پُر شوند (آینههای ناگهان، روز ناگزیر)
q
پَر میکشیم و بال بر پردة خیال
اعجاز ذوق ما در پرکشیدن است (آینههای ناگهان، رفتن رسیدن است)
شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبرهای داغ بسیار است (آینههای ناگهان، رفتن رسیدن است)
این تناسبها غالباً تازهاند و حاصل کشف خود شاعر. قیصر از کسانی نیست که فقط ایهام و تناسب را در «مرجان» و «یاقوت» و «شیرین» و «فرهاد» بشناسد و یا مثل بعضی امروزیان نتواند از دایرة «قانون» و «شفا» و «اشارات» بیرون بیاید. ایهام در کلمات «تیر»، «مرداد» و «اردیبهشت» در شعر «تبصره» از «تنفس صبح»، کشفی تازه و شگفتآور است، به ویژه وقتی در چنین ساختار بیانی و محتوایی خوبی به کار رفته است:
آری همیشه در پی هر تیر
مرداد میرسد
امّا
گه میتوان ز تیر به اردیبهشت رفت
باری عروج تند شهادت
این است! (تنفّس صبح، چاپ اول)
همچنین است استفادة هنرمندانة قیصر از تعبیرات «حرف اول و آخر» و «پشت گوش انداختن» در شعر «حرف آینهها» از کتاب «آینههای ناگهان»:
ـ «آه...»
آیینه حرف اول و آخر را
در یک کلام گفت
. . .
دیگر نمیتوانم
این تارهای روشن را
آرام پشت گوش بیندازم
به راستی جایگاه و ارزش این هنرمندیهای کلامی در شعر قیصر چیست؟ هر شاعری یک سلسله شگردها و هنرمندیهای خاص دارد که دستگیرههای اصلی او برای سرودن هستند. بعضی شاعران متکی به ذهن خلاّ ق و تصویرساز خویشند، بعضی دیگر به پشتوانة فرهنگی خود تکیه دارند، بعضی نیز این مهارتهای زبانی و بیانی را دستمایة خویش قرار میدهند، و قیصر از این دسته است. البته چنان که خواهیم نشان داد، قیصر شاعری یکبعدی نیست، ولی به نظر میرسد این بعد در شعر او بیشتر رشد کرده و یا شاید بتوان گفت او خود به این نوع از هنرمندیها التفات بیشتری دارد. وررفتن با جنبههای گوناگون کلمه یکی از مشغلههای ذهنی این شاعر است و او غالباً همینها را دستمایة سرودن شعر قرار میدهد. به بیان دیگر، گاه اینها از حدّ آرایهبودن تجاوز کرده و مرکز ثقل هنر شاعر میشوند. به نظر من این دیگر کمی افراط است. شاهد و مثال برای آنچه میگوییم، بسیار است و من فقط شعر «اشتقاق» از «آینههای ناگهان» را نقل میکنم:
وقتی جهان
از ریشة جهنّم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشههای یأس میآید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل میکند
باید به بیتفاوتی واژهها
و واژههای بیطرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!
و من دوست دارم حرف شاعر را به شکلی دیگر، به همین نوع هنرمندی برگردانم، یعنی «وقتی بنای این شگرد بر یک تفاوت ساده در حرف است، چگونه میتوان به آن دل بست؟»
ما از دیرباز یک دسته مضامین و تصاویر قراردادی داشتهایم که بر مبانی شکل نگارش کلمات، حساب جمل، قواعد ریاضی و علوم روز استوار بودهاند. مثلاً سنایی متوجه شده که از پیوستن اولین و آخرین حروف قرآن مجید کلمة «بس» فارسی به دست میآید و بر این مبنا، سروده است:
اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سین»؟
یعنی اندر ره دین رهبر تو قرآن «بس»8
ولی به دلایلی، این تصویرهای قراردادی چندان مؤثر، ماندگار و همهگیر نیستند. ممکن است شاعر در این هنرنماییها خلاقیت هم نشان دهد، ولی این خلاّ قیت عمیق نیست و تأثیر مستقیم ندارد، بلکه از مسیر یک سلسله قراردادها میگذرد و دریافت زیبایی شعر هم نه بیواسطه، بلکه موقوف به آن قراردادهاست. در نهایت هم شاعر یک فضای تصویری ایجاد نکردهاست.
چنین است که این نوع هنرمندی، بیش از آن که تخیل شنونده را مخاطب قرار دهد، آگاهی او را نشانه میگیرد و آن هم آگاهی نسبت به شکل حروف و کلمات و دیگر چیزهای قراردادی. امّا اینها به همان میزان که به آگاهی شنونده معطوف میشوند، میتوانند تأثیر عقلی در مجابکردن او نیز داشته باشند؟ مسلّم است که نه. خوانندة شعر، با تصویر مجاب میشود چون تصویر منطق دیگری دارد، ولی این قراردادها، در حوزة همان منطق عادی قرار میگیرند و باید بتوانند او را در این عرصه مجاب کنند. مثلاً در همان بیت سنایی، بیان شاعر استدلالی است نه تصویری، از همین روی ما نیز ناخودآگاه از در استدلال وارد میشویم و میگوییم «اگر اتفاقاً در جایی دیگر از دنیا غیر از اقالیم فارسیزبان، این «بس» معنی دیگری داشتهباشد چه؟»
مشکل دیگر این هنرنماییهای زبانی، غیرقابل ترجمه بودن آنهاست، مگر آن که در زبان مقصد هم تناسبی مانند آنها بتوان پیدا کرد، و بالاخره یک مرور اجمالی در شعر دیروز و امروز ما هم روشن میدارد که وررفتن با شکل کلمات و حروف، بیشتر کار صنعتگرایان بوده و شاعران بزرگ و موفق ما، کمتر اسیر این تناسبها شدهاند و اگر هم گاهی بدانها توجه کردهاند، به عنوان یک وسیلة تزئین شعر بوده، نه مرکز ثقل هنرمندی شاعر، که اگر آن را برداریم، دیگر چیزی باقی نماند.


مهربانیها ()