+ خواب میخک (قسمت دوم)
نشر قسمت دوم «خواب میخک» به خاطر گرفتاریهایم قدری به تأخیر مواجه شد. اینک کار را پی میگیریم.
سخن ما دربارة شعر احمد عزیزی است، به بهانة انتشار کتاب «خواب میخک» از این شاعر در سلسلة گزیده شعرهای نشر تکا.
چنان که در قسمت پیش اشاره کردیم، شعرهای کتاب «خواب میخک» منحصراً از کتاب «کفشهای مکاشفه» گزینش شده است و این، هم خوب است و هم خوب نیست. خوب است از این نظر که آن کتاب مهمترین اثر عزیزی است و خوب نیست از این نظر که بدین ترتیب، ما از دیگر آثار این شاعر بیبهرهایم، آثاری که اگر هم آنقدرها برای خواندن و التذاذ هنری دارای اهمیت نبودند، از نظر تحقیق در سیر تحول شعر عزیزی با اهمیت به شمار میآمدند و کتاب «خواب میخک» از این نظر به راستی دارای محدودیت است.
باری، به همین سبب آنچه ما در این نوشته خواهیم گفت، متأسفانه فقط به عزیزیِ «کفشهای مکاشفه» محدود خواهد بود که البته در این حال هم شاعری است بزرگ و ستودنی. به همین سبب، من در این نوشته گاه بیتهایی را از «کفشهای مکاشفه» نقل کردهام و البته در هر حال، به نام شعر ارجاع دادهام تا در هر دو کتاب قابل پیگیری باشد.
صفر
احمد عزیزی را باید «آتشفشان خلاقیت» نامید، آتشفشانی مهارنشده که البته گاه خاکستر و گدازههای سوزان بیثمر بیرون میدهد، ولی گاه سنگهایی کشفنشده از دل زمین بیرون میآرد و در منظر ما میگذارد که به راستی در هیچ جای زمین دیده نشده است.
من گمان نمیکنم این میزان از کشف، مضمونیابی، تناسبهای گوناگون و لحظات خیرهکننده در کار کسی دیگر از شاعران این سه دهه دیده شده باشد که در کار عزیزی دیده شد. این همه، نشان از جوشش فوقالعادة طبع او دارد، آن هم نه جوششی که فقط شعرهای متوسط پدید آورد، بلکه موجد بعضی از بهترین نمونههای شعر اوایل دهة هفتاد باشد.
من در این نوشته در قالب پانزده فقره عمده قابلیتها و البته خالیگاههای شعر احمد عزیزی را فهرست کردهام.
یک
در شعر احمد عزیزی یک گستردگی شگفتآور عناصر خیال و حضور بیسابقة پدیدههای محیط پیرامون دیده میشود. این خاص او نیست و از اوایل انقلاب آن چیزهایی که شاعرانه تلقی نمیشد و کمتر در شعر کلاسیک ما دیده شده بود، به دست شاعران وارد شعر نوکلاسیک شد و شعرهایی پدید آورد از نوع «شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید» مرحوم قیصر امینپور. ولی در شعر احمد عزیزی این حضور اشیأ را به طور فورانی شاهدیم و البته بسیاری از اینها، موجد تصویرها و مضامینی تازه و حتی بیسابقه هم شده است. دیگر گویا شاعر هیچ دغدغهای از این که فلان کلمه شعری است و فلان کلمه نیست، ندارد.
کس کلاه قصّه را پولک نزد
هیچکس بر سینه سنجاقک نزد
... کوچة ما کهنه بود از چرک سال
نیمهشبها برق میزد از شغال
... ما گرسنه، ما پریشان، ما پکر
ما برای آش نذری در به در
غرق میشد گاه از ما فصل آب
کودکی در آبراه فاضلاب
... قریة ما فاصل شهر و ده است
در حقیقت حاصل شهر و ده است
مهد آجرها و فرغونها در اوست
زادگاه سرد سیفونها در اوست
(زایران نشئه)
دو
شعر عزیزی به ویژه در کتاب کفشهای مکاشفه (و لاجرم خواب میخک) به طرزی ستودنی با محیط زندگی شاعر و جامعة پیرامون او پیوند دارد و این پیوندی است که متأسفانه در شعر کلاسیک ما رخ ننموده بود، حتی در کار شاعران دهة اول انقلاب. آن شعرها غالباً نمادین بود و سرشار بود از «افق» و «شفق» و «شب» و «شهاب» و «لاله» و «کویر» و امثال اینها. ولی در شعر عزیزی زندگی انسان امروز حضوری روشن و چشمگیر دارد. اینجا از تجربههای عینی قشرهای مختلف مردم در جامعه سخن میرود، بهویژه مردم عادی و به تعبیر آن سالها مستضعف جامعه.
من اینجا از خود «کشفهای مکاشفه» مثال میآورم تا گوشزد کرده باشم که حتی در همین گزینش حاضر نیز بسیاری از شعرهای خوب، از قلم افتاده است، از جمله همین «شستشو در طنین»)
مردمان پیتهای بیلحیم
مردمان کاسههای بیحلیم
مردمان آفتاب و آبله
مردمان زنکُش ناقابله
... کودکان آبهای ناگوار
دختران چرکشوی چشمهسار
... مردمان گلّههای گمشده
مردمان تازگی مردم شده
کودکان سکّهدزد فصل کیم
مردمان منتظر در بند جیم
اینها بسیاری از خاطرات خفته و تجربههای عینی ما در زندگی را بیدار میکند. مصراع «کودکان سکّهدزد فصل کیم» خود یک توصیف جامعهشناسانة است از عوامل بزهکاریها، بدون این که شاعر مستقیماً شعار داده باشد.
این ارتباط با جامعه و مسایلش، تنها در حوزة عناصر خیال نیست، بلکه در حوزة پیام نیز بسیاری از مسایل و دغدغههای انسان امروز در این موقعیت جغرافیایی را در این شعرها میتوان یافت، از عبادت و نیایش بگیرید تا مرگاندیشی و از فقر و تبعیض بگیرید تا نابهنجاریهای اخلاقی در مردان و زنان اجتماع که مثلاً این آخری در شعر «زایمان سوز» دیده میشود و اینها حرفهایی است که دیگر شاعران امروز، کمتر گفتهاند:
دیدهام من شاعران را رنگزرد
زیر پلها در پی یک بسته گرد
من زنی را در میان زرورق
دیدهام با دیدگان مستحق
من زنی دیدم که مویش را فروخت
خالیِ شبهای شویش را فروخت
... ساعتی پیش از دبستان شلوغ
دختری آویخت خود را بر بلوغ
دختران در عصر عسرت، نارساند
دختران در این تنستان بیکساند
به هر حال، شعر عزیزی تا حدود زیادی با زندگی مردم این روزگار نزدیک است، بهویژه سرودههای اواخر دهة شصت یعنی دوران «کفشهای مکاشفه». در سالهای پسین شعرش به سمت نوعی عرفان و ستایشگری پیش میرود، البته عرفانی که بیشتر با اصطلاحات سروکار دارد و ستایشگریای که کمتر خطدهنده و جهتبخش است... (نه. گویا از دایرة نقد کتاب «خواب میخک» خارج شدیم، چون از شعرهای آن دورهها دیگر در این کتاب خبری نیست. بگذریم.)
سه
پیوسته به فقرة بالا باید گفت که این شعرها تا حدود خوبی از زبان محاورة مردم نیز برخوردار است، چیزی که آن را «مردمگرایی در زبان» میتوان نامید و منظور از آن، استفاده از ضربالمثلها، تکیهکلامها و تعبیرهای خاص مردم در شعر است، چنان که در این بیتها میبینیم:
نسترن رسوای خاص و عام شد
خون داوودی مباح اعلام شد
خاک ما نسبت به گل مسئول نیست
کشت شبنم بین ما معمول نیست
(ابرهای اجابت)
این مردمگرایی ضمن ایجاد نوعی صمیمیت در زبان، به سبب آشناییزدایی خاصی که دارد، یک کار هنری هم میکند. خواننده وقتی در پیکرة زبان فاخر و رسمی یک شعر، ناگهان با یک تعبیر محاورهای روبهرو میشود، لاجرم نسبت به آن دقیق و حساس میشود، هرچند ممکن است خودش همان تعبیر یا نظایر آن را بارها در گفتارهای روزمره به کار برد و احساس لذت نکند.
چهار
احمد عزیزی به تأیید آثارش شاعری است صاحب مطالعه و مهمتر از آن، دارای حافظهای شگفتآور و مهمتر از همه این که قدرت استفاده از این محفوظات در شعر را نیز دارد. ما بسیار شاعران دانشمند داریم که در هنگام سرایش، باز هم تقلید میپردازند و به میراث ادبی گذشتة ما پناه میبرند، گویا قدرت استفاده از آن همه دانش و آگاهی را ندارند. ولی عزیزی با قدرت تمام از همه محفوظاتش بهره میگیرد و به همین سبب، شعرش سرشار است از تلمیحها و اشاراتی به داستانهای کهن، آیات و احادیث، متون ادب، شخصیتهای تاریخی و مذهبی و همین آن را از نظر پشتوانة فرهنگی تا حدودی غنی ساخته است.
من بلور قصر قیصر بودهام
سالها سدّ سکندر بودهام
چاوشان از چای من نوشیدهاند
بردگان در بزم من رقصیدهاند
بر فراز شانة من شد سوار
تا بسوزد سبزهزاران را سزار
سالها در سور تو ساسانیان
کوزهها کردند از کلدانیان
مادها مدهوش ماندانا شدند
کاهبان رهبان رکسانا شدند
(نیایش خاک)
به اینها باید افزود تضمینهای هنرمندانة عزیزی از متون کهن فارسی را که غالباً یک تضمین خشک و خالی نیست، بلکه شاعر با آن کاری هنری هم کرده است. یعنی یک مصراع یا بیت از شاعری دیگر را به صورتی بازسازیشده و در بستری تازه پیش چشم ما نهاده است، چنان که در اینجا با اشاره به بیت «اندرون از طعام خالی دار / تا در او نور معرفت بینی» سعدی میگوید:
معرفت میبارد از چشمت مدام
میدرخشد اندرونت از طعام
(سنگ خطبه)
ولی چنان که در آخرین بیتهای نمونة قبلی دیدیم، گاهی این اشارات در حدّ آوردن اسم اعلام تاریخی و جغرافیایی است و کار دیگری برای شعر نمیکند. در موارد بسیاری اینها بیهدف و بدون یک کارکرد هنری خاص در شعر ظاهر میشوند و حتی گاه افراطآمیز.
پنج
احمد عزیزی عنایت خاصی به ایهام و تناسب دارد و این از دستگیرههای مهم او در شعر است. این ایهام و تناسبها نیز کمتر دستفرسود و کهنهاند، یعنی چنین نیست که باز ایهام کلمة «شیرین» و ارتباط آن با فرهاد در نظر باشد. او اگر هم یک ایهام و تناسب قدیمی را به کار میگیرد، رنگی نوین به آن میزند، مثل ایهام در «پردة ساز» که در شعر کهن سابقه داشت و مثلاً بیدل گفته بود
بیدل، چو تار ساز، جهانگیر شهرتاند
در پرده هم گر اهل سخن گفتوگو کنند
ولی عزیزی آن را با «گلدوزی» ربط میدهد و این یک ارتباط تازه است:
پردة آوازشان گلدوزی است
لحن نرگسهایشان نوروزی است
(شناسنامة رؤیا)
همین گونه است ایهام در «قانون» و «اشارات» که نام کتابهای ابن سینا را به خاطر میآورند در این بیت:
ای که معمار عبارات منی
ای که قانون اشارات منی
(نیایش خاک)
ولی باید پذیرفت که گاهی این ایهامها و تناسبها خالی از یک هدف معنایی خاصاند، بلکه بیشتر برای زیبایی صوری شعر به کار رفتهاند. این را بیتهایی از شعر «رنگهای مرگ» تأیید میکند:
رنگهای شاد مرگ آسانترند
مرگهای پستهای خندانترند
مرگ میناها به روی طاقهاست
مرگ شیری شیوه قنداقهاست
... مرگ بیدل در پری طاووسی است
مرگ فردوسی به رنگ طوسی است
... مرگهای خوشهای بر بافههاست
مرگهای قهوهای در کافههاست
اینجا فقط تناسب میان «پسته» و «خندان»، «مینا» و «طاق»، «شیر» و «قنداق»، «طوس» و «طوسی» و «قهوه» و «کافه» ملاک سرایش بوده است و فراتر از آن، معنایی در کار نیست.
شش
شاعر ما به تناسبهای لفظی یا همان واجآرایی در شعر بسیار راغب و مایل است و حتی گاه به افراط. گاهی این تناسبها در مسیر معنای شعر است، مثلاً آنجا که شاعر از تشابه حروف «پالان» و «پولیور» بهره گرفته و با آن، بعضی مظاهر ظاهری تجدد را نقد کرده است و چه زیباست این:
بوی پالانهای پولیور شده
بوی حیوانات همبرگر شده
(سفرنامة خواب)
ولی به نظر میرسد که در بسیار جایها، تناسب لفظی کلمه تنها ملاک انتخاب و کاربرد آن در مصراع است. یعنی شاعر بیشتر پیرو شکل آوایی کلمات است، تا شکل معناییشان; و این به گمان من از جایهایی است که شعر احمد عزیزی سخت فرود میآید و به یک بازی با کلمات تنزّل مییابد:
ای صدای صاف تصنیف صدف
وای عبور عاج در عصر علف
ای عروج روح در روحانیان
وای حلول جسم در روحانیان
ای نسیم ساز در نهر ندا
وای رسوب راز در کوه صدا
ای تو در لالای لادن لب زده
وای تو بر شولای شبنم شب زده
... ای تجلّی تربت تنبورخیز
وای نیایشنردبان نورریز
(نیایش خاک)
هفت
در شعر عزیزی یک هنرنمایی دیگر دیده میشود که در شعر دیگران کمتر دیده شده است و ارزش هنری خاصی دارد. من در متون بلاغت فارسی برای این هنرمندی، نامی نیافتهام. میتوان گفت که پیوندی است میان ایهام و جناس. شاعر کلمهای به کار میبرد که خود یادآور کلمهای دیگر است، ولی نه به خاطر دومعناییبودن، بلکه به خاطر تشابهی که از نظر آوایی با آن دارد. مثلاً شاعر کلمة «کیکابوس» را به کار میبرد و این ضمن این که «کابوس» را میرساند، یادآور «کیکاووس» نیز هست.
در نگاه ما به جز فانوس نیست
خوابمان در دست کیکابوس نیست
(جامی از جمکران)
و یا کلمة «اسکلت» را در مقامی به کار میبرد که یادآور «اسکله» نیز هست و با «دریانورد» ارتباط مییابد. به واقع این کلمة اسکلت دو معنی ندارد که آن را ایهام معمولی بدانیم، بلکه تشابه لفظی آن با «اسکله» منظور است:
عاقبت دریانوردان غروب
آمدند از اسکلتهای جنوب
(زن موعود)
و در اینجا با ترکیب «ماریجوانان» هم به مادة مخدر «ماری جوانا» اشاره دارد و هم به شیوع اعتیاد در میان جوانان این عصر:
عصر پیر سختجانان است این
دورة ماریجوانان است این
(پس از بوسهباران)
و در اینجا با کاربرد «سارالله» در آن واحد پرندة «سار» و «ثارالله» را یادآوری میکند:
گشت سارالله روی آسمان
رد شود از کوچة رنگینکمان
(نبش قلب)
این را حتی در نام بعضی شعرهای عزیزی نیز میتوان دید، مثل همین «نبش قلب» که یادآور «نبش قبر» است و «بهشت صحرا» که «بهشت زهرا» را تداعی میکند و «جنایت آل سکوت» که به واقع «جنایت آل سعود» است. ولی باز هم متأسفانه این هنرمندی غالباً بیهدف و بدون یک کارکرد معنایی ویژه رخ داده است. این را اخوان ثالث هم داشت، آنجا که در شعر «آنگاه پس از تندر» گفته بود: «دیدم که شاهی در بساطش نیست» و این یادآور ضربالمثل «آه در بساط نداشتن بود». آنجا این یادآوری ضربالمثل دقیقاً در راستای معنی شعر یعنی افلاس و بینوایی طرف مقابل بود. اما در شعرهای عزیزی غالباً چنین نیست و این کار زبانی ارزشمند، گاهی به هرز رفته است.
هشت
احمد عزیزی استاد ترکیبسازی و گاه واژهسازی است و الحق بعضی ترکیبهای او بسیار بدیع و هنری از کار درآمده است، مثل «آدمشور»، «ناخداآگاه» و «سیلوناپذیر»
من بمیرم، روز عید کورهاست
من بمیرم، جشن آدمشورهاست
(بهشت صحرا)
یک نفر در عرشههای آه
یک نفر در ناخداآگاه من
(چشمة دختران)
عصر بی نام و نشان گلّهها
عصر سیلوناپذیر غلّهها
(ستایش زیست)
سخن دربارة مزایای ترکیبسازی، نقد ما را به درازا خواهد کشاند. در این مقام فقط اینقدر میتوان گفت که این کار هم شعر کمک میکند (به واسطة آشناییزدای خود) و هم به زبان یاری میرساند، چون هیچ بعید نیست که بعضی از این ترکیبها به مرور وارد زبان محاوره شود. اگر احمد عزیزی قدری کمگوی و گزیدهگوی میبود، شاید میزان تأثیر این کارهایش بر زبان شعر و زبان محاورة امروز هویدا میشد، ولی متأسفانه اینها به تعبیر رایج در فیلمهای پلیسی، «سوزن در انبار کاه» است.
در کنار ترکیبسازی، بعضی کارهای زبانی دیگر هم در شعر احمد عزیزی دیده میشود که البته بسیار نیست، ولی ارزش هنری بالایی دارد، مثل کاربرد یک جمله در مقام صفت، چنان که در اینجا میبینیم:
ای زنِ امروز آتش خرّم است
ای زنِ امروز عید شبنم است
ای زنِ ما خاک باران خوردهایم
ای زنِ ما بی رسولان مردهایم
(زن موعود)
این کارهای زبانی میتواند برای شاعران جوان بسیار آموزنده باشد.
(ادامه دارد)


مهربانیها ()