+ مقدمة کتاب «دادخواست»
«دادخواست» مجموعة 100 شعر اعتراض است و به کوشش امید مهدینژاد و محمدمهدی سیار گردآوری شده است. ناشر کتاب، انتشارات «سپیدهباوران» است. در این کتاب شعرهایی از حدود هشتاد شاعر معاصر ایران با موضوعهای اجتماعی چاپ شده است. آنچه در پی میآید، مقدمهای است که بر این کتاب نوشتم و در آن سیری اجمالی در این موضوع داشتم.
آنچه امروزه در جامعة ادبی جوان ایران «شعر اعتراض» خوانده میشود و این دفتر گزیدهای از آن است، عنوانی است نسبتاً تازه برای گونهای از شعر سیاسی و اجتماعی که کانون توجه شاعر در آن، عدالتخواهی و رفع تبعیضهای اقتصادی و گاه اجتماعی است. شاید بتوان گفت عدالتخواهی روشنترین هدفی است که میتوان برای این شعرها متصوّر شد.
این نوع شعر تا کنون عنوانی خاص نداشته است، شاید بدین واسطه که نمونههای بسیاری نیز در پیشینة شعر فارسی برایش نمیتوان یافت. با این هم با اندکی کند و کاو میتوان این جریان نسبتاً کمرنگ و منزوی ولی سرزنده و درگیر را ریشهیابی و پیگیری کرد و این چیزی است که ما در این مقدمه در حدّ بضاعت خویش در پی آنیم.
نمیتوان این سیر را جز با سنایی غزنوی شروع کرد، بزرگمردی که هیچ شاعری در پهنة شعر کهن ما آنمایه از تحول را ایجاد نکرد که او کرد و آنمایه جریانسازی را نداشت که او داشت. سنایی را میتوان پدرِ سه نوع شعر فارسی دانست: مثنویسرایی تربیتی و اخلاقی، غزلسرایی عرفانی و قصیدهسرایی اعتراضآمیز.
البته در دو گرایش اول، بزرگانی یافت شدند و شعر را به مراتب رفیعتری رساندند. مثنویسرایی در منطقالطیر عطار و سپس مثنوی معنوی مولانا به اوج رسید و غزلسرایی عارفانه در دیوان شمس و غزلیات حافظ. چنین است که سنایی با همه عظمت خویش در سایة مولانا و حافظ پنهان مانده است. ولی در گرایش سوم یعنی شعر اعتراض و انتقاد، شاید هنوز هم سنایی بیبدیل باشد و تکرارنشدنی، هم به واسطة کمیّت این گونه شعر در دیوان او و هم به واسطة موضع روشن، صریح و در عین حال بیان هنری و سخنورانة شاعر. بعضی قصاید او چنان عینی و سرزنده است که در هر زمانهای حس میکنی برای مردمی در همان عصر سروده شده است.
خانه خریدی و مِلک، باغ نهادی اساس
مِلک به مال ربا، خانه به سود غله
فرش تو در زیر پا، اطلس و شَعر و نسیج
بیوة همسایه را دست شده آبله
او همه شب گرْسنه، تو ز خورشهای خوب
کرده شکم چارسو چون شکم حامله
دزد به شمشیر تیز گر بزند کاروان
بر در دکّان زند خواجه به زخم پله
در رمضان و رجب مال یتیمان خوری
روزه به مال یتیم، مار بود در سله
مال یتیمان خوری، پس چِلهداری کنی
راه مزن بر یتیم، دست بدار از چله
دیگر سخنور این عرصه در شعر کهن ما ناصرخسرو بلخی است، با ستیزی سرسختانه و ماندگینشناس در برابر ناراستیهای عقیدتی و فساد اخلاق حاکم بر جامعة آن روزگار. ولی نباید انکار کرد که شعر ناصرخسرو با این که از لحاظ خردورزی و استواری مبانی فکری برتر از شعر سنایی است، هنرمندی و جذابیت سخن سنایی را ندارد; قدری عالمانه است و خشک و بیشتر به مبانی اعتقادی میپردازد تا مسایل عملی. ولی با اینهمه باشکوه است و توفنده.
ای نهاده به سر اندر، کُلَه دعوی
جانْت پنهان شده در قرطة نادانی
فضل یاران نکند سود، تو را فردا
چو پدید آید آن قوّت پنهانی
پیش من چون بنجنبدْت زبان هرگز
خیره پیش ضعفا ریش همیلانی
سیرت راهزنان داری، لیکن تو
جز که بستان و زر و ضیعت نستانی
روز با روزه و با ناله و تسبیحی
شبّ با مطرب و با بادة ریحانی
کتب حیلت چون آب ز بر داری
مفتی بلخ و نشابور و هری زانی
ولی دریغ که اینگونه شعر تا قرنها در سخن فارسی در حاشیه ماند و جایش را مدح، عشق و عرفان با فربهی تمام پر کرد، آن هم مدحی که بیشتر گزافهگویی بود و عشقی که کمتر بهرهای از صداقت و صمیمیت داشت و عرفانی که بهزودی سرشار شد از اصطلاحات و فقیر شد از حس و حال عرفان خراسانی ما.
از عصر سنایی و ناصرخسرو به بعد، دیگر این مضامین در شعر ما اندک است و محدود میشود به آثاری از نوع قطعة «آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی / گفت کاین والیّ شهر ما گدایی بیحیاست» از انوری و بعضی غزلهای حافظ و شعر معروف «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد» سیف فرغانی و پارهای از غزلها و رباعیهای بیدل.
به واقع از سنایی به بعد، دیگر تا عصر بیداری و جنبش مشروطیت ما شاعری نداریم که صفت «شاعر معترض» برازندهاش باشد. البته بیدل در بعضی شعرهایش، نشانههایی از آزادمنشی و انتقاد از وضع زمانه بروز میدهد، مثل غزل «آن جنگجو به ظاهر اگر پشت داده است» که شاعر در آن به حساب همه طیفهای ذینفوذ و صاحب احترام جامعه رسیده است و یا این رباعی انقلابی که برخلاف رسم رایج، به جای نصیحت ظالم، به مظلوم رهنمود میدهد و او را تشجیع میکند; و این به راستی یک نمونة نادر است.
ظالم پوشد لباس خونبافته را
تا زیر کند خصمِ زبونیافته را
با سنگدلان شعلهخو سختی کن
بردار به آهن، آهن تافته را
بهراستی چرا میراث شعر کهن ما در حوزههای سیاسی و اجتماعی و اگر خاصتر بنگریم شعر اعتراض، چنین لاغر و کمبنیه است؟ چرا ساختار عاشقانه ـ عارفانه ساختار عمومی غزلهای ما بوده است و مدح و وصف، موضوعِ معمولِ قصاید و پند و حکمت یا حکایتسرایی و یا احیاناً ساقینامه رسم رایج مثنویها؟
پاسخ به این پرسش، کاوشی وسیع در تاریخ سیاسی، عقیدتی و اجتماعی قلمرو زبان فارسی را طلب میکند و خود موضوع پژوهشی است گسترده در حدّ یک پایاننامه یا کتاب مفصّل. اینقدر میتوان گفت که به نظر میرسد استبداد سیاسی و رکود فکری حاکم بر جامعه در این میان سهم تمام داشته است. برافتادن معتزلیان خردگرا، محرومیت شیعیان عدالتطلب، سرکوبشدن قرمطیان ستیزهجو و در مقابل حاکمیتیافتن جبرگرایی و عرفان منفعل و دینداری سراسر عبادی، لاجرم جامعه را به آنجا کشاند که «با خدادادگان ستیزه مکن / که خداداده را خدا داده» را بیش از «با سنگدلان شعلهخو سختی کن» دوست میداشت و «گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه / به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد» را بیش از... بیش از چه چیزی؟ من حتی مثال پیدا نمیتوانم کرد برای شعری که در آن بر قدرت و اختیار انسانها برای عوضکردن سرنوشتشان سخن رفته باشد. این کاش بحث ما در باب ««تجلّی پرتو حسن معشوق در جام باده» بود تا مقدمه را از مثالهایی از شعر کهن سرشار میساختم.
باری در این نظام اجتماعی، بیشتر روی سخن با ظالم است که ستمگری نکند و نه با مظلوم که ستمپذیر نباشد. اگر هم سخن از عدالت میرود، عدالتی نیست که رعیت خواهان آن باشد، بلکه عدالتی است که مَلِک باید بدان بگراید20; و البته نمیگراید، چون چیزی نیست که او را بدان گرایش وادار کند. چنین است که تقریباً هیچگاه در شعر کهن ما مردم به کاری که این حوالت تاریخی را عوض کند، تشویق و تشجیع نمیشوند. به واقع اصلاً روی سخن با مردم نیست، حتی در کلام سنایی.
در چنین نظامی، حق، دادنی است نه گرفتنی. جود بر عدل برتری مییابد، آن هم جودی که برای بلاگردانی باشد و پیشگیری از ضایعشدن اصل سرمایه:
به روزگار سلامت، شکستگان دریاب
که جبرِ خاطر مسکین، بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی،
بده، وگرنه ستمگر به زور بستاند
صدها سال به همین طرز بر مردمان این سرزمینها میگذرد و ملوک به نوبت میآیند و میروند و شاعران آنان را به عدل و جود میستایند و تهیدستان را به صبر و قناعت توصیه میکنند و در این میانه بسیار اندک است سخنانی از این دست که
بگذر ز شهان و ناز سلطانیشان
وز مایة جاه و دولت فانیشان
بر دانة چندی است که گیرند ز مور
آرایش مطبخ سلیمانیشان
و تازه در اینجا نیز سخن از «بگذر» است و نه «بگیر».
بالاخره چندصد سال پس از سنایی، در عصر مشروطیت موج جدید شعر سیاسی و انتقادی به جریان میافتد و در همة این قلمرو قابل مشاهده است. دلایل و زمینههای این رویکرد خود بحث مفصلی به کار دارد که خوشبختانه همچون آن یکی از چشم پژوهشگران دور نمانده است و هم بدین سبب ما را کاری بدان نیست، در این مجالی که میخواهیم زودتر بحث را به جای موعود خود بکشانیم، یعنی شعر اعتراض در بعد از انقلاب اسلامی و بهویژه دو دهة اخیر.
گفتیم «بهویژه در دو دهة اخیر» چون به راستی در دهة اول انقلاب، پرداختن به مسایل سیاست و اجتماع بهگونهای دیگر است. موضعگیری بیشتر شعرها به سمت دشمنان بیرونی است و شاید به همین سبب، شاعران به ناهنجاریهای درونی کمتر عنایت دارند. شاید هم این کار نوعی تخریب از داخل به حساب میآید و در زمانی که یک تهاجم خارجی آشکار در کار است، چندان به مصلحت دانسته نمیشود.
شاید هم از این روی است که اولین شعرهایی که رنگی از اعتراضهای اجتماعی دارد، به سوی «ضدّ انقلاب» نشانهگیری میکند و آن جبههبندی معمولِ آن سالها را در نظر دارد، مثل «خیابان هاشمی» محمدرضا عبدالملکیان و «زمزمة جویبار» سلمان هراتی که هر دو در این دفتر آمده است.
ولی در هر حال، اینها نخستین جرقههای پیدایش چیزی است که ما امروز به عنوان شعر اعتراض میشناسیم. لبة انتقاد البته متوجه دیگران است، ولی در این میان حرفهایی مطرح میشود که چند سال بعد بر بعضی از خودیها نیز قابل صدق است، چنان که در شعرهای علیرضا قزوه و بعدها نسل سوم شعر اعتراض در دهة هشتاد دیده میشود.
در سال 1365 و به دنبال انشقاقی که میان چند تن از شاعران و مدیران فرهنگی کشور در حوزة هنری رخ داد و به اخراج چند شاعر سرشناس از حوزه انجامید، اولین زمینه برای سرایش شعرهایی اعتراضآمیز نسبت به خودیها فراهم شد. بعضی از این شعرها چاپ شد و بعضی نه. «نوشداروی طرح ژنریک» مرحوم حسن حسینی شاید شاخصترین شعر از این نوع بود.
با استقرار جوّی که با شعرهای سلمان، عبدالمکیان و حسینی پدید آمده بود، کم کم شاعران به این مضامین رغبت بیشتری یافتند. سید عبدالله حسینی با چهارپارة پُربازتابِ «روزگار فخیم فقه» به مصاف متحجران مذهبی رفت و علیرضا قزوه با شعر بلند و جریانساز «مولا ویلا نداشت» به سراغ رفاهزدگان و مفسدان اقتصادی و اخلاقی. تفاوت بارز «مولا ویلا نداشت» با «خیابان هاشمی» و «زمزمة جویبار» در این بود که اینجا شاعر کمکمک پیکان انتقاد را به سمت بعضی از خودیها نیز متوجه کرده بود.
با پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، طبعاً زمینه از دو جهت برای شعر اعتراض مساعدتر شد. یکی این که منبع اصلی مضمونسازی و شعرسرایی، از دست بسیاری از شاعران گرفته شده بود و آنان لاجرم میباید در پی سخنانی تازه میرفتند. بعضی به جانب عاشقانهسرایی گرویدند و از آنچه جز حکایت دوست گفته بودند اظهار پشیمانی کردند23 و بعضی به جانب برخورد با تضادهای اجتماعی رفتند. از جانبی دیگر نفوذ رفاهزدگی، نابرابریهای مزمن اقتصادی و عوامل بالقوه و بالفعل موجود در جامعه ـ که رو به تزاید هم بود ـ شاعران را بیش از پیش دلنگران میداشت و احساس مسئولیت را در آنان بیدار میکرد. ایجاد جناحها و جریانهای سیاسی در درون نظام اسلامی هم در این میان بیدخل نبود، چون بعضی شاعران نیز کمابیش به این جریانها تعلق خاطر یافتند و در هر دورهای، آنان که در حاشیة قدرت مانده بودند، خود را معارض با جناح حاکم مییافتند و مسئول به انتقاد و اعتراض.
در دهة هشتاد، پدیدهای دیگر روی نمود که به این جریان جان تازهای داد، یعنی ظهور یک نسل جوان عدالتخواه که غالباً در تشکلهای دانشجویی و طلبگی همدیگر را یافتند و با رهنمودهایی که از سوی بزرگان به آنان داده میشد، بحث عدالت اجتماعی را به طرزی غیرمنتظره و نوآیین مطرح کردند. شعر اعتراض فعلی در جامعة ادبی ایران، بیشتر در کار این جوانان نمود دارد. شاید این دفتر را بتوان حاصل تبارز این نسل دانست، هرچند آثاری از نسلهای پیش و از گونههای ابتداییِ شعر اعتراض نیز در آن یافت میشود. در هر حال باید پذیرفت که شعر اعتراض در دهة هشتاد رنگ و بویی خاص و جلوهای متفاوت یافته است.
q
باری، به نظر میرسد جریانی که اکنون با عنوان «شعر اعتراض» شکل گرفته است، چند شاخصة کلّی دارد، هرچند ممکن است بعضی از شعرها به تمام و کمال دارندة همة این شاخصهها نباشد.
1. این البته نوعی شعر اجتماعی است، ولی چون از آن دسته از ناهنجاریهای اجتماعی سخن میگوید که ریشه در وضع سیاسی جامعه دارد، با سیاست هم بیگانه نیست و اهل سیاست و ریاست غالباً یکی از آماجهای این انتقادها بودهاند. مثلاً رفاهزدگی آسیبی است که بیشتر دامان مدیران را میگیرد و یا تبعیضهای اقتصادی غالباً متأثر از برنامهریزیهای مسئولان امر در کشور است. اینها از آن دسته ناهنجاریها نیست که خاص طبقات فرودست باشد و فقط ربطی غیرمستقیم به فرادستان بیابد.
2. ولی با این همه، این شعر چنان پرخاشگرانه نیست که مبانی تشکیلاتی و نظری یک نظام سیاسی را هدف بگیرد و در پی براندازی آن باشد. اینجا کار شاعر همانند کارِ کارمند یا کارگری است که به نظام حقوقی اداره یا کارخانهاش معترض است، ولی راه حل را در نابودی آن اداره یا کارخانه نمیبیند. این وجه تفاوتی است که میان این شعر اعتراض و شعر سیاسیِ دورة مشروطیت یا سالهای پیش از انقلاب اسلامی دیده میشود. در آن شعرها هم البته انتقاد و اعتراضی در کار بود، ولی آن انتقاد و اعتراض به قاعدة هرم نظام حکومتی اشاره داشت، نه به سطح آن.
3. غالباً یک وجه انتقاد در این شعرها متوجه خود و خودیهاست و این چیزی است که باز در شعر سیاسی پیش از انقلاب اسلامی اندک بود و کمتر دیده بودیم که شاعری، خویش را در آنچه بر سرش آمده است ملامت کند. آنجا همه چیز مطلق بود. دشمن دشمن بود و شایستة نکوهش و دوست دوست بود و شایستة ستایش. ولی اینجا دوست و دشمن بسیار مطلق و مرزبندی شده نیست. این دشمن در حقیقت غفلتی است که به سراغ همه آمده و فرادست و فرودست را بهگونهای اسیر خود کرده است. به واقع قضیه به آن سادگی که در باور انقلابیان خام و بیتجربه دیده میشود نیست که عدهای را تهیدستِ نجیب و عدهای را مستکبرِ پلید بپنداریم و گمان بریم که با غلبة گروه اول بر گروه دوم، به بهشت سعادت میرسیم. اینجا به طور ضمنی گوشزد میکنند که آن تهیدست نجیب نیز با قدرتیافتن میتواند تغییر ماهیت دهد، چنان که بارها در این جهان تجربه شده است.
با این اوصاف، این شعر اعتراض که ما میشناسیم و در این دفتر نمونههایی از آن دیده میشود، در دامان انقلاب اسلامی بالیده و غالباً متعهد به حفظ ارزشهایی است که این انقلاب با آنها بنا شده است. به همین سبب موضع این شعرها غالباً موضعی اصلاحی است، نه رویارویی و براندازی. این شعر را میتوان وسیلهای برای تحکیم آن ارزشها و این نظام دانست، البته تحکیم به مدد اصلاح کجرویها و نه با چشمبستن و زبان در کام کشیدن به بهانة حفظ نظام و ندادن بهانه به دست دشمن.
و شاید هم بدین سبب است که شاعران این شعرها عنایتی ویژه به یادکرد آرمانهای انقلاب، فداکاریهای دوران جنگ و نقش رهبری در جامعة انقلابی ایران دارند. گویا بدین وسیله میکوشند که از جانبی آرمانهای مغفولمانده و مسیرهای متروکشده را به یاد مخاطبان خویش بیاورند و از جانبی موضع عملی خویش را روشن دارند تا حسابشان از آن گروهی دیگر که معترض و منتقد نسبت به کلیت نظام و ارزشهای حاکم بر آن هستند، جدا باشد و بدینگونه آب به آسیاب آن دشمنانی که نباید بهانه به دستشان داد، نریخته باشند.
نتیجة عملی این رویکرد، سرشار شدن این شعرها از اشارات و تلمیحات به آیات و احادیث و شخصیتهای صدر اسلام (بهویژه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام) و یادکرد وقایع و شهدای جنگ تحمیلی و رهبر فقید انقلاب و بعضی دیگر چیزهایی است که میتواند برای این قافله، حکمِ سنگِ نشان را داشته باشد تا راه گم نکنند و یکباره به جای کعبه از ترکستان سر در نیاورند. این موضع دینی و انقلابی، ویژگی طبیعی و ضروری این جریان بوده و این شاعران گاه به صراحت یا پوشیدگی، عدالتطلبی و تحجرستیزی امیر مؤمنان را سرمشق خود دانستهاند.
حال این پرسش قابل طرح است که اگر چنین است و این «شعر اعتراض» نه آب به آسیای دشمن انداختن است و نه چوب لای چرخ دوست گذاشتن، چرا آنقدرها که میباید و میشاید، باب طبع متولیان امور فرهنگی کشور نبوده است؟ چرا در حالی که این جریان دقیقاً بر اساس آموزههای دینی شکل گرفته و متکی بر عمل و نظر بزرگان دین است، متولیان فرهنگ کشور با جشنواره یا مسابقهای در این موضوع، آنقدر حال نمیکنند که با جشنواره یا مسابقهای در تجلیل از همان بزرگان دینـ که ما را بدین عدالتطلبیها توصیه کردهاند ـ حال میکنند؟ چرا در توصیف حضرت علی(ع) این همه کتاب شعر داریم، ولی دربارة رهنمودهای ایشان ـ که یکیاش همین عدالتخواهی است ـ هیچ نداریم و کتاب حاضر شاید اولین مجموعه شعر مستقل از این گونه باشد؟
به نظر میرسد که شیوة رایج کنونی، مثل این است که بیماری به جای عملکردن به نسخة پزشک، خود پزشک را بستاید. تصوّر کنید کسی را که بعد از یک ماه نزد پزشکش میآید و در پاسخ او که دربارة داروهایش میپرسد، میگوید «ما نسخة شما را قاب کردیم و به دیوار زدیم و حتی در محلهمان مسابقة حفظ و قرائت نسخه گذاشتیم و برندگانش را به سفر عتبات عالیات فرستادیم. حالا نیز در پی برگزاری همایش تجلیل از جنابعالی هستیم. ولی خوب، حالمان تعریفی ندارد. نفسهامان دیگر نه ممدّ حیات است و نه مفرّح ذات. همین روزها و شبها راهی سفر آخرتیم.»
شاید این سخنان از زبان یک بیمار جسمی قدری عجیب و طنزآمیز به نظر آید، ولی حقیقت این است که ما در عالم معنویات دقیقاً همین کار را میکنیم و بدین میبالیم که ستایشگرانی خوب برای بزرگان دین بودهایم و در شعر خویش، خود را غلام و کنیز آنان دانستهایم. ولی حقیقت این است که بزرگان دین، پیرو به کار دارند، نه غلام و کنیز. اگر غلام و کنیز میخواستند که دربارهایی از نوع خلافت اموی و عباسی تشکیل میدادند.
اما چرا چنین است و این کارها آنقدر به مسئولان حال نمیدهد که آن کارها میدهد؟ شاید بدین واسطه که آن کارها بیشترین منفعت را دارد، با کمترین حاشیة ضرر. بالاخره با برگزاری جشنوارههای تجلیل و ستایش، از سویی خود را دوستدار اهل بیت نمایاندهایم و از سویی این نگرانی را هم نداریم که یک بار یک شاعر با شعرش در پشت تریبون دسته گل به آب دهد. ولی در جریان شعر اعتراض دیگر آن بازگشت هزینه، تضمین شده نیست و چه بسا که مسئولی میز ریاستش را در گرو چند تا غزل و مثنوی اعتراضآمیزِ جوانهای خام و مصلحتنندیش بنهد.
شاید اکنون به این پرسش پاسخ داده شده باشد که چرا با وجود اینهمه شعر اعتراض در این سالها، فقط یک مسابقة سالانه و آن هم بیشتر به همّت شاعران جوان در این موضوع برگزار شد و پس از حدود بیست سال از پیدایش این گونه شعر در جریان ادبیات انقلاب اسلامی، اولین دفتر منسجم از این شعرها منتشر میشود، آن هم باز به همت دو شاعر جوانِ دلبستة این جریان و یک ناشر غیروابسته به نهادهای رسمی، آن هم در روزگار «بادِ رنگین» سپردنها و «خاکِ رنگین» ستاندنها. باری، با سنایی شروع کردم و با سنایی ختم میکنم.
بادِ رنگین است شعر و خاکِ رنگین است زر
تو ز عشق این و آن چون آب و آتش بیقرار
زینچنین بادی و خاکی چون سنایی بر سر آی
تا چُنو در شهرها بی تاج باشی شهریار


مهربانیها ()