+ چهارچشمه
و من با خود میگویم که بالاخره اگر اینها را من ننویسم، چه کسی خواهد نوشت؟ آن زنی که در صف غش کرد، یا آن پیرمرد لاغراندامی که خوشحال بود که پس از سه روز آمدن به چهارچشمه جواب گرفته است یا جوانی که بعد از هفت روز هنوز جواب نگرفته بود و کسی هم پاسخگوی کارش نبود؟
ولی کارمند شعبه حرف دقیقی گفت. گفت که «اینجا ما تعیین تکلیف میکنیم، نه شما» و به راستی که درست تعیین تکلیف میکرد، وقتی میگفت «برو و فردا بیا» دیگر سخنش برهان قاطع بود و نیاز به برهان دیگری نداشت.
باری، ما حدود سه و نیم ساعت در صفی پشت پنجره در هوای گرم تموز ایستاده بودیم، فقط برای این که مدارکمان را به دست آن کارمند بدهیم و به همین نیز خرسند بودیم که حداقل این کار به فردا نیفتد. این که جواب آن نامهها به روزی دیگر موکول میشد، برای ما روشن بود و پذیرفتنی.
بالاخره دروازه بخت به روی ما گشوده شد و آن کارمند در ساعت یک ظهر، در ظرف ده یا پانزده دقیقه مدارک دهها نفری را که اسم نوشته بودند تحویل گرفت و به فردا حوالهشان کرد. حالا چرا برای این پانزده دقیقه کار، ما سه و نیم ساعت ایستاده بودیم؟ این دیگر چیزی بود که به تصمیم آن کارمند بستگی داشت، کارمندی که حق تعیین تکلیف با او بود.
شاید قضیه برای دوستان ایرانی ما قدری مبهم باشد و با خود بگویند «این چهارچشمه دیگر کجاست؟ و این دیگر چهگونه بوروکراسیای است؟» بله، این چهارچشمه نامی آشنا و البته ناخوشایند برای مهاجرین افغان ساکن مشهد است، اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی استان خراسان، در جایی نزدیک کوه در شهر مشهد که در این چند سال اخیر، تک و توک خانههایی هم در اطراف آن ساخته شده است. اینجا با محلات افغاننشین مشهد مثل گلشهر و التیمور و کوی طلاب، حدود سی کیلومتر فاصله دارد و این را مهاجرینی درک میکنند که برای یک کار کوچک اداری، باید حدود یک ساعت در راه باشند و به ادارهای بروند که برای آنهاست، ولی در دورترین جای ممکن نسبت به محل زندگیشان.
و این کار کوچک اداری، ممکن است دو یا سه روز طول بکشد، به سبب صفهایی که در هر قسمت برقرار است و کارمندانی معدود که باید پاسخگوی صدها نفری باشند که برای چندمین روز به خاطر آن کار کوچک به آنها مراجعه میکنند. آن کار کوچک ممکن است فقط تحویل مدارک به کارمند مربوطه باشد، یا فقط دریافت پاسخ. و به ندرت این دو کار در یک روز انجام میشود.
باری دیگر در چند روز پیش، من توانستم ظرف یک روز، فقط یک امضا بگیرم و مدارکم را از شعبهای به شعبهای دیگر منتقل کنم. شما تصور کنید محوطهای با وسعت دهها هکتار را که نمیدانم چرا اینقدر وسیع ساخته شده است و آن هم در دامنه کوه. باید یک مسیر چندصدمتری را از «دم در» تا شعبه مربوطه در سربالایی بپیمایی تا به کارمندی برسی که میگوید «چرا فرم نگرفتی؟» و تو بپرسی «از کجا؟» و او بگوید «از دم در.» حالا چرا آن چند برگ فرم را در خود شعبه نمیگذارند، نمیدانم. و تو باید دوباره آن مسیر را پایین و بالا بروی و خوشحال باشی که سالخورده نیستی و یا کودک شیرخواری در بغل نداری، که از این گونه کسان هم در آن مسیر بالا و پایین میروند، برای گرفتن یک فرم از یک جای آن محوطه وسیع و پرداخت پول به بانکی در جایی دیگر و گرفتن امضا از جایی دیگر و تحویل دادن مدارک به جایی دیگر. آنگاه، وقت اداری به پایان برسد و تو باری دیگر آن سی کیلومتر مسیر را با کرایهای که رانندگان آن مسیر تعیین کردهاند بپیمایی و فردا آمادگی بگیری برای یک مراجعه دیگر. و باز به این خرسند باشی که به یک اداره سر و کار داری، نه به یک اردوگاه یا محل قرنطینه مهاجرین و جایهای دیگری که من ندیدهام و وصفش را شنیدهام.
باید به ساعتت نگاه کنی که نزدیک یک و نیم شب است و باید بخوابی تا صبح زودتر به آنجا بروی تا شاید بتوانی کارت را دو گام پیش ببری، نه یک گام.


مهربانیها ()