+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش سوم)
کامیابی یا ناکامی؟
خوب به خاطر دارم که باری دبیر درس ریاضی ما در دبیرستانی در مشهد در حدود بیست سال پیش، برای تأکید بر ناکامی تلاشهایی که برای پالایش زبان میشود، با لحنی ریشخندوار این عبارت را به کار برد:
«از بیهمهچیز A، راستی بر گردکی O میمالیم.» و این را حاصل ترجمة این عبارت دانست: «از نقطة A مماسی بر دایرة O میکشیم.» ولی همان دبیر ریاضی ما اگر اکنون در قید حیات باشد، به احتمال قوی «سوبسید» رایج در آن سالها را «یارانه» میگوید و به جای «سمینار»، «همایش» به کار میبرد.
در همین افغانستان ما نیز من خوب به خاطر دارم که در اوایل دهة شصت، کلماتی چون «واژه» و «ویژه» تقریباً ناشناخته بودند و مردم «لغت» و «مخصوص» را به جایشان به کار میبردند.
تجربه نشان داده است که حتی همانها که پالایش زبان را امری غیرممکن میپندارند و به ریشخند میگیرند هم به تدریج تسلیم واژگانی متعادل و سنجیده میشوند که توسط نهادهای متولی زبان و یا رسانهها به جامعه تزریق شده است.
باید دانست که این فارسیگرایی یک بحث امروزین نیست. ما در حوالی قرنهای چهارم و پنجم، زبانی نسبتاً خالص داشتهایم. نثرهای کهن فارسی همچون حدودالعالم و عجایبالبلدان و حتی بعدها سفرنامة ناصرخسرو و اسرارالتوحید با همه اسمهای عربی خویش، واژگان عربی بسیاری ندارند. از حوالی قرن ششم و هفتم و با شیوع نثرهای متکلّف منشیانه، عربیگرایی نیز شدید میشود و در حوالی قرن دهم تا دوازدهم هجری، به اوج میرسد. از عصر حاضر باز دوباره فارسیگرایی شروع میشود و تاکنون ادامه دارد. بنابراین ما امروز با این پالایش زبان، همان مسیر نویسندگان و شاعران سدههای چهارم و پنجم یعنی دوران اوج بالندگی زبان فارسی را ادامه میدهیم و نباید این را چیزی هراسناک تصوّر کنیم.
اولویتبندی
با آنچه گفته آمد، به نظر میرسد که ما نیازمند اتخاذ روشی بینابین هستیم تا هم قوّت زبان بر جای بماند و هم اصالت آن حفظ شود. حرکت در این مسیر، همانند همة مسیرهای میانة دیگر، هوشیاری و آگاهی بسیار را میطلبد. معمولاً این حفظ تعادل است که دشوار است، نه افراط و تفریط.
بسیار ضروری است که ما از مطلقنگری بپرهیزیم و با انعطافپذیری در نظر و عمل، بکوشیم در برابر هر دسته از واژگان، روشی مناسب و کارآمد اختیار کنیم که بیشترین بازده و کمترین خسارت را در پی داشته باشد.
نمیتوان و نباید با همه واژگان بیگانه برخوردی یکسان داشت. بعضی واژگان ضرورتاً میباید معادلسازی شوند. در مورد بعضی دیگر، میتوان اختیار را به اهالی زبان داد و در مورد بعضی دیگر، بهتر است که حضور واژگان بیگانه را به عنوان یک واقعیت بپذیریم. این انتخابها تابع ملاکهایی است.
1. سابقه در زبان فارسی. یک ملاک مهم این است که ما در زبان خویش، معادلی برای یک واژة بیگانه داشتهایم که این واژه آن را به کنار زده و به جایش نشسته باشد یا نه. اگر چنین باشد، ما باید آن واژة کهن را احیا کنیم. مثلاً ما وقتی کلمة «اندازه» را داریم، هیچ ضرورتی به کاربرد «سایز» نداریم. ولی مثلاً برای کلمة «کنترول» واژهای جاافتاده در فارسی نداریم که نگران از بین رفتنش باشیم. پس طبیعی است که برخورد ما با کلمات «سایز» و «کنترول» یکسان نباشد و این دومی را راحتتر بپذیریم.
2. منبع دریافت واژگان. این نیز بسیار مهم است که ما یک واژه را از چه زبانی گرفتهایم; با آن زبان و اهالیاش چه رابطههایی داریم و موقعیت آن زبان نسبت به فارسی چگونه است. فارسی از لحاظ ریشه و یا ارتباطات اهالی خود، با بعضی زبانها مثل عربی نوعی خویشاوندی یافته است و به همین سبب، یک کلمة عربی، بهویژه اگر در زبان ما دارای سابقه باشد، آنقدرها غریب نمینماید که کلمهای انگلیسی یا فرانسوی مینماید. از آن گذشته، روابط فرهنگی اهالی زبان فارسی با عربی هم یک رابطة مذهبی قوی بوده است، در حالی که زبانهای غربی از جهاتی برای ما مهاجم به حساب میآیند. به واقع زبان وسیلة انتقال فرهنگ است و فرهنگهای گوناگون ممکن است همواره و از هر جهت برای ما دلپذیر نباشند.
بنابراین به نظر میرسد که آن مایه از حساسیتی که مثلاً در برابر واژگان انگلیسی میباید داشت، در برابر واژگان عربی لازم نیست. به همین ترتیب، ما با زبانهایی مثل ترکی، پشتو و اردو یک قرابت منطقهای داریم و اینها میباید برای ما بسیار متفاوت باشند با مثلاً روسی یا فرانسوی. ما در این هفتصدسال اخیر، یعنی از تهاجم مغولان به بعد، واژگان بسیاری از مغولی پذیرفتهایم و یک فارسیزبان امروز شاید تعجب کند اگر بداند که مثلاً واژة «کنکاش» در اصل مغولی است.
در مورد زبان پشتو هم اگر رفتار ناسنجیدة حاکمان افغانستان در صدسال اخیر ـ که متأسفانه تا امروز نیز ادامه دارد ـ نمیبود، شاید پذیرش فارسیزبانان افغانستان بیش از آنچه میبود که تا کنون رخ داده است و این مردم میتوانستند بعضی نیازهای خویش را از آن زبان برآورده سازند; که البته چنین نشد و فارسیزبانان افغانستان همیشه پشتو را یک زبان تحمیلی پنداشتند و این پندار متأسفانه دلایل عینی هم داشت.
3. شناخت کاربران واژگان. هر دسته واژگان دامنة کاربرد و طیف کاربران خاصی دارند. بعضی بر زبان همه مردم جاری میشوند و بعضی دیگر ویژة نخبگان جامعهاند. به تجربه دیده شده است که عموم مردم کمتر قابل جهتدهیاند، مگر در مورد واژگان خاص و آن هم با کمک و یاری رسانهها. ولی خواص، به سبب این که با بسیاری از واژگان جدید به صورت مکتوب آشنا میشوند و گاه نیز توان شناخت و ارزیابی بیشتری نسبت به اصالت یک واژه دارند، راحتتر این بهسازی زبان را میپذیرند. پس باید کاری کرد که یک واژه پیش از این که کاربرد عام بیابد، در نزد خواص معادلسازی شود. مثلاً ما میتوانیم به عنوان اولین گام، اصطلاحات فنآوریهای نوین ارتباطی را که روز به روز عامتر میشود، معادلسازی کنیم. جایگزینی «صفحهکلید» به جای «کیبورد» وقتی که فقط هزار کاربر کامپیوتر داریم، بسیار سهلتر است از زمانی که صدهزار کاربر داشته باشیم. دریغ که ما در کشور خویش این فرصتها را از کف میدهیم و از آن بدتر این که خواص جامعة ما بیشترین واردکنندگان واژگان بیگانهاند، به سبب ارتباطی که با جهان خارج و مؤسسات خارجی و رسانههای بیگانه دارند. چه خوش گفت علاّ مه بلخی
بهانه چند نماییم بیسوادی خلق؟
تمام مفسده در باسواد مینگرم
و باز چه بدبختاند بیسوادانی که برای فضلنمایی و درآمدن به کسوت نخبگان جامعه، این رویّه را به شکلی شکسته و بسته تقلید میکنند. باری، این البته بحثی است کاربردی و عملی که در مقالی دیگر باید بدان پرداخت و من فقط اشارهای کردم تا طرح بحث شده باشد.
(ادامه دارد)


مهربانیها ()