+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش دوم)
فارسی بی در و پیکر؟
ولی آنچه تا کنون گفتیم، بدین معنی است که دروازهها را بگشاییم و واژگان بیگانه را به هر پیمانهای که باشد، بدون هیچ ملاحظه و یا انتخابی به زبان خویش راه دهیم؟ مسلماً این رویّه نیز زیانهای بیشماری دارد که من به مهمترینهایشان اشاره میکنم.
ورود بیرویة واژگان بیگانه، سرعت تغییر زبان را بیشتر میکند. در این تردیدی نیست که زبان فارسی همانند هر زبان دیگری، یک مسیر تحوّل یا تکامل را پیموده است و میپیماید. ولی سرعت این پیمایش پیش از این به گونهای بوده است که ارتباط زبانی نسلهای گوناگون با هم قطع نشده است و ما حتی بعد از حدود هزار سال نیز قادر به فهم متون ادبی و علمی خویش هستیم.
ولی در سالهای اخیر، متأسفانه تحوّل زبان چنان سرعت گرفته که تفهیم و تفهّم میان نسلهای پی در پی را هم دشوار ساخته است. به این ترتیب، راه انتقال بسیاری از ضربالمثلها، حکایتها، پندها و حکمتهای شفاهی از یک نسل به نسلی دیگر نیز بسته میشود و این، خالی از ضایعات فرهنگی نیست.
انسان ممکن است باغی یا خانهای را از پدران به ارث ببرد و سپس هر وقت که خودش خواست، آن بناها را خراب کند و بنایی تازه و مطابق با خواستههای امروز بسازد. اما زبان بخشی از هویت ماست و هیچکس نمیتواند و نباید هویت دیرین خود را فراموش کند.
بشر امروز حس کرده است که حتی زبانهای فقیر و کمکاربرد هم ارزش خاص خود را دارند و باید حفظ شوند. چنین است که تلاشی بینالمللی برای حفظ زبانهای مادری مردم کشورهای گوناگون آغاز شده است و به همین مناسبت، امسال را سال زبانهای مادری اعلام کردهاند.
با این وصف، برای زبانی با این مایه از گنجینههای گرانبار ادبی، حفظ اصالت و کاهش این سرعت تغییر، بسیار ضروری است. این شاید برای یک زبان بیپشتوانه و بیپیشینه که فقط به درد کاربرد امروزین اهالیاش میخورد، چندان مهم نباشد، چون نه شاهنامه و مثنوی و غزلیات حافظ دارد و نه کلیله و دمنه و گلستان و بهارستان; نه تاریخ بیهقی دارد و نه تاریخ سیستان. ولی برای ما فارسیزبانان، قضیه کاملاً فرق میکند.
جبر یا اختیار
نه، نگران نباشید. بحث کلامی نمیکنم. سخن این است که بعضی از صاحبنظران به اعتبار نظریات دانش زبانشناسی، کاربرد اهل زبان را ملاک واقعیت میدانند و بر این باورند که هرآنچه در میان اهل زبان رایج است، درست است و نیازی به اصلاح آن نیست. در نظر اینان، سیر زبان یک سیر جبری است و ما فقط باید نظارهگر این سیر باشیم.
باید گفت که اینجا میان زبانشناسان و ادبا همواره یک اختلاف نظر یا بهتر بگویم اختلاف روش وجود دارد. زبانشناسان، بیشتر میکوشند که در پی یافتن زنجیرة علتها و معلولها باشند و زبان را با توجه به یک سلسله قوانین طبیعی ارزیابی کنند. بنابراین از نظر آنها هرآنچه در زبان وجود دارد، درست است، چون بر مبنای یک سلسله قوانین پدید آمده است. آنها میکوشند آنچه را «هست»، به خوبی تحلیل و تفسیر کنند و حقیقت در نظر آنها جایی است که این تحلیل درست صورت گیرد.
ولی ادبا بیش از بحث دربارة «هست»ها، به «باید»ها میاندیشند، چون نگاهشان یک نگاه ارزشی و هنری است. از نظر آنها، حقیقت در جایی است که همه چیز شکل زیباتر و مطلوبتر خود را داشته باشد.
اما این دو دیدگاه، ناقض همدیگر نیست و هر یک در مقام خودش، درست است. بگذارید مثالی بیاورم.
از نظر یک فیزیکدان، هرآنچه که طبق قوانین فیزیک تفسیر شود، درست است و در آن شک و شبههای نیست. مثلاً اگر خشتی از بام ساختمانی بر سر کارگری بیفتد و جمجمهاش را بشکند، از نظر علم فیزیک کاملاً درست بوده است، چون خشت فلان مقدار وزن دارد و در اثر سقوط فلان مقدار سرعت مییابد و در نتیجه فلان مقدار ضربه به سر کارگر وارد میکند که برای کشتن او کافی است. پس اگر خشت با همان مشخصات بر سر طرف بخورد و هیچ چیزی روی ندهد، عجیب است و مخالف قانون.
ولی از نظر یک سرکارگر که میکوشد جان کارگرهایش را حفظ کند، مسلماً این رویداد هیچ مطلوب نیست. درست است که در این واقعه قوانین فیزیک رعایت شده است و خشت کارش را درست انجام داده است، ولی فرقی است میان یک چیز «درست» و یک چیز «دلخواه». پس بسیار طبیعی است که این سرکارگر برای کارگرانش کلاه ایمنی تهیه کند. این کلاه هم ناقض قوانین فیزیک نیست. فقط شکل رویداد را تغییر میدهد.
در زبان نیز همین گونه است. ما ضمن این که سیر طبیعی زبان را از نظر دور نمیداریم، میکوشیم با تدابیری این زبان را بهتر به کار بریم، همان گونه که آن سرکارگر هم با این که قوانینِ فیزیکی سقوط اجسام را تغییر ندادهاست، زیان خود و کارگرانش در اثر این قوانین را به حداقل میرساند.
به راستی اگر هر آنچه هست، باید باشد و نباید کمترین تصرّفی در آن کرد؟ پس مدارج کمال را چگونه بپیماییم؟ زبان فارسی در قرنهای اول تا حوالی حملة مغول، رشدی بسیار چشمگیر داشت. چرا؟ چون اهالی زبان به آنچه بود بسنده نکردند و در پی بهسازی زبان برآمدند. چرا نثر تاریخ بیهقی از نثر عجایبالبلدان یا حدودالعالم بهتر است؟ چرا شعر حافظ و سعدی از شعر رودکی و عنصری قویتر است؟ چون مدار حرکت ما در آن قرنها، بر کمالجویی بوده است.
به همین دلیل، من این سخن را که «هر آنچه در زبان وجود دارد درست است» چندان جدی نمیگیرم. این سخن درست است، ولی برای ما کافی نیست. ما در پی یک وضعیت مطلوب هستیم. تجربه هم نشان دادهاست که ما میتوانیم برای رسیدن به این وضعیت تلاش کنیم و این تلاش نتیجه میدهد. من در این مورد، در کتاب همزبانی و بیزبانی بحث نسبتاً مفصلی همراه با شواهد و دلایل آن، داشتهام و در اینجا بازگویی نمیکنم.
قضیة دیگر این است که ما نباید هر تلاشی را مشروط به یافتن نتیجة صددرصد کنیم. نباید تصور کرد که اگر این توصیههای ما برای همه اهل زبان و برای همه سطوح جامعه موثر نیست، پس سودی ندارد و باید از آن دست کشید.
با این ملاحظات، من بر این باورم که اگر تلاش ما برای پالایش زبان، در بعضی از مردم و در بعضی از سطوح جامعه هم مؤثر باشد، خوب است و وجودش بهتر از نبودنش است. ما اگر به این روش باور داشته باشیم، میتوانیم با یک تلاش جمعی، در درازمدت، زبان را از آنچه هست، «مطلوبتر» سازیم. گیرم که این زبان «درست» باشد، میتوان آن را «درستتر» ساخت.


مهربانیها ()