+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش اول)
این مقاله در شماره دوازده و سیزده فصلنامه خط سوم چاپ شده است که چندی پیش از چاپ برآمد.
تمهید
افغانستان از دیرباز گذرگاه ملل مختلف و محل برخورد فرهنگها و تمدنها بوده است. بسیاری از جهانگشاییها، جنگها، مهاجرتها و رفتوآمدهای تجاریِ این منطقه به نحوی بر افغانستان و زبان مردم آن تأثیر گذاشته است و به همین سبب، زبان فارسی در این کشور برخوری همهجانبه و دیرپای با زبانهای دیگر این منطقه و حتی بعضی کشورهای دورتر داشته و تأثیرهایی از آنها پذیرفته است.
این برخوردها در سالهای اخیر، با تحولاتی که در کشور ما رخ داد، ابعادی تازه یافته است.
حضور خارجیان و مؤسسات وابسته به آنها و استخدام بسیاری از اهل ادب و فرهنگ ما در این مؤسسات و در کنار اینها بازگشت بعضی نخبگان از کشورهای دوردست، لاجرم فارسی افغانستان را با موجی از واژگان بیگانه روبهرو کرده است. این قضیه بهویژه از این نظر جای نگرانی دارد که ملّت ما امروزه درصد بالایی از بیسوادی را تجربه میکند. نهادهای آموزشی و رسانهها به زبان اعتنای بسیاری ندارند و هنوز برخوردهای خصمانة برخی از دولتمردان با این زبان، به کلی از میان برنخاسته است.
این بسیار فرق میکند که برخورد یک زبان با زبانهای دیگر، در هنگام قوّت، پویایی و زایندگی آن باشد یا در هنگام ضعف، رکود و بیماری آن. ما پیشتر هم تهاجم مغولان و ترکان را به قلمرو زبان فارسی دیدهایم، ولی آن تهاجمها، عوارضی جدی بر زبان باقی نگذاشت، چون فارسی در اوج قدرت بود و آن زبانها برعکس آنمایه از غنای علمی و ادبی را نداشتند که تأثیرگذار باشند. ولی امروز قضیه کاملاً فرق دارد. فارسی امروز افغانستان به سبب عوامل بیرونی و داخلی، همچنان از وجود واژگان بیگانه فربه و از واژگان اصیل خویش، لاغر میشود.
با این وصف، همتی ویژه برای پالودن زبان از آن دسته از واژگان بیگانه که نیازی به وجودشان نیست، ضروری به نظر میرسد. در این میان، ما حداقل به براشتن سه گام اساسی نیازمندیم:
1. بحث در مبانی نظری فارسیسازی، ضرورت و اصول آن.
2. یافتن شیوة عملی این کار و جوانب اجتماعی و رسانهای موضوع.
3. واژهسازی و معادلیابی برای واژگان بیگانه.
این سه گام، هر یک متکی و مبتنی بر دیگری است، یعنی اگر به ضرورت فارسیسازی باورمند نشده باشیم، بحث راهکارهای عملی آن بیهوده به نظر میرسد و اگر این راهکارها را نیافته باشیم، واژهسازی ما کاری پادرهوا خواهد بود و بیثمر خواهد ماند.
مادر این نوشته میکوشیم که راهی برای بحث در گام اول باز کنیم و ببینیم که به راستی این پالایش، تا چه مایه ضرورت دارد و تا چه حد به صلاح و منفعت ماست. در چه حوزههایی باید این کار را کرد و در چه حوزههایی باید آمادگی پذیرش واژگان بیگانه را داشت.
فارسی سره؟
زبان پدیدهای است پیچیده و با جوانب مختلف زندگی انسانها پیوند دارد. سیاست، فرهنگ، اقتصاد و امور اجتماعی بر زبان تأثیرگذارند و اینها مانع مطلقنگری و یا اتخاذ روشهای بسیار افراطی میشود.
بنابراین انتظار «فارسی سره» یا «فارسی پاک» در افغانستان داشتن، انتظاری بیجا و غیرعملی است، گذشته از این که در ایران نیز این نظریه طرفداران بسیاری نیافته است. بر فرض که چنین زبانی در آیندهای دور قابل دستیابی باشد هم نمیتوان مطمئن بود که الزاماً بهتر از فارسی امروز خواهد بود.
این فارسی سره، بسیاری از مترادفها را از زبان ما خواهد گرفت. وجود مترادفهای گوناگون برای کلمات ضروری است، به سبب این که هر یک از آنها، ممکن است بار عاطفی یا معنایی خاصی داشته باشد که در دیگری نتوان یافت. مثلاً کلمات «دارا»، «پولدار»، «غنی» و «متموّل» شاید مترادف هم به نظر آیند و با وجود اولی و دومی، ما از سومی و چهارمی احساس بینیازی کنیم. ولی حقیقت این است که گاهی مقام سخن کاربرد این دو را ایجاب میکند. مثلاً میتوان گفت «این آدم پولدار است» ولی نمیتوان گفت «این معدن پولدار است». اینجا باید گفت «این معدن غنی است». یا اگر بخواهیم در مجلسی رسمی، از دارایی پدران یکی از دوستانمان سخن بگوییم، خوب نیست بگوییم «پدران ایشان آدمهای پولداری بودند.» ولی میتوان گفت «پدران ایشان آدمهای متموّلی بودند.» یعنی «متمول» قدری مؤدبانهتر است.
از این گذشته، گیرم که در زبان محاوره این مشکل را حل کردیم و مثلاً به جای «متمول»، «توانگر» را گذاشتیم. در زبان ادبی چه میتوان کرد وقتی مثلاً شاعری بیچاره در غزلی با قافیههایی از نوع «ناتنی»، «آهنی» و «کندنی» بخواهد ضمن رعایت قافیه، چنین مضمونی بپرورد؟
یکعده هم که پاک و شریفاند و سربهراه
ناچار با کمال شرافت غنی شدند
او میتواند بگوید «ناچار با کمال شرافت توانگر شدند»؟
باری، پیراستگی مطلق زبان فارسی از واژگان بیگانه، آن را فقیر و کممایه خواهد ساخت، گذشته از این که ما را با بسیاری از متون علمی و ادبی فارسی را که از این واژگان برخوردارند، بیگانه میکند. این متون با زبان فارسی پیش از اسلام نوشته نشدهاند، بلکه آمیختگی قابل توجهی با زبانهای دیگر، بهویژه عربی دارند. عربی از سویی دیگر زبان دین ماست و حضور بسیاری از واژگان عربی در زبان فارسی، فهم متون دینی را برای فارسیزبانان سهلتر کرده است، چون از هر آیه و حدیثی که میشنوند، با چند کلمهاش آشنایند. با یک فارسی سره، این متون نیز برای ما غریبتر میشوند.
این قضیه را از یک زاویة دیگر هم میتوان بررسی کرد و آن، نظام آوایی زبان است. در بعضی زبانها، حضور بعضی حروف و آواها بیشتر احساس میشود و این، زبان را از نظر آوایی به نوعی یکنواختی دچار میکند. مثلاً در عربی، وفور حروف ثقیلی مثل «ع» و «ل»، زبان را تا حدی ناخوشاهنگ ساخته است. همینطور، به نظر من میرسد که در زبان ترکی مغولی، حرف «ق» بسامد بالایی داشته باشد و این را واژگانی مثل «ییلاق»، «قشلاق»، «قراول» و «قورمه» که ما از آن زبان گرفتهایم تصدیق میکند.
زبان فارسی از این نظر یک خوشاهنگی دلپذیر دارد، چون از حروف رایج در زبانهای مختلف، به نسبتهای قابل توجهی بهرهمند است. هم روانی لازم را دارد و هم صلابت مطلوب را. به همین سبب، شاعری مثل حافظ آنگاه که میخواهد لطیف سخن بگوید، میگوید
یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از دست حسود چمنش
ولی آنگاه که لحنی کوبنده به کار دارد، میگوید
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامة خود سیه و دلق خود ارزق نکنیم
و این «ق»ها گویی چکشهاییاند که در پایان هر بیت بر میز کوبیده میشوند.
پس اگر کلمات عربی و ترکی مغولی را از فارسی بگیریم، به نظر میرسد که قدری از این صلابت کاسته میشود. البته این بحثی است که به نظر من ضرورت کند و کاو بیشتر دارد و گمان میکنم که در این مورد، کمتر تحقیق شده است.
(ادامه دارد)


مهربانیها ()