+ سیب و فریب
اخیرا «سیب و فریب» مجموعه شعر شاعر گرانقدر کشور ما و دوست دیرین من جناب محمدآصف رحمانی از چاپ بیرون آمد. این کتاب در هرات توسط انتشارات فدایی هروی چاپ شده است. اینک مقدمهای را که برای این کتاب نگاشته بودم و در کتاب نیز درج شده است، پیشکش دوستان میکنم، با شعری از جناب رحمانی.
نگارش این سطور از سوی این کمبضاعت، نه از باب تفاضل و تفاخر است و نه از باب رفیقبازی و بتسازی، بلکه از سر فریضهای است که بر دوش خود حس میکنم به واسطة حقّی گران که محمدآصف رحمانی بر سر یک نسل از شاعران مملکت دارد و دریغ که این حق تا کنون به درستی گزارده نشده و پاس داشته نشده است.
گروهی از شاعران، فقط شاعرند; طبع روانی دارند و دفتر و دیوانی به هم میزنند و البته وجودشان بسی مغتنم است، از این روی که در این فصل تباهی، همین که کالای ادب و هنر را هم پاس بداریم، کاری بزرگ کردهایم. ولی گروهی دیگر، شاعرانیاند جریانساز و شاعرپرور که میکوشند دست غریقها را بگیرند، هرچند در این میان گلیم خودشان نیز به آب سپرده شود، که به قول سعدیِ شیراز:
گفت آن گلیم خویش برون میکشد ز آب
وین جهد میکند که بگیرد غریق را
آصف رحمانی، از این دستة دوم بوده است، بهویژه در آن سالهای عسرت که فراهمکردن یک جمع پریشان از شاعران و انگیزهدادن به آنان برای میدانداری، خود جهادی عظیم به شمار میرفت، کاری که رحمانی و دیگر بزرگوارانی همچون محمدظاهر رستمی و نظامالدین شکوهی کردند و این جمعِ بیسامان را در زیر سایة بابرکت استاد فدایی هروی گردآوردند و چه خون دلها که در آن سالها خورده شد و چه تهمتها به جان خریده شد و چه شکررنجیها که بدین سبب در میان شاعران پدید آمد، تا گلیم شعر مهاجران افغان مقیم ایران از آب بیرون کشیده شد و ما اکنون ثمرهاش را میبینیم. و رحمانی در همه جریانهای شعری مهاجران در آن سالها سهمی بزرگ داشت.
او و همنسلانش به واقع طبع و قریحه و گاه حتی اسباب معیشت خویش را برخیِ جوانانی کردند که بعدها میداندار شعر افغانستان شدند و شاید حتی اکنون خود ندانند که آن محیط مساعد برای پرورششان چگونه فراهم آمد.
به این خدمات رحمانی، باید افزود فعالیتهای مطبوعاتی و فعال نگهداشتن بعضی مجامع فرهنگی را که بعضی از آنان، با همه عرض و طول ظاهری خویش، فقط بر دوش جوانانی همچون او بر پای بودند و البته ثمرة این فعالیتها نصیب کسانی شد که در بهرهمندی سیاسی و تبلیغاتی از آن مهارتی داشتند و زود گلیم خویش از آب کشیدند و رحمانی بود که بارها به تاوان نداشتن عقلی معاشاندیش، زندگی را از صفر شروع کرد و خدا میداند که چه مایه خسارتها از ناحیة این عسرتها و تنگناهای گریبانگیر، بر طبع جوشان او وارد شد. البته انکار نمیتوان کرد که بخشی مهم از تعهّد و دردمندی شعرش که جانمایة تأثیر آن است، از همین رهگذر پدید آمده است.
q
باری، از این سخنان درگذریم که شاید شاعر ما را نیز چندان خوش نیاید و بپردازیم به شعر محمدآصف رحمانی. هیچ قصد ستایشگری و بزرگنمایی ندارم و فقط میخواهم به چند ویژگی بارز این شعرها اشاره کنم، هرچند خوانندة بصیر، اینها را با مطالعة این دفتر درخواهدیافت.
چنان که گفتم، روشنترین جلوة شعر رحمانی، دردمندی و تعهّد آن است. او را در هیچیک از سرودههای این دفتر، شاعری اهل تفنّن و هنرنمایی که شعر را فقط برای گذران اوقات خود و سرگرمساختن مخاطبان بسراید، نمییابیم. او از قدیمترین سالهای شاعریاش تا کنون، همواره موضعمند و درگیر بوده است; گاه درگیر جنگ و جهاد و گاه درگیر عدالتخواهی و ستیز با نارواییهای اجتماعی و سیاسیِ حاکم بر مملکت در سالهای بعد از پیروزی.
به همین سبب، در همه مقاطع، میتوان ردّ پای وقایع و رخدادهای سیاسی و اجتماعی مملکت را در شعر رحمانی سراغ گرفت و چنین است که این شعر برای کسانی که میخواهند ارتباط شعر افغانستان با وضعیت این کشور در این سالها را دریابند، بسیار سودمند است.
دیگر شاخصة شعر محمدآصف رحمانی، نوگرایی مداوم در کار اوست. شاید برای جوانانِ این سالها که در مسیری آماده و کوبیده گام برمیدارند، این نوجویی چندان دشوار نباشد و عجیب به نظر نیاید، ولی رحمانی و اقران او در سالهایی به این زبان و بیان و عناصر خیال امروز چنگ انداختند که شعر ما هنوز به درستی از چنبر پسند و زیباییشناسیِ سنتی بدر نیامده بود. و باز مهم این است که رحمانی همچنان پابهپای زمان به پیش آمده است. اگر در عصر رواج مثنویهای بلند، مثنوی میسرود، در دوران شیوع غزلهای نوکلاسیک، به غزل روی آورد و این مسیر را تا تجربة قالبهای نوین در سالهای اخیر ادامه داد. مقایسة شعر رحمانی با شعرِ رایج در میان همنسلان او در سالهای مهاجرت و ایّام بازگشت به وطن، این حرکت دایمی را تأیید میکند.
رحمانی زبانی دارد روان و برخوردار از ویژگیهای زبان مردم. در شعر او بسیاری از ضربالمثلها، تکیهکلامها و تعبیرهای خاص زبان محاوره را میتوان یافت، چنان که در این بیتها میبینیم
شب و سکوت، شما را به خواب خواهد برد
هر آنچه بند که بستید، آب خواهد برد
خلاصه موسم جنگ است، بشنوید ای قوم
و فصل آهن و سنگ است، بشنوید ای قوم
این مردمگرایی و سادگی بیان در عین شاعرانهبودن آن، در نفوذ شعرش به میان مخاطبان بسیار مؤثر بوده است. چنین است که بعضی بیتهای شعر رحمانی، خود قابلیت مَثَلشدن یافتهاند و این توفیق کمی برای شاعر نیست. این مصراعها را ببینید که میتوانند حکم ضربالمثل بیابند.
به عقابی که ز صیّاد نترسید، سلام
هر که با ماست، به شمشیر عیارش بزنید
کسی به کشتی بیبادبان سفر نکند
سر قلم به سلامت اگر تفنگ شکست
هر کس که به خون نخفت، از خیل تو نیست
به این باید افزود تلمیحها و اشارات بسیاری که او به وقایع تاریخی و متون ادبی و مذهبی ما دارد. اینها، هم شعرش را از یک پشتوانة فرهنگی برخوردار کرده و هم به زیبایی صوری آن افزوده است:
بتگران سینه سپر کرده، پیمبر شدهاند
سفلهها چشم فرو بسته، ابوذر شدهاند
جهلِ نو باز کمر بسته به آزار زمین
باز با بولهب افتاده سر و کار زمین
رحمانی از دیرباز شاعری بوده است با استعداد فراگیری بسیار و قابلیت و انعطافپذیری خوب برای هماهنگشدن با جریانهای رایج ادبی. ولی همین قضیه شاید سبب شده است که شعر او را گاه بیش از حدّ معمول متأثر از شعر دیگر معاصران او ببینیم. به گمان من اگر نقدی بتوان بر کار او روا داشت، از این رهگذر است. البته باید از حق نگذشت که این ویژگی، خاص رحمانی نیست و در میان شاعران ما از دیرباز سابقه داشته است، چنان که در دیوان حافظ بزرگ نیز بسیاری از مضامین شعر پیشینیان و معاصران او را میتوان سراغ گرفت.
و از این که بگذریم، میباید به بعضی تساهلهای رحمانی در امور صوری، بهویژه وزن شعر اشاره کرد که البته بسیار نیست و غالباً در جاهایی بوده است که مضمون را به گونهای دیگر نمیشد بیان کرد، مثلاً در اینجا:
ز پایداری ما گرچه پشت جنگ شکست
و لیک خوردهایم از خویش، رنگ رنگ شکست
به واقع میتوان گفت در این موارد، شاعر صورتِ شعر را فدای محتوای آن کرده است و شاید سببِ این نیز محتواگرایی خاص شاعر ما باشد.
q
باری، این نخستین دفتر شعر محمدآصف رحمانی بسیار دیرتر از آنچه انتظارش میرفته است، منتشر میشود، آن هم در حالی که بسیاری از جوانانِ این سالها، دفتر و یا دفترهایی چاپشده از آثار خویش در بغل دارند. شاید خلوت و انزوای چندینسالة شاعر که حاصل بعضی تلخیهای زندگی بوده است، در این مورد بیاثر نبوده باشد. به هر حال، باید تلاش شاعر جوان و باانگیزه، محمد یعقوبی را در بهسامان رساندن این کار قدر نهاد که البته آراستگیِ ظاهریِ این دفترها در مقایسه با دیگر آثاری که در این سالها در کشور ما چاپ میشود نیز مرهون ذوق و دقت او در امر کتابآرایی است.
و باز باید قدردان مؤسسات و شخصیتهای اجتماعیِ آگاه و دوراندیشی بود که به جای هزینهکردن در امور زودگذر و کمثمر، به کارهای بنیادی و ماندگار همچون انتشار کتاب میپردازند. ما میدانیم که ماندگاریِ یک کتاب، به اندازة ماندگاری یک تاریخ است. ما که اکنون غبار نسخههای نایابِ بعضی کتابهای چاپشده در مثلاً نیم قرن پیش را همچون توتیا به چشم میکشیم و با پیدا کردن یک کتاب از آثار ادبی متأخر کشور خویش، چنان مسرور میشویم که گویا گنجی یافتهایم، میتوانیم پیشبینی کنیم که آیندگان ما نیز به این کتاب و امثال آن، به چشم گنجهایی مکشوفه بنگرند و بر روان کسانی که این آثار را از چنگ حوادث رهانیدند، درود بفرستند.
شهر خاموش
من به شهر خیال تبعیدم
شهر در خواب رفتۀ خاموش
قدرت اینجا چقدر وارونه
گربه موش است در برابر موش
قارقارِ کلاغ ها پیداست
جل و قمری و کبک لال شده
مار می ترسد از طناب سیاه
شیر جاروکش شغال شده
چشمه و سرو ناز دشمن هم
داس همبستر گل دختر
تشنۀ تشنه، داغ مثل کویر
آب و ماهی به خون یکدیگر
آسمان تلخ و تیره و مسموم
برف آلوده، باد آلوده
و شب همخوابۀ هزار گناه
نفسِ بامداد آلوده
خیل پروانه های رنگ به رنگ
به ملخ های هرزه پیوستند
سار و گنجشک و کفتر و مینا
با جناب مترسک همدستند
مرد اهل ریاست اهل دعا
شیخنا تاجر مسلمانی
و در این شهر، شهرِ بی در و سر
قاضیان نیز رهزن و جانی
ناقد از نقد خویش شرمنده
قلم آزرده خاطر و بی رنگ
حال تاریخ را به هم زده است
دهن بوی دادۀ فرهنگ
مهربانی سوال بی پاسخ
دشمنی نقل مجلس مردم
هل مضمون اول مکتب
بی سوادی مدرس مردم
دست دریا از آسمان کوتاه
کوه ها زیر بارش دردند
دشت ها هم رکابِ باد عقیم
اسب های نجیب بی مردند
پشت قانون این خراب آباد
زنده ها مرده ها بلاتکلیف
در سراشیبِ آسمان و زمین
جایگاه خدا بلاتکلیف
حاکمیت به دست زور و زر است
نقش مردم چو سکۀ ناچل
سلطه دارد به سر نوشت بهار
حکم گرگ و حکومت جنگل
آدمیت مسافری گمنام
فرق نااهل و اهل ناپیداست
بی خیالِ هر آنچه گفتم باش
به گمانم که شهر هِرت اینجاست


مهربانیها ()