+ دریچههای روبهرو
چاپ شده در فصلنامه شعر، دور جدید، شماره 3
زبان فارسی، چند قرن است که دچار یک بدبختی تاریخی شده است. جامعة فارسیزبان که روزگاری همة این منطقه را از فرارود (ماورأالنهر) تا دهلی و آذربایجان در اختیار داشت، در قالب ملتهای سیاسی، چندپاره شده و گاه نیز در جوامع دیگر زبانی به تحلیل رفتهاست. اکنون ما ماندهایم و سه کشور که در آنها این زبان به هر حال رسمیتی دارد، ایران، افغانستان و تاجیکستان کنونی.
وقتی فارسیزبانان در سه کشور سیاسی تقسیم شدند، لاجرم راه ارتباط و دادوستد میانشان نیز بسته یا حداقل باریک شد. شاید هم نیازی به این ارتباط حس نکردند، چون هر یک نمیدانستند که در پارههای دیگر، چه چیزهای سودمندی برایشان وجود دارد. اکنون نیز تا ما نتوانیم سودمندی این رابطه را دریابیم، به ایجاد آن مجاب نخواهیم شد.
ما حتی از داشتن یک نام واحد برای زبان فارسی در این سه کشور محروم بودهایم. انگلیسی در همهجای جهان انگلیسی است و اسپانیایی اسپانیایی و عربی، عربی; ولی فارسی در ایران فارسی نامیدهمیشود، در افغانستان دری و در تاجیکستان، تاجیکی. درست است که به قول هاتف «سه نگردد بریشم ار او را / پرنیان خوانی و حریر و پرند»، ولی این ابریشم اگر سه نشد، حداقل سه پنداشتهشد و انسانها نیز در رفتار و گفتار، پیرو پندارشان هستند.
باری، این سهنام داشتن یک زبان، کلاه بزرگی بود که بر سر ما فارسیزبانان نهادند و تا گوشهایمان نیز پایین آمد، به گونهای که اکنون کمتر میتوانیم صدای هم را بشنویم. ما را در این مقام، به جمیع ضایعات و توابع فرهنگی این چندپارگی کاری نیست، که خود بحثی است درازدامن، بل فقط میخواهیم رابطة این چندپارگی را با زبان شعر فارسی روشن داریم.
سخن ما در این نوشته، بیان بعضی سودمندیهایی است که از ناحیة ارتباط با دیگر فارسیزبانان و شناخت زبان فارسی نواحی و مناطق مختلف، میتواند متوجه شعر ما شود. این منفعتها حداقل در دو حوزه برای ما جمع میشود; در حوزة خواندن متون شعر کهن و در حوزة سرایش شعر برای یک شاعر امروز.
1. خوانش متون کهن
شاعران کهن ما در روزگار یکپارچگی قلمرو زبان فارسی میزیستهاند و به همین لحاظ، شعرشان از لحاظ مجموعة واژگان غنی بودهاست. البته نمیتوان منکر تأثیر گویشهای محلی در شعر آنان شد، ولی از اینروی که شعر فارسی بیشتر با زبان رسمی و درباری فارسی سروده میشده تا زبان محاورة مردم، این گرایشهای محلی بسیار نیست.
با جداشدن سرزمینهای فارسیزبان در قرنهای اخیر، مسلماً حوزة کاربرد بسیاری از این واژگان نیز به یکی از این کشورها محدود شده است. مثلاً واژة «شکر» که پیش از این در شعر همة شاعران ما دیده میشدهاست، اکنون فقط در ایران رایج است و در افغانستان (البته در کابل و نواحی آن) بدان «بوره» میگویند که منشأ فرانسوی دارد. بنابراین، یک دانشآموز کابلی اگر متکی به منابع آموزشی نباشد، در دریافت معنی این کلمه در شعر کهن دچار مشکل میشود.
از آن سوی نیز بسیار واژگان میتوان یافت که در زبان فارسی ایران متروک شدهاند و یک فارسیزبان ایرانی به طور عادی آنها را در نمییابد، در حالی که همین واژگان در افغانستان هماکنون بر زبان مردم جاریاند. بنابراین، اگر کسی با زبان فارسی مناطق مختلف آشنا باشد، کارش در خوانش متون کهن سهلتر خواهدبود. این هم چند مثال برای تقریب بیشتر مطلب به ذهن خوانندة گرامی.
سنایی غزنوی، در قصیدة باشکوه «مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا» چنین میگوید:
تو را یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده
تو را ترسا همی گوید که در صفرا مخور حلوا
ز بهر دین بنگذاری حرام از حرمت یزدان
و لیک از بهر تن، مانی حلال از گفتة ترسا
در بادی امر و برای یک خوانندة ایرانی، «مانی» مصراع چهارم، همان «بمانی» به نظر میآید. بنابراین، او مصراع را چنین معنی خواهدکرد: «و لیک از بهر تن، حلال میمانی از گفتة ترسا» و این شکل معنی، ابهامی عظیم دارد. ولی یک فارسیزبان افغانستانی، «مانی» را «بگذاری» معنی میکند، چون هماکنون در کابل و غزنی و نواحی آنها، «ماندن» به معنی «گذاشتن» و «رهاکردن» رایج است و معنی مصراع، میشود: «و لیک از بهر تن، حلال را از گفتة ترسا رها میکنی.» و این است معنی درست شعر سنایی. شاعر غزنه، در بیتی دیگر از این قصیده نیز میگوید:
گرت سودای آن باشد کز این صفرا برون آیی
زهی سُودا که خواهی یافت فردا از چنین سودا
مسلماً «سودا»ی اول به معنی «خیال» و «آرزو» است; دومی نیز «سُودا» است، یعنی «سود». سومی چیست؟ این «سودا» به معنی «معامله» است و به این معنی در افغانستان هماکنون رواج دارد، چنان که مثلاً میگویند «خانهام را سودا کردم.» پس باز با عنایت به این معنی، ابهام شعر سنایی از میان برمیخیزد.
گمان نرود که این ابهامها فقط در شعر سنایی و دیگر کسانی است که از حوزة جغرافیایی مشرق (افغانستان امروز) برخاستهاند. در شعر حافظ و سعدی و خاقانی و دیگران نیز از این دست چیزها میتوان یافت. عطار نیشابوری میسراید:
هرک جان خویش را آگاه کرد،
ریش خود دستارخوان راه کرد
این «دستارخوان» که در دیگر متون نظم و نثر قدیم نیز دیدهشدهاست، مرکب است از «دستار» و «خوان» و مساوی با سفره، یعنی دستاری که بر آن، خوان را میچینند. هماکنون نیز اگر شما مهمان کسی در کابل باشید، شاید موقع غذا به فرزندش بگوید «دسترخوان را بیار.»
خوب، عطار خراسانی است و قریب با مرزهای افغانستان کنونی. حال، کمی از خراسان هم دور میشویم و به عراق عجم میرویم تا ببینیم باز هم از این چیزها میتوان یافت یا نه. حافظ شیراز در بیتی میفرماید:
نه من از پردة تقوی بدر افتادم و بس
پدرم نیز بهشتِ ابد از دست، بهشت
ابهام «بهشت» دوم نیز ممکن است برای یک فارسیزبان ایرانی وجود داشتهباشد، ولی برای یک فارسیزبان افغانستانی ـ به ویژه از مناطق مرکزی افغانستان ـ کابرد «بهشت» به معنی «بگذاشت» بسیار عادی است. همین گونه است «بهل» در قصیدة معروف منوچهری، «الا یا خیمگی خیمه فروهل».
در شیراز، باز از شیخ شیراز میشنویم:
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند
نه دست کفچه کنند از برای کاسة آش
و این «دیگدان» فارسی به جای «اجاق» ترکی هماکنون در مناطقی از افغانستان رایج است.
حال میتوانیم سیر و سفرمان را ادامهدهیم و به آذربایجان برویم، یعنی غربیترین مرزهای زبان فارسی در روزگار پیشین. خاقانی نیز همین دیگدان را به کار میبرد در آن قطعة معروف که به تعریض گفته است عنصری بلخی را:
شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
نمونهها از این دست بسیار است و در آنها به طور محسوس و آشکار میتوان ضایعاتی را که از رهگذر غریبماندن همزبانان از همدیگر رخ دادهاست، دریافت.
اما این قضیه یک جنبة پنهان نیز دارد که شاید در نخست، اصلاً به چشم نیاید یا مهم تلقی نشود و آن، نظام آوایی زبان است، یعنی شکل تلفظ کلمات، که در اینجا نیز اختلافهایی میان همزبانان وجود دارد و گاه البته متون کهن، با نظام آوایی یک منطقه سازگار است و با دیگری، نه. اگر وقوفی کافی بر گویشهای فارسیزبانان مناطق مختلف در زمانهای مختلف داشتهباشیم، بسیاری از مشکلاتی که در شعر کهن با آنها روبهروییم، از میان بر میخیزد.
مثلاً مولانای بلخی، در بیتهای زیادی، عبارت سلامعلیک را آورده و در غالب اینها، این عبارت در وزن خوش نمینشیند و گمان عدم پایبندی به وزن و قافیه را ـ که مولانا به غلط بدان مشهور شده است ـ تقویت میکند. مثلاً در این بیتها از دیوان کبیر:
سلام علیک ای دهقان! در آن انبان چهها داری؟
چنین تنها چه میگردی؟ در این صحرا چه میکاری؟...
سلام علیک هر ساعت، بر آن قدّ و بر آن قامت
بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری
وزن در کلمة «سلامعلیک» کاملاً مشوّش به نظر میرسد، ولی به واقع چنین نیست، چون مولانا، بنابر گویش آن روزگار بلخ، آن را به صورت «سلامالیک» تلفظ میکردهاست و این تلفظ، هماکنون در حوزة زبانی کابل و بلخ در افغانستان رایج است. در جاهای دیگر دیوان شمس نیز «سلامعلیک» چنین تلفظی دارد.
به همین گونه، در این بیت مولانا، شاید خدشهای در هماهنگی قافیههای درونی به نظر آید.
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هرچند که جور تو بس تند قدم دارد
در ایران، «بلور» بر وزن «حضور» تلفظ میشود و این با «جور» بر وزن «قوم» ناسازگار است. اگر این کلمه را به همان شکل رایجش در افغانستان امروز بخوانیم، ناسازگاری موسیقیایی از میان بر میخیزد.
این تلفظ مصوت مرکب «اَو» در جاهای دیگر شعر کهن نیز تفاوتی با گویش امروز ایران نشان میدهد. این مصوت در افغانستان با فتح تلفظ میشود و در ایران، به ضم. یعنی در آنجا در کلماتی مثل نو، درو، مشو، پرتو، کیخسرو، بشنو، گرو، جو و برو (قافیههای غزل «مزرع سبز فلک» حافظ) یکسان تلفظ میشوند و همه به فتح حروف ماقبل «و». بنابراین، وقتی یک افغانستانی این غزل حافظ را میخواند، حظ کافی را از هماهنگی قوافی میبرد، ولی برای کسی که غزل را با گویش امروز ایران میخواند (یعنی گاه این مصوت مرکب را همانند مصوت بلند «او» تلفظ میکند) این هماهنگی محسوس نیست.
به همین ترتیب، شاید بسیاری از خوانندگان ایرانی شعر حافظ، در این بیتها احساس ناهماهنگی قافیه بکنند:
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف و بیغشم
گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو
آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیام، امّا در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مهوشم
در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع، مترسان ز آتشم
شیراز، معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهریّ مفلسم، ایرا مشوّشم
از بس که چشم مست در این شهر دیدهام
حقّا که می نمیخورم امروز و سرخوشم
شهری است پر کرشمه حوران ز شش جهت
چیزیم نیست، ورنه خریدار هر شَشم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست،
گیسوی حور، گرد فشاند ز مفرشم
حافظ! عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آیینهای ندارم، از آن آه میکشم
در گویش کنونی رسمی ایران، قافیههای «دلکشم»، «درکشم» و «هر ششم» با کسرة ماقبل «ش» ادا میشوند; قافیههای «بیغشم»، «مهوشم»، «آتشم»، «مشوّشم» و «مفرشم» با فتحه و بالاخره «سرخوشم» با ضمه. این اختلاف اصوات، موسیقی کناری غزل را در چشم خوانندة ایرانی تباه میکند. در افغانستان (البته نه در نواحی غربی) همة این قافیهها به استثنای «سرخوشم» با فتحه ادا میشوند. البته سرخوشم نیز در روزگار حافظ و حتی تا مدتی پیش در افغانستان با فتحه تلفظ میشدهاست و این همان مصوت مرکبی است که در خوش، خورشید، خواب، خواهر و امثال اینها وجود داشته و به مصوتهای دیگر تغییر یافته است. این مصوت، متأسفانه در افغانستان و ایران به درستی تبیین نشدهاست و چنین است که همواره دانشآموزان در خواندن شعرهایی از نوع «گل همین پنجروز و شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد» به گمراهی میافتند.
تنها این غزل حافظ نیست که با گویش فارسی ایران ناسازگاری نشان میدهد. غزل «ای دل ریش مرا با لب تو حقّ نمک» نیز چنین است و در آن، کلمة «یک» باید طبق قاعده با فتح تلفظ شود، همانند تلفظ خراسانیهای قدیم و مردم افغانستان و تاجیکستان امروز.
به طور کلّی باید پذیرفت که شعر کهن فارسی در نظام آوایی و موسیقیایی خود، بیشتر با گویش امروز افغانستان و تاجیکستان نزدیک است، تا گویش امروز ایران، و مسلماً دریافت ما از موسیقی این سخن، وقتی کاملتر میشود که آن را با لهجة خود شاعر بخوانیم. آقای دکتر تقی وحیدیان کامیار، در مقالهای، نظام آوایی زبان فارسی عصر حافظ را با کمک شواهد و مدارک بازنمودهاند و آن نظام، بسیار نزدیک است با گویش امروز افغانستان. پژوهشگرانی که در نظام آوایی زبان شاهنامة فردوسی تحقیق کردهاند نیز به همین نتیجه رسیدهاند.
میتوان شواهد بسیار دیگری نیز از این دست فراهم آورد، ولی نیت ما، تدوین رسالهای در شرح این قرابتها نیست، بلکه فقط میخواهیم نتیجه بگیریم که نه تنها در فهم بهتر آثار آن دسته از شاعران کهن که در حوزة مشرق (افغانستان و تاجیکستان کنونی) زیستهاند، بلکه در دریافت شعر بزرگانی که در نواحی غربی (ایران کنونی) بودهاند نیز شناخت زبان فارسی امروز افغانستان و تاجیکستان میتواند به کار آید.
مسلماً عکس این قضیه نیز صادق است، یعنی آثار بسیاری از شعر کهن را میتوان یافت که دریافت معنیشان موقوف بر شناخت فارسی رایج در ایران است، یعنی واژگانی در آن شعرها آمده که در افغانستان متروک شده و یا واژهای فرنگی یا عربی به جایش نشستهاست. من از شرح این موارد درمیگذرم، چون مخاطب اصلیام در این نوشته، همزبانان ایرانی هستند.
2. سرایش شعر امروز
شاید شناخت گویشهای مختلف زبان فارسی، آن قدر در خوانش شعر کهن سودمند نباشد که در سرایش شعر به وسیلة یک شاعر امروز مفید است. زبان، ابزار بیان شاعر است و واژگان، مصالح ساخت زبان. شک نیست که دایرة واژگان وسیعتر، زبانی غنیتر میآفریند و زبان غنیتر، شعر کاملتری میسازد. پس میتوان گفت که هر محدودیتی که بر زبان فارسی اعمال شود، بر شعر فارسی نیز سایه میافکند و هر واژهای که از این زبان بیرون رود، بخشی از توانمندیهای شاعران را هم با خود به بیرون خواهدبرد. اگر در زبان علمی و خبری، تعدد مترادفها گاه شبههبرانگیز میشود، در شعر همین تعدد مایة قوت خواهدبود، که شبههبرانگیزی، کار شعر است.
چنان که گفتیم، زبان فارسی در هر پاره از این سرزمین، یک مجموعه واژگان مشترک دارد و یک مجموعه واژگان خاص. درست است که تعداد این واژگان خاص، در مقایسه با واژگان مشترک بسیار نیست، ولی میتوان از آنها برای تقویت زبان شعر سود جست. طبیعیترین و ابتداییترین زمینة این سودمندی، رفع تنگناهای وزن و قافیه است که شاعران کهنسرا بدانها مبتلایند. وقتی شاعر برای یک معنی فقط یک کلمه دارد، فقط یک امکان انتخاب خواهدداشت و بس. وقتی کلمات دیگری از حوزة زبانی خودش را میشناسد، دست او برای انتخاب بازتر میشود و وقتی علاوه بر اینها، از زبان دیگر فارسیزبانان هم چیزهایی برمیگزیند، این قدرت را باز هم افزایش دادهاست. مثلاً شاعر به مقتضای وزن و قافیه، میتواند از میان «پنجره» و «کلکین» آن را برگزیند که در شعرش مینشیند. این هم دو بیت از محمدبشیر رحیمی که در هر کدام، یکی از این دو آمده است.
تمام پنجرههامان گرفته و خاموش
چراغها همه کوتاه و خانهها زردند
q
میوزی تا که بشورانی کِلکِینها را
و بیفشانی در خانهی من فردا را
به همین گونه، محمدشریف سعیدی به تناسب قافیه، از میان دو کلمة «سرباز» و «عسکر» دست به گزینش زده و در هر مورد، یکی را استفاده کردهاست:
شکسته است قفس را و گرمِ پرواز است
دومسته کبک و به تعقیب او دوتا باز است
پریده از سر سنگ، آمده لب چشمه
نشان تازه برای تفنگ سرباز است
q
زن، خسته ز روز بین بستر افتاد
شب، رخت سیاه شد سرِ در افتاد
کابوس آمد نشست بر سینة زن
از طاقچه، قابِ عکسِ عسکر، افتاد
در شعر این شاعر، ما یک همنشینی خوب از کلمات رایج در دو حوزة زبانی ایران و افغانستان را میبینیم و این، یکی از بدایع کار اوست. در اینجا از یک سوی پترول (بنزین)، سَرَک (جاده)، دِق (دلتنگ)، پهرهدار (پاسبان)، دَردادن (آتشزدن)، چوری (النگو)، شمال (نسیم)، برقک (صاعقه)، تلاشی (بازرسی) و پوچک (پوکه) را میبینیم و از سویی دیگر کلماتی را که غالباً در افغانستان کاربرد ندارند و خاص زبان فارسی ایران به شمار میآیند مثل دنده خشاب، هلو و کتانی.
من در شعر سرایندگان ایرانی، کمتر از این گونه انتخابها دیدهام، مگر در کار علی معلّم و در کلماتی چون «هله»، «یله»، «حمل»، «میزان» و «خروه». البته مجرای ورود این واژگان به شعر معلّم، به احتمال زیاد، ادب کهن و یا گویش اصیل خراسان بودهاست، نه فارسی امروز افغانستان، ولی به هر حال، میتوانست این هم باشد، چون در افغانستان هماکنون این واژگان رایجند.
هله ای همسفران! آیت کوچ است آنک
یله بر دوش یلان رایت کوچ است آنک
q
سالها بی من مسکین به عزیزان بگذشت
به حمل بذر نیفشاندم و میزان بگذشت
q
ای مردم آی مردم، مردم خروه نیست
ای بانگ شکوه است، غریو شکوه نیست
رفع تنگنای وزن و قافیه، مسلماً اولین و ابتداییترین سودمندی گستردگی دایرة واژگان است. منفعت والاتر و بالاتری که در این میانه نهفته است، لطفی است که از رهگذر غرابت زبان شاعر ایجاد میشود. اگر شعر را نوعی رستاخیز زبان بدانیم، این رستاخیز میتواند از جوانب مختلفی رخ دهد که یکیاش، انتخاب مترادفهای غریب و غیرمعمول از واژگان است. کلمة «کشتارگاه» یک بار معنایی و عاطفی خاص دارد، امّا اگر شاعر به تناسب موضوع، به جایش «مسلخ» را برگزیند، یک زیبایی ناشی از غرابت هم بر این کلمه بار کردهاست که در آنیکی نیست.
یکی از شکلهای این ایجاد غرابت، باستانگرایی (آرکائیسم) است که مطلوب نظر شاعرانی چون احمد شاملو، اخوان ثالث، علی معلّم و در مواردی نیز شفیعی کدکنی و دیگران بوده است. مسلماً ارزش واقعی باستانگرایی به واسطة همین غرابتی است که میآفریند، به علاوة درشتناکیای که گاه در حماسیشدن بیان مؤثر است.
جالب این است که بسیاری از واژگانی را که شاعران باستانگرای ایران از متون کهن استخراج کردهاند، در زبان زندة مردم افغانستان میتوان یافت. این هم کاربرد رشوت (رشوه)، کلنگ (درنا)، پوزار (کفش)، گزمه (پاسبان)، مسلخ (کشتارگاه)، کرت (نوبت)، کرک (بلدرچین) در شعر احمد شاملو و اخوان ثالث:
احمد شاملو:
احساس میکردم که هر دینار / نه مزد شرافتمندانة کار، / که به رشوت / لقمهای است گلوگیر / تا فریاد برنیارم.
تا کلنگان مهاجر را / ببینی / که بلند / از چارراه فصول / در معبر بادها / رو در جنوب / همواره / در سفرند.
بر پرتافتادهترین راهها / پوزار کشیدهبود
گزمهها قدیسانند
بگو چمن است این، تیماج سبز میرغضب نیست / حتی اگر / دیری است / تا بهار / بر این مسلخ / برنگذشته باشد.
اخوان ثالث:
مادیان سرخیال ما، سه کرّت تا سحر زایید.
کرکجان! خوب میخوانی / من این آواز پاکت را در این غمگین خرابآباد / چو بوی بالهای سوختهت پرواز خواهمداد.
این گستردگی حوزة واژگان، امکانی است که برای همة فارسیزبانان وجود دارد، چون هر گروه از آنان، در یک دسته از واژگان احساس غرابت میکنند. مثلاً ممکن است همان غرابتی را که «مسلخ» برای مردم ایران دارد، «کشتارگاه» برای مردم افغانستان داشتهباشد. بنابراین، تمایزی که از این رهگذر ایجاد میشود، نسبی است، یعنی برای جمعی از فارسیزبانان لذت هنری بیشتری به ارمغان میآورد. به همین ترتیب، در گذر زمان نیز ممکن است میزان آن کاهش یا افزایش یابد. میتوان پیشبینی کرد که اگر با گسترش روابط و مناسبات و دادوستدها میان همزبانان، زبان فارسی کمکم به سوی یکدستی پیش رود، این غرابتهای زبانی کمتر خواهند شد و زیبایی حاصل از آنها نیز کاهش خواهدیافت، ولی هیچگاه به صفر نمیرسد.
q
اما بهرهمندی هنری از گستردگی دایرة واژگان، به ایجاد غرابت منحصر نمیشود. گاه نیز تناسبهای لفظی و معنایی میتوانند ملاک گزینش باشند. اینجا نیز وقتی شاعر واژگان بیشتری در اختیار دارد، دست بازتری دارد. سه کلمة مترادف «گردو»، «جوز» و «چهارمغز» را درنظر بگیرید. مسلماً در گردو، بیشتر شکل گرد این میوه نهفته است. در چهارمغز، شکل مغز آن در نظر است و در جوز، بار باستانگرایانة کلمه افزایش مییابد. پس حتی در یک شعر سپید که وزن و قافیه در آن ملاک نیست و بدون درنظرداشت غرابت این کلمات هم میتوان بنابر موقعیت معنایی جمله میتوان از میان چند کلمة مترادف، دست به گزینش زد و این مترادفها هر یک از یک حوزة زبانی آمدهباشند.
q
باید یادآور شویم که آنچه تا کنون در سطح روابط بین کشورهای فارسیزبان گفتیم، در مقیاس کوچکترش در میان شاعران مناطق مختلف یک کشور هم امکانپذیر است. یک شاعر خراسانی یا مازندرانی یا اصفهانی هم میتواند با تمسّک به گویش محلّی خویش، در شعرش تمایزآفرینی کند و این کاری است که نیما، اخوان، شفیعی کدکنی و بعضی دیگران کردهاند. فقط به نظر میآید که این منبع، روز به روز محدودتر میشود، چون در ایران، گویش رسمی تهران با چنان سرعتی رو به گسترش است که تا مدتی بعد، نشانی از گویشهای محلی باقی نخواهدماند تا شاعران را به کار آید. ممکن است این یکدستی در نظام آوایی زبان به زودی رخ ندهد، ولی در نظام واژگانی رخ میدهد و خود شاهدیم که اکنون شاعران جوان مشهدی، حتی اگر بخواهند هم چندان قادر به استفاده از گویش خراسانیان قدیم نیستند، آن چنان که اخوان و شفیعی بودند.
در چنین موقعیتی، زبان کشورهای دیگر فارسیزبان، یک منبع دستنخورده است، تا آن که یکدستی زبان در سطح منطقه رخ دهد و این نیز چندان زود نخواهد بود.
چنین است که ما با هوشیاری و هنرمندی، میتوانیم یک ضایعة تاریخی (پارهپارهشدن قلمرو زبان فارسی) را به یک بخت تاریخی (داد و ستد با همدیگر) بدل کنیم، چون این پارهپارهشدن، با همة ناگواریهایش حداقل تنوّع زبان را حفظ کردهاست، و این تنوع بسیار به کار شاعران میآید. وقتی زبان یکدست یکدست باشد، یعنی در آن، هیچ واژهای نسبت به واژهای دیگر امتیاز و غرابتی ندارد و این، یعنی پایان رستاخیزی که از این رهگذر میتوان آفرید.


مهربانیها ()