+ منگنه
منگنه
وقت است تا دوباره بچسپند چون کنه
لتخوردگان پهنة میدان بر این تنه
دست شکستهشان به گدایی دراز شد
زانپس که رفت از کف این قوم، گردنه
اینان بهرنگ بودنهبازانِ باخته
ما خلقِ بینصیب، به کردار بودنه
بازی تمام گشته و بازیگران آن
هریک پناه برده به دامان یک ننه
بازی تمام گشته، ولی ما نشستهایم
در انتظار خُردشدن زیر منگنه
یعنی به جرم روشن آهنگران بلخ
بر دار گشته مسگر بازار میمنه
چشم سپید ماست به صبحی که بردمد
آنسان که هست دیدة بندی به روزنه
زینسوی متّهم به گدایی و لودگی
زانسوی نامزد به دروغ و مداهنه
امّا در این معامله در حیرتم که ما
از روغن که ساختهایم آش و اشکنه
نی رخت حلّه داشتهایم و نه فرش خز
نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه
در مطبخ هزار کس آتش نهادهایم
تا وارسد به سفرة ما نان و گندنه
این پلکان مرمر و صحن رخام نیست
این استخوان ماست به هر کوی و پرکنه
نفرینی زمینیم، پس بیسبب نبود
هموزن با فراعنه آمد افاغنه
از اسپ هرکه افتد، افتد ز اصل نیز
از قلّه هرکه غلتد، غلتد به دامنه
توضیح: این شعر از سال ۷۹ بوده هرچند شاید بعضی بیتهایش برای امروز هم کاربرد داشته باشد.


مهربانیها ()