+ شکوائیه
این شعر در چهارده سال پیش، و در یک مقطع زمان که بر مهاجران مقیم ایران فشارهای بسیاری وارد شد، سروده شد. آرزومند بودیم که دیگر زبان شکر ما به شکوا گشوده نشود، ولی امسال نیز چنان بر مردم ستمدیده ما سخت گرفتهاند که باز هم باید آن خاطرات تلخ را بازخوانی کنیم.
در ضمن دوستانی که میخواهند درباره این وضعیت ناگوار بیشتر بدانند، میتوانند به این وبلاگ مراجعه کنند که به همین منظور از سوی جمعی از فرهنگیان افغانستان گشایش یافته است.biasheian.blogfa.com
ما را نکشت برف و نسیم بهار کُشت
این کِشتِ تشنه را نفسِ جویبار کُشت
گفتند، صد کنایه شنود و هنوز هست
باری به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند، با خروش و هیاهو نمیرود
تا جان نمیرسد به لب او، نمیرود
درمان او نشد به نمکدان و کفش هم
حتّی به تازیانه و داغ و درفش هم
q
ـ مردم! فدای نان شدن از ما کسی ندید
سربارِ این و آن شدن از ما کسی ندید
این حلق، همصدای خودش بود و باز هست
این تن به روی پای خودش بود و باز هست
مردم! امید مادری از دایه کس نداشت
چشمی به باغِ خانة همسایه کس نداشت
گفتم دوباره آب دهم باغ و کشت را
با سال تازه، تازه کنم سرنوشت را
گفتم همین بس است که یاران به روی من
وا میکنند پنجرههای بهشت را
گفتم همین بس است که دیگر نمینهم
بر روی سنگِ خانة همسایه خشت را
گفتم همین بس است که وا میکنم به فخر
صندوق کهنهای که پدر بست و هِشت، را
دیگر نمیکنند دهانهای بیدریغ
با حرفِ بد تلافی اعمال زشت را
این کشتِ بیش و آفت کم نیز مالشان
قفلی که بستهام به حرم نیز مالشان
آسوده با تمام زمین زندگی کنند
کمتر شویم و بهتر از این زندگی کنند
q
امّا نکشت برف و نسیم بهار کُشت
این کشتِ تشنه را نفسِ جویبار کُشت
ما را نسوخت آتش و آتشبیار سوخت
آوارهگرد بادیه را سایهسار سوخت
هر میوهای که دست رساندیم، چوب شد
هر چشمهای که قسمت ما شد، رسوب شد
در باز کرده وحشتِ دیوار دیده، من
از کربلا گذشته و افشار دیده، من
از تکدرختهای بیابان پیادهتر
با این وجود، از همگان ایستادهتر
q
این قوم را جنازه به پیراهن است و بس
تنها سر بریده به روی تن است و بس
مثل درختهای نجیبی که سهمشان
از سایهسار باغ، تبرخوردن است و بس
هرچند قدر بودن خود میوه میدهند،
گفتند، راه چارةشان کندن است و بس
این مردمان کهاند که در شام خانهشان
تنها اجاق دربهدری روشن است و بس؟
ایمانشان فروختة نان کس مباد
اینان که نان سفرةشان آهن است و بس
q
گفتند صد کنایه شنود و هنوز هست
باری به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند ماندگار حضوری دوباره شد
مستوجب مراحل بعد از اشاره شد
... شب بود، برف کوچه به خونابه رنگ خورد
دیگر غریبه سیب ندزدیده سنگ خورد
دیگر به شهرِ آینه آهن رواج شد
پای شکستهام به بریدن علاج شد
گفتم کمی تأمل... و سنگ استخوان شکست
گفتم «خدا» و «حافظ» آن در دهان شکست
q
دیگر زبانِ شکر به شکوا گشوده شد
تیغم به پارة جگرم آزموده شد
نیمی به بیزبانی و نیمی به کین گذشت
آری، بهار فرصت ما اینچنین گذشت


مهربانیها ()