محمدکاظم کاظمی


+ بگذر ز شهان و ناز سلطانی شان

این مطلب در شمارة بهمن 1385 نشریة «تارنگ‌» (ویژة جشنوارة شعر فجر) چاپ شد.

 

بگذر ز شهان و ناز سلطانی‌شان‌

 

وز کبر و غرور و نخوت فانی‌شان‌

 

بر دانة چندی است که گیرند از مور

 

آرایش مطبخ سلیمانی‌شان‌

 

(بیدل‌)

 

در میان شاعران بزرگ زبان فارسی‌، کمتر کسی را می‌توان یافت که توانسته باشد بدور از دایرة نفوذ حاکمیت به سر برد و قلم به مدح شاهان نفرساید و از آن بالاتر، در مواجهه با آنان از در انتقاد درآید. اگر هم هجو و قدح شاهان بوده است‌، غالباً با تکیه بر قدرت حکومتهای مخالف بوده است و گاه مدح آن قدرت را در کنار داشته است‌.

 

واقعیت این است که شعر فارسی‌، از آغاز در جوار دربار بالید و رشد کرد و این مجاورت‌، امری طبیعی تلقی می‌شد، چنان که اگر در جایی خلاف آن به ظهور می‌رسید، مایة شگفتی به حساب می‌آمد. ما را در این نوشته سر چند و چون در زمینه‌های سیاسی‌، اجتماعی و مذهبی این پدیده نیست و البته یادآور می‌شویم که بنا بر این زمینه‌های عینی‌، نمی‌توان همه تقصیر را متوجه شاعران دانست‌، چون این یک اصل کلّی است که اگر پدیده‌ای در یک زمان یا مکان شیوع تمام می‌یابد، لاجرم باید دلایلی طبیعی برای وجود خود داشته باشد و اینجا دیگر سهم تلاشهای شخصی افراد در ظهور آن کمرنگ می‌شود.

 

ولی با این همه‌، فقدان درگیری‌، اعتراض و انتقاد نسبت به حاکمیت در شعر فارسی بارز است و به همین سبب شاعرانی که خردک شرری از این جرأت و جسارت را دارند، سخت برجسته می‌شوند. و عبدالقادر بیدل یکی از این شاعران است‌.

 

همین‌جا بگویم که ما هیچ در پی آن نیستیم که به اتکای شعرهای انتقادی این شاعر و چشم‌پوشیدن از بقیه آثار او، از این شاعر صوفی‌مسلک یک چهرة انقلابی و یا سیاسی همچون اقبال لاهوری یا ملک‌الشعرا بهار ترسیم کنیم و در شعر بیدل‌، در پی چیزهایی باشیم که در کار اینان می‌توان یافت‌.

 

واقعیت این است که خلق و خوی انقلابی و میهن‌دوستی و مبارزه و عصیان به شکل امروزین آن‌، امری است تازه و سراغ‌گرفتن آن در شاعران‌، نویسندگان و علمای قرون گذشته کاری بی‌حاصل است‌. بنابراین‌، آن شاعران را باید در قیاس با زمانه‌شان بررسی کرد و در این بررسی‌، عبدالقادر بیدل موقعیتی شاخص می‌یابد.

 

یک شاخصة مهم زندگی و شعر بیدل‌، دوری از دربار است و کم‌اعتنایی به شاهان عصر. در آن زمانه‌ای که غالب شاعران‌، توفیق اجتماعی خود را در پیوستن به مراکز قدرت می‌دیدند و به امید راه‌یافتن به دربار گورکانی هند، صدها فرسنگ راه خشکی و دریایی را می‌کوبیدند تا به دربار شاه‌جهان یا اورنگ‌زیب راه یابند، بیدل در همان دهلی‌، حاضر نشد که تا قصر شاهی قدم رنجه کند و فیلی را که پادشاه برایش هدیه کرده بود، تحویل بگیرد. این البته حرف کمی نیست‌.

 

این همه در حالی است که شاهان و شاهزادگان گورکانی سخت مشتاق حضور بیدل بودند و حتی گاهی کار از دعوت گذشت و به اصرار و ابرام رسید که بیدل در جواب آن‌، شاه عصر را به مهاجرت خویش از هندوستان تهدید کرد.

 

شواهد این برخوردها در نثرهای بیدل به‌ویژه رقعات او و نیز در آثار تذکره‌نویسان عصر بسیار است که ما به تفصیل بدانها نمی‌پردازیم‌. فقط پاره‌ای از «سفینة‌الشعرا»ی خوشگو را نقل می‌کنیم که هم بر قناعت‌پیشگی شاعر دلالت دارد، هم بر اصرار و ابرام شاهان و هم بر تهدیدی که پیشتر گفته آمد.

 

«محمد فرخ‌سیر اول استمزاج کرد. چون معلوم نمود که او (بیدل‌) به ملاقات نخواهد آمد، دو هزار روپیه و یک زنجیر فیل رعایت کرد. زر نقد به خدمتش رسید. چون وکیل از طرف ایشان برای آوردن فیل نرفت‌، متصدّیان شکم‌بند به حلق فرو بردند. و شاه عالم بهادر شاه‌، بر منعم خان‌، خان‌ِ خانان‌، اکثر می‌فرمود که به میرزا بیدل تکلیف نظم شاهنامه نموده شود. منعم خان که آشنای قدیم او بود، پنج شش بار نوشت‌، میرزا قبول ننمود. عاقبت جوابی به درشتی نگاشت که اگر خواه‌مخواه مزاج پادشاهی به این پلّه است‌، من فقیرم‌، جنگ نتوانم‌، ترک ممالک محروسه نموده به ولایت دیگر می‌روم‌.»

 

از این مطلب‌، میزان خودکامگی و استبداد این شاهان نیز روشن می‌شود که شاعری صاحب‌نام همچون بیدل به خاطر خودداری از باریافتن به حضورشان تا مرز تبعیدی خودخواسته پیش می‌رود.

 

و از این سماجتها، میزان پرهیز شاعر از دربار هم برجسته‌تر می‌شود، بدین معنی که او حاضر بود سرزمینی را که دیگران با هزار شوق و اشتیاق بدان مهاجرت می‌کردند، ترک کند ولی به خدمت پادشاه عصر نرود. به راستی این شاعر نمی‌توانست از سه هزار غزلش چند ده‌تایی را نثار این جماعت بکند و دهانشان را ببندد؟ این کاری دشوار نبود و پیش از او لسان‌الغیب و شیخ اجل بارها این روش را آزموده بودند، ولی بیدل با سماجتی ویژه تا آخر عمر دوام آورد و با استغنای تمام سرود:

 

ای بسا معنی روشن که ز حرص شعرا

 

خاک جولانگه اسپ و خر اهل جاه است‌

 

وی بسا نسخه که در مکتب تشویش طمع‌

 

روسیاه ابد از مدح امیر و شاه است‌

 

مرجع معنی این سست‌خیالان دریاب‌

 

تا بدانی چقدر فطرتشان کوتاه است‌

 

صله‌مشتاق گداطبع ز مضمون بلند

 

گر همه پای بر افلاک نهد، در چاه است‌

 

و امّا طبیعی است که همیشه نمی‌توان با همه بر سر ماجرا و جنجال بود، آن هم از سوی شاعری که چندان اهل قال و مقال نیست‌. به همین سبب بیدل در بسیار مواقع می‌کوشید با سخنانی نرم و تشریفاتی‌، در عین امتناع از حضور در دربار، دهان درباریان را بسته نگه دارد و دلشان را خوش سازد که «اگر به خدمت نمی‌رسم‌، از ناتوانی است و من همچنان دورادور دعاگوی شما هستم و نزدیکی و دوری ظاهری مهم نیست‌» و از این قبیل سخنان که در غزل زیر می‌توان دید:

 

اگر خورشید گردونم‌، وگر گَرد سر راهم‌

 

گدای حضرت شاهم‌، گدای حضرت شاهم‌

 

قبولی داشتم در بارگاه عرش‌ْتعظیمش‌

 

کز آن کسب سعادتها کنون مقبول اللهم‌

 

ز اقبال زمین‌بوسش غنایی کرده‌ام حاصل‌

 

کز انعام فلک جز عذر استغنا نمی‌خواهم‌

 

سجودی می‌برم از دور، خاک آستانش را

 

به آن قربی که نزدیکان هم از دورند آگاهم‌

 

چه نزدیکی‌، چه دوری‌، بندگی باطل نمی‌گردد

 

فدایی بودم‌، اکنون از دعاگویان درگاهم‌

 

شاید این لحن قدری متواضعانه و سازشکارانه به نظر آید، ولی باید دقت داشت که شاعر با این غزل در پی جلب توجه پادشاه نیست و آن را وسیلة تقرب به دستگاه نمی‌سازد، بلکه بدین وسیله می‌خواهد شرّ عقوبت شاهزاده محمداعظم را از خود دور کند، چون او صراحتاً و کتباً از شاعر درخواست خدمت در دستگاه کرده است و جواب منفی به نامة پادشاه‌زاده دادن‌، با لحنی از این سردتر دیگر امکان نداشته است‌. اینجا همین که بگوید «از دور دعایت می‌کنم‌» چیزی کم از دشنام نیست‌.

 

q

 

آنچه تا کنون گفتیم‌، اشارتی بود به سلوک شخصی بیدل‌. ولی برای ما که اکنون با شعر این شاعر طرف هستیم‌، اینها کافی نمی‌نماید و باید دید که شاعر ما در سخن خویش تا چه حد بدین سلوک وفادار بوده است‌.

 

بیدل سلوک عملی خود را در شعر، در چند بیت از قصیدة «مداح فطرت‌» به اجمال ترسیم کرده است‌. او می‌گوید:

 

بیدل‌، من آن نیم که شوم تاجر کمال‌

 

جایی که عام و خاص‌، سخن راست مشتری‌

 

در عرصة بیان نفسی گرد می‌کنم‌

 

بی دعوی فضیلت و لاف سخنوری‌

 

محکوم بی‌نیازی شوقم‌، نه محو فکر

 

آزادم از تخیّل اوهام‌گستری‌

 

از هیچ‌کس نیم صله‌اندیش بیش و کم‌

 

مداح فطرتم‌، نه ظهیرم‌، نه انوری‌...

 

حیف است فطرت و صله‌مشتاق عمر و زید

 

دارد قصور همت از این رنگ شاعری‌

 

و خود نیز غالباً بدین روش وفادار مانده است‌، چنان که در دیوانش کمتر اثری می‌توان یافت که بوی صله‌اندیشی از آن به مشام برسد. ولی نباید از نظر دور داشت که در آن زمانه نیز همانند همیشه امرا و حکمرانان محلّی قدرشناس و فضل‌دوستی یافت می‌شدند همچون نواب شکرالله خان و نواب عاقل خان راضی که به دوستی بیدل مفتخر بودند و فرزندانشان غالباً شاگردی او می‌کردند. این دو خان فضیلت‌مآب‌، در حمایت مادی و معنوی از بیدل بسیار کوشیدند و بیدل هم البته حق این ادب‌پروری آنان را به جای می‌آورد. در آثار بیدل‌، شعرهایی دربارة اینها و یکی دو تن دیگر از امرای عصر هم یافت می‌شود که البته بیشتر لحنی دوستانه دارد، نه مداحانه‌.

 

به ارتباط همین دوستی‌، بیدل گاهی ماده‌تاریخ‌هایی برای بعضی وقایع عصر از جمله جنگها و فتوحات اورنگ‌زیب هم نوشته است که البته بیشتر جنبة تشریفاتی و تعارفی دارد و بیدل خود بدان اشاره می‌کند. در یادداشتی که بیدل همراه یکی از این ماده‌تاریخ‌ها به نواب شکرالله خان نوشته است‌، در ضمن این یادکرد تشریفاتی‌، تعریضی تمسخرآمیز نسبت به اورنگ‌زیب عالمگیر (ملقب به بدر منیر) شاه مقتدر و مستبد عصر دیده می‌شود که به راستی شگفت‌آور است‌. بیدل می‌گوید: «اندیشة دعاگوی‌، بهانه‌جوی تقریبی است که به آن وسیله تحفة فقرا در پیش گذارد، یا مصرعی در آن جناب معروض دارد. وگرنه چه نواب و کدام مستطاب‌، بلکه چه عالمگیر و کدام بدر منیر؟» (رقعات‌، نامة 95)

 

این را نباید انکار کرد که بیدل در مواردی متأثر از این ارتباطهای دوستانه بوده و شعرهایی نیز برای ادای حق این دوستان و رضایت خاطر آنان سروده است‌، چنان که خود در رباعی‌ای می‌گوید:

 

بیدل‌! ما را هرزه‌درایی شان نیست‌

 

مدح میر و ستایش سلطان نیست‌

 

زین دست کلامی که ز ما می‌شنوی‌

 

غیر از ایثار خدمت یاران نیست‌

 

q

 

 

 

بحث بعدی این است که شاعر جدا از گرایش شخصی خویش به عزلت و قناعت‌، چه نگاهی به حاکمیت دارد. واقعیت این است که هرچند نه بسیار، ولی در حدی قابل توجه‌، شعرهایی انتقادی هم از بیدل بر جای مانده است که نظایر آن را در کار دیگر شاعران کهن خویش‌، کمتر دیده‌ایم‌.

 

البته باز هم باید تأکید کرد که بیدل شاعری سیاسی و اجتماعی از نوع شاعران مشروطه و بعد از آن تا امروز نیست که از سراپای شعرش مباحث و چالشهای روز را سراغ بگیریم‌. به طور کلّی این مضامین در شعر کهن ما کمرنگ است‌. ولی در قیاس با دیگر شاعران کهن‌، بیدل را شاعری درگیر و منتقدی اجتماعی می‌یابیم‌، به‌ویژه در رباعیاتش‌. البته در غزل بیدل نیز از این دست سخنان می‌توان یافت که باز هم به نسبت دیگر هم‌سلکانش قابل توجه است‌:

 

ز طبل و کرّ نای سلطنت آواز می‌آید

 

که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن‌

 

نشانها نقش بر آب است در معمورة امکان‌

 

نگین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهان را

 

بی‌تمیزی چند، بر ایوان و قصر زرنگار

 

نازها دارند، گویا در دلی جا کرده‌اند

 

ای بی‌خردان‌! غرّة اقبال مباشید

 

دولت نبوَد بر همه جاوید مبارک‌

 

ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقی است‌

 

پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم‌

 

البته باید پذیرفت که رویکرد شاعر به این موضوع در غزلیات‌، بیشتر از منظر زهد و قناعت شخصی است تا از منظر ستیزه‌جویی با حاکمیت‌; و این سلوکی است سعدی‌وار. ولی در رباعیاتش عنایت بیشتری به این موضوع دارد و به تضادهای اجتماعی و اقتصادی و جابرانه‌بودن حکومت بیشتر اشاره می‌کند. نه تنها در این موضوع‌، که در بقیه مباحث اجتماعی نیز رباعیات بیدل را غنی‌تر می‌یابیم‌. اینجاست که بر سیطرة «خام‌جوشان‌» بر دنیا اعتراض می‌کند و شاهان را «ماردوش‌» و «درازگوش‌» می‌نامد.

 

دنیا که مقام نیش و نوشی بوده است‌

 

هر روز به دست خام‌جوشی بوده است‌

 

اینجا ضحّاک ماردوشی بوده است‌

 

اسکندر هم درازگوشی بوده است‌

 

به ایهام کلمة «درازگوش‌» توجه کنید که هم به افسانه مربوط به گوشهای بلند اسکندر اشاره دارد و هم یادآور خران است‌. در کلمة «هم‌» نیز ظرافتی است‌; یعنی گویا نه تنها دیگران‌، که اسکندر هم‌... و بدین ترتیب به واقع همه شاهان و من‌جمله هم‌عصران خود را شامل این توصیف می‌داند.

 

واقعیت این است که نگاه شاعران کهن ما به حاکمیت‌، حتی حاکمان ظالم‌، بیشتر از منظر وعظ و نصیحت بوده است‌، از این دست که‌

 

به نوبت‌اند ملوک اندر این سپنج‌سرای‌

 

کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای‌

 

ملاحظه می‌کنید که در اینجا شاعر بر این نوبتی بودن و این که اکنون لاجرم نوبت از آن شاه حاکم است‌، هیچ اعتراضی ندارد. این را به عنوان یک سرنوشت محتوم می‌پذیرد و فقط می‌کوشد شاه را در این دایره سفارش به عدل کند.

 

ولی در شعر بیدل‌، هر چند به ندرت‌، مواردی از نپذیرفتن این اصول و مبانی را می‌بینیم و این بسیار ارزش دارد. درست است که بیدل هیچ‌گاه از جمهوری و دموکراسی و مراجعه به آرأ عمومی سخن نمی‌گوید و انتظار این سخنان در آن زمانه‌ها مثل این است که انتظار داشته باشیم فی‌المثل دانشمندان آن عصر قوانین ترمودینامیک یا اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را تشریح کنند. ولی همین که شاعر مشروعیت حکومتهایی را که به زور به دست می‌آمده است زیر سؤال می‌برد هم حرفی است قابل توجه‌.

 

هر چند به عدل دین حق رهبر بود

 

جهد علما پیرو حکم زر بود

 

سلطان هر گاه ریخت خون پدرش‌

 

گفتند جهاد کرده‌، او کافر بود

 

و جالب است که بدانیم این سخن در مورد اورنگ‌زیب پادشاه هم‌عصر بیدل مصداق می‌یابد که برادران را بر سر تاج و تخت کشت و پدر را محبوس ساخت‌.

 

وقتی اوضاع حکومت بعد از اورنگ‌زیب خراب‌تر شد و نااهلان بیشتری بر سر کار آمدند، لحن شاعر نیز تندتر شد و تا مرز دشنام‌گویی نیز پیش رفت‌.

 

افسوس که ساز سلطنت شد فاسد

 

گردید متاع دولت و دین کاسد

 

نظم هندوستان کنون منحصر است‌

 

بر دیوث و لئیم و حیز و حاسد

 

یکی از محورهای اندیشة بیدل‌، ظلم‌ستیزی است و این مفهوم هرچند به طور مستقیم حکومت را نشانه نمی‌گیرد، از این روی قابل توجه است که یکی از مصادیق اصلی ظلم در آن زمانه‌ها حاکمیتها بوده‌اند. مسلماً برای شاعری که به خاطر نرفتن به حضور پادشاه به خطر تبعید مواجه می‌شد، هیچ ممکن نبود که بگوید این ظالمان به راستی چه‌کسانی‌اند، ولی از لحن بیان او دانسته می‌شود که غالباً طبقة حاکم را در نظر دارد:

 

ز غارت ضعفا مایه می‌برد ظالم‌

 

ز پهلوی خس و خاشاک‌، شعله عیاش است‌

 

آزار ظالم از اثر دستگاه اوست‌

 

بیدل‌، به خون نشستن خنجر ز دسته است‌

 

و بالاخره بیدل در مواردی هرچند اندک‌، از توصیف وجود ظالم می‌گذرد و روش برخورد با او را می‌آموزد.

 

ظالم پوشد لباس خون‌بافته را

 

تا زیر کند خصم زبون‌یافته را

 

با سنگدلان شعله‌خو سختی کن‌

 

بردار به آهن‌، آهن تافته را

 

و اینها نه تنها در قیاس با شعر آن روزگار، که با توجه به کارنامة ادبی بسیاری از شاعران امروز نیز جوهرة قابل توجهی از ظلم‌ستیزی‌، انتقاد از حاکمیت و رسواساختن پلیدیهای شاهان عصر را در کارنامة بیدل نشان می‌دهد.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی
comment مهربانی‌ها () لینک