+ به روز
(یک غزل تفننی نیمساعته)
با یک غزل تازه بهروزم، چه توان کرد؟
این است تمام دک و پوزم، چه توان کرد؟
چندی است که بی زمزمه و شعر و شعورم
چندی است پریده است فیوزم، چه توان کرد؟
از هر کس و ناکس بکنم شعله گدایی
تا شمع خیالی بفروزم، چه توان کرد؟
یک روز کنم پاره قباهای کسان را
یک روز دگر باز بدوزم، چه توان کرد؟
از ساختن شعر که چندی است گذشتم
یک مرتبه بگذار بسوزم، چه توان کرد؟
بیخوابی و بیحالی و این قافیهء سخت
قوزی است شده بر سر قوزم، چه توان کرد؟
بامداد سه شنبه ۱۱ مهر ۸۵
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤۳ ق.ظ ; سهشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی:
شعر کاظمی


مهربانیها ()