+ قصه سنگ و خشت
به همت دوستان انتشارات نیستان، سومین چاپ از کتاب «قصهء سنگ و خشت» به بازار آمد. چاپ اول و دوم پارسال انجام شده بود. کتاب در این چاپ تفاوتی با چاپ پیش ندارد جز این که با طرح جلدی تازه اثر محمد ولیانپور آماده شده است. با سپاس از همه عزیزانی که از این مجموعه شعر استقبال کردند، غزلی را که نام کتاب هم از آن گرفته شده است، اینک تقدیم حضور میکنم.
به نوجوانان کارگر هموطنم
دیدمت صبحدم در آخر صف، کولة سرنوشت در دستت
کولهباری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت، در دستت
گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی
باز این فالگیر آبلهرو طالعت را نوشت در دستت
بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکّهچوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل بهسر برده، میتوان سبزه کشت در دستت
شب میافتد و میرسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت
کاش میشد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت، در دستت
بازیات را کسی بههم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت


مهربانیها ()