محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (صد و سی)

از کجا وهم‌ِ دورنگی به قدح ریخته بنگم‌؟

حسن بیرنگ و من بی‌خبر آیینه‌به‌چنگم (ص 828)

بیدل آیینه‌داری را در برابر آن حسن یکتا نمی‌پسندد; چون آینه برای چیزی است که به چشم دیده می‌شود. شاعر اینجا بی‌زمان و بی‌مکان بودن آن ذات یکتا را در قالب بی‌رنگی دیده است و این هم از رنگینی خیال اوست‌. می‌گوید چه وهمی به سراغم آمده است که در برابر آن حسن بی‌رنگ‌ آینه به دست گرفته‌ام.

رنگ در بسیار جاها در شعر بیدل‌، مفهوم کلی «شکل و شمایل و صورت ظاهری‌» چیزی است‌. به همین اعتبار است که گاه به جای «به شکل‌» یا «به گونه‌»، به رنگ می‌آورد:

به رنگ گلشن از فیض حضورت عشرت‌آهنگم‌

مشو غایب که چون آیینه از رخ می‌پرد رنگم‌

به رنگی یأس جوشیده است با دل‌

که غم آید اگر گویم «بیا، دل‌!»

به رنگی بی‌زبانم در ادبگاه نگاه او

که گرد سرمه فریادی است از وضع خموش من‌

و این هم دو بیت با معنایی قریب به بیت مقصد‌:

ای پرفشان چون بوی گل بیرنگی از پیراهنت‌!

عنقا شوم تا گَرد من یابد سراغ دامنت‌

حسن یکتا، بیدل‌! از تمثال دارد انفعال‌

جای زنگارت همین آیینه می‌باید زدود

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک