+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش ۳)
شعر و مقام ادبی خلیلی
همه شواهد عینی و بالواسطه، از هوش، ذکاوت، قریحة قوی و استعداد شگفت استاد خلیلی حکایت میکند. او به دلایلی که پیش از این گفته آمد، از تحصیلات رسمی محروم ماند، ولی هیچگاه از دانشاندوزی فاصله نگرفت. به هر صورتی که بود، علوم سنتی همچون عربی و صرف و نحو را نزد استادان عصر فراگرفت و بر شعر و فنون آن مسلّط شد. هیچ نمیدانیم که اولین شعرهایش را کی سرود، ولی در دیوان حاضر شعرهایی با تاریخهای 1307 و 1308 ش دیده میشود که در کمال پختگی است. محجوبه هروی بانوی شاعر هراتی، در 1308 خلیلی بیستودوساله را چنین وصف میکند:
دُرِّ سخن را چو تو میپروری
هست سخن گوهر و تو گوهری
شاعر افغان تویی اکنون به دهر
خلق ز فضل و هنرت برده بهر
از آن پس و در دورة پختگی و کمال نیز خلیلی همواره مقبول و ممدوح ادبای رسمی افغانستان، ایران و حتی کشورهای عربی بوده است. نمونههایی از این ستایشهای منظوم و مثنور در غالب مجموعه شعرهایش چاپ شده است.
ولی از حوزة تشریفات و تعارفات که میگذریم و با معیارهای نوین ارزیابی شعر به سراغ آثار استاد میرویم، تباینی میان آن ستایشها و بعضی واقعیتهای دیگر مییابیم که در خور تأمل مینماید و بالاخره این پرسش باقی میماند که مقام و موقعیت راستین این شاعر در جامعة ادبی زمانهاش و بل در پهنة ادب فارسی دری چیست و او را با چه شاعرانی در گذشته و حال میتوان مقایسه کرد.
پیش از همه باید این اصل را در نظر داشت که ارزش و اعتبار یک شاعر، غالباً امری است نسبی و در مقایسه با اقران و همعصرانش معین میشود. به واقع باید دید که شاعر تا چه میزان توانستهاست در محیط ادبی خویش تحولآفرین و مؤثر باشد. مسلماً شاعری که در محیطی نامساعد بارآمده و خود را با همّت فردی تا حد مطلوبی برکشیده است، بیش از آن کس که موقعیتی مناسب و فضایی مساعد در اختیار داشته است، شایستة تکریم مینماید. پس باید شعر خلیلی را در محیط زندگی و رشد او ارزیابی کنیم و لاجرم این محیط را کمابیش بشناسیم.
از بعد تیموریان هرات تا کنون، محیط افغانستان هیچ برای پرورش شاعر و نویسنده مساعد نبوده است. جنگهای مداوم، اقتصاد کمرونق، اختناق و استبداد، بیخبری از اوضاع جهان در سایة زمامدارانی غالباً بیعلاقه به شعر و ادب، همه زمینههای رشد را از ادبیات گرفته بود. شاعران این اعصار یا پیرو پیشینیان بودند و یا مقلّد بیدل و دیگر شاعران مکتب هندی. به گواهی تاریخ، ادبیات همواره در امنیت و رفاه رشد کردهاست و در افغانستان، ایندو غالباً مفقود بود، مگر در مقاطعی کوتاه همچون دوران حکومت تیمورشاه درانی و امیر حبیبالله خان. اتفاقاً در همین زمانهها بود که حلقههایی ادبی در کشور تشکیل شد و شاعرانی با بضاعتهایی نسبتاً بهتر پدید آمدند.
در عصر مشروطه و سراجالاخبار شعر فارسی افغانستان نیز تکانی خورد و مفاهیم نوینی را پذیرفت که لاجرم با ابداعاتی در قالب و لحن بیان نیز همراه بود. با آنکه در عصر محمدنادر شاه و پسرش حاکمیت تا حد زیادی مسیر محافظهکاری و کهنگرایی پیمود، پیدایش جراید آزاد و انجمنهای ادبی در کابل و دیگر جایها، کم کم شاعران را از حوزة نفوذ دربار بیرون آورد و به آنها پایگاههای دیگری بخشید. به همین لحاظ، در کنار ادبای رسمی و سنتگرا، یک نسل شاعر نوگرا هم پدید آمد. اینان، هم به سبب ضرورت زمانه و ابتکارهای شخصی و هم به یاری آشنایی با ادبیات فارسی خارج از افغانستان، نوعی شعر نوگرای معتدل و گاه رمانتیک را رواج دادند. در دهههای بعد، گونهای ادبیات سیاسی با گرایش چپی نیز رایج شد که تا دهة شصت دوام آورد و شاعرانش طبیعتاً آنقدرها محبوب عموم مردم نبودند.
بنابراین، ما دو جریان عمدة سنتی و نوگرا داشتیم که اولی بر محافل و رسانههای رسمی و مراکز آموزشی کشور تسلّط داشت و دومی بر رسانههای آزاد و انجمنهای غیردولتی. در گرایش سنّتی، شاعرانی دانشمند و مسلط بر زبان و معیارهای سخنوری یافت میشدند که البته غالباً از تحولات زمانه فاصله داشتند. در گرایش نوگرا، تا مدتها آن دانش و جدیت در مطالعة ادبیات کمتر بود و شاعران، بیش از رسیدن به سر و صورت شعر خویش، به مبارزهجویی فکر میکردند. شعر افغانستان در چنین فضایی، به آهستگی و با تأنی رشد کرد، تا دهة چهل و پنجاه که در میان نوگرایان نیز شاعرانی جدّی، حرفهای و دانشمند پدید آمدند و آنان توانستند نسلی کاملاً متفاوت را بپرورند.
خلیلی در این میان، هم به لحاظ اجتماعی و هم به اعتبار دانش ادبی خویش، به دستة اول تعلّق میگیرد، ولی در میان آنها از همه نوگراتر است و در مجموع توانسته است تا حدود زیادی جامع خصایل مثبت هر دو گروه باشد، و توفیق او در همین است. در هر حال، باید شعر او را بیشتر با دیدگاهی سنتی ارزیابی کرد.
در دیدگاه سنتی ما، معیارهای سخنوری نسبتاً ثابت و مشخص بودهاست. ادبای ما، غالباً آثار شاعران را بر مبنای عروض، قافیه، فصاحت و بلاغت و رعایت صنایع ادبی میسنجیدهاند و لاجرم شاعران نیز در رعایت این جوانب، میکوشیدهاند.
در این دیدگاه، عنصر خیال چندان مقامی ندارد و اگر هم صورتهای خیال مطرح هستند، بیش از نوآوری و خلاقیت، بر مبنای قدرت تلفیق و بازسازی سنجیده میشوند. در زبان نیز رعایت اصول فصاحت، از سرزندگی و برخورداری از زبان محاورة عصر شاعر مهمتر دانسته میشود. در وزن و قافیه نیز بیشتر درستی و نادرستی ملاک است تا نوآوری و تنوع.
با این معیارها، که به واقع اصول بلاغت سنتی ماست، خلیلی مقامی ارجمند دارد. او شاعری بوده است آشنا با ظرایف سخنوری و مقیّد به اصول سنتی شعر فارسی. در شعرش ردّ پای صنایع ادبی کهن را تا حدودی میتوان یافت و البته بیشتر، آن صنایعی که ارزش هنری دارند. از این جهت، شعر خلیلی را، بهویژه در دورة میانی شاعری او، پخته و کمالیافته مییابیم. در شعرهای قدیمش، گاه بیمبالاتیهایی در وزن و قافیه و سستیهایی در بیان هست، چنان که در این بیت میبینیم.
نسیم مقدم یار است یا باد سحرگاهی
که ناخن میزند یارب مرا در عین تنهایی
در این بیت، عیبی مختصر در قافیه دیده میشود و ضعفهایی در زبان و مضمون، همچون حشو بودن «یارب» و «ناخنزدن نسیم شاعر را». ولی میزان این کاستیها حتی در شعرهای قدیم خلیلی در مقایسه با اقران و همعصرانش بسیار کم است و در مجموع او شاعری مسلّط بر اصول سخنوری کهن بودهاست.
سبک شعر خلیلی، میان خراسانی و عراقی در نوسان است. او در قصیده غالباً پیرو شاعران دورههای اول مکتب خراسانی است، بهویژه فرّخی و منوچهری، و بعضی از قصاید این شاعران را استقبال کرده است. البته آن دلبستگی را که منوچهری به تصویرپردازی و کشف تصویرهای تازه داشت، در خلیلی نمییابیم.
ولی در تخیّل، روش کار خلیلی بیشتر تلفیق است تا خلق تصویرهای تازه و این هم بیسببی نبوده است. او از سویی خود را در فضای عناصر شعر کهن محصور و مقیّد میدیده و از سویی علاقهمند به نوآوری بوده است. ولی این کار ممکن نیست، مگر با تلفیقهایی جدید از همان تصاویر کهن، و این چیزی است که در این قصیدة منوچهریوار او دیده میشود.
خوشا کوه البرز و آن آبها
خوشا پیچها و خوشا تابها
ز سنگی به سنگی سرازیر بین
چو پیلانِ لغزنده، سیلابها
چکد آب از سرخگل، بامداد
چو از جام یاقوت، سیمابها
بنفشه نشسته لب جویبار
که بگشاید از زلف خود تابها
غنودهاست بر سبزه نرگس بهناز
چو دوشیزگان در شکرخوابها
نسیم آنچنان میوزد معتدل
که چینی نیفتد به تالابها
شکنهای امواج در آبگیر
چو بر چرخ، رقصنده مهتابها
مگر شاعر باغ شد عندلیب
که خوانَد به هر شاخ آلابها...
q
تا جایی که ما خبر داریم، شاعر ما هیچگاه به آنچه امروز «شعر نو» نامیده میشود نگراییده و همواره روشی سنتی و محافظهکارانه داشته است. این هم معلول عواملی است که برای دریافتشان باید سیری مختصر داشته باشیم بر پیشینه و وضعیت نوگرایی در افغانستان آن روز.
پیشتر گفتیم که در اواخر عصر امیر حبیبالله، نوعی شعر نوگرای معتدل پدیدآمد که بیشتر در حلقة مشروطهطلبان و گردانندگان سراجالاخبار خریدار و طرفدار داشت. اینان گروهی بودند که نوگرایی را در شکلی نسبتاً ساده با آوردن واژگان و اصطلاحات روز و ابتکارهایی مختصر در قالب شعر تجربه میکردند.
ولی طرفداران همین جریان نوپای هم چندان کامیاب نشدند، چون نه آگاهی عمومی در حدی بود که این محصولات تازه را به خوبی بپذیرد و نه این شاعران پایگاهی ثابت در رسانهها و مراکز آموزشی افغانستان یافتند. بعضی از اینان در جریان سرکوبی مشروطه به دست امیر حبیبالله نابود شدند. بعضی دیگر همچون محمود طرزی که تا دوران امانالله خان دوام آورده بودند، با او به خارج از کشور رفتند و بعضی دیگر همچون سرور جویا و عبدالهادی داوی، گاه بر سر کار بودند و گاه در بند محمدنادر خان و محمدهاشم خان.
شکست اصلاحات امانالله خان و بدنامی او در چشم عامة مردم هم ضربهای به نوجویی وارد آورد، چون بسیاری از این نوآوران از نظر سیاسی و فکری همراهان شاه تلقی میشدند، بهویژه محمود طرزی که شورشیان ضد امانالله باری حبس او را در سلسلة مطالباتشان از دولت گنجانده بودند.
با روی کار آمدن محمدنادر خان، نوگرایان فشارهای بیشتری را متحمل شدند. بعضی به زندان رفتند و بعضی به محافظهکاری واداشته شدند. اصولاً این از خاصیتهای حکومتهای خفقانآور و استبدادی است که در سایة آنها بیش از ابتکار و خلاّ قیت، تقلید و محافظهکاری رشد میکند. در این مرحله، بسیار طبیعی بود که شاعران به کارهای کمخطرتری همچون شعرگفتن با مضامین کهن و یا پژوهشهای ادبی از نوع شرح و تصحیح متون بپردازند، که نمونههای بارز این سلوک و رفتار در آن دوره، دو ملکالشعرای افغانستان، قاری عبدالله و استاد بیتاب هستند، و این دومی، استادِ خلیلالله خلیلی بوده است. انجمن ادبی و مجلة کابل، پایگاه این ادبا بود و متون درسی افغانستان نیز توسط اینها تدوین میشد.
در چنین محیطی و با چنین پیشینهای از غلبة سنت متکی به قدرت، بر نوگرایی نوپا و فاقد پشتوانة اجتماعی، بسیار طبیعی بود که خلیلی جوان، شاعری سنتگرا از کار درآید و اگر هم گرایشی به نوجویی دارد، آن را بناچار در حصار محدود سازد.
البته شاعر ما فردی معمولی نبود و استعدادی فراتر از مقلّدماندن و پیروی مطلق از قدما داشت. از همین روی کوشید که گامهایی از استادان سلف خود پیشتر گذارد و بدعتهایی، هم در قالب و هم در زبان، بیاورد و البته ملامت استادان را نیز برخود بخرد، چنان که به روایت استاد واصف باختری، او در همان سالها پس از دیدن شعرهایی از نیمایوشیج در مجلة موسیقی چاپ ایران، شعر «سرود کهسار» (صفحة 450 کتاب حاضر) را میسراید و به انجمن ادبی کابل میفرستد. انجمن ادبی این شعر را چاپ نمیکند و تذکر میدهد که «دریغ از چنان قصاید و مثنویهایی که شما میسرودید و چرا قریحة شما ناگهان دچار چنین انحطاطی شده است...»2
اما جدا از تأثیر این نسل استادان بر خلیلی، باید دلایل دیگری را هم برای کماقبالی شاعر ما به شعر نو و تجربیات نوگرایان آن سالها سراغ گرفت. گرایش به قالبهای نو، محتاج زمینهها و شرایطی بوده است که در افغانستان آن روز، چندان فراهم نبود. قشر روشنفکر که قالبهای کهن را برای حرفهای تازه، تنگ و نامناسب میدید هنوز قوت نیافته بود و مردم هم بنا بر عادت خویش، خریدار این حرفها نبودند. از سویی دیگر، خلیلی و اقران او غالباً تربیت ادبی و پرورشی سنتی داشتند. آنها محصول نظام مکتبخانهای افغانستان بودند که حاصلش نسلی مسلّط بر اسالیب کهن و البته بیگانه با ادبیات پیشرو جهان بود.
کتابهای درسیِ تألیفشده توسط استاد خلیلی که تا سالهای اخیر در افغانستان مروج بود و شاید اکنون نیز باشد، به خوبی نمایانگر این پسند سنتی است. آنچه از متون ادب در این کتابها گنجانده شده است، غالباً متعلق به ادب کهن ماست و غالباً در قالب قصیده. اگر هم آثاری از شاعران امروز دیده میشود، از شاعران کهنسرایی همچون رشید یاسمی و بدیعالزمان فروزانفر است.
نوع ارتباطات استاد با دیگر شاعران فارسیزبان نیز از این پسند او حکایت میکند. او البته با ادبای ایران معاشرت و مکاتبه و مشاعره داشت، ولی غالب اینان از جرگة شاعران پویا، فعال و تأثیرگذار این کشور به شمار نمیآمدند. مرحوم حبیب یغمایی از مشهورترین سنگرداران شعر کهن و مخالفان شعر نو بود; محمود فرّخ بنیانگذار انجمن فرّخ، در وصیتی به ورثهاش خواندن شعر نو در این انجمن را ممنوع کردهبود و این قانون تا پایان عمر انجمن رعایت شد; ابراهیم صهبا همان کسی است که فروغ فرّخزاد باری در شعری او را به واسطة تقیدش به اسالیب کهن به تمسخر میگیرد و دیگر معاشران خلیلی در ایران همچون استاد فروزانفر و صادق سرمد نیز با همه فضل و کمالی که بعضی از آنان داشتهاند، از شاعران تأثیرگذار و فعال در جریانهای ادبی این کشور نبودند و غالباً هم نام و نشانی از آنها در عرصة شعر نمانده است، مگر در کتابخانهها و بعضی متون درسی.
استاد خلیلی دو بار به ایران سفر کرد و در هر دو نوبت، معاشرتش با شاعرانی از گروه بالا بود و هیچ نشانهای از همنشینی یا مصاحبت او با امثال نیمایوشیج، اخوان ثالث، احمد شاملو، شفیعی کدکنی، رضا براهنی و حتی میانهروهایی همچون نادر نادرپور و فریدون توللی در دست نیست. البته این امر طبیعی بود، چون استاد مهمانی رسمی بود و بیشتر در محافل رسمی و دانشگاهیای حضور مییافت که این نوگرایان در آنها حضور نداشتند. مراکز رسمی ادبیات، هم در ایران و هم در افغانستان در آن سالها در اختیار سنتگرایان بوده و سایة این استادان، هنوز هم بر سر دانشگاهها و رسانههای رسمی دو کشور برقرار است.
از سویی دیگر، به تجربه دیده شده است که شاعران رسمی و وابسته به نظام حکومتی، کمتر تن به خطرکردن میدهند، هم در صورت شعر و هم در محتوای آن. محافل و مجامع رسمی غالباً شعری میطلبند فخیم و مطنطن که تا حدامکان بر معیارهای سخنوری و فصاحت و بلاغت قدیم استوار باشد. بیسبب نیست که قصیده، همواره قالب رسمی شعر ما بوده است; و خلیلی شاعری بود قصیدهسرا.
با اینهمه، شعر خلیلی خالی از نوآوری هم نیست، ولی یک نوگرایی محتاطانه از نوع کار ملکالشعرا بهار و محمدحسین شهریار. خلیلی از جهاتی از شهریار اجتماعیتر و سرزندهتر مینماید، ولی سوز و گداز و لحن محاورهای او را کمتر دارد.
نوگرایی خلیلی را باید بیش از صورت، در محتوا سراغ گرفت. او آشکارا از پناهبردن به مضامین و معانی فرسودة شعر فارسی سر باز میزند و میکوشد در همان قوالب کهن نیز حرفهای تازهای به میان آورد. قصیدههای او البته در شکل، قصیدهاند، ولی در مضمون بسیار از قصاید کهن فاصله دارند.
آن یکی مرکب رهوار خریده ز سویس
همچو طاووس خرامانشده سوی چمنا
واندگر پای پر از آبله تا نیمة شب
شده از بلخ روان گرسنه سوی شرنا
وانیکی را شده گر یک دو نفس خوابْ گران،
به مداوا شده تا لندن و پاریس و بنا
واندگر داده اگر جان به ره کشور خویش،
نیست یک پارچه تا بستهکنندش ذقنا
شهر ما کشور اضداد بود بی کم و کاست
بس غرایب که در آن است به سرّ و علنا
کاخهایی است در این شهر به تقلید یورپ
که رسیده سر آن تا غرفات پرنا
همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند
چند جا نامتناسب به کهن پیرهنا
اینجا قالب و قافیه البته منوچهریوار است، ولی حرفها دیگر حرفهای منوچهری نیست و حتی حرفهای واصل و قاری هم نیست; از آن جنس سخنانی است که شاعران عصر مشروطه میگفتند، البته معتدلهایشان از نوع مستغنی و طرزی در افغانستان و بهار و ایرج و پروین در ایران. خلیلی از جهات بسیاری به ملکالشعرا بهار شباهت دارد. همانند او قصیدهسراست و همانند او گاه به سیاست میگراید و همانند او در کنار شاعری به تدریس و تألیف میپردازد و بالاخره همانند او شدیداً دلبستة مفاخر کهن است. حرفها و موضعگیریهایش نیز بسیار به بهار شباهت میرساند و البته انکار نباید کرد که بهار، هم از نظر علمی و هم از نظر ادبی در موقفی رفیعتر از خلیلی ایستاده است.
ولی خلیلی در غزل توفیق قصیده را ندارد و از این نظر هم با بهار شبیه است. شاید علّت این باشد که او بیشتر طبعی «سخنور» داشتهاست تا «متخیّل» یعنی بیشتر اهل هنرمندیهای زبانی و صنایع بدیع بودهاست، تا باریکبینی و خلاقیتهای تصویری که لازمة غزل است. از این گذشته، در عصر خلیلی، هنوز غزل فارسی آنچنان پوست نینداخته بود که برای حرفهای اجتماعی و سیاسی از آن نوع که او میپسندید، مناسب باشد. به هر حال، غزلهای او استوار و محکم هستند و برخودار از معیارهای ادب سنتی ما.
در مثنوی، شاعر ما گاه در حدّ یک ناظم فرود میآید، درست همانند دیگر شاعران قدیم که این قالب را مجال بیان مستقیم و نظمگونة معارف و حکایات میدانستهاند. به همین لحاظ، مثنویها در پایینترین مرتبة سرودههایش میایستند. ارزش اینها نه از جهت شاعرانگی، بل از جهت پندآموزی است و از این نظر بهراستی سودمند و مؤثر هستند. ارزش دیگر این مثنویها، این است که در غالبشان، داستانهایی جذّاب و پندآمیز به نظم درآمده و ماندگار شده است. چه بسیار از این داستانها که اگر در اینجا نیامده بود، از حافظة تاریخی ما زدوده میشد. این را میتوان نوعی حفظ فرهنگ دانست و البته ارزشی ویژه دارد.
بخشی دیگر از مثنویهای خلیلی، منظومههای داستانی اوست. اینها آثاری است بعضاً برگردانشده از داستانهای دیگران و بعضاً هم برگرفته از واقعیتهای جاری کشور. این داستانها غالباً غمنامهاست و پایانی دردناک دارد و هیچ نمیتوان منکر تأثیر آنها بر عواطف شد. نظایر آنها را در شعر پس از خلیلی هم کمتر میتوان یافت.
در دیگر قالبهای کهن مثل مسمط و ترکیببند، گرایش شاعر غالباً سنتی و رسمی است. بسیاری از ترکیببندهای او به واقع خطابههایی منظوماند و برای ارائة تریبونی و به سفارش یا توصیة دیگران سرودهشدهاند. چنین است که آن حس و حال شاعرانه را که در قصاید و بعضی غزلهای خلیلی میتوان یافت، در اینجا نمیتوان دید، مگر در ترکیببندی که در رثای دوست گرامیاش سرور گویا اعتمادی سرودهاست. روشن است که این شعر، بهراستی از سر احساس و درد بوده است و نه تشریفات و ادای تکلیف.
ای دل! تو خون ببار که در دیده نَم نماند
وی سینه! چاک شو که دگر جای غم نماند
ای چشم! خیره شو که به غمخانة حیات
جز نقش اشک و خون ز حوادث رقم نماند
ای گوش! راه سمع فروبند کز جهان
حرفی به جز فسانة رنج و الم نماند
ای روز! بر متاب که دیگر به چشم من
سیمای مهر و روشنی صبحدم نماند
سخن از تشریفات و تکلیف گفتیم. به نظر میرسد که در مجموع سایة نوعی احساس مسئولیت رسمی یا دوستانه بر سر بسیاری از سرودههای خلیلی سنگینی میکند. او طبیعیتی مردمدار و سفارشپذیر داشته و چنان که سرور گویا نیز در شرح زندگی او یادآور میشود، در برابر دوستانش بسیار فداکار بودهاست. همین باعث شده است که او خود را مقیّد به شعرسرودن برای سور و سوگ اطرافیان بداند و البته بسیاری از این شعرهای سفارشی او، از حس و حالی ویژه خالی هستند.
ولی شعرهای غیررسمی و مطایبهآمیز استاد، نمکی دارد که در شعرهای رسمی نیست. به نظر میرسد شاعر اینجا به طبیعت اصلی احساساتی، تغزلی و نکتهسنج خود نزدیکتر است. مثلاً در این قطعه که در وصف بیمارستان هکینسک در امریکا میسراید، ظرافتها و خلاقیتهایی میبینیم که در بسیاری از آثار جدی و به ظاهر مهم او غایب است.
دوش از اثر شدّت درد و تب سوزان
رفتم به شفاخانة مخصوص هکین سک
دادند تنم را به طبیبان که بدانند
اقسام مرضهای مرا مایه و مدرک
دادند دلم را به پریچهره پزشکان
تا جز الم عشق شود رنج دگر حک
بر روی سریرم بنشاندند به صد ناز
چون بر سر مسند که نشانند اتابک
بر کرسی اجلال نشستم چو نشیند
صدر فضلا خواجة ما جعفر برمک
جستند سراپای تنم را همه مو مو
دیدند بر و بازوی من را همه رک رک
تا هست چه مقدار در آن نقره و سیماب
تا هست چه اندازه در این آهن و آهک
همچنین است مثنوی «صدقآباد» که نامهای مطایبهآمیز به دکتر انس است، و بعضی دیگر شعرهای دوستانة خلیلی که در آنها با آزادی تمام میتوانسته است طبع نکتهیاب و بذلهگوی خویش را به خدمت بگیرد.
باری، در شعرهای رسمی شاعر اهل خطرکردن نیست. مضمونسازی او بیشتر بر مبنای مضامین مشترکی است که بارها در شعر ما آزموده شده و ذهن همه به آن عادت دارد. این سنگی است بر سر راه ابداع و نوآوری در شعر خلیلی، که تا واپسین سرودههایش باقی میماند، مگر این که شاعر گاهگاه به بیراهه میزند و از جادة طبقمعمول بیرون میآید. به همین لحاظ، خلیلی غالباً در جاهایی موفق بوده که طرحی تازه در شعر آزموده و سازی خارج از معمول نواخته است. ولی با دریغ باید گفت که موقعیت سیاسی و اجتماعی شاعر، به او اجازة جولان در میدانهای تازه را نمیدادهاست.
با اینهمه، شاعر ما در قالب شعر نیز نوآوریهایی دارد که بیشتر به سرایش چهارپاره و ابداع شکلهایی تازه از ترکیببند و مسمط محدود میشود و نیز ترکیبهایی خوشایند از قالبهای مختلف مثل مثنوی و غزل، از آن گونه که در آثار علاّ مه اقبال لاهوری دیده میشود، و خلیلی از جهات مختلفی وامدار اقبال است.
در میان قالبهای مختلف، بیشترین بارقة نوگرایی در چهارپارههای خلیلی نمایان است. او در اینجا بسیار با لحن و بیان قصایدش فاصله میگیرد. ولی دریغ که این سبک و روش در کار شاعر دیر نمیپاید و او در نهایت به همان قالبهای کهن رجوع میکند.
q
یکی از ویژگیهای مهم شعر خلیلی، گرایش به مشترکات فرهنگی با دیگر جهان اسلام است و از این نظر نیز میتوان او را شاگرد دبستان اقبال لاهوری دانست. یکی از دستگیرههای شاعر برای بیان این مشترکات، مفاخر کهن، بهویژه مفاخر ادب است که او در یادکر آنها به جدّ و جهد میکوشد.
یکی دیگر از ویژگیهای خلیلی، واقعبینی و بیداریاش نسبت به اوضاع زمانه است. او نیک دریافته است که اکنون دیگر نه زمان وصف خشک و بیجان طبیعت است و نه زمان تغزلها و عارفنماییهای دروغین. به همین لحاظ، او مضامین سنتیای را که تا آن روز بر شانة بسیاری از شاعران ما سنگینی میکرد و آنان را به مسیری ثابت که همان عرفان و تغزل باشد سوق میداد، به کنار نهاد. یک مقایسة ساده میان شعر خلیلی و سلف او قاری عبدالله ـ که او نیز در عصر خود شاعر رسمی مملکت بود ـ نشان میدهد که خلیلی تا چه مایه از تقلید و تکرار درگذشته و شعرش را به زندگی انسان امروز نزدیک کرده است. ولی این نزدیکی به زندگی، بیشتر در حوزة محتواست و شاعر در عناصر خیال و شکل تصویرگری، کمابیش در همان دایرة سنتی میماند.
این واقعبینی شاعر در اواخر عمر بیشتر میشود و به نوعی نگرش یأسآلود میرسد. کافی است شعری را که در سالگرد ملل متحد سروده شده است با شعری که در دوران جهاد خطاب به مجمع ملل میگوید، مقایسه کنیم. البته روشنشدن حقایق در این سالها در منطقه و جهان، بر نگرش خلیلی اثر گذاشته است.
به همین گونه، فاصلهگرفتن خلیلی از ستایشگری را هم میتوان تمجید کرد. واقعیت این است که شاعر ما بنا بر مقتضیات زمانه و موقعیت شغلی خویش، در جوانی از ستایش رجال عصر، بهویژه محمدنادر شاه و پسرش محمدظاهر شاه ابایی نداشته است. این ستایشگریها را نه میتوان انکار کرد و نه میتوان مایة بیاعتباربودن شاعر دانست. ما پیشتر به دلایل همراهی تأییدآمیز او با نظام حکومتی اشاره کردیم. از طرف دیگر خلیلی شاعری بوده است رسمی و دارای مقاماتی که این تعارفها را ایجاب میکردهاست. به واقع اگر انتقادی متوجه شاعر باشد، بیشتر متوجه سلوک سیاسی اوست که سلوک ادبی نیز تابع آن است. ولی تقریباً همه این آثار ستایشآلود حاصل دوران جوانی شاعر و غالباً تا قبل از سیسالگی او بوده است. او با پختگی سن و تثبیت موقعیت ادبی، گرایشی تدریجی به سوی آزادمنشی و انتقاد دارد و در شعرهای دهة چهل و پنجاه این خاصیت کاملاً هویداست.
با این همه، مسلّم این است که استاد خلیلی را نمیتوان شاعری انقلابی و ستیزهگر از نوع سید اسماعیل بلخی دانست. بلخی هرچند در آراستگی و پختگی سخن به خلیلی نمیرسد، از نظر توجه به مضامین بیدارگرانه و مبارزهجویانه از او پیشروتر است و در شعرش حرارت و سرزندگی بیشتری احساس میشود. این سرزندگی، حتی در مضامین و تصویرهای جسورانة بلخی هم دیده میشود. در هر حال، به نظر میرسد بلخی و خلیلی مجموعهای مکمّل همدیگر هستند و آنچه در یکی از آنان کمرنگ است، در دیگری پررنگتر شده است. بر این نکته بهویژه از آن روی تأکید کردم که گاه منتقدان ما در مقایسه و ارزیابی این دو تن با هم، دچار افراط و تفریطهایی میشوند.
q
در میان متأخران، از شباهتهای استاد خلیلی و ملکالشعرا بهار گفتیم و اگر در میان قدما در پی کسی با این صفات باشیم، باید به سراغ مولانا عبدالرحمان جامی برویم. خلیلی اگرنه از جهت عرفان و تصوّف، از جهت سلوک سیاسی و روش شاعری، شباهتهای بسیاری به جامی دارد. هر دو شاعر پُرکار هستند و فاضل و دارای رابطهای نیکو با دولت. هردو در قصیده و غزل و مثنوی بیش از هر قالب دیگر کار کردهاند و سبک کارشان نیز شباهتی بسیار به هم میرساند. و بالاخره مهمتر از همه این که هر دو تن، پایانبخش یک مکتب ادبی خاص هستند و شعری که پس از آنان پدید میآید، دیگر رنگ و بویی تازه دارد. به واقع اگر جامی را خاتمالمتقدمین بنامیم، خلیلی نیز خاتمالمتأخرین خواهد بود و آخرین شاعر بزرگی که از ادب کهن ما میراثداری میکند.


مهربانیها ()