+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش دوم)
خلیلی مدارج رشد در نظام اداری مملکت را به تدریج و با فراز و فرود میپیماید و در این ترقی، هم استعداد و ذکاوت فردی او مؤثر است و هم موقعیت سیاسی مامایش عبدالرحیم خان که به نظر میرسد خواهرزادهاش را در کنف حمایت خود گرفته است; و او اکنون پدرِ همسرِ خلیلی نیز هست.
در این سالها، محمدهاشم خان (برادر شاه) صدراعظم است و عبدالرحیم خان معاون او. خلیلی نیز از 1311 به مدت سیزده سال، در سمت دبیر اول صدارت کار میکند، تا در 1324 این دو تن به خیل زندانیان محمدهاشم خان میپیوندند. گویا بعد از قلع و قمع مخالفان و پرکردن زندانها از آزادیخواهان، نوبت به مقرّبین رسیدهاست. علت زندانیشدن عبدالرحیم خان و خلیلی را مرحوم غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ قیام مردم صافی و وابستگی این دو تن به این عشیره میداند، ولی در دانشنامة ادب فارسی، علت این توقیف را مخالفت خلیلی با شاهزادة کُنَر دانستهاند. در هر حال قضیه محتاج تحقیق مزید است، بهویژه با عنایت به این که خلیلی پس از آزادی نیز تا مدتی مغضوب حکومت است.
هنوز سالی از این توقیف نگذشته است که محمدهاشم خان به کنار میرود و شاهمحمود خان صدراعظم میشود که طبیعتی نرمتر از برادر مستبدش دارد و یا به اقتضای زمانه چنین وانمود میکند. بنابراین، خلیلی و بسیاری دیگر از زندانیانی که غالباً بیجرم و بیمحاکمه در حبس بودند، از زندان بدر میآیند. ولی گویا سایة عقوبت از سر اینان بهکنار نرفته است، چنان که شاعر شکر شکن را به قول خودش تاجر شکرفروش میسازند، یعنی در مؤسسة قندسازی قندهار به کار میگمارند. این مأموریت تبعیدگونه برای شاعر رنجآور است، بهویژه که باری یکی از تاجران متموّل قندهار او را تهدید میکند و البته شاعر نیز به او پاسخی مردانه میدهد. بالاخره در سفر شاهمحمود خان به قندهار، خلیلی به او التجا میبرد و عنایتش را میطلبد:
... به حرف مخبر کاذب ز پایتخت وطن
زمانه کرد مرا گرچه مدتی مطرود،
فراخنای جهان جمله پایتخت خداست
ز خاکدان زمین تا فرازِ چرخِ کبود
خوشم که پیش ضمیر مبارکت چون روز
حدیث عفّت من یک به یک بُوَد مشهود
خدای داند و من دانم و جهان داند
در این قضیّه ندارم دگر دلیل و شهود...
به پیشنهاد شاهمحمود خان و به پایمردی دکتر نجیبالله خان وزیر معارف آن وقت و سردار محمدیونس خان نائبالحکومة سابق قندهار، خلیلی واپس به کابل بر میگردد. در ابتدا معاونت ریاست دانشگاه کابل، و سپس در 1328 ش سردبیری مجلس عالی وزرا به او سپرده میشود.
از این پس، دیگر راه ترقی اداری برای شاعر هموار میشود. او مدتی به ریاست مستقل مطبوعات گماشته میشود و از سال 1332 در سمت مشاور مطبوعاتی محمدظاهر شاه کار میکند و البته به رتبة وزیر.
او همچنین با این موقعیت بلندِ رسمی، توفیق سفر به کشورهای دیگر را نیز مییابد و چون همواره در کسوت یک مقام عالیشأن سفر میکند، از ثمرات ویژة این سفرها نیز برخوردار میشود یعنی مجالست با ادبای رسمی و شرکت در محافل بزرگ ادبی. او با طبع جوشان و بدیههسرا و قدرت بیان و دانش ادبی خویش، در این سالها یک نمایندة بسیار خوب از ادبیات و فرهنگ افغانستان برای کشورهای همسایه است و تا حدود زیادی میتواند معرّف پیشینة پربار ادبی این سامان باشد. شعرهای بسیاری که شاعران فارسیزبان و غیرفارسیزبان کشورهای منطقه دربارة او سرودهاند و تقریظهای ستایشآمیزی که ادبای نامدار عصر بر دیوانش نگاشتهاند، حاکی از تأثیر عمیق او بر مجامع رسمی و ادبی خارج از افغانستان است. پس بیسببی نیست اگر تاکنون نیز بسیاری از اهل ادب ایران و دیگر کشورها، خلیلی را شاعر ملّی و ملکالشعرای افغانستان میدانند.
خلیلی در این سالها، در احیای پیوندهای فرهنگی میان کشورهای همسایه بسیار میکوشد و غالباً در شعرها و خطابههای رسمی خویش، از این مشترکات یاد میکند.
... ز آغاز تاریخ، ایران و افغان
سرِ خوانِ دانش چو اخوان نشسته
ز باغی، دو سرو روان قد کشیده
به شاخی، دو مرغ خوشاَلحان نشسته...
q
... تا دل مؤمن حریم کبریاست
بلخ را با قونیه پیوندهاست
این دو گلشن خورده از یک چشمه آب
هر دو خرّم گشته از یک آفتاب
تُرک و افغان رازداران همند
باستانی غمگساران همند
q
ای چراغ لاهور از تو نوردار!
نالة زار مرا هم گوش دار
از سنایی من سلام آوردهام
وز پدر پیشت پیام آوردهام
از نگاهت حال ما مستور نیست
کابل از لاهور چندان دور نیست
q
جلوهگاه نهضت سیّد جمالالدین بود
از دل کُهسار خیبر تا لب دریای نیل
قبلةالاعلام، ازهر; قبةالاسلام، بلخ
هر دو سوی یک هدف بودند در طیّ سبیل
q
این دوره، از پرثمرترین سالهای زندگی خلیلی است. او از مسئولیتهای اداری سنگین آسوده است و ضمن دسترسی به کتابخانة غنی سلطنتی، با یک شغل نسبتاً کمدردسر و تشریفاتی، میتواند خودش را وقف شعر و پژوهشهای ادبی و تاریخی کند. تدریس در دانشگاه کابل و تألیف کتابهای بسیاری همچون فیض قدس، از بلخ تا قونیه، آرامگاه بابر، یمگان، نورهان و کتاب قرائت فارسی برای صنفهای 11 و 12 مدارس، از ثمرات زندگی خلیلی در این سالهاست. ولی انکار نباید کرد که درآمدن شاعر به کسوت یک مقام عالیرتبة دولتی، رابطهاش را با انجمنهای ادبی و شاعران جوان آن روزگار که قطعاً به دانش و تجربهاش نیاز داشتند، کم کرد. سفرهای درازمدت خلیلی به خارج از کشور به ویژه در سالهای بعد، نیز بر این فاصله افزود. چنین بود که شاعر ما خود رشد کرد، ولی مجال شاعرپروری نیافت و امروز نیز شاعران بسیاری را نمیتوان یافت که به شاگردی او مفتخر باشند.
q
چنین بود که خلیلی، با حکومت جدید از در سازگاری درآمد، در آن به مرور زمان مناصبی بالا یافت و تا اواخر دهة پنجاه خورشیدی در سایة قدرت حاکم باقی ماند. این همراهی با نظام خودکامة سلطنتی، انتقادهایی را از سوی روشنفکران و بهویژه مبارزان دهههای پنجاه و شصت متوجه او کرد که غالباً بهجا مینماید. چون این بحث، همواره در مورد خلیلی وجود داشته و گاه با تهاجمهایی افراطی یا توجیههایی محافظهکارانه همراه بودهاست، خوب است قدری بیشتر در آن درنگ کنیم و عوامل اختیار چنین سلوکی از سوی شاعر را دریابیم.
مسلماً حوادث دوران کودکی شاعر، بهویژه کشتهشدن پدر و حبس و آوارگی خود او، در انتخاب این سلوک سیاسی بیاثر نبوده است. او از امانالله خان چندان خاطرة نیکویی نداشت. پس بیسبب نیست اگر پس از آن نیز به او و اطرافیانش که غالباً معارضین حکومت در این دوره هستند، عنایتی ندارد و به سایة مخالفان به قدرترسیدة آن نظام پناه میبرد. به این عامل، باید طبیعت محافظهکار شاعر را نیز افزود. در مجموع، خلیلی طبعی «دل به دست آور» دارد نه «دلشکن» و این طبیعت در اوایل عمر او بیشتر دیده میشود. چنین کسانی با اهل قدرت راحتتر کنار میآیند.
در کنار این عوامل، موقعیت اجتماعی خلیلی را هم نباید از یاد برد. او فردی بود از یک خانوادة اعیانی که هم در ولایت خویش صاحب شأن و شوکت بودند و هم در دربار حکومت، دارای مناصب بالا. او هرچند سایة پدر را از دست داد، این اعتبار میراثی و بهخصوص حمایت عبدالرحیم خان را تا سالها با خود داشت. هرچند در جوانی گاه آوارگیها و محرومیتهایی را متحمل شد، به هر حال تربیتی اعیانی داشت و دوستان و نزدیکان او نیز غالباً از رجال دولت و خانوادههای اشرافی بودند، همچون سرور گویا اعتمادی از خاندان عبدالقدوس خان اعتمادالدوله و عبدالرحمان پژواک و محمدعثمان امیر و شمسالدین مجروح که غالباً وزیر و وکیل بودند و صاحب مناصب بلند. این عوامل، در مجموع خلیلی را فردی اعیانمنش بار آورد و برخوردار از آسایش مادی و تفرّج و سفرهای داخلی و خارجی.
ولی با اینهمه عوامل بیرونی و درونی در شکلگیری این شخصیتِ بامماشات و محافظهکار، هیچ نمیتوان انکار کرد که خلیلی در این مقطع از زندگی خویش، مؤید و موافق این حکومت خانوادگی استبدادآمیز بودهاست. اگر او در عصر واصل کابلی میزیست، شاید سهلتر میتوانستیم این خصلتش را توجیه کنیم، چون در آن زمان، مفاهیمی چون آزادی و عدالت و قانون، در میان جامعه مفقود بود و بر شاعران نیز حرجی نبود اگر از این حرفها برکنار باشند و همچنان شاهان را سایة خداوند بپندارند. ولی خلیلی در روزگاری میزیست که نسلی از ادبا و روشنفکران، در افشای ماهیت استبدادی رژیم کوشیده بودند و چه بسیار سرها در پای این جریان نهاده شده بود. بسیار روشنفکران در جریان مشروطهخواهی اول در عصر امیر حبیبالله به بند افتادند و یا به توپ پرانده شدند. باقی آنان نیز پس از یک دوره آزادی نسبی در عصر امانی، به دام استبداد محمدنادر شاه و برادرانش افتادند.
عبدالرحمان لودین در باغ ارگ تیرباران شد; غلاممحیالدین انیس در زندان درگذشت و یا کشته شد; محمدابراهیم بسمل، محمدانور صفا، سرور جویا، میرغلاممحمد غبار، سعدالدین بها، غلامحیدر نیسان، محمدابراهیم خلیل، محمدناصر غرغشت، محمدصالح پرونتا، صفرعلی امنی، عبدالرحمان محمودی، میر محمدصدیق فرهنگ، براتعلی تاج، فیضمحمد انگار، سیداسماعیل بلخی و بسیار دیگر کسان از جماعت روشنفکر و آزادیخواه، مدتهایی دراز یا کوتاه، غالباً بدون محاکمه و تحقیق در زندانهای مخوف رژیم گذراندند. براثر این مشقات، بعضی همچون سرور جویا و میر علیاصغر شعاع در زندان درگذشتند و بعضی دیگر همچون عبدالرحمان محمودی و براتعلی تاج بلافاصله پس از آزادی، دنیا را وداع گفتند، که دیگر بنیة زیستن برایشان نمانده بود.
همین فهرست به تنهایی میتوانست برای خلیلی شاعر، حجتی روشن در خودکامگی و ستمکاری برادران سهگانه (محمدنادر شاه، محمدهاشم خان و شاهمحمود خان) باشد. بنابراین هیچ بیانصافی نیست اگر مرحوم استاد خلیلی را در حمایت قلمی از حکومت و یا لااقل تأیید این رفتار خودکامه، بنکوهیم.
این سلوک سیاسی استاد خلیلی، تا اواخر دهة پنجاه ادامه یافت. در اوایل دهة دموکراسی (1352 ـ 1342 ش) او با جمعی از یارانش به تأسیس حزبی دست زد با عنوان «جبهة ملّی» (یا به روایتی وحدت ملی) که جریدهای با نام وحدت نیز منتشر میکرد و این حزب که مرامی محافظهکارانه توأم با گرایش اسلامی داشت، تا هنگام خروج استاد از کشور فعال بود. عضویت در کمیسیون قانون اساسی و وکالت شورای ملی از حوزة جبلالسراج از دیگر فعالیتهای خلیلی در این سالها بود. البته این همه، در کنار مقام اصلی او بود یعنی مشاورت مطبوعاتی شاه. به هر حال، در دورة صدارت دکتر محمدیوسف و محمدهاشم میوندوال، خلیلی از مخالفان آنها به شمار میآمد و این نکته هم درخور تأمل است.
در 1344 پس از استعفای دکتر محمدیوسف، محمدهاشم میوندوال به صدارت منصوب شد. او خلیلی را به سفارت در جدّه فرستاد و بدین وسیله از مرکز دورش کرد. شاعر پس از آن حدود یک دهه را سفیر بود، بخشی در جده و بخشی در بغداد. در عین حال به صورت غیرمقیم سفارت افغانستان را در سوریه، بحرین، کویت، اردن، قطر و ابوذبی برعهده داشت.
دوران سفارت از پربارترین سالهای شاعری خلیلی است، هم به واسطة دوری از مشغلههای شدید سیاسی و هم به واسطة پختگی طبع و آسایش و رفاهی که برای سفیری دانشمند در یک کشور عربی میسر بود. او بهترین شعرهایش را در همین زمان میسراید، تألیفاتی بهویژه در زبان عربی دارد و با شاعران معاصر عرب نیز آشنایی به هم میرساند.
روابط او با دربار نیز در این سالها آن شکل ستایشآلود پیشین را ندارد. دیگر کمتر شعری در وصف شاه و دیگر دولتمردان وقت از او میبینیم و حتی به آثاری بر میخوریم که از معارضه با بعضی رجال حکومتی حکایت میکند همچون غزلی که در 1344 در جده سروده شده است و ما بیتهایی از آن را نقل میکنیم.
دیوی که دارد تن چو قیر شادان کنار آبگیر
وان موجهای همچو شیر هر روز با وی در سخن
ناکرده کاری یک نفس، صد کار از روی ملتمس
خواهد به کیوان دسترس، خود تا گلو اندر لجن
باشد هیولای غریب آشفته بالا و نشیب
یا ویلنا شیء عجیب این عنکبوت نیشزن
این خواجه تا بندد کمر، گردد وطن زیر و زبر
تا باغبان گیرد خبر، نی باغ باشد نی چمن
مغرور گشته از نسب، افکنده طومار حسب
غافل که باشد بولهب با نسل احمد مقترن
شد عمرِ وی وقف درنگ، اندر تردّد مانده دنگ
نی صلح میخواهد نه جنگ، نی نو بیارد نی کهن
یک گام پس یک گام پیش، مانده فرو در کار خویش
یکسان دهد بر گرگ و میش خام سیاست را زدن
بهراستی روشن نیست که این فرد کیست و شاید هم شاعر سخنی کلّی بدون مصداقی خاص میگوید، ولی سرایش آن در نخستین سال سفارت تبعیدگونه به جدّه، نمیتواند ما را به این نظر بسیار خوشبین سازد، بهویژه که در غالب شعرهای خلیلی در آن زمان و مکان، نوعی اعتراض دیده میشود.
همینطور، مدارکی که ما در دست داریم، از روابط حسنة خلیلی با سردار محمدداوود خبر نمیدهد. در دیوان او نیز هیچ شعری نیست که بتوان آن را ستایش صریح سردار دانست، چه در دورة صدارت و چه در دورة ریاست جمهوری شاهانة محمد داوود. خلیلی در طول دوران جمهوری (1357 ـ 1352 ش) در سفارت بود، یعنی سمتی که نه محرومیت از قدرت است و نه مشارکت در آن، بلکه حالتی تعلیقگونه و حتی گاه تبعیدوار دارد.
کودتای کمونیستان در ثور 1357 و برپایی دیکتاتوری خشن حزب خلق و پرچم، یک دگرگونی جدّی در نظام اداری کشور را در پی داشت، که در آن حتی بعضی وزیران و صدراعظمان گذشته به جوخة اعدام سپرده شدند. باری دیگر، روشنفکران افغانستان دربرابر رژیم ایستادند و ایندفعه، خلیلی نیز با آنها بود. مسلماً هم شاعر به مرحلهای از پختگی شخصیت رسیدهبود که همراهی با چنین رژیمی و ستایش رؤسای آن برایش ننگآور باشد و هم کمونیستان تازه به قدرت رسیده چنان رسوا و بدنام بودند که کمتر کسی از خادمان مملکت و دوستداران وطن میتوانست با آنان همراه باشد.
خلیلی با سبکدوش شدن از سفارت، مدتی در کشورهای مختلف بهسر برد. با شکلگیری هستههای مقاومت در داخل و خارج کشور، او نیز برآن شد که با این جهاد همهجانبه بیش از پیش همکار شود و چنین بود که به پاکستان آمد و به حمایت قلمی از مجاهدان پرداخت. پیوستن او به عنوان سرشناسترین چهرة ادبی مملکت به صفوف مجاهدین، هم به وجهه و اعتبار آنان افزود و هم به خوشنامی شاعر. حضور خلیلی در پاکستان انتشار آثار بسیاری از او را غالباً توسط احزاب جهادی در پی داشت.
اما چرا استاد پاکستان را برگزید و رحل اقامت در ایران نیفکند که روزگاری آنهمه شهرت و محبوبیت در آن داشت؟ حضور او در ایران، با آن همه سوابق مشترک ادبی و زمینههای انتشار و استقبال آثارش در میان همزبانان، مسلماً میتوانست به سود ادبیات مقاومت افغانستان باشد، که خریداران سخنش بسیار بودند و او میتوانست تشکلهایی از شاعران مهاجر را در اینجا سامان دهد. او در قصیدهای، از غربتی ادبی در پاکستان شکایت دارد:
در این حدیقه یکی نیست تا نماید فرق
نوای بلبل و قمری ز شور زاغ و زغن
نه آن حریف، که گوید به نظم من به به
نه آن رفیق، که خواند به نثر من احسن
نه چون تو شاعر باریکبین که بشناسد
مفاعلن فعلات از مفاعلن فعلن
و این در حالی است که ادبای ایران، او را ملکالشعرای افغانستان میدانستند و چه «احسن»ها و «بهبه»ها که پیش از این نثارش کرده بودند.
به نظر میرسد که این انتخاب هم امری ناگزیر و معلول عواملی عینی بوده است. خلیلی از هنگام تأسیس جبهة ملی با بعضی رهبران نهضت اسلامی افغانستان ـ که اینک به پاکستان پناه بردهبودند ـ سابقة آشنایی و همکاری داشت و همین، میتواند دلیلی مهم برای گرایش او به آن خطه باشد. از آن گذشته، مشترکات قومی و مذهبی شاعر با مهاجران مقیم پاکستان بسی بیش از مهاجران ساکن ایران بود و میدانیم که در سالهای اول جهاد، اینها بیش از مشترکات زبانی اهمیت داشت، هم برای مجاهدین و هم برای مسئولان امر در ایران. بهواقع برای اغلب اینان، بازشناسی شاعری همچون علاّ مه سید اسماعیل بلخی، بسی مهمتر از میزبانی استاد خلیلی سفیر سابق حکومت شاهی مینمود. اینهمه باعث شد که خلیلی تا سالها در چشم مهاجران و مجاهدان مقیم ایران، و بل میزبانان ایرانی آنان، محبوبیتی را نداشته باشد که در پاکستان داشت، بهویژه که از نیوجرسی امریکا بدین سوی آمده بود. از سویی دیگر، آن طیف از ادبای ایران که روزی حامی خلیلی بودند نیز غالباً یا درگذشته بودند و یا از قدرت افتاده بودند و برایشان یافتن مقام امنی برای خود، بر پذیرایی از خلیلی اولویت داشت.
پس خلیلی پاکستان را برگزید و شاید با تلخی تمام به خاطر آورد که باری در دهة سی دربارة حکومت این کشور گفته بود:
صبا! اگر گذر افتد تو را به پاکستان
پیام من به بزرگان آن دیار رسان
از این فقیر، به الحاج ناظمالدین گوی
که نقض عهد کند مرد را سبک به جهان...
... مکن به طعنة مردم زبان دراز که نیست
زبان هرزهسرا حربة جوانمردان
تو کز سعادت آزادگی نداری بهر،
چه میشناسی قدر سعادت دگران؟
بدین وسیله مزن در دیار خویش آتش
که چون زبانه کشد، خشک و تر بُوَد یکسان
مجو ز ملّت چندین هزار ساله که داشت
سران تاجگذار و شهان باجستان
بله، این هم از بازیهای تلخ روزگار است که شاعر افغان، پیرانهسر در اسلامآباد در خیابانی سکنی گزیند که به نام ناظمالدین فوقالذکر مسمی شده است، همان که شاعر سی سال پیش چنین با درشتی و غرور با او سخن گفته بود. و شاعر افغان باز هم از سر اختیار یا اضطرار قصیدهای در ستایش ضیأالحق دیکتاتور نظامی پاکستان مینویسد و او را جانشین محمود بزرگ بتشکن میخواند.
با اینهمه، استاد خلیلی در پایان زندگی کارنامة روشنی از خود به یادگار گذاشت و با نیکنامی و افتخار زیست. شعرهای کوبندة او علیه متجاوزان روسی و دولت دستنشاندة آنها یادکردنی و ماندگار است و پیشاهنگ آنچه شعر مقاومت افغانستان نامیده میشود.
درگذشت خلیلی در غربت، یادآور شعری از خود اوست که باری از زبان سردار محمدایوب خان فاتح میوند سروده بود و در آن از مرگ دور از وطن و مدفونشدن در خاک بیگانگان نالیده است. محمدایوب خان در لاهور درگذشت و خلیلالله خلیلی در اسلامآباد. او را بنا بر وصیتش در گورستان مهاجرین دفن کردند و از آن هنگام به بعد، 14 اردیبهشت 1366 در سالنامههای افغانستان به عنوان سالگرد درگذشت خلیلالله خلیلی ثبت شد. و شگفت اینکه پدرش محمدحسین خان مستوفیالممالک نیز 64 سال پیش، دقیقاً در چنین روزی به دار آویخته شد، یعنی 14 اردیبهشت 1298 ش.1
q
دوستان خلیلی، او را شاعری نکتهسنج و ظریف دانستهاند، با چهرهای گندمگون و اندامی نسبتاً فربه. نویسندهای توانا بود و خطیبی ماهر که قدرت خطابهاش، لکنت زبانش را میپوشاند. طبعی حسّاس داشت و رویدادهای عاطفی کوچک، طوفانی در روحش میآفرید. عواطفی رقیق داشت و بسیار دیده شده بود که نالة دردمندی یا بینوایی او را به گریه واداشته است. خوشمحضر بود و حاضرجواب و بذلهگوی. به موسیقی علاقه داشت و خوراک خوب را میپسندید، ولی در پوشاک کمسلیقه بود و نسبت به امور معیشتی لاقید. خوشبزم بود و رفیقدوست. طبیعتی جمالپسند داشت و از مشاهدة زیباییها به وجد میآمد. به کوهنوردی و شکار علاقهمند بود و نیز به تفرّج در دامان طبیعت. شیفتة کتاب بود و دلباختة تحقیق، بهویژه در تاریخ و ادب پیشین. سیر در ویرانههای باستانی و مزارات و بناهای تاریخی را بسیار دوست میداشت و سنگهای شکسته و کتیبههای کهن او را ساعتها به خود مشغول میداشت. به هر جایی که سفر کرد، کوشید که کتابی در تاریخ و ادب آن فراهم آورد; از این جمله است آثار هرات، فیض قدس، یمگان، شرح احوال حکیم سنایی و آرامگاه بابر. ولی نباید انکار کرد که گاه در نکوداشت و ستایش مفاخر تاریخی کارش به افراط میکشید، بهویژه در مورد جهانگشایانی که آنقدرها هم شایستة ستایش نبودهاند.
او در عین شاعری، نویسندهای توانا بود، با نثری بسیار استادانه و فصیح که در عین بهرهمندی از بدایع صوری، در دام لفّاظی و صنعتگراییهای بیهوده نیفتاده است. نثر متکلفانة مکتب هندی را نمیپسندید و بیشتر به شیوة بیهقی و قائممقام گرایش داشت. بر زبانهای پشتو، اردو و عربی مسلط بود و در همه اینها صاحب تألیفاتی است. آشنایی او با زبان و ادبیات عرب ـ که بخشی از آن مرهون تحصیلات سنّتی اوست و بخشی حاصل مطالعات آزاد و نیز اقامت درازمدت در کشورهای عربی ـ در شعرش کاملاً آشکار است و حتی بعضی بیتها را نیازمند شرحی لغوی میسازد.
(ادامه دارد)


مهربانیها ()