محمدکاظم کاظمی


+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش اول)

به یاری خداوند، کار سنگین دیگری هم به پایان رسید، یعنی تدوین و تنظیم دیوان کامل شعرهای استاد خلیل‌الله خلیلی که مدتها مشغولش بودم‌. سخن دربارة زندگی‌، شعر و شخصیت استاد خلیلی و نیز ویژگیهای این دیوان را در مقدمه‌ای در چهل صفحه نوشته‌ام‌. به امید خدا آن مقدمه را بخش بخش و به گونه‌ای که برای شنونده ملال‌آور نیز نشود، به تدریج تقدیم حضور شما می‌کنم‌.

دیوان استاد خلیلی قرار است توسط انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی‌) در تهران چاپ شود و امید است که تا اردیبهشت آماده شود که هم نمایشگاه کتاب تهران است و هم سالگرد درگذشت استاد. تا ببینیم چه می‌شود.

 

 

مقدمه‌

 

تمهید

 

حدود بیست‌وسه سال پیش بود که صبحگاهی ـ وقتی با پدرم به مغازه‌اش در جادة میوند کابل می‌رفتیم ـ سر راهمان در محلة گذرگاه توقفی کردیم برای عیادت از بیماری در حال احتضار. من در موتر ماندم و پدرم رفت‌. مدت مدیدی طول کشید، تا این که برگشت و گفت‌: «حاجی هاشم فوت کرد.»

حاجی هاشم از دوستان پدرم بود و با ما رفت‌وآمد داشت‌. می‌دانستم که در هرات کتابفروشی دارد، ولی هیچ گمان نمی‌بردم که او بیست سال پیش از آن تاریخ‌، گردآورندة کامل‌ترین دیوان شعر استاد خلیل‌الله خلیلی بوده‌است‌. برای من‌، حاجی هاشم پیرمردی ناتوان بود با عینکهایی ضخیم و بدنی لرزان و البته عمری متجاوز از هشتاد سال‌.

پس از درگذشت او، ما همان منزل گذرگاه را ـ که به یکی از ورثه‌اش تعلّق یافته‌بود ـ به رهن گرفتیم و بدان کوچ کردیم‌. آن خانه‌، دیوار به دیوار خانة علاّ مه صلاح‌الدین سلجوقی بود، که خود وفات یافته بود و همسر فاضلش حمیرا ملکیار سلجوقی در آن می‌زیست‌، در کنار مسجدی که ساخته‌بود و به نامش بود.

در این خانه که ما ساکن شدیم‌، صدها جلد کتاب به امانت نهاده شده بود، از کتابهای فروشی که به کابل فرستاده بودند. برای من‌، این جوان پُرخوان که هر سه چهار روز یک کتاب تازه می‌خواند و کتابخانه‌های عمومی و خصوصی از دستش در امان نبودند، دستیابی به این همه کتاب‌، به راستی موهبتی بود.

در این میان‌، کتابی بود با عنوان «مجموعه اشعار خلیل‌الله خلیلی‌» به‌کوشش محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی چاپ انتشارات بنیاد فرهنگ ایران که سخت مجذوبم ساخت‌. من مدتها با این کتاب زندگی کردم‌; بسیار شعرهایش را به خاطر سپردم و سالها، این مهم‌ترین منبع الهام و سرمشقم در شعرهای ناپخته‌ای بود که غالباً مصراع یا بیتی از استاد خلیلی در آنها تضمین شده بود، درست همانند تعبیری که خود در قصیده‌ای به کار برده است‌:

همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند

چند جا نامتناسب به کهن پیرهنا

و من چقدر این قصیده را دوست داشتم‌.

باری‌، از آن هنگام از شعر خلیلی جدا نبوده‌ام‌، تا امروز که بر سر ویرایش و نگارش مقدمه برای دیوانی دیگر از نخستین سرمشق شاعری‌ام نشسته‌ام و نمی‌دانم تا کجا خواهم توانست سایة این تعلقهای عاطفی و خاطرات پارین و پیرارین را از سر این مقدمه دور بدارم‌.

 

 

زندگی و شخصیت شاعر

 

زندگی خلیلی‌، با شروع عصر جدید در تاریخ افغانستان آغاز می‌شود. او فرزند دورانی است پرالتهاب و پرحادثه که در پایانش افغانستان برای چند دهه وضعیتی پایدار ولی شکننده یافت‌. باز در اواخر عمر خلیلی این پایداری بر هم خورد و شاعر موقعیتهایی را تجربه کرد که در نوجوانی دیده بود. او شاعری به انزوا خزیده و دور از سیاست و اجتماع نبود. به همین روی‌، سخن از زندگی‌اش را نمی‌توان بدون نظری اجمالی بر اوضاع مملکت در آن عصر به‌سامان رساند.

با پایان‌یافتن حکومت مطلقة عبدالرحمان خان و بر تخت نشینی فرزندش امیر حبیب‌الله (1280 ش‌) افغانستان وارد دورة نوینی شد، یعنی عصر بیداری و آشناشدن با تحولات جهان که طرح مفاهیم غریبی همچون وطن‌، آزادی‌، قانون و مساوات را همراه داشت‌. این تجددطلبی‌، خود را در شکل یک حرکت مشروطه‌خواهی نشان داد که هرچند به دست امیر حبیب‌الله سرکوب شد، در شکلی غیررسمی و معتدل با فعالیتهای مطبوعاتی و سیاسی ادامه‌یافت‌، چون از ضرورتی عینی نشأت می‌کرد و نسلی از جوانان داعیه‌دار آن بودند.

تحوّل‌طلبان که از پشتوانة سیاسی امان‌الله فرزند جوان امیر، و پشتوانة فکری اطرافیان او همچون محمود طرزی و محمدولی خان برخوردار بودند، کم‌کم قطبی ایجاد کردند در برابر محافظه‌کارانی همچون نصرالله خان نایب‌السلطنه (برادر و ولیعهد شاه‌)، محمدیوسف خان مصاحب و محمدحسین خان مستوفی‌الممالک‌. این دو گروه‌، گذشته از اختلافهای نظری‌، در عمل نیز با هم معارضه‌هایی داشتند که بعدها به شکل حادتری بروز کرد. گویی باری دیگر، همانند عصر محمود غزنوی رقابتی پنهان و آشکار میان «پدریان‌» و «پسریان‌» روی داده‌بود، که در سمت پدریان نایب‌السلطنه و یارانش بودند و در سمت پسریان شاهزاده امان‌الله و اعوانش‌.

با کشته‌شدن امیر حبیب‌الله در شکارگاه کله‌گوش لغمان در 1297 ش‌، شاهزادة جوان به مدد زمینه‌سازیهای نظری و پیشدستی‌های عملی امارت را از نایب‌السلطنه بازستاند و آنگاه بود که کارِ پدریان به‌راستی دشوار شد. نایب‌السلطنه به جرم فرمان قتل امیر به بند افتاد و شاه‌علی‌رضا جرنیل به جزای اجرای آن فرمان‌، به اعدام محکوم گشت‌. به‌واقع این‌دو تن عقوبت جرمی را کشیدند که هیچ مرتکب نشده‌بودند، بل باور عمومی اینک بر این است که هدایتگر این قتل‌، امان‌الله بود و شاه‌علی‌رضا بدان سبب از میان برداشته شد که قاتل را در شب حادثه دیده بود و گمان می‌رفت که هویت او و محرکینش را فاش سازد. او را به‌شکلی بی‌رحمانه به سرنیزة سربازان پاره‌پاره کردند. نصرالله خان نایب‌السلطنه نیز به‌زودی به‌طرزی مرموز در زندان درگذشت‌.

اما یکی دیگر از رجال‌ِ عهد امیر ماضی که به عقوبتی سخت دچار شد، محمدحسین خان مستوفی‌الممالک بود که در جریان محاکمه نیز با صراحت و شجاعت از نصرالله خان دفاع کرده بود. او را به دار آویختند، و این 14 اردیبهشت 1298 ش بود.

این مستوفی‌الممالک‌، از رجال کاردان عصر بود که با وجود عدم تعلق به خانوادة سلطنتی‌، به اعتبار لیاقتش مدارج ترقی را به تدریج پیموده و در عصر امیر حبیب‌الله، مقام شخص سوم مملکت (پس از امیر و برادرش‌) را یافته بود. او از عشیرة صافی بود و از متنفذین روستای سیدخیل در شمال کابل‌، منطقه‌ای که در آن سالها به «کوهستان‌» شهرت داشت و اکنون میان ولایات کابل و چاریکار تقسیم شده است‌. علامه سلجوقی که خود در جوانی باری به مصاحبت او رسیده است‌، کَرَم‌، دانشمندی و تواضع او را می‌ستاید و می‌گوید: «خوب معلوم می‌شد که مرحوم مستوفی از تاریخ و از ادب بهرة وافی دارند و خیلی‌ها کوشیده‌اند که از نظام و ادارة این ادوار واقف شوند.»

مستوفی‌، از عصر امیر حبیب‌الله با امان‌الله خان میانة خوبی نداشت و میان آن دو تن کشیدگیهایی چنان که در میان اهل سیاست رایج است‌، رخ داده‌بود. چنین بود که امان‌الله به محض تصاحب قدرت‌، کمر به قتل او بست‌. باز هم چقدر شباهت است میان این واقعه و قتل حسنک وزیر به دست مسعود غزنوی بر سر کینه‌های کهن‌.

خلیل‌الله خلیلی فرزند این محمدحسین خان مستوفی‌الممالک بود. مادرش دختر عبدالقادر خان صافی از خانهای معروف کوهستان و خواهرِ عبدالرحیم خان نایب‌سالار بود; و این عبدالرحیم خان کسی است که بعد از فروپاشیدن حکومت امان‌الله خان‌، به هرات رفت و در آن دوران فترت‌، با یاری جمعی از مردم‌، ادارة آن شهر را به دست گرفت و این وظیفه را تا هنگامی که از آن سبکدوش شد، با لیاقت تمام ایفا کرد.

خلیل‌الله در شوال 1325 قمری (1286 ش‌) در کابل به دنیا آمد، در باغ جهان‌آرا که از تفرجگاههای شاهان مغول بوده است‌. پدرش چنان که گفته‌شد، مردی دانشمند و بافضل بود و خانه‌اش جایگاه کتاب و مطالعه و رفت‌وآمد اهل علم و ادب‌. این محیط، در این کودک باذکاوت تأثیر گذاشت و در انتخاب مسیری که او بعدها پی گرفت بی‌اثر نبود. آن زمان‌، اواسط دورة امارت حبیب‌الله بود و کشور در امنیتی نسبی‌. ولی برای شاعر ما اوضاع بسیار مساعد نماند. مرگ مادر در هفت‌سالگی او و کشته‌شدن پدر در دوازده‌سالگی‌اش‌، روزگار را بر او تیره کرد، به‌ویژه که او فرزند یک مقتول سیاسی بود و عقوبت پدر، به او هم سرایت می‌کرد. املاک و دارایی آنها ضبط شد و خلیل‌الله دوازده‌ساله‌، حدود دو سال در قلعة صدق‌آباد از املاک مامایش عبدالرحیم خان سابق‌الذکر، محبوس‌وار به‌سر برد. پس از آن نیز از همه دارایی پدری‌، فقط توانست چند جریب زمین را باز پس گیرد و وجه معاش خویش سازد.

در چنین اوضاعی‌، خلیلی نتوانست تحصیلات خویش را به صورت رسمی و منظّم به پایان رساند، ولی دانش‌اندوزی را به صورت پراکنده و نزد استادان مختلف پی گرفت و به چنان مدارجی از کمال رسید که در دهة سی خورشیدی در دانشگاه کابل تدریس می‌کرد. پس از این تحصیلات پراکنده‌، شاعر در جوانی در مکتب میربچه‌کوت در نزدیکی کابل به معلمی مشغول شد و پس از آن نیز چندی در وزارت مالیه به حیث محاسب به کار گماشته شد.

مرگ پدر و مشقتهای پس از آن‌، بر خلیلی جوان تأثیرهای بسیاری گذاشت‌. ردّ پای این واقعه‌ها را در گرایشهای سیاسی بعدی او می‌توان سراغ گرفت‌. علامه صلاح‌الدین سلجوقی بعدها می‌گوید: «روزی که با دوست عزیز خود آقای خلیلی در یکی از دیار عرب از شاعران آن مرز و بوم صحبت داشتم‌، سخن از رقاشی و شعر آن به میان آمد ]که‌[ حینی که خلیفه هارون‌، فضل‌بن یحیی برمکی را به درخت از حلق آویخته بود، خواند. با تأسف زیاد دیدم که دوست ارجمندم خلیلی خیلی‌ها متأثر شد و گفت‌: پدرم را نیز این چنین به درخت آویختند.»

بنابراین‌، هیچ عجیب نیست اگر شاعر ما با امان‌الله خان و اطرافیان او رابطه‌ای نیکو نداشته باشد و آنگاه که حبیب‌الله کلکانی و همراهانش عرصه را بر شاه ترقی‌خواه ولی عجول و بی‌تدبیر تنگ می‌کنند، او با آنان همنوا شود. البته در این همنوایی‌، وابستگی منطقه‌ای را هم باید دخیل دانست‌، چنان که غالب خانهای کوهستان در این قیام از حبیب‌الله حمایت کردند و محمدیوسف خان کاکای خلیلی در حکومت جدید سمت سرمنشی مقام صدارت و سلطنت را برعهده گرفت‌. خلیلی نیز در دورة نُه‌ماهة حبیب‌الله کلکانی به مدارجی از ترقی رسید. او مدتی مستوفی و مدتی والی مزارشریف بود.

اما پادشاهی حبیب‌الله کلکانی دیر نپایید و محمدنادر خان سپهسالار سابق امان‌الله، در ظاهر با وعدة استقرار دوبارة حکومت امانی و در باطن در پی تاج‌وتخت پای به میدان سیاست نهاد. اوضاع داخلی و خارجی برای این نیت سخت مساعد بود و چنین شد که او و برادرانش با یاری غیرمستقیم انگلیسان حکومتی خانوادگی را پی نهادند که حدود نیم قرن پایدار ماند و استبدادی را در کشور حاکم کرد که از بعد عبدالرحمان خان دیده نشده بود.

باری‌، با سقوط دولت مستعجل «عیّار خراسان‌» به دست محمدنادر شاه‌، خلیلی که از وابستگان آن به شمار می‌رفت‌، به تاشکند پناه برد و سه ماهی در آنجا گذراند، تا معافیتی از سوی شاه برایش فراهم شد. بعید نیست که این معافیت با پادرمیانی عبدالرحیم خان نایب‌سالار مامای شاعر به دست آمده باشد که در آن وقت‌، نایب‌الحکومة هرات بود. آنچه این گمان را تقویت می‌کند، اقامت چند سالة شاعر در هرات‌، پس از بازگشت به وطن است‌. این اقامت‌، برکاتی در پی داشت‌، از جمله تألیف کتاب ارزشمند «آثار هرات‌» که به‌راستی از استعداد نبوغ‌آمیز خلیلی در تحقیق و پژوهش خبر می‌دهد. کتاب‌، به خواست نایب‌سالار موصوف و به اهتمام پسر او چاپ شد، و این 1309 خورشیدی بود، یعنی 23 سالگی شاعر.

 

(ادامه دارد)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥
comment مهربانی‌ها () لینک