محمدکاظم کاظمی


+ «شب یلدا» در نوروز ۸۵

 

بسیار دوست داشتم که باری در هنگام سرایش یک شعر، مراحل شکل‌گیری آن را یادداشت کنم و شرحی از تکوین آن بنویسم که هم هماننده خاطره‌ای برای خودم بماند و هم نکاتی آموزشی برای کسانی داشته‌باشد که بخواهند تجربیات شاعری دیگر را دستمایة خویش کنند. ولی در سالهای اخیر، کمتر در معرض یک جریان طولانی سرایش بوده‌ام‌. شعر چنان ناگهانی به سراغم می‌آید و ناگهانی می‌رود که اگر در همان دو سه ساعت کار را تمام نکنم‌، فرصت از دست می‌رود. شعرها نیز غالباً شکلی جوششی دارد و کمتر می‌توانم آنها را ویرایش کنم‌. چنین است که این آرزویم چندین سال برآورده نشد.

من در سالهای پیش‌، آن‌مایه از فراغت و آمادگی ذهنی را داشتم که چند ماه تمام را بر سر یک سروده بگذارم و چنین بود که مثنوی «بازگشت‌» طی چهار ماه کار مداوم سروده شد و مثنوی «کفران‌» ده ماه وقت را دربرگرفت‌. من در آن چهار ماه و آن ده ماه‌، غالباً مشغول کارهایی از این قبیل بودم که در این نوشته می‌خوانید. دریغ که در آن زمان به فکر یادداشت کردن نیفتادم‌، وگرنه شرح جزئیات سرایش مثنوی «کفران‌» ـ که بیش از هفت پاکنویس به خود دید ـ می‌توانست رساله‌ای باشد و بسیار به درد دیگران هم بخورد، به‌ویژه که شعر نیز قوی‌تر از این بود و ظرایف بیشتری داشت‌.

باری‌، شعر «شب یلدا» که مثنوی‌ای بود نسبتاً کوششی و سرودنش مدتی طول کشید، این اجازه را می‌داد که شرح مراحل سرایش آن را قلمی کنم‌. و اینک آن شرح را می‌خوانید، البته به صورت ویرایش‌نشده و تقریباً بالبداهه‌.

q

شب یلدا بود و این مصراع به سراغم آمد: «شبهای بد بلندترند از همیشه‌ها» و این الهام‌گونه‌ای بود که مرا به سرایش بقیة شعر مجاب کرد.

هنوز قالب شعر روشن نبود. مسلماً یا باید غزل می‌شد و یا مثنوی‌. اگر غزل می‌شد، باید قافیه را از نوع «پیشه‌»، «ریشه‌» و امثال آن انتخاب می‌کردم و این‌، برای شعری که در آن می‌خواستم قدری حرف بزنم و درگیر قافیه‌های سخت نباشم‌، خوب نبود. پس مثنوی را اختیار کردم‌.

مصراع دیگر چه باشد؟ من هیچ راضی نمی‌شوم که ردیف اختیار نکنم‌، آن هم در اولین بیت یک مثنوی‌. پس لاجرم باید ردیف داشت‌. ولی ردیف و قافیه چه باشد؟ می‌توان «بلند» را قافیه گرفت و بقیه مصراع را ردیف ساخت‌، ولی در آن صورت‌، برای مصراع دیگر، چیزی باقی نمی‌ماند. پس قافیة «همیشه‌» و ردیف «ها» مناسب‌تر به نظر می‌آید. قافیة دیگر، می‌تواند «شیشه‌» باشد که کمابیش باری عاطفی دارد یا لااقل برای یک بیان عاطفی می‌توان از آن استفاده کرد. شیشه می‌تواند بشکند یا کدر باشد یا یخ‌زده باشد و خلاصه قابلیت تصویرسازی دارد. من در نهایت‌، بهتر دیدم از «خون و شیشه‌» تصویری بسازم‌. شیشه می‌تواند دست را خون کند و از سوی دیگر، «خون به شیشه کردن‌» هم داریم‌. من بهتر دیدم که همین «خون به شیشه‌کردن‌» را ملاک گیرم‌، ولی آن را در این مصراع آشکار نکنم و بدین ترتیب‌، تصویر خون و شیشه در حالت تعلیق برای شنونده باقی بماند. در جایی دیگر، می‌توان تصویر را کامل کرد و چنین بود که این مصراع را ساختم تا در جایی در آخر شعر استفاده کنم «خون شما به شیشه شود جانگدازتر» و بدین ترتیب‌، آن تصویر مبهم و معلق‌، معنی می‌شود و به نظر من‌، این کاری هنری است‌، گره‌گشایی مصراع اول‌، در آخرین مصراع شعر.

پس این مصراع جدید، لاجرم باید آخرین مصراع شعر باشد. من در این‌گونه موارد، می‌کوشم برای یادآوری بیت اول‌، قافیه‌های آن را کاملاً حفظ کنم‌. پس قافیة دیگر بیت آخر، می‌تواند همان «همیشه‌» باشد و اینجا تا حدی ساختار شعر هم مشخص شده است‌. من کم کم به سوی این سوق داده می‌شوم که تصویری جانگداز از یک شب یلدا را بیان کنم‌. در اینجا تکلیف بقیة شعر کمابیش روشن شده است‌. مسلماً وقتی شب بلندتر باشد، رنجهایی که در شب رخ می‌دهند هم بلندتر می‌شوند. من به واقع می‌کوشم چنین القا کنم که برای کسانی که زندگی‌شان تاریک و شب‌آلود است‌، شب یلدا به این تاریکی می‌افزاید.

پس باید به دنبال نشانه‌هایی از رنج در شب باشیم‌، مثل سرمای زمستان‌، خوابهای بد و امثال اینها، و چنین تصویر کنیم که در شب یلدا، به واسطة بلندی شب‌، این رنجها بیشتر می‌شوند. از اینجا مضمون بیتی دیگر شکل گرفت که به نظر من بسیار خوش‌ساخت است‌. ردیف بلندی دارد که خود بلندی را القا می‌کند و «روزنامه‌» که کلمة کلیدی و تأثیربرانگیز شعر است‌، در قافیة مصراع دوم می‌آید، یعنی بهترین جای‌. میان «شب‌» و «روز» تضادی وجود دارد و روزنامه‌، در عین حال یک بار معنایی دیگر هم دارد، وسیلة آگاهی‌بخشی‌. به هر حال‌، اول مصراع دوم ساخته شد و جامه به اعتبار قافیة روزنامه انتخاب شد.

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

گفتیم که شب‌، زمان خوابهای بد نیز هست‌. پس می‌توان این را در بیتی دیگر تصویر کرد، تصویر کودکی که خوابهای ترسناک می‌بیند.

کودک ... قبر ببیند بلندتر

خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر

به واقع می‌خواستم با وارد کردن شخصیت کودک‌، بیت را عاطفی‌تر کنم‌.

خوب‌، شب یلدا عناصری دارد و بهتر است حتی‌الامکان آنها را هم به میان بکشیم‌. میوه‌های شب چله می‌توانند دستاویز خوبی باشند، به‌ویژه «سیب‌» که هم درختی دارد و هم زمینی‌. اینجا می‌توان چنین گفت که تو ـ که همیشه سیب زمینی می‌خورده‌ای ـ فقط امشب سیب درختی می‌خوری‌.

برای پروراندن این مضمون‌، مشکل داشتم‌. نمی‌خواستم به صراحت از هر دو نوع سیب نام ببرم که مثلاً «سیب زمینی‌ای که درختی شود شبی‌». پس مصراع را چنین ساختم‌

سیبی که می‌خورید، درختی شود شبی‌

باز اینجا به این قانع نمی‌شوم که «شبی‌» را قافیه کنم‌. «شود» هم نه‌. قافیه باید کلمة کلیدی مصراع باشد، یعنی «درختی‌» و برای مصراع دوم‌، کمی به تنگنا برخوردم‌. در آغاز این مصراع ساخته شد «هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌» و به این ترتیب‌، پنج بیت از شعر فراهم شد

اینجا در این تصادف خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

کودک‌؟؟ و قبر ببیند زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببیند زیادتر

هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌

سیبی که می‌خورند، درختی شود شبی‌

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

شعر تا اینجا درست شد و بقیة کار ماند برای حدود یک ماه بعد که باز، حالی دست داد.

 

حدود اواخر دی‌ماه‌، شبی به یکی دو بیت از این شعر برای استفاده در جایی نیاز داشتم‌. دیدم خوب نیست از شعری که هنوز ناقص است‌، بخشی را چاپ کنم‌. پس به فکر تکمیل شعر افتادم و البته حالم هم مساعد بود، چون در این روزها، مدتی با شعر حشر و نشر داشتم‌. در اول‌، یک بازنگری برای بیتهای اول لازم بود. یک مشکل این بیتها، تعدّد مخاطب آن بود، یعنی گاه سوم‌شخص می‌شد و گاه دوم شخص‌. بهتر دیدم به جای مخاطب سوم‌شخص نیز از دوم شخص استفاده کنم تا شعر ملموس‌تر شود و تکلیف خواننده هم با آن روشن باشد. پس ضمایر این بیت را عوض کردم‌، به این شکل‌.

هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌

سیبی که می‌خورید، درختی شود شبی‌

و بیت زیر هم لاجرم باید تغییر می‌کرد.

کودک ... قبر ببیند بلندتر

خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر

من به واقع می‌خواستم با وارد کردن شخصیت کودک‌، بیت را عاطفی‌تر کنم‌. ولی در نهایت‌، وقتی دیدم که مخاطب در بقیه بیتها دوم شخص است‌، بهتر دانستم که اینجا نیز خود او باشد. پس بیت چنین شد

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

شاید به نظر بیاید که بهتر بود جای دو مصراع این بیت‌، عوض می‌شد، ولی من در مثنوی دوست دارم که حرف اصلی (در اینجا خواب‌) در مصراع دوم گفته شود و خواننده در مصراع اول‌، کمی در ابهام بماند که «دار و صلیب و قبر» در کجا دیده می‌شود، و در مصراع دوم بداند که منظور خواب است‌. البته اگر می‌شد به جای «ببر»، «دیو» باشد، بهتر بود، ولی مشکل قافیه داشتیم‌. من اصرار داشتم که ردیف طولانی باشد و مثلاً «زیاد» را قافیه نکنم‌. به واقع همان کلمه‌ای قافیه شود که خوابش دیده می‌شود، یعنی کلمة کلیدی شعر. پس بهترین محل قافیه‌، همان «قبر» و «ببر» است که اگر دومی دیو می‌بود، اولی سخت می‌شد.

 

برای بیت سیب درختی‌، در نهایت‌، مصراعی ساخته شد که البته به نظرم بهترین نیست‌، ولی بهتر از این هم نمی‌شد.

یلدا حریف این‌همه سختی شود شبی‌

اینجا ردیف «شبی‌» دیگر مناسب نیست‌، چون یلدا خودش «شب‌» است‌. پس ردیف را عوض کردم و بیت در نهایت چنین شد

یلدا حریف این همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

معنی سخن این است که این آدمها به هر حال امشب می‌کوشند بر سختیها غلبه کنند و به واقع به برکت یلدا، یک شب سیب درختی بخورند. پس یلدا کمی هم نشاطآور شده است‌، ولی نشاطی تلخ‌. بنابراین می‌توان یکی دو بیت دیگر هم آورد که در آنها این نشاط تلخ و طنزآمیز تداوم یابد.

 

در اینجا دو چیز موازی هم پیش رفت که بیت بعدی را ساخت‌. یکی این که می‌خواستم بگویم همین نشاط امشب هم ناشی از یک حاتم‌بخشی شب یلدای عده‌ای بخیل است‌. عطاکردن بخیل‌، خود یک تناقض دارد که سخن را طنزآمیز می‌کند. همین‌گونه است کاربرد «مستوجب‌» که غالباً در مواردی به کار می‌آید که یک کیفر درکار باشد، چنان که مثلاً می‌گویند «مستوجب اعدام‌» و من به نوعی این عطا را یک جزا دانسته‌ام‌. به واقع «مستوجب‌» جای «مستحق‌» را گرفته است‌. پس مصراع اول چنین شد

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

آن ردیف «شبی‌» را که در بیت پیش کنار گذاشته بودم‌، اینجا خرج کردم‌. باز هم روشن است که بهترین قافیه‌، «بخیلان‌» است که می‌تواند قافیة دیگر «وکیلان‌» را در خود داشته باشد. پس مصراع دوم عجالتاً این شد:

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌

اما «وعده‌» از کجا آمد؟ این هم جریانی دارد. من بعد از سیب‌، به سراغ یک نماد دیگر شب یلدا رفته بودم‌، هندوانه‌، آن هم هندوانه‌ای که غالباً به خاطر عمر زیادش از تابستان تا زمستان‌، پوک می‌شود. حالا می‌توان این هندوانة پوک را به وعده‌های پوک تشبیه کرد و شعر را کمی سیاسی ساخت‌. در اینجا، مضامین با هم گره می‌خورند. اگر در اینجا بگوییم «منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌» مشکل حل می‌شود.

خوب‌، بیت بدی نشد. هم نوعی نقیض‌نمایی دارد که به کار طنز می‌آید و هم میان «مستوجب‌» و «منظور» از طرفی و «وعده‌ها» و «وکیلان‌» و از طرفی «شوی‌» و «شبی‌» نوعی تناسب آوایی وجود دارد یعنی هر زوج کلمه‌، با یک حرف شروع می‌شوند. در عین حال‌، این را هم غیرمستقیم گفته‌ایم که ما به همین وعده‌ها نیز دل خوش کرده‌ایم‌.

ولی بیت «هندوانة پوک‌» بیچاره‌ام کرد. بارها آن را به شکلهای مختلف درآوردم‌. در ابتدا خواستم با تکرار «وعده‌ها» سخن بیت قبل را ادامه دهم‌، ولی دیدم خیلی صریح و ساده می‌شود. بهتر بود از خیر وعده‌ها بگذرم و بیتی مستقل بسازم‌. از طرف دیگر، بهتر است که «پوک‌» به عنوان کلمه‌ای کلیدی در قافیه باشد. خوب قافیة بعدی چه شود؟ «خوک‌»، «کوک‌»، «دوک‌» هیچ‌کدام به دل نمی‌چسپید. من می‌خواهم از «پوک‌» بیشترین کار را بکشم‌، پس بهتر است با چیزی قافیه‌اش کنم که طنزی قوی پدید آید. «ملوک‌» می‌تواند گزینه‌ای خوب باشد. ولی ساختن بیت‌، دیگر کار حضرت فیل بود.

سهم تو هندوانة پوک است نازنین‌

مانند گفته‌های ملوک است نازنین‌

یعنی که گفته‌های ملوک است نازنین‌

نه‌، خوب نشد. مصراع اول خیلی صریح است‌. این طنز نشد، طعنه شد. مشکل دیگر این است که هندوانة شب چله برای همه پوک است‌. پس نباید گفت این هندوانه سهم توست‌. می‌شود گفت‌:

گفتند هندوانه چه پوک است‌...

این هم نشد.

در نهایت به نظرم می‌رسد که این بیت‌، بیتی نمی‌شود. بهتر است سخن را سمتی دیگر بچرخانم‌. یادم آمد که حدود ده سال پیش طنزی از تلویزیون دیده بود که در آن‌، از ایهام موجود در عبارت «خوراک برّه‌» استفاده شده بود. من می‌توانم این را به کار گیرم‌، به گونه‌ای که در اول نوید دهم که امشب «خوراک بره‌» به تو می‌دهند و در بیت بعد، معلوم شود که منظور، «پوست هندوانه‌» است‌. مصراع اول‌، چنین شد.

امشب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

باز آمدیم بر سر انتخاب قافیه‌. طبق اصول‌، بهتر است «بره‌» قافیه شود، ولی با این قافیه‌، مضمون جور نمی‌شود. «دره‌»، «اره‌»، «ذره‌» هیچ‌یک مناسب نیستند. پس «نصیب‌» را قافیه می‌کنم و طبق معمول‌، حرف اصلی را در مصراع دوم می‌گذارم‌. بهترین گزینه برای قافیة مصراع اول‌، «جیب‌» است‌.

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

دو تا «امشب‌» شد، پس دومی را «آری‌» می‌سازم که نوعی تأکید را برساند.

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری‌، خوراک برّه نصیب تو می‌شود

این بیت را کنار بیتهای نویدبخش بالا می‌گذاریم‌، ولی مضمون را آشکار نمی‌کنیم تا در جایی دیگر با ظرافت از پوست هندوانه سخن گفته شود. این گره هم باید در اواخر شعر باز شود.

در ضمن‌، به نظرم می‌رسد که مصراع «سیبی که می‌خورید درختی شود مگر» هم کمی گنگ است‌. آن را هم باید گره‌گشایی کرد و البته در آخر شعر. پس در اینجا برای واردکردن ضربه در آخر شعر، سه مضمون داریم‌، این دو به اضافة «خون به شیشه شدن‌» و اینها دست ما را برای آخر شعر که باید تأثیرگذار باشد، پر نگه می‌دارند.

اکنون این بیتها تقریباً ساخته شده‌اند، ولی در بهترین شکل نیستند:

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

یلدا گذشت‌، گریه کن و باز خنده کن‌

سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

تا هندوانه پوست شود، صبر کن کمی‌

آن پوست‌، سهم توست شود، صبر کن کمی‌

بله‌، مصراع آخر مشکل دستوری دارد. هم کمی ناگزیر بودم و هم از این کار خوشم آمد. گویا «آن پوست سهم توست‌» خودش «شدنی‌» است‌. کاری شبیه «من دوست دارم از تو بگویم را» از یدالله رؤیایی شده است‌. این عبارت من‌، کمی هم بار طنز دارد. گویا این «سهم توست‌» هم قطعی نیست و باید بعداً بشود. خواستم همانند شاعران قدیم که برای خطاهای وزنی و تکرار قافیه فوراً بیتی در اعتذار می‌آوردند، این بیت را بنویسم‌

کشتی شکست و طایفه را آب می‌برد

نحوی هنوز غصة دستور می‌خورد

که اشارتی به داستان نحوی و کشتیبان هم دارد. ولی دیدم موضوع قدری لوس می‌شود. به واقع ما در این مقام‌، نباید دربند این حرفها باشیم‌.

در ضمن‌، برای ادامة سخن بره و پوست‌، به نظرم آمد که می‌شود این بیت را اضافه کرد

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ باش‌

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ باش‌

ولی این بیت‌، کمی نصیحت‌آمیز است و خوشم نمی‌آید که شعر با این سخن پایان یابد. بهتر است شعر با طنزی تلخ تمام شود.

اکنون حس می‌کنم که باید کم کم شعر را جمع کرد. دیگر هرچه بگویم شاید تکرار همین حرفها باشد. دوست داشتم از دیگر متعلقات شب یلدا مثل آجیل و امثال اینها هم چیزی بگویم ولی حس می‌کنم موضوع کشش این همه تفصیل را ندارد.

ولی مشکلی که حالا با آن روبه‌رویم‌، انسجام‌بخشیدن به شعر است‌. مثل همیشه از این شاخه به شاخة دیگر رفته‌ام‌. یک شعر عاطفی دربارة شب یلدا، به طنزی اجتماعی کشیده است‌. من از این نگران نیستم‌، ولی باید مسیر حرکت از آن لحن به این لحن‌، طبیعی و بدون دست‌انداز باشد.

جایگاه بیتهای اول روشن است‌. ولی بیتهای آخر نیاز به ترتیب خاصی دارند. این بسیار مهم است که شعر را به کجا ختم کنم‌. «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» اگر نخواهد در آخر بیاید، دیگر در هیچ جایی نخواهد آمد. لطف تکرار قافیة بیت اول‌، در همین است که در بیت آخر باشد. البته اگر مثنوی بسیار طولانی می‌بود، این بیت را می‌شد به صورتهای گوناگون‌، در آغاز فرازهای مختلف آورد، چنان که در مثنوی «کفران‌» کرده‌ام‌، ولی در اینجا تکرار مضمون و قافیه در اواسط شعر مناسب نیست‌. پس این بیت را در آخر می‌گذارم‌. ترکیب فعلی این است‌.

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

 

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری خوراک برّه نصیب تو می‌شود

 

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ باش‌

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ باش‌

یلدا گذشت‌، گریه کن و باز خنده کن‌

سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

 

تا هندوانه پوست شود صبر کن ولی‌

آن پوست سهم توست شود، صبر کن ولی‌

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

 

اینجا فکری به نظرم آمد. اصلاً از اول دوست نداشتم سخن «امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود...» از زبان راوی شعر باشد. بهتر بود از زبان کسی دیگر باشد. حالا دیدم که می‌شود این بیت از زبان همان وکیلان باشد، یعنی وعده‌ای که داده‌اند، همین است که «امشب خوراک بره می‌خوری‌». پس می‌توان لحن را قدری شعاری و مطنطن ساخت‌.

امشب کلید بخت به جیب شما شود

یعنی خوراک بره نصیب شما شود

این بد نشد، به ویژه که از نظر آن افراد، همین خوراک بره خوردن‌، نوعی خوشبختی است (یافتن کلید بخت‌).

در ضمن‌، در ساختار جدید، لازم افتاد که در این قسمت وعده‌های وکیلان‌، یکی دو بیت دیگر هم بیاید تا حالت سخنرانی و شعار آن پررنگ‌تر شود.

در ضمن‌، به نظرم آمد که در جایی دیگر می‌توان همین سخن را به شکلی دیگر پروراند و گفت 

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

که این هم ایهام دارد. «خوراکی که شبان می‌خورد» یا «خوراکی که از گوشت شبان ساخته شده است‌.» و این‌، با بیت «این پوست را رها کن و ای بره گرگ شو / کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو» هم‌راستا است‌. (در این بیت‌، «باش‌» ردیف را به «شو» بدل کردم که حماسی‌تر است‌.)

حالا به نظر می‌رسد که آخر شعر، می‌تواند حماسی باشد و به نوعی طنز حماسی ختم شود «سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما» یک حسن این ساختار این است که به نظرم می‌رسید در ساختار قبل‌، طرف با «پوست هندوانه‌» کمی تحقیر شده بود. حالا خوب است که «پوست هندوانه‌» از زبان آن وکیلان و بخیلان مطرح می‌شود و از طرف ما، از خوردن شبان سخن می‌رود. به خاطر داشته‌باشیم که حاکمان هم همواره شبانان جامعه دانسته می‌شده‌اند. این شبان بسیار معنی می‌دهد.

با این وصف‌، مصراع «سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌» می‌تواند به شکلی دیگر درآید و پیامی دیگر داشته باشد. قبلاً معنی آن این بود که تا یلدای دیگر، ناچاری سیب زمینی بخوری‌. حالا می‌تواند این باشد که «سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌» یعنی در سال دیگر، شب یلدا هم سیب زمینی بخور، و این نوعی استغنا در خود دارد. در این صورت‌، قافیه هم می‌تواند عوض شود و حماسی‌تر شود، یعنی «رنده‌». خوب‌، می‌دانیم که سیب را رنده هم می‌کنند و این البته مخصوص مرفهین است‌. با این شرح‌، این مصراع چطور است‌؟

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

به نظرم کمی خشن شد. تا ببینیم چه می‌شود.

حالا دیگر ساختار انتهای شعر عوض شد و بیت «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» نمی‌تواند در آخر بیاید. این را می‌توان در آخر بند اول شعر آورد. پس ترتیب جدید این است‌.

 

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

q

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

زین پس کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری خوراک برّه نصیب تو می‌شود

تا هندوانه پوست شود صبر کن کمی‌

آن پوست سهم توست شود، صبر کن کمی‌...

q

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

 

شعر ساختار منظمی یافت‌، البته با کمک مربع‌هایی که در میان بعضی بیتها نهاده‌ام‌. شاید بتوان بیتهایی برای وصل این پاره‌ها سرود، ولی به نظرم ضرور نیست‌. پس تا اینجا شعر خاتمه‌یافته تلقی می‌شود، در حوالی ساعت سه بامداد چهارشنبه 29 دی‌ماه 1384. این شعر را چند شبی پیش از یلدا شروع کردم و به این حساب‌، حدود یک ماه بر سر دستم بود. ولی در این یک ماه‌، دو بار حال کار یافتم‌، یکی همان شب اول و یکی امشب‌، که با وجود بیخوابی شب پیش‌، بسیار خسته بودم و هیچ آمادگی برای بیدارماندن نداشتم‌. خوب چه می‌شود کرد؟ جنون نوشتن است دیگر. هم شعر پایان یافت و هم یک مطلب مفصل در شرح مراحل سرایش آن‌.

حالا می‌توان نگاهی خریدارانه به اثر انداخت و ارزش آن را سنجید؟ شاید زود باشد، ولی این‌قدر می‌دانم که این‌، شعری در حد بهترین آثارم نیست‌. در آن‌، التزام بر هنر غلبه دارد و برندگی بر زیبایی تفوق یافته است‌. البته من در این ایام به چنین شعرهایی نیاز دارم‌. تقاضای بیرونی برای شعرهای برنده و کوبنده بیش از سابق شده است‌. حس می‌کنم بسیاریها از من انتظار این‌طور شعرهایی دارند. به هر حال‌، به قول خودم در غزلی دیگر،

گر ضعیف است و قوی‌، حاصل بیتابی ماست‌

و همین بس که نفس می‌کشد و جان دارد

 

ولی حکایت پایان نیافت. در نشستی دیگر‌، به فکر افزودن یکی دو بیت به انتهای وعده‌های وکیلان است‌. این بیتها به نظرم آمد ولی هیچ نپسندیدم‌. بسیار ساده است‌.

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

فقط مصراع آخر اگر تبدیل به یک بیت شود، خوب است و با بیت بعد که «صبر» دارد، جور می‌شود. مسلماً قافیة آن باید یا «سال‌» باشد و یا «اول‌»، تا یک ردیف حداقل «است‌» داشته باشیم‌. ولی این کار سختی است‌.

 

ولی هنوز با این شعر کار دارم‌. به نظرم می‌آید که از بیت اول‌، خیلی زود به بیت دوم پرتاب شده‌ام‌. می‌شود با تکرار این بیت به صورت معکوس‌، کمی زمینة حس‌گرفتن را ایجاد کرد، نظیر کاری که در مثنوی شهر من کردم‌، به این صورت‌

صبح است و آبگینة رؤیاست شهر من‌

دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌

دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌

یعنی عروس جملة دنیاست شهر من‌

 

حالا می‌توان گفت‌

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

 

ادامة شعر برای دو ماه دیگر ماند تا فرصتی به دست آید.

 

بالاخره در ایّام نوروز و حدود سه ماه بعد از نوشتن اولین مصراعها، شعر را به صورتی که می‌خوانید تکمیل کردم‌.

در نگارش نهایی‌، شعر تغییراتی هم یافت‌. آن بیتهای نسبتاً صریح وعده‌های وکیلان را برای تکمیل ساختار شعر در آن گنجاندم‌.

برای مصراع «سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌»، قافیة «جنگل‌» را مناسب دانستم که با سختی تناسب دارد. در کنار آن «کوه‌» آمد و آنگاه مضمون به سمت افسانه‌های کهن هدایت شد که قهرمان داستان از کوهها و جنگلها می‌گذرد تا به قصری می‌رسد. «قصر زرنگار» تعبیر خوبی بود، به‌ویژه که باری در یکی دیگر از شعرهایم نیز آن را آورده بودم‌

نی رخت حلّه داشته‌ایم و نه فرش خز

نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه‌

این به نظرم بد نیست که گاهی یک شعر، به کمک یک ترکیب آشنا، شعری دیگر از همان شاعر را به یاد آورد. من باری دیگر هم این کار را کرده‌ام‌. مثلاً

ما هر دو تن‌، دو نیمة سیبیم‌، عین هم‌

آیینه بر مگیر به سیمای زشت من‌

که در غزلی گفته شده بود و در غزلی دیگر چنین یادآوری شد، و این شعر دوم به نوعی پاسخگوی شعر اول است‌.

ما شاخه‌های سرکش سیبیم عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

در نگارش جدید، به جای «زین پس‌» در مصراع «زین پس کلید بخت به جیب تو می‌شود»، کلمة «دیگر» را گذاشتم به دو ملاحظه‌، یکی این که وقتی صحبت از رسیدن خوشبختی در سالها بعد و پس از گذر از کوه و جنگل باشد، نباید «زین پس‌» گفت چون «زین پس‌» به زمانی قریب اشاره دارد. از طرف دیگر این «زین‌» و «زان‌» و امثال اینها را نمی‌پسندم‌. به یاد زین اسپ می‌افتم‌.

به همین ترتیب‌، «صبر کن کمی‌» را هم در بیت بعدی به «صبر کن عزیز» بدل کردم چون دیگر زمان کم در کار نیست‌.

آن «آری‌» هم در مصراع «آری‌، خوراک برّه نصیب تو می‌شود» لازم نبود و کمی لحن را بدون جهت رسمی و دیکلمه‌ای می‌ساخت‌. به جایش «هر شب‌» بهتر است‌، چون کسانی که وعده می‌دهند، معمولاً وعده‌های خوشایند می‌دهند.

و در نهایت‌، شعر قابل ارائه‌، این است‌، یک مثنوی پانزده بیتی که در زمستان 1384 شروع شد و در بهار 1385 پایان یافت و لاجرم تاریخ امسال را دارد. البته در این مدت‌، فقط سه نوبت بر سر کار نشستم و دیگر مجالی از نوع کار مداوم و پیهم بر روی مثنوی «کفران‌» یا «بازگشت‌»، فراهم نشد. البته شعر هم آن کشش را نداشت‌.

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

q

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود

هر شب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!

آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!

q

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

پنج‌شنبه 10 فروردین 85

 

گمان نمی‌کنم مثنوی از این پس تغییری جدّی بکند، مگر با نقد و نظر دوستان‌. و من مشتاق این نظریات هستم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥
comment مهربانی‌ها () لینک