+ شعر مقاومت در افغانستان (۱)
نوشته شده برای مجلة سوره. تاریخ نگارش: 25 مرداد 84
تمهید.
وقتی بحث از شعر مقاومت افغانستان پیش میآید، ناخودآگاه بدین پرسش هم روبهرو میشویم که بهراستی شعر مقاومت چیست و این مفهوم، چه کرانههایی دارد. واقعیت این است که «مقاومت» مفهومی است کلّی و میتواند بسته به جایگاه کاربرد خویش، مصادیقی سیاسی، اجتماعی و یا حتی اخلاقی بیابد. مسلماً ما در این نوشته، با چنین مفهوم گستردهای از مقاومت روبهرو نیستیم، بلکه از «شعر مقاومت» آن گونه شعری را در نظر داریم که در آن به نحوی پایداری در برابر یک دشمن خارجی یا نظام خودکامة داخلی درکار باشد و با این ملاحظه، این شعر مقاومت بیشتر وجهی سیاسی ـ و کمابیش اجتماعی ـ خواهد یافت.
از سویی دیگر، باید دید که مراد ما از «افغانستان» چیست. کشوری با هویت سیاسی کنونی را در نظر داریم؟ یا از این نام، هر آنچه را حتی قبل از اطلاق این نام بر این منطقه در این محدوده قرار داشتهاست مراد میکنیم. به عبارت دیگر، مثلاً قصاید انتقادی سنایی را هم در حوزة شعر مقاومت افغانستان میگنجانیم یا نه؟
به نظر میرسد، خوانندة این مقاله، در پی آشنایی با شعری است که از هنگام تفکیک سیاسی این منطقه به چند کشور، در جایی که افغانستان نامیده شد، سروده شده است و ما نیز همین دوره را در نظر داریم.
گفتیم که مقاومت در برابر عوامل داخلی و خارجی، پس باید در پی مقاطعی از تاریخ باشیم که ملّت افغانستان بهراستی یک درگیری عملی داشتهاست و ببینیم که این مقاومت، در شعر این کشور چگونه تجلّی کرده است.
در عصر جنگهای افغان و انگلیس.
با این ملاحظات، به گمان من باید ریشههای شعر مقاومت افغانستان را در مبارزات مردم آن علیه استعمارگران انگلیس در قرن گذشته جستوجو کنیم، مبارزاتی که در نهایت به استقلال این کشور انجامید.
اما دریغ که شعر افغانستان در این دوره، چندان با مبارزات مردم همسو نیست و نمیتوان شعری همسنگ و همشأن این مجاهدتها نشان داد که هم تأثیرپذیر از آنها بوده باشد و هم تأثیرگذار بر آنها.
این کاستی، معلول عواملی است. اولین قضیه این است که مقاومت به این مفهوم، در سنّت ادبی فارسی چندان جایی نداشتهاست. شعر ما ـ بهویژه بعد از مغول ـ شعری بوده است درونگرا، انفرادی و غالباً وابسته به دستگاههای حکومتی. با این همه وقایع هولناکی که در این منطقه اتفاق افتاد، کمتر شعری از آثار کهن ادبی ما را میتوان یافت که مستقیم یا غیرمستقیم با این امور ربطی داشته باشد. ما شعر ضدّ مغول نداریم; شعر ضدّ تیمور نداریم; شعر ضدّ جنگهای داخلی و ضدّ حاکمیتهای خودکامه نداریم و البته در عوض عشق داریم و عرفان و اخلاق فردی و اجتماعی.
بنابراین، بسیار طبیعی است که شاعران پرورده در دامن این سنّت، از نوع واصل کابلی(1) از کار درآیند که در تاریکترین برهة تاریخی در این کشور، چنین با خوشباشی میسراید:
ز جام عشق کشیدیم باده با دل شاد
سبوی عقل شکستیم، هرچه باداباد
قضیة دیگر این است که شعر فارسی افغانستان در این عصر، در کل موقعیت درخشانی ندارد و مسلماً در همه شاخهها و شقوق آن، این ضعف دیده میشود. کشور چنان درگیر جنگهای داخلی و خارجی است که به قول غلاممحمد غبار، در نود سال، نود جنگ را تجربه میکند(2). مسلماً در چنین روزگاری، پرداختن جدی به شعر، کاری دور از دسترس است. به اینها اضافه کنید وجود حاکمیتی نسبتاً بیعلاقه به شعر و ادب را که حتی در جنگهای خارجی نیز نمیتواند صفی از شاعران را با خود داشتهباشد.
چنین است که وقتی در پی شعر مقاومت، به سراغ ادبیات سدة پیش افغانستان میرویم، چیز دندانگیری به دست نمیآید، مگر یکی دو اثر از نوع «اکبرنامه» و «جنگنامه»(3).
این اکبرنامه، منظومهای است حماسی به پیروی از شاهنامة فردوسی، سرودة حمید کشمیری (ـ 1264 ق). شاعر آن، خود از اهالی کشمیر بودهاست و کتاب را براساس روایتهایی که از مسافران و دیگر کسان میشنیدهاست، به سبب علاقه به موضوع یا با چشمداشتی مادی، یا هر دو انگیزه، سروده است.
هرچند این کتاب، با موضوع جنگهای افغان و انگلیس قرابت تمام دارد، به دلایلی نمیتوان یک اثر کامل و نمونة شاخص از شعر مقاومت به شمارش آورد; به این واسطه که کانون توجه شاعر، نه کلّ مقاومت، بلکه یک شخصیت است، وزیر اکبر خان (ـ 1263 ق). این وزیر اکبر خان، شاهزادهای بود نامآور که رشادتش در جنگ اول افغان و انگلیس، از او یک قهرمان ملّی در تاریخ معاصر افغانستان ساخته است، هرچند شاید بخشی از این نام و نشان، به واسطة انتساب او به خانوادة شاهی باشد و آثاری همچون اکبرنامه که در ستایش او پدید آمده است.
و امّا «جنگنامه» نیز اثری منظوم است دربارة نخستین جنگ افغان و انگلیس، سرودة مولانا محمدغلام آخوندزاده معروف به غلامی ( ـ 1306 ق). این کتاب، در همان مایه و پایة «اکبرنامه» است، با این تفاوت که آن یکی به پسر اختصاص داشت و اینیکی به پدر، یعنی دوستمحمد خان; و البته هر دو اثر تا حدّ زیادی ستایشآلود است و اغراقآمیز. به قول فضلالله زرکوب: «دو اثر مورد بحث را نمیتوان وارد جریان شعر مقاومت کرد، اما تأثیر بیدارگرایانهی اینگونه آثار حماسی را در بین مردم نیز نمیتوان نادیده گرفت. چنانچه در همان زمان، انگلیسها فردی را اجیر و موظف به سرودن منظومهای در مدح ملکهی انگلستان و ژنرالهای ارتش انگلیس و شاه شجاع نمودند، تا نفوذ عمیق این دو اثر و آثار دیگری از این قبیل را بر نسلهای آینده و جریانهای بعدی مقاومت خنثی نمایند.»(4)
به هر حال تا دورة بیداری یعنی نهضت ناکام مشروطیت در افغانستان، اثر درخوری که بتوان آن را شعر مقاومت نام نهاد، در پهنة ادبیات این کشور دیده نمیشود، مگر بعضی ترانههای عامیانه و تصنیفهای حماسی مردمی که متأسفانه اثر چندانی از آنها باقی نمانده است، مگر چند سطری در تذکرهها و کتابهای تاریخ.
عصر بیداری
این دوره، از رویکار آمدن امیر حبیبالله خان شروع میشود، کسی که دوران حکومتش (1319 ـ 1337 ق) را در تجددی استبدادآمیز و ادبدوستیای آمیخته به عیّاشی سپری کرد. در این دوره یک جریان روشنفکری در افغانستان پای گرفت که بیشتر حول محور مشروطیت میچرخید و البته ثمراتی هم در ادبیات داشت. ولی چون این جریان یک پای در دربار داشت و پایی دیگر در حلقات روشنفکری مثل لیسة حبیبیه5، طبعاً نمیتوانست و نمیخواست مستقیماً با حاکمیت درگیر شود و البته دولت هم مجال چنین ستیزی را نمیداد، چنان که مشروطهخواهان به مجرّد مطرحکردن خواستههایشان بهشدّت سرکوب شدند; بعضی سرانشان به دهن توپ بسته شدند و بعضی راهی سیاهچالهای حکومت; و وقتی از آنجا بدر آمدند که آبها از آسیا افتاده بود و طبل طوفان از نوا(6).
عبدالهادی داوی (1274 ـ 1361 ش) مدتی زندانی شد و البته با عوض شدن ارکان قدرت، از اسارت به وزارت رسید. همچنین بودند عبدالعلی مستغنی (1252 ـ 1312 ش) و دیگر و دیگران که در عمل، هیچ مجال ایجاد یک جریان ادبی علیه استبداد را نیافتند.
به همین لحاظ، تا حوالی دهة دموکراسی (1343 ـ 1352) در افغانستان چندان نشانی از یک جریان شعر پیشرو، زنده و معارض با حکومت را نمیتوان یافت که «شعر مقاومت» قابل اطلاق بر آن باشد.
به واقع شعر این دورة افغانستان و این نسل را باید شعر اصلاحطلبی دانست. این شاعران هم در صورت شعر معتقد به اصلاحاتی بودند و هم در سیرت آن، و برخوردشان با حکومت نیز غالباً محافظهکارانه و نصیحتگرانه بود تا ستیزهجویانه و پرخاشگرانه.
این امر البته دلایل و عوامل سیاسی و اجتماعی داشت. بهواقع هنوز روشنفکران افغانستان پایگاهی در میان مردم نیافتهبودند که بتوانند با تکیه بر آن پایگاه، مطالباتی از دولت داشتهباشند. اصلاحات غالباً از بالا بود و متکی به دولت. حلقات ادبی (همچون انجمن ادبی کابل) نیز غالباً از سوی دولت حمایت و هدایت میشدند. به همین لحاظ، در مجامع ادبی و فرهنگی کشور، چیزی که بتوان آن را ادبیات مقاومت نامید، نمیتوانست شکل بگیرد. از سوی دیگر کشور به آن مرحله از رشد سیاسی و مدنی هم نرسیدهبود که احزاب، تشکلها و مجامع ادبی غیردولتی شکل گیرند و نقطة اتکای فکری و مبارزاتی شاعران باشند.
اما در همین دوره، جدا از این کانونها و محافل دولتی و نیمهدولتی، کسی به میان آمد که هم شعرش از رنگی دیگر بود و هم شخصیتش، یعنی علامه سیداسماعیل بلخی (1299 ـ 1347 ش) روحانی مبارز افغانستان.
در بلخی، چند چیز با هم جمع شده بود که در آن روزگار، کمتر در یک فرد جمع میشدند; علم دین، ذوق ادب و روحیة مبارزه. این ادب دینی هم از آن نوعی نبود که پیشتر در علامه بلبل کابلی و امثال آنان دیده شده بود، یعنی محدودشدن در مدح و منقبت اولیای دین، بلکه موجد شعری شد سرشار از آزادیخواهی و ظلمستیزی.
علامه بلخی با شاعران رسمی آن روزگار هم چند تفاوت جدّی داشت. یکی آن که چندان در بند آداب و رسوم محافل ادبی آن روز نبود و به همین لحاظ، آثارش گاه از لحاظ صورت، بدایعی در خود داشت که در شعر سنّتی آن روز کمتر دیده میشد; و همینطور کاستیهایی که در شعر شاعران خودجوش، بسیار روی مینماید. دیگر آن که او هیچگاه وابسته به دولت نبود و هیچ پست و منصبی نداشت که به محافظهکاری وادارش کند. دیگر آن که او به شعر، بسیار کاربردی و محتواگرایانه مینگریست و این، لازمة شعر مقاومت است. برخورد او با دستگاه حکومت از نوع ستایشهای نصیحتآمیز یا نصیحتهای ستایشآمیز شاعران رسمی همچون شادروان خلیلالله خلیلی نبود. او نه قصد اصلاح، که قصد براندازی نظام شاهی را داشت، هم در نظر و هم در عمل، و چنین بود که با جمعی از یارانش در پی طرحی برای ساقطکردن حکومت برآمد و البته این طرح، با افشاشدنش به قیمت یک زندان طولانیمدت برای بلخی و جمعی از یارانش تمام شد. آنان یک دورة چهاردهساله (1329 ـ 1343 ش) محبوسیت در زندان دهمزنگ کابل تجربه کردند. البته بلخی در زندان هم بیکار ننشست و به قول خودش، هفتاد و پنج هزار بیت شعر سرود.
باری، این پاره از یک شعر بلخی، هم تهوّر او را نشان میدهد و هم دیدگاه او را برای اصلاح جامعه بیان میکند که همانا قیامی جدی است.
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا
علم و فضل و هنر و سعی و تفکّر ممنوع
آنچه در شرع حلال است، حرام است اینجا
... فکرِ مجموع در این قافله، جز حیرت چیست؟
زان که اندر کف یک فرد زمام است اینجا
... بلخیا! نکبت و ادبار ز سستی پیداست
چارة اینهمه یکباره قیام است اینجا (7)
(ادامه دارد)


مهربانیها ()