محمدکاظم کاظمی


+ قالیچه‌های جادویی‌

 چاپ شده در شماره اخیر مجله شعر

 

O محمدکاظم کاظمی‌

 

 

حکایت قالیچة جادویی پادشاه را حتماً شنیده‌اید که فقط کسان خاصی می‌توانستند آن را ببینند و دیگران از رؤیتش محروم بودند و جالب این که آنان هم با وجود ندیدن‌، از بیم اتهام‌، بیش از دیگران قالیچه را می‌ستودند. نظیر این حکایت عبرت‌آمیز را در ادبیات اروپا هم داریم با عنوان «لباس تازة پادشاه‌» از هانس کریستن آندرسن‌.

باری‌، به نظر می‌رسد که بعضی از دیدگاههای نظری شعر نیز تبدیل به چنین قالیچه‌هایی شده‌اند، یعنی آنچنان حکم وحی منزل یافته‌اند که دیگر کسی نمی‌تواند در آنها اندک چند و چونی کند. تصوّر نکنید پابند خرافات و تابوها شدن‌، فقط یادگار گذشتگان است‌. ما نیز گاه در این روزگار تعقل و اندیشه‌، به همان‌گونه تسلیم محض بعضی باورها می‌شویم‌، به ویژه باورهایی که پوششی از مدرنیته دارند و شک و تردید در آنها همان است و پذیرفتن اتهام واپسگرایی و کهن‌اندیشی همان‌.

من با اجازة شما در این نوشته کمی واپس‌گرا و کهن‌اندیش می‌شوم و می‌کوشم بعضی از عبارتهای مشهور این سالها را زیر ذرّه‌بین بگیرم‌. کاری هم به گویندگان این سخننان ندارم‌. مهم این است که بسیار بر زبانها جاری می‌شوند، به ویژه بر زبان کسانی که زبانشان در شعرسرایی قاصر و در نظریه‌پردازی رساست‌.

 

 

1

«شعر همانند رقص‌کردن است و نثر همانند راه‌رفتن‌. راه‌رفتن به سوی مقصدی است‌; حال آن‌که رقص مقصدی ندارد و رقص‌کنان به مقصدی رفتن‌، مضحک خواهدبود. پس هدف رقص‌، خودِ رقص است‌.»

این‌، سخن مشهوری است از پل والری شاعر سمبولیست فرانسه که نَقل هر مجلسی است و نُقل هر دهانی‌. اما در این سخن‌، مغلطه‌ای نهفته‌است‌، یا لااقل در کاربرد آن‌، همواره این مغلطه را روا می‌دارند و کمتر متوجه ظرافت آن می‌شوند. نخستین مغلطه‌ای که در اینجا رخ داده‌، پذیریش بدون برهان این سخن است که «نثر مانند راه‌رفتن است و شعر مانند رقص کردن‌» به راستی چه این مقدمه بر چه برهانی استوار است‌؟ وقتی می‌گوییم «مثل‌» باید حداقل یک وجه شباهت در میان باشد. آن وجه شباهت چیست‌؟ اگر بگویند وجه شباهت همین است که هر دو هدف ندارند، که این به اصطلاح منطقی‌ها «دور» می‌شود، یعنی شعر هدف ندارد چون مثل رقص است و مثل رقص است‌، چون هدف ندارد! در واقع آن نتیجه‌ای که در آخر گرفته شده‌، باید در اول اثبات شده می‌بود تا بر آن اساس‌، اصل این شباهت را می‌پذیرفتیم‌. گویندة این عبارت‌، در واقع نتیجه‌ای را که باید در آخر گرفته شود در پیش‌فرضهای اولیه (صغرا و کبرا) دخالت داده است‌. من ممکن است بگویم‌: خیر، شعر به هیچ وجه مثل رقص نیست‌. شعر مثل سعی صفا و مروه است که نه تنها هدف دارد، بلکه از راه رفتن معمولی هم بیشتر تابع قید و بند است‌. نه تنها باید هدف مشخص باشد که قالب هم معین و ثابت است (زمان خاص‌، مکان خاص‌، تعداد خاص‌). به همین ترتیب راه ادعا باز است و راه برهان‌، بسته‌. شعر را به هر چیزی می‌توان تشبیه کرد و به اعتبار آن تشبیه‌، هر صفتی می‌توان برایش تراشید.

از این که بگذریم‌، وقتی چیزی را به چیزی دیگر تشبیه می‌کنیم‌، نمی‌توانیم خاطرجمع باشیم که این دو چیز دیگر از همة جهات عین هستند. در واقع این شباهتها فقط در بعضی صفات هستند یعنی همان وجوه شبه‌. وقتی می‌گوییم مثلاً «احمد مثل شیر است‌»، بلافاصله نمی‌توان نتیجه گرفت که احمد یال و دم دارد یا با چهار دست و پا راه می‌رود! این تشبیه فقط در حوزة شجاعت اعتبار دارد و بس‌. پس اگر هم بپذیریم که شعر مانند رقص است (به اعتبار این که هر دو هنر هستند و هر دو با موسیقی ربط دارند و هر دو نظام دارند و هر دو انسان را مجذوب می‌کنند) نمی‌توان گفت هر حکمی که در مورد رقص داریم‌، در مورد شعر نیز صادق است‌. اگر این گونه باشد باید شعر دسته‌جمعی یا شعر دو نفری یا شعر روی یخ (همانند باله روی یخ‌) و شعر کاباره‌ای و چه و چه‌ها نیز داشته‌باشیم‌. اصلاً اگر این‌گونه باشد باید جوامع مسلمان‌، شاعران را نیز همانند رقاصان ببوسند و به کنار نهند (ببخشید، نبوسند و به کنار نهند.) یا طبق سفارش عبید زاکانی آنان را به دجله اندازند.

ایراد دیگر این است که رقص را بی‌هدف تصوّر کرده‌اند. رقص (در هر شکلش که باشد، چه مشروع و چه ممنوع‌) هدفی دارد، ولی چه دلیلی دارد که هدف داشتن را فقط «طی یک فاصله و رسیدن از جایی به جایی دیگر» معنی کنیم‌؟

خلاصة کلام این که اول‌، از کجا معلوم که شعر مثل رقص باشد، و گیرم که باشد، از کجا معلوم که همة صفات رقص در شعر هم صادق باشد و گیرم که باشد، از کجا معلوم که رقص بی‌هدف است‌؟ ملاحظه می‌کنید که این سخن‌، فقط یک عبارت زیبای شاعرانه است‌، نه یک برهان که در مباحث نظری بتواند به کار آید. این از جنس داوریهایی که حکمای ما دربارة شعر کرده‌اند، نیست‌، بلکه از جنس «کاریکلماتور»ها و یا «براده‌ها» که البته زیبایند و تأمل‌برانگیز، ولی به نیت نظریه‌پردازی ساخته و پرداخته نشده‌اند.

به راستی حتی یک جا در سخنان شمس قیس و خواجه نصیر و حتی رشید وطواط و دیگر و دیگران‌، سخنی تا بدین مایه بی‌منطق و بی‌اساس نمی‌توان یافت‌. ممکن است آنان کهن‌اندیش باشند، ولی سخن‌شان ـ بر مبنای اندیشةشان ـ دقیق است و استوار.

 

2

«شعر مثل گل است‌. ما از گل انتظار زیبایی داریم‌، نه این که بخواهیم از آن داروی گیاهی بسازیم‌.»

این سخن نیز مستمسک کسانی است که شعر را بی‌سود و ثمر می‌پسندند. آنچه در این عبارت معرفی می‌شود، در واقع می‌تواند نوعی از شعر باشد، ولی هیچ مدرکی نداریم که ثابت کند همة شعرها این‌گونه‌اند. به همین ترتیب‌، کسی دیگر می‌تواند بگوید: شعر هدفمند مثل گلی است که در عین زیبایی‌، خاصیت دارویی داشته‌باشد، هم می‌توان از زیبایی‌اش بهره برد و هم می‌توان بیماران را با آن شفا داد. ولی شعر بی‌هدف گلی است که ورای زیبایی دیگر هیچ خاصیتی ندارد. کدام آدم عاقل دومی را بر اولی ترجیح می‌دهد؟ می‌گویید سود و ثمر داشتن با زیبایی جمع نمی‌شوند. می‌گویم از کجا معلوم‌؟ مگر عسل سود و ثمرة زیباترین گلها نیست‌؟

ملاحظه می‌کنید که غالب این تشبیه‌ها را می‌توان به شکلی دیگر هم تأویل و تفسیر کرد و نتایجی کاملاً گوناگون گرفت‌. تا وقتی که در مقام تشبیه و تمثیل هستیم‌، همة این سخنها اعتباری مساوی دارد. فقط بعضی دلفریب‌تر است و برای استفاده در جهت مقصود، مناسب‌تر.

 

 

3

«هر شاعر در طول عمرش فقط یک شعر می‌سراید و باقی شعرهایش‌، تکرار همان شعر هستند.»

این هم از آن حرفهاست‌! معلوم نیست این سخن بر چه پایه و مبنایی پرداخته شده است‌. مثل این است که بگوییم هر انسانی فقط یک بار دچار یک حادثه می‌شود، و دیگر همة زندگی‌اش تکرار همان حادثه است‌. مگر نه این که هر شعر، حادثه‌ای است در ذهن شاعر؟

اتفاقاً اگر نیک بیندیشیم‌، بدترین شاعر، کسی است همة شعرهایش تکرار یک شعر باشد. این یعنی چه‌؟ یعنی شاعر ما تبدیل به سنگواره شده است‌. انسان زنده چگونه می‌تواند در همة عمر، یک نوع احساس داشته باشد؟

البته اگر این سخن را به معنی پایداری شخصیت شاعر بگیریم‌، راهی به دهی می‌برد، یعنی همة شعرهای یک شاعر، بر مدار شخصیت او می‌چرخند، ولی انسانهای بزرگ (و هم‌چنان شاعران بزرگ‌) شخصیتهای ساده‌، تک‌بعدی و ایستایی ندارند. پس شعرها هم علی‌رغم اتکا به شخصیت شاعر، متنوع و چندبُعدی خواهند بود.

گاه‌، از عبارت بالا استفادة موردی هم می‌کنند، مثلاً می‌گویند فلان شاعر اگر فقط فلان شعرش را سروده بود هم کافی بود و دیگر لازم نبود تا آخر عمر شعر بگوید مثلاً می‌گویند همة مثنوی معنوی‌، شرح و تفسیر همان 18 بیت نخست است و اگر مولانا فقط همان بیتها را سروده بود هم به‌واقع تمام مثنوی را سروده بود. یا می‌گویند اگر نیما فقط «ری‌را» را سروده بود، کارش تمام بود. (سخن اخیر از آقای سیدعلی صالحی است در کتاب شرح شوکران‌) ولی واقعیت این است که نه مولانا در دیباچة مثنوی خلاصه می‌شود و نه نیما در «ری‌را».

البته ما شاعرانی داریم که با یک شعر شهرت یافته و دیگر در تمام عمر، همان سخن را تکرار کرده‌اند، ولی اینان شاعران موفق نیستند. سعدی شاعری است که اگر نگوییم یک غزل‌، می‌توان گفت ده دوازده غزل دارد که دیگر بقیة غزلیاتش تکرار همان غزلهاست‌، ولی این نقطة قوت سعدی نیست و نقطة ضعف اوست و درست در همین‌جاست که شیخ اجل میدان را به خواجة شیراز واگذار می‌کند.

جالب این است که مدعیان آن حکم و نشان دهندگان این مصداقها، کمتر برای اثبات سخن خویش‌، دلیل و برهانی ـ ولو تجربی ـ بیان می‌کنند و جالب‌تر این که همین سخنان بی‌دلیل و اساس‌، عین علفی که در زمینی مساعد کاشته شده باشد، به هر سوی ریشه می‌دوانند.

 

4

«تاریخ مصرف‌»

این هم حربه‌ای شده برای از میدان بدر کردن بسیاری از شعرها. تا می‌گویند «این شعر تاریخ مصرف دارد» به نظر می‌رسد که باید شعر را نیست و نابود کرد و شاعرش را دست‌بسته به مقامات قضایی سپرد.

در واقع اگر نیک بنگریم‌، یکی از کارهایی که نیما در حق شعر امروز انجام داد و این به واقع خدمتی بزرگ بود، این بود که شعر ما را از «بی‌زمانی‌» و «بی‌مکانی‌» بدر آورد. پیش از آن‌، به ویژه در دورة قاجار، شعر هیچ نشانی از هویت زمانی و مکانی شاعرش نداشت‌. نه تنها زمان و مکان‌، که حتی وضعیت اجتماعی و معیشتی شاعر هم در شعرش پیدا نبود. می‌دیدی که درویش یک‌لاقبا هم از فقر می‌نالد و شاهزادة قاجار هم‌; یا فلان جوان دل از کف داده هم از فراق معشوق شکایت دارد و فتح‌علی‌شاه با بیش از هشتاد ماهروی پرده‌نشین نیز.

به همین ترتیب‌، معلوم نبود که این معشوق‌ها نیز چه هویت مکانی و زمانی‌ای دارند. معشوق ترک و فارس و هندو و دیلم‌، همه ابروکمانند و باریک‌میان و ماه‌سیما و سروبالا. مسلماً این شعرها، در قید زمان نیستند، و نه تنها در قید زمان‌، که در قید مکان هم نیستند. به راستی این تا چه حد مطلوب و پسندیدنی است‌؟

یکی از بختهای تاریخی شعر فارسی در عصر حاضر همین بود که از این بی‌زمانی و بی‌مکانی و در واقع از این بی‌هویتی بدر آمد. نیما و پیروان او، کوشیدند به شاعر امروز گوشزد کنند که ببیند در کجای زمین و کجای تاریخ ایستاده و آن موقعیت را توصیف کند. وقتی یک شعر با موقعیت زمانی و مکانی خاصی پیوند می‌خورد، در توصیف آن موقعیت قوی‌تر می‌شود و تأثیرش نیز بیش از یک شعر کلی و بی‌شناسنامه است‌. می‌گویید وابستگی به آن موقعیت‌، شعر را برای کسانی که در موقعیتهای دیگر هستند، کم‌تأثیر می‌کند؟ از کجا معلوم که چنین باشد؟ کسانی که در پی شناخت یک موقعیت هستند، در پی چه نوع شعری می‌گردند؟ شعری که هیچ نشانی از آن زمان و مکان نداشته‌باشد، یا شعری که مشخصاً توصیف‌کنندة فضای زندگی و تنفس شاعرش است‌؟

ما در آنچه می‌گویم‌، یک تجربة عملی داشته‌ایم‌. افغانستان در اواخر قرن گذشته‌، یک دورة اشغال به دست انگلیسیان و مقاومت مردم علیه متجاوزان را تجربه کرد که در نهایت با رخ‌دادن جنگهای سه‌گانة معروف افغان و انگلیس‌، به استقلال این کشور انجامید. ما در این دورة پرتب‌وتاب که از لحاظ خلق افتخارات تاریخی از درخشان‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر افغانستان است‌، شاعر برجسته‌ای داریم به نام واصل کابلی‌، که غزلسرایی است توانا و تقریباً هم‌ردیف فروغی بسطامی و دیگر غزلسرایان دورة قاجار. غزلهای او غالباً در همان حال و هوای عراقی‌اند و فارغ از قید زمان و مکان‌. ولی این غزلها هیچ‌گاه کسی را که بخواهد در شعر آن دوره به دنبال احساسات واقعی مردم بگردد، به کار نمی‌آید. از یک زاویه می‌توان گفت این غزل‌، تاریخ مصرف ندارد، چون نه به هیچ‌یک از جنگها اشاره دارد، نه به قهرمانان ملی‌، نه به وقایع تاریخی و نه به خیانتها و رشادتهای آدمها. ولی به راستی این بی‌تاریخی پسندیده است‌؟

در دورة اشغال کشور به وسیلة قوای شوروی سابق که حدود یکصد سال پس از آن رخ داد نیز ما شاعری داریم کهن‌سرا با نام خلیل‌الله خلیلی‌. ولی شعر این شاعر، یک تاریخ زندة کشور افغانستان است‌. درست است که گاه بسیار تاریخ مصرف‌دار است‌، اما همین رابطة تنگاتنگش با وقایع سیاسی کشور، آن را هم در عصر شاعر و هم برای آینده بسیار کارآمد ساخت‌. مطمئن باشید که آیندگان هم به شعر مثلاً تاریخ‌مصرف‌دار خلیلی بیشتر نیاز خواهندداشت‌، تا شعر بی‌تاریخ واصل کابلی‌، چون با این یکی می‌توانند از وقایع تاریخی‌، احساسات‌، مصایب‌، رشادتها و بالاخره جوّ عمومی جامعه و کشور افغانستان در این دوره مطلع شوند و با آن یکی نمی‌توانند. پس گاهی تاریخ مصرف داشتن چندان هم بد نیست‌. این یعنی عجین‌شدن شعر با زندگی‌، و شعری از این دست‌، یک سند زنده است از تاریخ اجتماعی یک کشور در یک مقطع تاریخی‌، یا اگر این را هم نگوییم‌، یک سند زنده است از احساسات راستین شاعر در یک موقعیت خاص‌، و این کم ارزشی نیست‌.

واقعیت این است که برای دریافت فضای زندگی شاعر، شعر فروغ فرّخ‌زاد برای ما از شعر فروغی بسطامی مفیدتر است‌. حالا تو بگو فروغ از سینمای فردین و مزة پپسی و کفش ملی می‌گوید و حالا بعد از چهل سال‌، فردین به رحمت خدا پیوسته و شرکت پپسی توقیف شده و کفش ملی هم ممکن است روزی روزگاری از رونق بیفتد. می‌گویم اینها همه درست‌، ولی ما با این شعر، فضای اجتماعی‌، احساسات‌، خواسته‌ها و نیازهای انسان دهة چهل را درک می‌کنیم‌، ولی با شعر فروغی‌، همان را هم درک نمی‌کنیم‌.

امروزه بسیار می‌بینیم کسانی را که از هراس تاریخ‌مصرف داشتن شعر، و به امید آیندگان موهومی که معلوم نیست چه خواستهایی خواهند داشت‌، هم امروز خود را می‌بازند و هم خود را در رقابت با کسانی قرار می‌دهند که اصلاً آنها را ندیده‌اند. اجتماع انسانی هیچ‌گاه از شاعر تهی نبوده‌است‌. مسلماً در آینده نیز شاعرانی خواهند بود که موقعیت زمانی خویش را بهتر از ما لمس می‌کنند و شعری هم که بسرایند، برای مردم آن روزگار، از شعر خود ما مفیدتر خواهد بود. ما باید کلاه خود را نگه داریم تا باد نبرد. آیندگان خود می‌دانند با کلاه خود چه کنند.

با آنچه گفتم‌، می‌خواهم به این نتیجه برسم که شعر تاریخ‌مصرف‌دار بهتر از شعر بی‌تاریخ و جاودانی است‌؟ یعنی می‌خواهم بگویم «داد ما گیر از فلان‌السلطنه‌» سید اشرف‌الدین حسینی بهتر از «زمستان‌» یا «کتیبه‌» اخوان ثالث است‌؟ نه‌، فقط می‌خواهم به این نتیجه برسیم که با جزم‌اندیشی نمی‌توان به نتیجه‌ای رسید. شعر، پدیده‌ای است سیّال و رها و فارغ از متر و ترازوی ما. تجربه هم نشان داده که غالباً قاعده‌های بزرگ‌، استثناهای بزرگ هم دارند. هرچه در این قوانین و قواعد جزم‌اندیش‌تر باشیم‌، با خلاف‌آمدهای شدیدتری روبه‌رو می‌شویم‌.

مولانا جلال‌الدین از شیفتگان وزنهای دوری و پرتلاطم است‌، ولی یکی از بهترین غزلهای او، یعنی «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست‌» در یک وزن ملایم و جویباری سروده شده و حافظ که در این نوع وزنها شهرت دارد، باز یکی از بهترین غزلهایش یعنی «زآن یار دلنوازم شکری است با شکایت‌» را در وزنی دوری سروده است‌. خاقانی به «شاعر صبح‌» اشتهار دارد، ولی مشهورترین قصیده‌اش‌، «ایوان مداین‌»، با توصیف صبح شروع نمی‌شود. ادبیات فارسی از این استثناهای قاعده‌شکن بسیار دارد.

باید به این عادت کنیم که وجود صفات گوناگون و حتی گاه متضاد در یک شعر را بپذیریم و آنگاه ببینیم که برآیند این صفات چه می‌شود. ممکن است شعری‌، در یکی از این وجوه‌، کم‌بیاورد و در وجوهی دیگر قدرت تمام داشته‌باشد. قصیدة «نامة اهل خراسان‌» انوری‌، کاملاً مقید به زمان و مکان است‌، ولی با این‌هم‌، یکی از بهترین آثار این شاعر، و بل یکی از بهترین قصاید فارسی است‌.

پس ما می‌توانیم شعرهای خوب تاریخ مصرف‌دار و شعرهای خوب فارغ از هر گونه تشخص زمانی و مکانی هم داشته‌باشیم‌. تجربه نشان داده که در این میان‌، شعری از همه بهتر است که از امتیازهای هر دو نوع برخوردار باشد و معایب هیچ‌یک را نداشته‌باشد. شعر حافظ، از این‌گونه است‌. این شعر، هم موقعیت زمانی و مکانی شاعر را توصیف می‌کند (حسن اول‌) و هم در زمانهای دیگر به کار می‌آید (حسن دوم‌) و این‌، میسّر نشده مگر به مدد هنرمندی این شاعر.

O

اگر دور و بر خود را بنگریم‌، پر از این قالیچه‌های جادویی است‌. جالب اینجاست که بیشتر این سخنان‌، در حلقه‌های روشنفکری یا روشنفکرنمایی بر زبانهایند، یعنی جایی که انتظار می‌رود اندیشه و تعقل و خردورزی بیشتر باشد. چه بسیار شعرها که با این معیارها سروده می‌شوند و چه بسیار شعرهای دیگر که با همین سنگها به ترازو کشیده می‌شوند، ولی ما کمتر کوشیده‌ایم خود این سنگها را در ترازو بگذاریم و بسنجیم‌. شاید هم سنگ دیگری نداریم که در کفة دیگر بگذاریم و این همه‌، حاصل این است که کمتر به فکر کردن عادت کرده‌ایم و بیشتر به تقلیدکردن‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: مباحث نظری شعر
comment مهربانی‌ها () لینک