+ برگی گل بر مزار احمد
یازده زمستان را بدون احمد زارعی گذراندیم، پس از آن که هفت بهار را با او تجربه کردهبودیم. گفتن از احمد زارعی برایم سخت است، چون نمیدانم او را به راستی چه بنامم. شاعر؟ پژوهشگر؟ مدیر؟ بسیجی؟ میبینیم با همه این کلمات کم میآورم. در احمد چیزی بود فراتر از اینها. به واقع او همه اینها بود، به اضافه انسانیت، معنویت، صداقت و نفسی گرم که ما را چون شیشه میگداخت و شکل میداد. فردا در انجمن شعر ارشاد اسلامی خراسان رضوی (نگارخانه میرک) مراسم بزرگداشتی برای احمد زارعی برپاست، با حضور خانواده و دوستانش. من قرار است این شعر را در آنجا بخوانم. ولی به راستی با یک شعر دل آدم قرار میگیرد؟ ما فقط بدین وسیله خود را تسلی میدهیم.
باری، این یک مجموعه رباعی به هم پیوسته است با یاد احمد زارعی و محصول سال ۱۳۷۳ یعنی ایام درگذشت شادروان احمد زارعی. از خدا میخواهم که به آبروی او، ما را هم عاقبت به خیر گرداند.
اوّل حمد خدای قهّار کنم
دوّم نعت احمد مختار کنم
سوّم وصف حیدر کرّار کنم
چارم هجو مردم پَروار کنم
این قول اگر از هر دو جهان رد باشد،
گوینده به هفت قبله مرتد باشد،
شادم که همین نظمِ پریشان، روزی
برگی گل بر مزار احمد باشد
احمد! نه طلوع میشناسم، نه غروب
از قحطِ شمال تا به طوفان جنوب
با مردم بینوای خود میگویم
افسانة یک خرمن و صد خرمنکوب
احمد! نه به گندم است امیدم، نه به جو
یعنی نه به کهنه پایبندم، نه به نو
این چار کلام بذر ناقابل را
میپاشم و مینهم به امّید درو
تا کی خود را به پیچ و تاب افکندن؟
با قول و قصیده در عذاب افکندن
احمد! ماییم و در هوایت با عجز
بیتی دو، سرودن و در آب افکندن
احمد! نه خدا بود و نه شیطان ما را
نی کفر بهانه شد، نه ایمان ما را
هر بار که این یقین به شک میغلتید،
لبخند تو میکرد مسلمان ما را
واعظ گفت; «دوزخ مخلّد سخت است»
تاجر گفت; «کسب کمدرآمد سخت است»
شاعر گفت; «مدح مردم بد سخت است»
دیدیم که یاد مرگ احمد سخت است
یارب! گل سرخ دیگری بخش به ما
احمد رفتهاست، حیدری بخش به ما
عرفان و جنون و شعر و افسون و خیال
اینها عَرَض است، جوهری بخش به ما
این خانه نه سقف و نه ستون میخواهد
این عرصه نه شعر و نه جنون میخواهد
تا سرختر از همیشهها جلوهکند،
خون میخواهد بهار، خون میخواهد
احمد، احمد! زمین زمینی دگر است
ایمانِ کنونیان به دینی دگر است
بیهوده مخواه دست مردم گیرد
این دست، میان آستینی دگر است
دنیا همه تلخ، اهل دنیا همه تلخ
باران همه تلخ، آب دریا همه تلخ
اقیانوسیم رو به مرداب شدن
امروز، تمام شور و فردا همه تلخ
احمد! نه پلنگ و نه شغال آمدهاست
کفران شده نعمت و زوال آمدهاست
این رود که پُل میشکند از پی پُل،
سیلی است که بعدِ خشکسال آمدهاست
احمد! دریا دروغ میگوید و بس
جنگل در سوگِ خویش میموید و بس
این مزرعه میشناسد این مردم را
سنگ است که پشتِ سنگ میروید و بس
این قومِ جهادکرده آخر سر باخت
سر باخت، ولی پی زر و زیور باخت
احمد! این دور، دورِ بیتمکینی است
در اصغر اگر نباخت، در اکبر باخت
دیدم رمضان و عیدِ این مردم را
این دیگِ پُر و اجاقِ بیهیزم را
با روزة ما فروختند آخر ماه
انبانِ زیادماندة گندم را
بردیم، ولی جنازة بیکفنان
خوردیم، ولی طعنة مردان و زنان
بستیم، ولی دل به بهاری که نبود
ماندیم، ولی کیسهکش نرمتنان
امروز اگر نشستة زنجیری،
فردا اگر انداختة تقدیری،
نومید مشو، دو لقمه نانت بدهند
آن روز که از فریبخوردن سیری
باری، منم از طنابِ رد آویزان
از نیک رمیده و به بد آویزان
این دست، که از گردنم آویخته شد
تا گردنم از کجا شود آویزان
احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود
تا معرکه گرم است، دُهُل باید بود
مقصود، فرنگ است و مسافر همهقوم
خوش میرود این قافله، پُل باید بود
خون شو، که نسیمِ نوبهاری برسد
بشکن، که به قوم، کار و باری برسد
احمد! سرطان بگیر کز برکت آن
نانی به دهان مردهخواری برسد
آهنگ سکوت ما رساتر خوشتر
افسار شکموران رهاتر خوشتر
آری، بگذار تا نکوتر بخورند
این چوب خداست، بیصداتر خوشتر
با بیم تمام از تمام تبعات،
با پوزش سخت از عموم حضرات،
افسانة رنج ما ندارد پایان
تقدیم به روح پاک احمد، صلوات
دی 1373


مهربانیها ()