+ عیش رایگان
من به امید خدا مدتی است شرح مختصر بعضی غزلهای بیدل را شروع کردهام. تا حالا شش یا هفت غزل را شرح دادهام و بیشترشان در مجله شعر چاپ شده است. این نوشتهها را به نوعی مدیون جناب مصطفی محدثی سردبیر مجله شعر هستم که مرا بدین کار تشویق کردند. اینک، به تدریج مطالبی را که باری در مجله چاپ شده است تقدیم حضور شما نیز میکنم.
پابهپای هم، با یک غزل بیدل
نه ادعای شرح و تفسیری در کار است و تصوّر کشف و کرامتی میرود. فقط میکوشیم راه درک و دریافت بهتر شعر عبدالقادر بیدل را بر خود هموار کنیم. نگارنده یکی دو سالی است که بازخوانی بیتها و غزلهایی از بیدل را به کمک شواهدی از خود بیدل پیشه کردهاست و این نوشته نیز، صورت منقح بخشی از این تأملات است در یک غزل بسیار زیبای این شاعر.
مأخذ من برای نقل این غزل، نسخة چاپ شدة غزلیات بیدل در کابل است، به تصحیح استاد خلیلالله خلیلی و خالمحمد خسته. البته من خود این نسخه را در دسترس ندارم و از نسخة تجدیدچاپشدهاش در ایران استفاده میکنم (نشر بینالملل، با مقدمة منصور منتظر) و شماره صفحات نیز به همان کتاب ارجاع میدهند.
اگر در این نوشته، غزل را پارهپاره مییابید، این را از سر ناگزیری بدانید، وگرنه این، یکی از غزلهای نسبتاً یکپارچة بیدل است.
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم
سجدهای چون آسمان بر آستانی داشتیم
مصراع دوم این بیت، در نسخههای چاپی موجود غزلیات بیدل (نسخة کابل و تجدیدچاپهای آن در ایران و نیز نسخة مصحح بهداروند ـ عباسی) به این صورت آمده است:
سجدهای چون آستان بر آستانی داشتیم
و من به دو قرینه، این ضبط را مشوّش میدانم و «آسمان» را ترجیح میدهم، یکی قرینة معنایی است، چون سجده برای آسمان که گنبدی و خمیدهوار است، مناسبتر میآید. قرینة دیگر این است که استاد محمدحسین سرآهنگ، آوازخوان برجستة افغانستان که در انتخاب و خوانش غزلهای بیدل شهرت و استادی ویژهای داشت، این مصراع را در آهنگهایی که برای این غزل ساختهاست، همواره با «آسمان» خوانده است و احتمال قریب به یقین این است که او، به نسخهای غیر از نسخههای حاضر دسترسی داشتهاست، و احتمالاً نسخة بمبئی.
به هر حال، وجود چنین تردیدهایی در صحت دیوانهای موجود از بیدل، ضرورت یک تصحیح دقیق و جامع از کلیات بیدل را روشن میکند، تا چه کسی مرد این میدان خواهد بود.
یاد آن سامان جمعیت که در صحرای شوق
بس که میرفتیم از خود، کاروانی داشتیم
یکی از عوامل مهجور نمودن شعر بیدل برای بسیاری از ما، فرهنگ زبانی خاص او، یا دوران زندگی اوست. بعضی کلمات، در شعر بیدل، آن معنایی را ندارند که ما اکنون از آنها مراد میکنیم. یکی از این کلمات، «جمعیت» است که در شعر بیدل، معنایی مرادف «آرامش خاطر»، «فراهمآمدن» ـ و اگر قدری در این معنی توسع بدهیم ـ «امن عیش» دارد. این بیتها از بیدل، میتوانند مؤید این برداشت ما باشند:
جمعیت از آن دل که پریشان تو باشد
معموری آن شوق که ویران تو باشد (ص 481)
در خموشی یک قلم آوازة جمعیت است
غنچه را پاس نفس شیرازة جمعیت است (ص 250)
«از خود رفتن» نیز از مفاهیم کلیدی شعر بیدل است و البته، معنایی گسترده و هالهای دارد. در مجموع میتوان آن را «محو شدن»، «از هستی خود گذشتن»، و نوعی فنای حاصل از بیتابی دانست.
در این بیت و بعضی جاهای دیگر، بیدل به اعتبار فعل «رفتن» در «از خود رفتن»، آن را نوعی سفر میداند، البته سفری درونی که سخت مطلوب شاعر است. این معنی، علاوه در بیت فوق، در بعضی بیتهای دیگر بیدل نیز جلوه دارد:
مکتوب شوق هرگز بی نامهبر نباشد
ما و ز خویش رفتن، قاصد اگر نباشد (ص 643)
یاد آن محملطرازیهای گرد بیخودی
کز دلم تا کوی جانان کاروان ناله بود (ص 576)
یاد آن سرگشتگی، کز بستنش چون گردباد
در زمین خاکساری آسمانی داشتیم
این بیت از نظر معنی، موازی و تکمیلکنندة بیت پیش است. آنجا «ازخودرفتن» در کار است و اینجا، «سرگشتگی»; و شاعر هر دو را مایة تعالی میداند. از این که بگذریم، تعبیر «سرگشتگی» برای گردباد بسیار زیباست و نشانة دقت شاعر در جوانب گوناگون کلمات. «سرگشتگی» البته معنی «بیتابی» و «جنون» دارد، ولی به اعتبار «گشتن»، یک رابطة تصویری زیبا با گردباد ایجاد میکند.
گردباد ایجاد کرد آخر به صحرای جنون
بر هوا پیچیدن موی سر دیوانهها (ص 19)
در چشم شاعر، این «سرگشتگی» از آن روی ارجمند است که «خاک» ناچیز را به آسمان میرساند، مگر نه این که گردباد از خاک است و خاکسار؟
مرا از پیچ و تاب گردباد این نکته شد روشن
که در راه طلب معراج دامان است چیدنها (ص 51)
زین عمارتها که طاقش سر به گردون میکشد
گردبادی به که در دشت جنون برپا کنید (ص 541)
یاد آن غفلت که از گرد متاع زندگی
عمر دامن چیدهبود و ما دکانی داشتیم
چیدن (جمعکردن) دامن از گرد و غبار، در شعر بیدل بسیار روی مینماید و البته با دامنهای بلند و کوچههای خاکی آن روزگار، وفور این مضمون در شعر بیدل، عجیب هم نیست.
کجا بریم غبار جنون، که صحرا هم
ز گردباد به دامان چیده میماند (ص 556)
از غبارم میکشد دامن، تماشا کردنی است
عاجزیهای نیاز و بینیازیهای ناز (ص 729)
میگوید عمر ما از این گرد بیارزش (زندگی) دامنچیده بود و در حال وداع بود، ولی ما هنوز دکانداری هستی میکردیم، و این غفلتی است بزرگ.
ای نفسمایه! دکانداری هستی تا چند؟
آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است (ص 163)
گَردِ آسودن ندارد عرصة جولان هوش
رفت آن کز بیخودی ضبط عنانی داشتیم
گفتیم که این «بیخودی» در شعر بیدل، ممدوح و پسندیده است. نوعی بیتابی مجنونوار است و به همین لحاظ، در برابر «هوشیاری» قرار میگیرد. به باور بیدل، فقط در سایة این بیخودی است که میتوان از اضطرابی که دنیای بیرون در ما میآفریند ـ و حاصل عقل معیشتمدار ماست ـ گریخت و به نوعی امن عیش رسید. این «ضبط عنان»، یعنی طمأنینه و آرامش. شاعر در جایی دیگر نیز «بیخودی» را آرامبخش دانستهاست.
نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی
گردش رنگی که من دارم، حصار رحمت است (ص 171)
دست ما و دامن فرصت که تیر ناز او
در نیستان بود تا ما استخوانی داشتیم
به گمان من میرسد که تکههای استخوان، هدفی بودهاست برای نشانهگیری در تیراندازی. بیدل در جایی دیگر نیز ربطی میان استخوان و تیر برقرار کردهاست:
سفید از حسرت این انتظار است استخوان من
که یارب ناوکت در کوچة دل کی نهد پا را (ص 66)
رابطة تیر با نیستان هم که البته روشن است، چون تیر را از نی میساختهاند. با این ملاحظه، حاصل بیت این میشود که ما مشتاقانه منتظر تیر ناز او بودیم، انتظار، آنقدر طول کشید که استخوان ما هم خاک شد ولی این تیر، هنوز در نیستان بود و حتی ساخته نشده بود تا به سوی ما پرتاب شود. به راستی باید دست به دامن فرصت شد که دستگیری کند و استخوان ما را تا ساختهشدن تیر، برجای نگهدارد.
ذوق وصلی گشت برق خرمن آرامها
ورنه ما در خاک نومیدی جهانی داشتیم
بیت، قدری عمق فلسفی و عرفانی یافته است. میگوید این تپش و تحرّک هستی، به ذوق وصل او رخ نموده است، وگرنه ناامیدی نیز خود جهانی بود.
جهان خفته را بیدار کرد امید دیداری
تقاضای نگاهی بر صف مژگان عصا باشد (ص 478)
بیدل در بیتی دیگر نیز، همین مضمون را به زیبایی تمام پرورانده است:
بادِ دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت
سرمهای در گوشة چشم عدم آرام داشت (ص 297)
و این هم بیتی دیگر باز در همین معنی
گَردِ موهومی به خاک نیستی آسوده بود
یاد دامان که یارب شد به زخم ما نمک؟ (ص 802)
ای برهمن! بیخبر از کیش همدردی مباش
پیش از این، ما هم بت نامهربانی داشتیم
هر قدر او چهره میافروخت، ما میسوختیم
در خور عرض بهار او، خزانی داشتیم
این دو بیت، تقریباً موقوفالمعانیاند. شاعر خود را با برهمن همکیش میداند ولی نه کیش اعتقاد، که کیش درد. باری، هر یک به بتی دلبستهاند و لااقل این وجه مشترک را دارند.
ولی این «عرض» بیت بعد نیز کلمهای است که نمیتوان معنی روشن و مستقلی برایش تراشید. به واقع یک کلمة کمکی است با معنایی هالهای در مایة «ابرازکردن». در جاهای دیگر نیز چنین معنای ابهامآلودی دارد.
عرض تعداد مراتب خجلت شوق رساست
آنچه دل ممنون دیدنها شود، آن بینمت (ص 166)
آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست
شعلة بیطاقت ما، رفت از خود، تا نشست (ص 212)
جلوه تا دیدی نهان شد، رنگ تا دیدی شکست
فرصت عرض تماشا اینقدر دارد بهار (ص 713)
این آستان هوسکدة عرض ناز نیست
شاید به سجدهای بخرندت، جبین طلب (ص 154)
بیدل! اظهار کمالم محو نقصان بودهاست
تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد (ص 577)
در سر راه خیالش از تپیدنهای دل
تا غباری بود، ما بر خود گمانی داشتیم
بیت کمی تعقید زبانی دارد. به واقع اگر مجاز باشیم که به نثر برگردانیمش، باید چنین بنویسیم «تا غباری از تپیدنهای دل در سر راه خیالش بود، ما بر خود گمانی داشتیم» و سادهتر، تا وقتی دل میتپید، ما گمان آمدن او را داشتیم، که تپیدن دل، شبیه است به آواز پا:
یاد آن شوقی که از بیطاقتیهای طلب
دلتپیدن نیز در راهت شمار گام داشت (ص 217)
باری، این معنی را که تپیدن دل میتواند نویدبخش آمدن معشوق باشد، بیدل در بیتی در غزلی دیگر، چنین آورده است و من نمیتوانم از این بیت بسیار درخشان، بگذرم:
نغمة تار نفس بی مژدة وصلی نبود
نبض دل تا میتپید، آواز پای یار داشت (ص 190)
دست ما محروم ماند آخر ز طوف دامنش
خاکِ نم بودیم، گَردِ ناتوانی داشتیم
چنان که گفتیم، غبار با دامن، ملازمتی دارد و این نهایت آرزوی عاشق است که چون غبار بر دامان معشوق بنشیند. ولی وقتی این غبار مرطوب باشد، دیگر آن سعادت، به محرومیت بدل میشود، چون غبار نمزده از جای برنمیخیزد.
خاکِ نمیم، ما را کی فکر عزّ و جاه است؟
گَردِ شکستة ما بر فرق ما کلاه است (ص 239)
ولی این نم از کجا پدید آمده است؟ به احتمال زیاد میتواند در اثر عرق خجلت باشد، همان خجلتی که در بیت بعد روی مینماید. بیدل در جایی دیگر نیز حیا (خجالت) را مرطوبکنندة غبار میشمارد و چه زیباست این بیت:
حیا کو تا زند آبی، غبار هرزهتازم را
که من گِردِ هوس میگردم و بسیار میگردم (ص 984)
روزِ وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما
در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم
بیدل این مضمون را بارها گفتهاست و البته در بعضی جایها، با ابهام تمام، به گونهای که معنی آن بیتها را به کمک این یکی باید دریافت. یکی از آن بیتها که دریافتش تا سالها برایم دشوار بود، این است:
دوستان! از منش دُعا مبرید
زندهام، نامم از حیا مبرید (ص 539)
میگوید «حتی نگویید فلانی تو را دعا کرد، چون معشوق از همین دعا درمییابد که هنوز از فراق او نمردهام و این، برایم مایة خجالت است.» و این هم چند بیت دیگر باز در همین معنی:
از این فسانه که بیاو نمردهام بیدل
قیامت است گر آن دلربا خبر دارد (ص 645)
بییار زیستن ز تو بیدل قیامت است
جرمی نکردهای که توان کردنت معاف (ص 793)
جدا زآن جلوه نتوان اینقدرها زندگی کردن
به خارا تیشه میباید زد از جانی که من دارم (ص 977)
خامشی صد نسخه آهنگ طلب شیرازه بست
مدّعا گم بود تا ساز بیانی داشتیم
این، سخنی نسبتاً ساده است که در شبکهای از ترکیبها و تناسبها نهاده شده است. بیدل غالباً نمیگذارد که سادگی بیان، گفتهاش را حقیر و فقیر نشان دهد، بلکه همواره کسوتی فاخر از هنرنماییهای باب طبع خود، بر آن میپوشاند. برای «طلب»، «آهنگ»ی تصوّر میشود که همانند کتاب، قابل «شیرازهبستن» است، آن هم در چندین نسخه. البته این «آهنگ»، متناقضنمایی «ظریفی» با خاموشی هم دارد و بیدل، غالباً این دو چیز را در کنار هم مینشاند:
«خامُش»نفسم، شوخی «آهنگ» من این است
سرجوش بهار ادبم، رنگ من این است ص 239)
نفس تا میکشم، قانون حالم میخورد بر هم
چو ساز «خامشی» با هیچ «آهنگی» نمیسازم (ص 925)
امّا از حیث معنی، شاید بتوان بیت زیر از بیدل را قرینی برای بیت «خامشی صد نسخه...» دانست:
بیتمیزیهای قدر عافیت هم عالمی است
خامُشی پَر میزد و ما را گمان ناله بود (ص 576)
شوخی رقص سپند آمادة خاکستر است
سرمهسایی بود اگر ذوق فغانی داشتیم
شوخی در شعر بیدل، غالباً «اظهار وجود» است، البته اظهار وجودی خودنمایانه و شوخچشمانه.
شوخی نگاه ما نفروشد چو آینه
عمری است تخته است ز حیرت دکان ما (ص 69)
از طبع شوخ اینهمه در بند کلفتیم
بستند چون شرار به سنگ آشیان ما (ص 123)
سوختن جرقهوار سپند که نابودی آنیاش را در پی دارد، میتواند تمثیلی باشد برای نارسا ماندن فغان ما. به باور قدیمیان، سرمهخوردن موجب لالی میشدهاست و به این اعتبار، سرمهسایی، یعنی سکوت، سکوتی اجباری پس از آن ذوق فغان که نتیجة محتوم آن شوخی است.
داغیم چون سپند، مپرس از بیان ما
در سرمه بال میزند امشب فغان ما
جرأت پرواز هرجا نیست بیدل، ورنه ما
در شکست بال، فیض آشیانی داشتیم
بیدل، به بیانهای گوناگون، ترک تکاپو و تلاش را مایة فیض دانستهاست. گاهی این سخن با «چشم بسته» بیان میشود، گاه با «پای بریده» و گاه با «بال شکسته» و این هم مثالهایی برای هر سه، که مثال آخر، بسیار نزدیک است به بیت «جرأت پرواز...».
بستهام چشم از خود و سیر دو عالم میکنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشودهام (ص 852)
شاید ز ترک جهد به جایی توان رسید
گامی در این بساط، به پای بریده رو (ص 1088)
دستگاه جهد، فهمیدم، دلیل امن نیست
بال و پر در هم شکستم، آشیانی یافتم (ص 821)
با این همه، ساختار صوری جمله برایم روشن نشد. ربط دو مصراع، با «ورنه» ایجاد شده است، ولی این کلمه برای این نوع ارتباط جواب نمیدهد. با آن «ورنه» انتظار میرود که شاعر از پرواز کردن سخن بگوید، نه از شکست بال. یعنی بدین صورت: «جرأت پرواز هر جا نیست، وگرنه ما آمادگی بسیاری برای پریدن داشتیم.»
به هر حال، باب بحث در این بیت، و شاید نیز در کل غزل، همچنان باز است. ما فقط فتح باب کردیم.


مهربانیها ()