+ قلعه سوخته
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسَر
اندیشناکِ سینة مفلوک دشتهاست
اندوهناکِ قلعة خورشیدِ سوختهاست
با سر غرورش، امّا دل با دریغ، ریش
عطر قصیل تازه نمیگیردش به خویش
و دیگر اسب سفید وحشی، برای همیشه بیسوار ماند. چه دردناک است که فرزند دشتهای جنوب، در شهر دود و آهن زندگی را وداع گوید.
«... در مهرماه سال 1310 شمسی در روستای دهرود دشتستان در بخش بوشکان ناحیة جنوب کشور (بوشهر) متولد شدهام... تحصیلات ابتدایی و دورة اول متوسطه را در بوشهر و حومه گذراندم و برای گذراندن دورة دانشسرای مقدماتی به شیراز رفتم. در سال 1333 شمسی به افتخار معلمی نایل آمدم و در حومة بوشهر و خود بوشهر به تدریس پرداختم. در سال 1339 به دانشسرای عالی تهران راه یافتم و در رشتة زبان انگلیسی و تعلیم و تربیت به اخذ لیسانس توفیق پیدا کردم. در پایان سالهای خدمت دبیری، خود را به رادیو تلویزیون منتقل کردم و به عنوان ادیتور در انتشارات آن سازمان به کار پرداختم. در پایان سال 1359 بازنشسته شدم... امروز هم در یک شرکت خصوصی پیرانهسر کار میکنم تا معاش خودم و خانوادة پراکندهام تأمین شود.» و این بخشی بود از مقدمة «گزینة اشعار منوچهر آتشی» چاپ انتشارات مروارید (تهران، 1365)
آتشی آخرین شاعر بزرگ از نسل شاگردان و پیروان نیمایوشیج بود، از چهرههای مطرح و شاخص دهههای سی تا هفتاد هجری خورشیدی. و به اعتقاد بعضی منتقدان، از بهترینهای نسل خویش.
آتشی شاعری نوپرداز بود و بیشتر شعرهای مشهورش را در قالبهای نیمایی، چهارپاره و سپید سروده است. شعر او سبکی خاص دارد و زبانی ویژه. نوعی بومیگرایی و میل رجعت به زندگی ساده و در عین حال، پهلوانانة مردمان روستا در این شعرها دیده میشود. همان گونه که طبیعت شمال ایران در شعر نیما بازتاب دارد، طبیعت جنوب را هم در شعر آتشی میتوان یافت، طبیعتی سخت و خشن، با مردمانی که با این خشونت خو کردهاند. او خود در شعر «آهنگ دیگر» از کتابی به همین نام، به این ویژگی شعرش اشاره کرده است
حافظ نیم تا با سرود جاودانم
خوانند یا رقصند ترکان سمرقند
ابن یمینم، پنجهزن در چشم اختر
مسعود سعدم، روزنی را آرزومند...
ای نخلهای سوخته در ریگزاران!
حسرت میندوزید از دشنام هر باد
زیرا اگر در شعر حافظ گل نکردید،
شعر من ـ این ویرانه ـ پرچین شما باد
آتشی ستایشگر اصالتهای بومی است و شاید از همین روی، اسب از عناصر دوستداشتنی و تقریباً ثابت شعرهای آتشی بوده است و در شعرهای موفق و ماندگار او همچون «خنجرها، بوسهها و پیمانها»، «نعل بیگانه»، «گلگونسوار» و «ظهور» حضوری روشن دارد.
اما این شاعر، از حوالی دهة شصت خورشیدی، مسیری تازه در شعرسراییاش در پیش گرفت، یعنی به تدریج از احساساتی نوستالوژیک نسبت به طبیعت و روستا فاصله گرفت و دغدغههای یک انسان شهری را در شعرش انعکاس داد. این حرکت، از کتاب «وصف گل سوری» قابل دریافت است و در کتاب «گندم و گیلاس» به برجستگی تمام میرسد.
منتقدان ادبی در آن سالها، این روش نوین آتشی را نوعی پوستانداختن ادبی دانستند و البته آنانی که او را فقط در هیأت دیروزینش میپسندیدند، این پوستانداختن را خوش نمیداشتند. با این حال، شاعر حال و هوای تازهاش را حفظ کرد و بدین ترتیب، خودش را از دایرة تکرار مضامین و مفاهیم کهن خویش، رهاند.
او شاعری پرکار بود و تا واپسین ایّام زندگیاش دست از سرایش و انتشار کتابهایش شعر نکشید. از مجموعهشعرهایش میتوان «آهنگ دیگر»، «آواز خاک»، «دیدار در فلق»، «وصف گل سوری»، «گندم و گیلاس»، «اتفاق آخر» و «حادثه در بامداد» را نام برد.
نام منوچهر آتشی چندی پیش باز بر سر زبانها افتاد و در رسانهها مطرح شد، وقتی که در همایش «چهرههای ماندگار»، از او به عنوان یکی از شاعران ماندگار زبان فارسی تجلیل شد، و البته شاید هنوز ماهی از این تجلیل نگذشته بود که خبر درگذشتش را شنیدیم. یکشنبه 29 آبان 1384 خورشیدی در تهران، بر اثر ایست قلبی...


مهربانیها ()