محمدکاظم کاظمی


+ منوچهر آتشی درگذشت

دیروز یک‌شنبه منوچهر آتشی شاعر نامدار فارسی در تهران درگذشت. به همه دوستداران شعرش تسلیت می‌گویم. به یاری خدا مطلبی در این مورد خواهم نوشت. فعلا این شعر معروف او را پیشکش حضور می‌کنم.

 

خنجرها، بوسه‌ها و پیمان‌ها

اسب سفید وحشی‌

بر آخور ایستاده گرانسَر

اندیشناک‌ِ سینة مفلوک دشت‌هاست‌

اندوهناک‌ِ قلعة خورشیدِ سوخته‌است‌

با سر غرورش‌، امّا دل با دریغ‌، ریش‌

عطر قصیل تازه نمی‌گیردش به خویش‌

 

اسب سفید وحشی ـ سیلاب درّه‌ها

بسیار از فراز که غلتیده با نشیب‌

رَم داده پرشکوه گوزنان‌

بسیار با نشیب‌، که بگسسته از فراز

تارانده پرغرور پلنگان‌

 

اسب سفید وحشی‌، با نعل نقره‌وار

بس قصّه‌ها نوشته به طومار جاده‌ها

بس دختران ربوده ز درگاه غرفه‌ها

خورشید، بارها به گذرگاه گرم خویش‌

از اوج قلّه بر کفل او غروب کرد

مهتاب‌، بارها به سراشیب جلگه‌ها

بر گردن ستبرش پیچید شال زرد

کهسار، بارها به سحرگاه پرنسیم‌

بیدار شد ز هلهلة سم‌ّ او ز خواب‌

 

اسب‌ِ سفید وحشی اینک گسسته‌یال‌

بر آخور ایستاده غضبناک‌

سم می‌زند به خاک‌

گنجشک‌های گرسنه از پیش پای او

پرواز می‌کنند

یاد عنان‌گسیختگی‌هاش‌

در قلعه‌های سوخته ره باز می‌کنند

 

اسب سفید سرکش‌

بر صاحب‌ِ نشسته گشوده‌است یال خشم‌

ـ جویای عزم گمشدة اوست ـ

می‌پرسدش ز ولولة صحنه‌های گرم‌

می‌سوزدش به طعنة خورشیدهای شرم‌

 

با صاحب‌ِ شکسته‌دل امّا نمانده هیچ‌

نه ترکش و نه خفتان‌، شمشیر مرده‌است‌

خنجر شکسته در تن دیوار

عزم سترگ مرد بیابان فسرده‌است‌:

 

«اسب سفید وحشی‌! مشکن مرا چنین‌!

بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش‌

آتش مزن به ریشة خشم سیاه من‌

بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش‌

گرگ غرور گرسنة من‌

 

اسب سفید وحشی‌!

دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند

دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی‌

آلوده زهر با شکر بوسه‌های مِهر

دشمن کمان گرفته به پیکان سکّه‌ها

 

اسب سفید وحشی‌!

من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم‌؟

من با کدام مرد درآیم میان گرد؟

من بر کدام تیغ‌، سپر سایبان کنم‌؟

من در کدام میدان جولان دهم تو را؟

 

اسب سفید وحشی‌!

شمشیر مرده‌است‌...

خالی‌شده‌است سنگر زین‌های آهنین‌.

هر دوست کو فشارد دست مرا ز مهر،

مار فریب دارد پنهان در آستین‌

 

اسب سفید وحشی‌!

در قلعه‌ها شکفته گل جام‌های سرخ‌

بر پنجه‌ها شکفته گل سکّه‌های سیم‌

فولاد قلب‌ها زده زنگار

پیچیده دور بازوی مردان طلسم بیم‌

 

اسب سفید وحشی‌!

در بیشه‌زارِ چشمم جویای چیستی‌؟

آن‌جا غبار نیست‌، گلی رُسته در سراب‌

آن‌جا پلنگ نیست‌، زنی خفته در سرشک‌

آن‌جا حصار نیست‌، غمی بسته راه خواب‌

 

اسب سفید وحشی‌!

آن تیغ‌های‌ِ میوةشان قلب‌های گرم‌،

دیگر نرُست خواهد، از آستین من‌

آن دختران‌ِ پیکرشان‌، ماده‌آهوان‌

دیگر ندید خواهی‌، بر تَرک‌ِ زین من‌

 

اسب سفید وحشی‌!

خوش باش با قصیل‌ِ تر خویش‌

با یاد مادیانی بور و گسسته‌یال‌

شیهه بکش‌، مپیچ ز تشویش‌

 

اسب سفید وحشی‌!

بگذار در طویلة پندار سرد خویش‌

سر با بخورِ گندِ هوس‌ها بیاکنم‌

نیرو نمانده تا که فروریزمت به کوه‌

سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم‌

اسب سفید وحشی‌!

خوش باش با قصیل تر خویش‌.»

 

اسب سفید وحشی امّا، گسسته‌یال‌

اندیشناک‌ِ قلعة مهتاب‌ِ سوخته‌است‌

گنجشک‌های گرسنه از گرد آخورش‌

پرواز کرده‌اند.

یادِ عنان‌گسیختگی‌هاش‌

در قلعه‌های سوخته ره باز کرده‌اند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: درگذشتگان
comment مهربانی‌ها () لینک