+ نقد کتاب همزبانی و بیزبانی (بخش سوم)
همایون نوری / سنبله 1384
تیر یک لحظه در آغوش کمان می باشد
نخست اتفاقی که در کتاب "همزبانی و بی زبانی" افتاده است، مقایسه در سطوح مختلف زبانی و گویشی ست. مقایسه ای دلسوزانه و گاه از سر عدم اطلاع و اشراف بر ریشه های زبان و گویش افغانستان. ایراد من بر این مقایسه دلسوزانه نیست، ایراد آنجاست که چگونه می توان از طرف ملت و فرهنگی آنهم یک تنه رأی صادر کرد. (مثل همان پیشنهاد بسیار خطرآفرین تغییر ماههای افغانی از مثلا سنبله به شهریور / ص 133.4 و فراوان پیشنهادات دیگر)محمد کاظم کاظمی که خود کودکی را در هرات گذرانده و نوجوانی را در کابل و جوانی را در ایران، مدت مدیدی ست چنان که خود می گوید از میهنش دور افتاده است. باید به او حق داد. چرا که دوری از هر موقعیت فرهنگی، موقعیت فرهنگی تازه ای می آورد. موقعیت فرهنگی او در گذشته هرات زمین بوده است و اکنون ایران زمین. هرات از بسیاری جهات در حوزه زبان و گویش، به زبان و گویش فارسی ایرانی نزدیک است این اصل را هم می توان در کتاب جناب کاظمی جست و نیز از ملاحظات دیگر نیز قابل تحلیل و توجیه است. کاظمی در صفحه28کتاب، واژگان متفاوت، در کابل، هرات و ایران را دسته بندی می کند و می نویسد:
" دسته اول. واژه هایی که در کابل متفاوت است، ولی در هرات، با تهران تشابه دارد نه با کابل. از این نوع واژگان بسیار است و من فقط چند نمونه را نقل می کنیم.
کابل هرات ایران
----------------------------------------------------------------
بادرنگ خیار خیار
---------------------------------------------------------------
برنج پلو پلو
---------------------------------------------------------------
بوره شکر شکر" ص 28
--حدود 85 فی صد کلمات در هرات و ایران مشابه است-----
در ادامه کاظمی، نقش رسانه ها را در این جریان موثر می داند و این سئوال را بر جا می گذارد که آیا جناب کاظمی این تشابهات را، حاصل همین حداقل چند دهه اخیر می داند که رسانه با تعریفی که جناب کاظمی از آن دارد، منظورشان بیشتر رادیو و تلویزیون و کتاب و مجله است. اما گمان نمی کنم این تشابهات در اثر دو سه دهه گذشته ایجاد شده باشد. نکته ای را که کاش جناب کاظمی عنوان می کرد.
می دانیم که هرات نزدیکترین شهر به ایران است. از دیرباز مرکز تبادلات تجاری و بازرگانی ایران و افغانستان بوده است. اخیرا در صفحه ای ادبی از دوستان ایرانی گفتگویی می خواندم از "محمد علی سپانلو" شاعر ایرانی، در آن نقل شده بود که او خود در دوره ای مابین هرات و تهران در رفت و آمد بوده است و به امور بازرگانی مصروف بوده است.سپانلو در این گفتگو چنان با حسرت درباره هرات و فرهنگ افغانی سخن گفته است گویی یک بار در عمرش به سالون بولینگ رفته است. افغانستان برای او نوستالوجی غریبی است . تمام حرف من هم حفظ همین نوستالوجی است. چرا باید کاری کنیم که با این مفاخر فرهنگی خود را در موضع ضعف قرار دهیم. بی جهت جناب کاظمی درباره آنها بحث کرده است که جلال الدین افغانی درست است یا جلال الدین ایرانی و اخوند خراسانی درست است یا آخوند هراتی. نمی دانم این بحث ها شاید در مراجع آکادمیک ایران درس داده می شود که جناب کاظمی خود را به این امر مجبور ساخته است. شاید. باز اگر چنین باشد، هیچ به صلاح فرهنگ ما نیست که بر سر چنین حرفهایی وقت صرف کنیم.
" تو افغانی و خراسانی هستی، از بالا به پایین نگاه کن نه بلعکس" (7)
تجارت و بازرگانی ایران و افغانستان از دیر باز در شهر هرات پایگاه داشته است و حتی به یاد دارم که در کابل و نه در هرات، پدرکلانم از سفرهایش به ایران بسیار گفته است. پدرم نیز که خود از علاقه مندان به کتب و نشرات ایرانی بود تا آن اندازه پیشرفت کرده بود که نام اغلب خیابان های تهران را می دانست. پس باید بگویم که رسانه ها هیچ نقشی در این جریان نداشته اند. بل نیاز حاصله از داد و ستد های تجاری عامل اصلی است. رسانه ها نه تنها در این جریان نقشی نداشته اند بل در گسترش زبان فارسی نیز نقش چندان عمیقی نخواهند داشت چرا که هنوز که هنوز است، هیچ کدام از فرهیختگان جامعه و مردم ایران در مکالمات و نوشتار خود از واژگان به عنوان نمونه فرهنگستان زبان و ادب فارسی ایرانی و رسانه ها ی ایران استفاده نمی کنند. هیچ آدم قابل و عاقلی را نمی یابید که در نوشته و گفته اش به جای کمپیوتر بگوید رایانه، و به جای هلیکوپتر مثلا بگوید بالگرد و به جای سوبسید بگوید یارانه. نمونه اش زبان شناس ایرانی است. داکتر محمد رضا باطنی در مقاله ای با عنوان زبان شناسی نوین، چنین می نویسد:
" ... غرض از این کار این است که برای کامپیوتر برنامه یا پروگرامی تهیه شود که بر اساس آن بتواند از یک زبان به زبان دیگر ترجمه کند..." (8)
جناب کاظمی به نقش رسانه اشاره کرده بودند و جالب توجه ایشان خواهد بود اگر بدانند باری اغلب زبان شناسان خبره ایرانی منتقدان درجه اول همین رسانه ها در ایران به شمار می آیند. باز از داکتر باطنی نقل می کنم. داکتر مقاله ای دارد به نام رادیو تلویزیون، دو قیم زبان فارسی. می نویسد:
" بنابراین از لحاظ زبان شناسی هیچ دلیلی وجود ندارد که ما با سماجت بکوشیم تلفظ متداول کلمات عربی را در فارسی غلط بشماریم و سعی کنیم تلفظ آن ها را در زبان عربی الگوی گفتگوی خود قرار دهیم. .. اگر متصدیان اصرار داشته باشند ... نگارنده پیشنهاد می کند که مسئولان امر چند نفر کارشناس عرب از حجاز یا یمن استخدام کنند تا تلفظ گویندگان رادیو و تلویزیون را به طور کامل اصلاح کنند و در واقع – سنگ تمام را در ترازو بگذارند_(9)
عجیب است. چگونه جناب کاظمی از این بدبینی عمومی نسبت به رسانه هایی از این دست مطلع بوده و هستند آن وقت تا این حد و به وفور در کتابشان حسرت واژگان گویش و زبان فارسی ایرانی را خورده اند.(فصل یک زبان و دونام و بخش افتخارات فرهنگی کتاب کاظمی ناخواسته و از روی مشتبه شدن امر، از موضع ضعف و انفعال نوشته شده است. از صفحه 49 الی 92)
من از جناب ایشان و شما خوانندگان گرامی استدعا می کنم این لینک را باز کنید. به تعبیر عزیزمان جناب شکراللهی، که خود ایرانی ست،
" احمقانه ترین واژه های فرهنگستان زبان"
آیا دلتان رضا می دهد که همین واژگان را در امور روزمره خود به کار ببرید. بگذرد.
اصولا کار کاظمی در این کتاب، زبان شناسی تاریخی محسوب می شود، پس می باید به علل و رویدادهای تاریخی این مناطق اشاره می کردند که چرا در هرات و ایران به پلو می گویند پلو و در کابل می گویند: برنج.(10) در این زمینه بسیار مایلم که جناب فکرت مرحمت بفرمایند شرح مختصری از رویدادهای تاریخی و تأثیر روابط بازرگانی بر زبان این دو منطقه برایمان در وب خود و یا در قسمت نظرات این صفحه بنویسند .
در ادامه این بحث برآنیم که باری دیگر به نظریهء بازی بولینگ باز گردیم و بگوییم که چرا نباید با زبان چون این بازی برخورد کرد..
یکشنبه 13 شهریور
مستندات بخش سوم:
صفحات 129 الی 131
یک:
گذشت که جناب کاظمی، در کتابش یک تنه از طرف ملتی رأی صادر کرده است. پیشنهاداتی که به عقیده حقیر ، بسیار خطرناک است. ایراد دیگری که بر کتاب جناب کاظمی وارد ساختیم، مقایسه های دلسوزانه و گاه از سر عدم اطلاع و اشراف بر ریشه ها و ارزش های زبان و گویش های افغانستان است. دو متن مورد بحث را از کتاب ایشان به صورت کامل می آورم که نگویند چرا فقط موارد مورد نیاز خود را آورده ام:
(موارد مورد نیاز ما اکسون های A.B.C.D است)
II
" البته در زبان مردم هزارستان، واژگانی میتوان یافت که در فارسی رایج در کابل یا هرات یا شهرهای ایران، دیده نمیشود، ولی اینها غالباً از زبانهای دیگر، به ویژه ترکی و مغولی وارد شدهاند.
A
با اینهمه، بعضی دوستان میکوشند با محلّی کردن شدید زبان، در آثار ادبی خویش، این باور را که هزارگی چیزی غیر از دری است، تقویت کنند. نکتة جالب دیگر، این است که بر خلاف انتظار، در میان نویسندگان مهاجر ساکن در ایران، این بومیگرایی، به شکل شدیدتری دیده میشود، حتّی آنانی که کشور خود را درک نکردهاند. این دقیقاً یک واکنش است در مقابل احساس بیهویتیای که به این نسل مهاجر دست دادهاست. اینان از یک سو نگران اینند که در افغانستان، بیشازحد ایرانیزده وانمود شوند و میکوشند بدینگونه از خویش رفع اتهام کنند و از یک سو میخواهند در مقابل دوستان ایرانیای که هویّت فرهنگی آنان را جدّی نگرفتهاند، سربلندیای داشتهباشند. من در نثر نویسندگان داخل افغانستان مثل اعظم رهنورد زریاب، سپوژمی زریاب، اکرم عثمان، حسین فخری و قادر مرادی آن مایه از بومیگرایی و کاربرد لهجهای زبان را نمیبینم که در نثر محمدجواد خاوری، علی پیام، سید حسین فاطمی، سید میرزاحسین بلخی و بعضی دیگر از نویسندگان سرشناس مهاجر در ایران میبینم.
در این اکسون جناب کاظمی به نویسندگان هزاره ایراد می گیرد که چرا سعی می کنید به زبان محلی خود بنویسید و حال که می نویسید چرا از اصطلاحات غلیظ بومی خود استفاده می کنید. من از جناب ایشان متحیرم که چه طور بومی گرایی دوستان هزاره را که انصافا خوب هم می نویسند. حمل بر بی هویتی این عزیزان کرده اند. آیا حقیقتا وقتی یک نویسنده یا شاعر هزاره متنی را به گویش منطقه خود می نویسد. قصد رفع اتهام از خود و یا احراز سربلندی نسبت به دوستان ایرانی یی را دارد که به تعبیر جناب کاظمی آنها را جدی نگرفته اند. فرمایشات غریبی است. مثل این است که بنده به عنوان یک افغانی در ضیافت شام ژاک شیراک با چپن و دستار بروم (این قسمتش خوب است ) و نسوار هم بکشم و تف دانی هم طلب کنم. حقیر حداقل یک نمونه از داستانهای جناب علی پیام و دو داستان از جناب محمد جواد خاوری و یک داستان از نویسنده دیگری به نام واعظی یا شجاعی را با همین حال و هوا خوانده ام و گمان نمی کنم این عزیزان با نوشتن به تعبیر شما نت بومی خود در پی رفع اتهام بوده باشند. خلاصه بگویم رد یا تردید در این بومی گرایی بحثی ست که در آینده به آن خواهم پرداخت. نبود آن می تواند درست همان اهدافی را محقق کند که جناب کاظمی در کتابشان به دنبال آنند. ایشان می خواهند زبانی زیبا و نیرومند داشته باشیم و این زبان به گونه ای باشد که دوستان ایرانی ما هم با آن مشکلی نداشته باشند، یا راحت تر بگویم به دنبال زبانی هستند زیبا و نیرومند و تعریفاتی که از زیبایی و نیرومندی زبان در کتاب ایشان آمده است درست نقطه مقابل آن چیزی است که فرهنگ ما طالب آن است. جناب کاظمی بسیار خوب است که حضرتعالی با گویش تخاری و بدخشانی و حتی تاجیکی آشنایی ندارید باید بگویم، اگر این پیشنهادات جناب شما روزی در این صفحات نیز جاری شود باید مرگ فرهنگ و زبان و گویش هایمان را اعلام کنیم.
من در جایی دیگر در این باره مفصّلتر بحث کردهام و در اینمقام، فقط بدین اشاره میکنم که زیبایی و رسایی یک لهجه، فقط در شنیدن از راه گوش است که حس میشود و آنگاه که همان لهجه را بر کاغذ پیاده کنیم، تا حدّ زیادی به دریافت درست متن، آسیب زدهایم. وقتی متن را به حروف فونتیک برگردانیم، دیگر جاذبة متن برای خواننده به حدّاقل میرسد، هرچند اکنون متن را دقیقتر مییابد. نتنویسی، روشی است دقیق و علمی برای حفظ یک قطعة موسیقی بر روی کاغذ، ولی به راستی تا چه مایه با خواندن یک نت، میتوان از آن قطعة موسیقی لذت برد؟
B
چرا ما برای نشاندادن تمایز زبان و لهجة خویش، خواندن متن را برای خواننده به کاری شاق و نفسگیر بدل کنیم، آن هم متنی ادبی که باید خواننده را بر سر شوق بیاورد؟
این هم بحثی دیگر، جناب کاظمی می فرمایند که بومی نویسی این عزیزان، برای خواننده کاری شاق و نفس گیر است. نمی دانم کدام خواننده را می گویند؟ (امیدوارم خواننده ایرانی را مورد نظر نداشته باشند. که اگر در ایران خواننده ای وجود داشت شمارگان کتاب در ایران به500 نسخه نمی رسید )یعنی جناب کاظمی، شما خودتان هم وقتی این نوشته ها را می خوانید کاری شاق انجام می دهید یا با تمام وجود به بخشی از فرهنگ و گویش کشورتان خیره می شوید. حقیر به شخصه از خواندن این متون (چه هزاره چه پشتو و ...)جانی تازه می گیرم. این متون برای من مثل کارگردانی و دایرکتری در نمایشو تآتر است به قصد بهتر کار کردن در سینما. در غرب وقتی شاعران و نویسندگان دچار کمبود نفس می شوند به شیکسپیر و متون کهن تر رو می آورند و ما هم که نفس کم می آوریم به همین متون بایدمراجعه کنیم نه به متون دیگران. درک این متون که از درک ابوالمعانی و حتی خاقانی و بسیار شاعران دیگر سخت تر نیست ؟
من پارهای از افسانة خوردکگ نادو از م. کوهدامنی را نقل میکنم تا منظورم را عینیتر بیان کردهباشم.
«ئی بچه پادشا، یِد دَ غم ازی نموشه، پُرته موکونه. سرای بام خوپرته موکونه، موگه چوبه خشک شونه بوره. ئی بچه پادشا که از دنیا بیخبره. ئی پادشا یگ امی بچه ره داشته بود، یکدانه بوده. ئی پادشاه ناری ازی ره سر در مییشته بوده که یخ شوه، ئی بخوره. نازدانه بوده. ئی خوردکگ نادو قلف ازی کنده ره واز موکو دوده، نرم امو ناری ره گَی یک، گی نیم شی ره مو خوردو ده. ئی بچه پادشا ایرو مو منده. سر ازی کنیزون خو قار موشوده که «ناری مره شمو مو خورید همیشه ئی کاسه مه یِلهیه.» مُدا، خود ازی بچهپادشا گیته موکونه. گیته موکونه که امی کنده یک را واز شد، یک دست بور شد، امو کاسه ره کش کد دَ پیش خو.»
C
بسیار سخت است به این ترتیب، به یک فارسیزبان غیرافغانستانی که با گویش هزارگی آشنایی ندارد، بقبولانیم که به راستی این متن فارسی است، مگر این که کلمه به کلمه شرح دهیم که مثلاً نموشه همان نمیشود است و پُرته همان پرتاب و موکونه همان میکند... و با این وصف، از این دوستان انتظار داریم که ما را همزبان خویش بدانند و سهیم در افتخاراتی که بهنام خویش کردهاند؟
مسلماً از این روند، بیشترین آسیب را خود ما میبینیم و بدین ترتیب، مردمی که کهنترین واژههای فارسی را با اصالت تمام حفظ کردهاند، خود را به دست خود از دایرة فارسیزبانان خارج خواهند کرد و از همة چیزهایی که بدین ترتیب میتوانند بدان ببالند، محروم خواهندشد.
در این بخش خود تاکید کرده اند که منظورشان خواننده ایرانی است . چند روز پیش یکی از دوستان ایرانی و مشهدی ما البومی از استاد محمدرضا شجریان را به حقیر هدیه کرد و گفت تمام کارهای ایشان در این سی دی است.به اتفاق این دوست مشهدی به قطعه هایی از این البوم گوش می دادیم که تا رسید به قطعه ای که استاد در آن شعری مشهدی را می خواند. من اول متوجه نشدم از جناب شهیدی خواستم تا این شعر را برایم بنویسد. او هم فقط یک بیت از این شعر را نوشت و قول داد در فرصتی مناسب کل شعر برایم بیاورد، این طور شروع می شود:
یرگه عشق مو و تو دره بالا میگیره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا میگیره.
اگر اشکالی در نوشتن این بیت که جناب شهیدی نام شاعرش (اگر دوستان می دانند چه خوب است که مرقوم بفرمایند)را نمی دانست وجود دارد از من ندانید. به خانه که رسیدم بارها این تصبنیف را شنیدم و لذت بردم. هرچند که این قطعه از لحاظ کیفی چندان مناسب نبود. من این سئوال را دارم. اگر شاعران ونویسندگانی در مشهد به همین بومی گرایی ادامه دهند آیا به راستی به خاطر سربلندی شاعران مشهدی دربرابر مثلا شاعران تهرانی ست و تا آنجا که از جناب شهیدی شنیده ام تقریبا نسل چنین شاعرانی در مشهد منقرض شده است. اگر گفته جناب شهیدی درست باشد. هم اینک به هم میهنان عزیزم نوید می دهم که روزی و نه چندان دور (به قول جناب کاظمی طی دو یا سه دهه) نسل لندی سرایان پشتو و دوبیتی گویان هزاره نیز منقرض خواهد شد.صرفا به خاطر پیشنهادهایی از این گونه که خواندید.
حالی کی باید بدی، قومو از مشکل نیجات
کی موری هزاره جات، کی موری هزاره جات
دیگر شاعری نخواهیم داشت چنین ترانه هایی بسراید و طبیعتا آوازخوانانی نخواهیم داشت که چنیتن ترانه هایی را با این زیبایی بخوانند. از ما گفتن بود.
ما اگر خویش را یک فارسیزبان، با همة وسعت معنایی این کلمه بنامیم، میتوانیم از حافظ و فردوسی گرفته تا مولانا و بیدل را ازآن خود بدانیم. با اسم دری هم میتوان در این افتخارات سهیم شد، ولی با تلقّیای که در ایران از دری وجود دارد، دست ما در حوزة جغرافیایی ایران، بسیار باز نیست و ما محرومیتی خودخواسته را بر خود تحمیل کردهایم. اگر خود را همانند دوستان تاجیکستانی خویش، به زبان تاجیکی محدود کنیم، آنگاه کار سختتر میشود. ما میمانیم و تاجیکستان و به همین ترتیب اگر دم از زبان هزارگی بزنیم و چنین وانمود کنیم که این هزارگی، چیزی غیر از فارسی است، آنگاه این دایره بسیار محدود میشود.
با این وصف، روشن است که بیرونبردن گویش هزارگی از دایرة زبان فارسی، از سویِ هرکس باشد، این گویش را مهجورتر خواهدکرد و راه دادوستد آن با گویشهای دیگر را خواهد بست. گیرم که این کار، یک هویّت محلّی به آن ببخشد، آن را از یک هویّت منطقهای و حتّی جهانی که همانا زبان فارسی باشد محروم خواهدساخت. البته دیگر فارسیزبانان نیز از این قضیه آسیب میبینند، چون بدین ترتیب، یکی از گویشهای زیبا، اصیل و کهن خویش را از دست خواهند داد. فردا ممکن است لهجة پنجشیری یا بدخشانی از پیکرة زبان فارسی جدا شود و پس فردا هراتی، چون این بومیگرایی فقط مختص مناطق مرکزی نیست، دیگران هم کمابیش از آن بهرهای دارند، و اگر چندان به چشم نمیزند، ناشی از این است که لهجههایشان غلظت لهجة هزارگی را ندارد.
D
صاحبان گویشهای محلّی ما میتوانند به جای خارجکردن این گویشها از دایرة زبان فارسی، یک کار بسیار مفید و سازندة دیگر بکنند و آن، ایجاد یک هویت ادبی و رسمی برای این گویشهاست. یعنی به جای افزودن به غلظت لهجه، واژگان محلّی خویش را به شکل رسمی و ادبی وارد آثار ادبی خویش سازند. یک شاعر یا نویسندة هزاره به راحتی میتواند بیل هزارگی را به صورت بهل در اثر خودش به کار ببرد. بدین ترتیب، این بیل از انحصار بدر میآید و عمومیت مییابد. چنین کاری، هم به نفع کلیّت زبان فارسی است و هم به دیگر اهالی زبان گوشزد میکند که این لهجه چه چیزهای اصیل و کهنی در خود دارد.
این پیشنهاد های جناب کاظمی جای تعجب دارد، در پاریس آکادمی و دانشکده ای وجود دارد به نام آکادمی زبان های خارجی، به مدیریت پرفیسر ریشارد بوایس، در اساسنامه این آکادمی آمده است که تحقیق، آموزش و حفظ زبان ها و گویش های رو به انقراض از اهداف این آکادمی به شمار می آید. اخیرا دانشجویی فرانسوی را دیدم که با راهنمایی داکتر موباره با حقیر تماس گرفته بود تا درباره سه گویش و زبان دری، پشتو و هزاره با حقیر مشورت کند. آقای ایمانوئل دن، که دری را به خوبی حرف می زند. او که سفری هم به صفحات افغانستان داشته است، به شدت در پی این نکته بود که چه خصوصیاتی در این سه گونه زبانی وجود دارد که تحقیقات او را معنی بخشد. گفتم:
" یک: دری همان پارسی اصیل آریایی ست. با همان مختصات و با همان واک ها و حرکات موسیقیایی رو به صعود و معنوی. با اندک تغییرات...
دو: زبان پشتو گونه و ترکیبی از اردو و دری است که از دیرباز در افغانستان رواج داشته و می توانید بسیاری از روحیات و خصوصیات روحی و معنوی ما را در این زبان پیدا کنید...
سه: گویش هزاره، گونه ای از زبان دری است که گاه می توان تاریخ یک ملت را با آن روایت کرد...
تنها حرف درستی که در تمام عمرم از کسی در این باب شنیدم از او بود.گفت:
پس بی راه نیست که پر از قصه و روایت است.
به نظرم باید حق را به ایمانوئل بدهیم. این گویش با همین مختصات است که زبانی برای روایت است. وقتی مادران و پدران هزاره ما برای فرزندانشان با آب و تاب چنین قصه هایی بگویند این گویش از دایره زبان فارسی طرد نمی شود و درست هم این است که مادران و حتی نویسندگان وشاعران هزاره با همان غلظت چاروق / چاغ / چاکَن / چُب / چپاگ / چغیل / چقور / چقَق خود را ستفاده کنند. بهل نگویند و همان بیل را با زیبایی تمام ادا کنند و حتی بنویسند.
این شبیه همان کاری است که شاعران و نویسندگان خراسانی همچون اخوان ثالث، شفیعی کدکنی و محمود دولتآبادی با گویش خراسان کردند و بسیار واژگانی را که در اثر غلظت لهجة مشهد و نیشابور و سبزار رنگی کاملاً محلّی یافته بود، به زبان ادبی کشور شناساندند. اینان بهراستی دلبستة زبان محلّی خویش بودند، ولی این دلبستگی را در شکل سازندهاش به کار بردند، نه به صورت شعر و داستان محلّی و با لهجهای غلیظ و غیرقابل فهم، نوشتن."
صفحات 129 الی 131
این هم مقایسه ای دیگر. درباره این مقایسه درجای دیگری حرف خواهیم زد.
دوشنبه 14 شهریور
مستندات بخش سوم:
صفحات 136 ای 137
دو:
با آنچه جناب کاظمی در این بخش نوشته است مشکلی ندارم تنها مایلم بیش از آن چیزی که جناب ایشان در کتابی که می باید به مسئله زبان در افغانستان و ایران می پرداخت، به زبان پشتو بپردازم.
III
تعامل ما با زبان پشتو:
"این، یکی دیگر از امکاناتی است که خواسته یا ناخواسته برای ما فارسیزبانان افغانستان وجود داشتهاست. پشتو زبانی است که میتواند یک همزیستی بسیار سالم با زبان فارسی داشتهباشد. ما با برادران پشتون خویش هموطنیم و مراودات اجتماعیای داریم که لاجرم یک دادوستد زبانی را در پی خواهد داشت. دریغ که تعامل میان فارسی و پشتو، همواره در هالهای از عوامل جنبی سیاسی و غیرسیاسی گم شده و در نهایت، شرایط به شکلی پیش آمده که دادوستد با این زبان را برای فارسیزبانان ناگوار کردهاست. من به این عوامل سیاسی و کدورتهای ناشی از آن، کاری ندارم. فقط این را میتوانم گفت که اگر پشتو از مسیری غیر از حاکمیت ـ مثلاً از مسیر ادبیات ـ با فارسی وارد تعامل میشد و دادوستد میان این دو زبان، میتوانست اختیاری و بر اساس نیازهای طبیعی زبانها باشد، چه بسا که زبان فارسی میتوانست در موارد لزوم از پشتو نیز بهرههای سالمی ببرد.
کاش جناب کاظمی در کتابشان به ریشه های زبان ها و گویش های بیست و چهارگانه افغانستان، به زبان گویش های هزاره و پشتو و حداقل زبان مناطق تاجیک و ازبک نشین اشاره هایی می کردند. اما متأسفانه جناب کاظمی کلام مختصر کرده اند. در کل کتاب ایشان شاید چهار ، پنج صفحه بیشتر درباره این زبان نوشته نشده باشد.
گذشت که گفتیم زبان پشتو، زبانی مرکب از اردو (هند و اروپایی) و دری (آریایی) است. ناچارم حرفم را به شکل دیگری بگویم . از دیر باز در غرب به ویژه در اروپا تحقیقات گسترده ای پیرامون این زبان صورت گرفته است. ارجح ترین کسانی که درباره این زبان بحث و تحقیق کرده اند عبارتند از :
گیورک مرگنستیرن، ارنست ترومپ، مولر، داکتر هانری، جیمز دارمستتر، و اشپیگل. در آغاز همه این نام ها، ارنست ترومپ به سال 1873 عیسوی، اعلام داشت که زبان پشتو، زبانی برآمده از سنسکریت است. او طی رساله ای ریشه های زبان پشتو را در زبان هند باستان جسته بود. اما هرکس پس از او به میدان پژوهش آمد به این نتیجه می رسید که پشتو زبانی مابین هندی و آریایی است. چندی بعد نظریات ترومپ با انتقادات تندی از سوی داکتر جیمز دارمستتر مواجه شد. دارمستتر، ترومپ را متهم به بی سوادی در ریشه یابی زبانی و درک و دریافت زبان پشتو کرد و رآی داد که پشتو زبانی آریایی است که از زبان هندی متأثر شده است. این نظریه تا کنون از سوی کسی رد نشده است. دارمستتر، گفت که پشتو زیر مجمومه زبان هندی نیست بل مسقیما از زبان اوستا برآمده و با دلایل قاطعی ثابت کرد که خصوصیات زبانی و آوایی پشتو و حتی صرف ونحو و ریشه شناسی مقوم فرضیه های اویند. پس از او مرگنستیرن، نظر داد که طبق نظریه دارمستتر، زبان پشتو یک زبان آریایی و متأثر از هند و اروپایی است. این نظریه هم اکنون در أکادمی زبان های خارجی فرانسه مورد بررسی و پژوهش است. تحقیقات جامع این پژوهشگران نشان می دهد که اغلب واژگان زبان پشتو از ریسه هایی آریایی و اوستایی برخوردارند و تردیدی ندارم که زبان فعلی پشتو را به صورت اردو _دری و یا آریایی _ هند و اروپایی، بهتر بتوان تعریف کرد. اگز اشتباه می کنم استدعا دارم دوستان نقطه نظراتشان را یادآور شوند. شاید من نباید از این اصطلاح استفاده کنم . به هر جهت همین ترکیب مفصل مورد نظر من بوده است. (11)
بگذریم، جناب کاظمی در سندی که در فوق آمده است می گویند :
اگر پشتو از مسیری غیر از حاکمیت ـ مثلاً از مسیر ادبیات ـ با فارسی وارد تعامل میشد و دادوستد میان این دو زبان، میتوانست اختیاری و بر اساس نیازهای طبیعی زبانها باشد، چه بسا که زبان فارسی میتوانست در موارد لزوم از پشتو نیز بهرههای سالمی ببرد.
فرمایش جناب ایشان بسیار متین است. متأسفانه این بدنگری و بدبینی در کشور ما به چشم می خورد و چه خوبتر بود اگر جناب کاظمی که به اصل این داد و ستدها اشاره کرده اند نمونه های جامعی از این داد وستدها را می آوردند. این مسئله می توانست. یکی از نقاط قوت این کتاب به شمار آید.
اگر جناب کاظمی به ریشه می رفتند و درباره به عنوان مثال:
روغتون (بیمارستان)، دَرْمَلْتون (داروخانه)، ثانگه (شعبه) و دگروال، بیش از این شرح می دادند. این کتاب ارزش بیشتری داشت. البته این ریشه شناسی در بخش گویش هزاره نیز احساس می شود و قرار نیست که از نگارنده انتظار داشته باشیم زبان مغولی و ترکی هم بداند ولی دانستن در حوزه ای که مورد مطالعه ماست همواره سفارش شده است و هیچ ایرادی نداشت اگر جناب کاظمی نیز برای تحقیق بر روی زبان های اوستایی، مغولی، سغدی و زبان های دیگری که مورد نیاز بحث ایشان بود به آموختن کلی این زبان ها رو می آوردند. این تصمیمات در ممالک جهان سوم به سختی گرفته می شود. اما در غرب حکایت کاملا وارونه است. اگر کسی هم اینک و در سن 40 سالگی بخواهد طبق مواد درسی و یا علایق خود زبان عربی و فارسی را بیاموزد از همان لحظه شروع به کار کرده است و جالب است که بسیاری از شرق شناسان در اروپا از سنین بالا به آموختن زبانهای ما روی آورده اند. به عنوان نمونه هانری کوربن و هنری ماسه ، هر دو زبان فارسی را کم و بیش حرف می زدند و می نوشتند و می دانید که چه خدماتی داشته اند.
به هر حال، امروز واژگانی از پشتو وارد زبان فارسی افغانستان شدهاند و پرهیز از آنها نیز در این شرایط نه ممکن است و نه به صلاح. ولی در این نیز تردیدی نمیتوان داشت که در بسیاری موارد، در زبان فارسی معادلهای بهتری برای این واژگان وجود داشت. از آن سوی نیز پشتو کلمات بسیاری را از فارسی وام گرفتهاست ولی تفاوت کار در این است که آنچه پشتو از فارسی گرفته طبیعی و بر اساس ضرورت بوده و آنچه فارسی وام گرفته، شکل رسمی و اداری داشتهاست. من این تعامل را بسیار سالم و نیکو نمیبینم و تصوّر میکنم شکلهای بهتری نیز برای آن وجودداشت، که تفصیلش در این مقام نه به صلاح است و نه در حوزة تخصص نگارنده. به هر حال، من بیشتر دوست میدارم پشتو را در هیأت این لندیهای زیبا مشاهده کنم تا در هیأت یک سلسله اصطلاحات جبری نظامی و اداری:
گل می په لاس درته ولار یم
یا گل می واخله یا رخصت راکره چه زمه
یار می هندو زه مسلمان یم
د یار دپاره دَرَمسال جارو کومه
در این لندی، و لندی های دیگر چند نکته وجود دارد:
الف) خط عربی، صرف و نحو زبان آریایی، افعال، حروف اضافه، اسماء، صفات و بسیار خصوصیات زبانی دیگری که کاش به صورت گسترده تری در کتاب جناب کاظمی مورد تحقیق قرار می گرفت.
ب) زبان پشتو، زبانی جذاب و زیبا است. در بطن این زبان زندگی کرده ایم و می توان گفت تمام ما به شکلی از این زبان خاطره داریم و گاه که دلمان می گیرد مایلیم تراته ای پشتو را با صدای آوازخوانان نامی خود بشنویم. همین نکته می توانست جناب کاظمی را بر آن دارد تا درباره ریشه های این زبان و نحوه تعامل زبان دری و پشتو بیش از این بحث کنند.
ج) هیچ نباید از یادمان برود که بخش قابل توجهی از فرهنگ ما به این زبان تکلم می کنند. حقیقتا چه ایرادی دارد اگر ما همچنان به دانشگاه بگوییم پهنتون و الی آخر. آیا درباره این فکر نکرده ایم که همین مسئله خود می تواند بر ابعاد زبان دری از سویی و زبان پشتو از دیگر سو بیفزاید. ما خواسته یا نا خواسته با این زبان زندگی کرده ایم و چه خوب است که بپذیریم که زبان پشتو نه تنها می تواند بخشی از ذهن ما باشد بلکه می توانیم در ترکیب سازی های آینده خود، به خوبی از امکانات این زبان سود ببریم.
این را هم فراموش نکنیم که بر خلاف تصوّر غالب، میزان واژگان دخیل از زبان پشتو در زبان رایج افغانستان بسیار اندک است و صرفاً به چند اصطلاح اداری یا نظامی محدود میشود. درست است که در رسمیات کشور، کلماتی چون روغتون (بیمارستان)، دَرْمَلْتون (داروخانه)، ثانگه (شعبه) و دگروال (سرهنگ) دیده میشود، ولی اینها وارد زبان فارسی رایج در این کشور نشدهاند، یعنی کمتر فارسیزبانی است که در محاورة خویش روغتون و درملتون را به کار برد. با این وصف، چالش بسیار بر سر این قضیه و ارتباط دادن مستقیم ضعف زبان فارسی به حاکمیت پشتون کشور، کمی بیجا به نظر میآید و ناشی از تعصبات رایج در کشور ما."
صفحات 136 ای 137


مهربانیها ()