+ در حاشیه «قند پارسی»
این حاشیه به واقع بخشی جنبی گزارش قند پارسی است که به دلیل عدم سنخیت با آن از لحاظ طرز نگارش، مستقلا درج میشود.
گردانندة برنامه، سیدعلی عطایی بود که انصافاً خوب جلسه را اداره کرد، هرچند گهگاه نکتههایی را از یاد میبرد و بسیار هم «بیوگرافی» میگفت، تا جایی که مرا وادار کرد طی یادداشتی به او یادآوری کنم که ما در «قند پارسی» هستیم و نه البته «قند انگلیسی» و در زبان ما، «زندگینامه» بهتر از «بیوگرافی» است.
و باز شاید در راستای همین انگلیسیشدن قند بود که یکی از دوستان، در بیوگرافی (یا همان زندگینامه)اش، تاریخ تولد خود را به حساب میلادی نوشته بود.
عطایی از کسانی که زندگینامهشان را نداشته، پارهای از شعر یا داستانشان را میخواند و البته متن این شعرها و داستانها، که در اختیار او نهاده شده بود، گاهی غلط بود و ما به این نتیجة ناگزیر میرسیدیم که پس ناسخان و کاتبان دیوان حافظ و دیگر قدما هم آنقدرها در غلطنگاری مقصر نبودهاند، در آن عصر کتابت و استنساخ; وقتی که در عصر رایانه و ارتباطات هم چنین غلطهایی حتی در حضور شاعر روی میدهد.
و شاید به همین ملاحظه بود که رحیمه میرزایی از غلطخواندهشدن شعرش برآشفت و ضمن انتقادی مکرّر از عطایی، بر آن شد که علاوه بر شعر مقرّر، آن شعری را که عطایی پارهاش را غلط خوانده بود، خود به طور کامل بخواند. ولی جالب این بود که خود شاعر بخشی از شعر را بیخی از یاد برد و ما شاید به این نتیجه رسیدیم که وقتی آدم اینقدر نسبت به متن شعرش سختگیر باشد، ممکن است به مصیبتی بزرگتر از آن یعنی فراموش کردن آن شعر گرفتار آید.
یکی از شیرینیهای این همایشها، نشستهای جانبی و خودمانی و گفتوگوها و شعرسراییهایی است که در طول مسیر رخ میدهد. این، یکی از ثمرات و برکات این برنامههاست. بدین گونه انس و الفتی در میان شاعران پدید میآید که مایة بسیار حرکتها و برکتها در آینده میشود. این برنامه هم از فیض این برنامهها بیبهره نبود. در مسیر مشهد تا تهران، در اتوبوسی که به انتقال مهمانان مشهد اختصاص داده شده بود، باز هم صحبتهای دوستانه بود و مشاعرهای که تا ساعتها دوام کرد و یکی از مشاعرههای بسیار جدّی تاریخ ادبیات فارسی بود (البته آن مقدار ادبیات فارسی که در آن اتوبوس حضور داشت.) در این مشاعره در نهایت من (محمدکاظم کاظمی) که در آخر کار، تنها مانده بودم با مقاومتی کمنظیر، سه مشت محکم بر دهان طرف مقابل کوبیدم، یعنی سه بار آنها را بند انداختم. (البته یادآوری میشود که خود نیز چهار مشت محکم از طرف مقابل دریافت کردم، آن هم مشت سیدابوطالب مظفری که از شاعران سنگینوزن ماست.)
اما در این اتوبوس، بنا بر عادت و سنت چنین سفرهایی، یک شعر طنز هم سروده شد، در وصف حسین حیدربیگی که پیگیری امور مهمانان مشهد را برعهده داشت و به راستی برای تهیة نامه تردد و دیگر امکانات سفر، بسیار زحمتها کشید. پس ما هم ناسپاسی نکردیم و در غزلی به طنز، او را سخت فرومالیدیم، از نوع نمک خوردن و نمکدان شکستن. خوب دیگر چه میشود کرد؟ لطف طنز، در انتقاد است و احسن شعر هم اکذب آن است. شنیدهاید که شاعری دوست نزدیکش را به باد هجو گرفت، به این اعتبار که نام او در قافیه میگنجیده است؟ به هر حال، و با هر توجیهی، این شعر سروده شد و بزرگواری و حوصلهمندی حیدربیگی نازنین هم ما را به این جسارتهای ادبی، گستاختر ساخت. خدا نگهدارش باد و ریاستش را همواره پایدار دارد، هرچند بعید میدانم با چنین نوازشی که از سوی ما یافت، دیگر حاضر به ریاست شود.
باز حیدربیگ مان امشب ریاست میکند
در لباس فقر، کار اهل دولت میکند
(توضیح: مصراع دوم با تغییری اندک از حافظ است. گویا حافظ نیز میدانسته است که روزی روزگاری حیدربیگی ریاست خواهدکرد.)
هر که را یزدان پاک از بهر کاری آفرید
او تصرف بیجهت در کار خلقت میکند
دستها در جیب پتلون برده مثل کاکهها
بر سر راننده و شاگرد، هیبت میکند
(توضیح این که در طول سفر، اوقاتتلخیهایی میان راننده و مسافران رخ داد که البته بیشتر حیدربیگی سپر بلا بود.)
با چنین اوصاف، اما باز موتروان ما
عنقریب او را کناری برده و لت میکند
در شگفتم در میان جمع منفیبافها
از چه حیدربیگ هر دم کار مثبت میکند
دستمال کاغذی میآورد از بهر خلق
با چنین ایثار، ما را غرق خجلت میکند
سیب کرمی بهر یاران، موز عالی بهر خود
این چنین با دوستان خود عنایت میکند
آب سرد و نان گرم و جای خوب از آن اوست
واقعاً این مرد، بهر خلق خدمت میکند
آب را مینوشد و نان را به دندان میکند
راست میگوید که کار فوق طاقت میکند
یک ردیف از صندلی تنها نصیبش گشته است
حق به سوی اوست گر احساس زحمت میکند
دیگران مثل گدایاناند زانو در بغل
او به سان پادشاهان استراحت میکند
ما همه در خواب، اما این جناب آهستگک
دور از چشم همه، با مردمان چت میکند
(شعر به پایان رسیده بود که حیدربیگی گفت من بسیار کارها کردهام و شما از همه کارهایم نگفتهاید. پس لاجرم مظفری این بیت را به عنوان تکمله سرود و به شعر افزود، تا دیگر حیدربیگی باشد که از این حرفها بزند.)
گفت امشب کارهای دیگری هم کردهام
ما چه میدانیم؟ حق با اوست. البت میکند
(توضیح این که «البت» یعنی «البته». یا شاید هم محرف «البد» باشد به معنی «لابد».)
و باز، برنامة خاطرهانگیز دیگر، نشست خودمانی شاعران و نویسندگان بود در محل اقامت ما که تا پاسی از شب طول کشید و در نهایت هم با قرائت شعر بالا خاتمه یافت و به این ترتیب، ما آن نوازش را در حق حیدربیگی عزیز به کمال رساندیم.
و امّا دوست دارم این «حاشیه» را با متنی کوتاه به پایان برم، که دربارة سیدابوطالب مظفری نوشته بودم و در خبرنامة جشنواره هم چاپ شد. این به واقع چکیدة سخنرانیای است که حقیر در مراسم تجلیل از جناب مظفری ایراد کردم.
آنچه خوبان همه دارند...
آدمهای استثنایی را معمولاً یک یا دو صفت بسیار برجسته، استثنایی نمیسازد; بلکه آنها را جمعشدن توأم یک سلسله صفات، استثنایی میسازد. به همین لحاظ، این آدمها نادر هستند، چون جمعشدن چند صفت نیکو در یک فرد، به ندرت اتفاق میافتد. یکی استعداد را دارد، دیگری اخلاص را، دیگری سختکوشیرا، دیگری خوشخویی را، دیگری چیز دیگری را. ولی سیدابوطالب مظفری ـ البته در مقایسه با اقران خویش ـ دارندة مجموعة وسیعی از این صفات نیکوست. قریحة شعری قوی، هوشمندی بالا، نوجویی، قدرت ابتکار، خلاقیت، اخلاص، تواضع، هدفمندی و بسیار صفات دیگر در این فرد جمع شدهاند. بهواقع مظفری از آن روی برجسته نیست که شاعر خوبی است یا روزنامهنگار موفقی است، بل از آن روی برجسته است که توانستهاست جامع این کمالات و حسنات باشد.
نکتة جالب دیگر ـ که در شعر مظفری هم نمود دارد ـ جمع بعضی صفات بهظاهر متضاد است، همچون سنّتگرایی و تجددطلبی; تواضع و عزّت نفس; تیزهوشی و سادگی طبع; جنون شاعرانه و خردمندی عالمانه. و باز جالب است که این صفات متضاد، هر یک در جایی رخ نمودهاند که شخصیت را کمال میبخشند. مثلاً او در روزنامهنگاری تیزهوش و موقعیتشناس و مدام در پی پیشرفت است، ولی در معاشاندیشی سادهطبع است و مدام در انتهای قافله. بسیاری کسان این موقعیتشناسی و سادگی توأم را دارند، ولی اولی را در زندگی شخصی و دومی را در محیط کار; و چنین است که آدمهایی غیرقابل تحمّل میشوند.


مهربانیها ()