محمدکاظم کاظمی


+ دوست من سلام‌!

باخبر شدم که دوست شاعرم سیدابوطالب مظفری نامه‌ای سرگشاده به سیدمیرحسین مهدوی نوشته است جهت درج در مطبوعات. از این روی که در وبلاگ من نیز بحث نشریة آفتاب و بازداشت مهدوی مطرح شده بود و دوستان بدان مراجعه می‌کردند، از جناب مظفری خواستم که نوشته‌اش را برای درج در وبلاگ در اختیارم بگذارد. شاید او هم آن را در وبلاگش بگذارد. saghar2.persianblog.ir




دوست شاعرم‌، سید میر حسین مهدوی سلام‌!
این روزها روز تو است و روز حمایت از تو. زمین و زمان‌، یکصدا مهدوی گویان‌، ندای وا مظلوما سرداده‌اند. «در سر مقالة همة روزنامه‌ها» و سایت‌ها خبرت را دمیده‌اند. لقب مصلح بزرگ گرفته‌ای و در آینده احتمالاً مدالهای بزرگی نیز خواهی گرفت‌. این هیجان فی نفسه برای کشور ما یک شانس به حساب می‌آید. که تو باعث آن بوده‌ای‌. کشوری که در فراموشی جهانی می‌پوسد و حیات آن به منافع کشورهای دوست گره خورده است که کی و کجا برجهای دوقلوی منافع ملی یکی از آنها در خطر فروپاشی قرار می‌گیرد، تا سر کیسه‌های دلار و دینار را بگشایند و هرگاه این خطر رفع شد، دوباره ما بمانیم و جنگ و قحطی و تریاک و استبداد.
این اتفاقات برای ما یک تراژدی بشری و فرهنگی است‌; که کمترین تاوان آن‌، ملیونها کشته و زخمی است‌، ملیونها آواره و مهاجر است‌، شهرهای ویران است‌، پنج سال جهنم طالبان است و سرانجام خرابی بتهای بامیان است و برای دوستان خارجی ما اقداماتی در راستای رفع تهدید منافع ملی شان است‌. ما تراژدی‌ای را از سر می‌گذرانیم تا بنیاد تهدید از منافع جهانیان برافتد و آنها، می‌بخشند تا رمق خلق تراژدی دیگر را داشته باشیم‌. پس در هر صورت باید در این خاک تراژدی‌های بزرگی اتفاق بیفتد تا وجدان جهانیان را از سیاستمدار گرفته تا فیلمساز و نویسنده و دیگر و دیگران متوجه خودش بسازد. و در این چند روز بعد از فراموشی وعده‌های ملیاردی کمک‌، برای باز سازی افغانستان‌، کار تو دوباره نام افغانستان را بر روی آنتنها برد. پس باید ناگزیر همصدا با روشنفکران جهان با شما همنوا شد.
در چنین روزهایی انتظار این است که من به پاس دوستی و هم‌سلوکی‌های دیرینه مان‌، بیش از دیگران در صف مقدم حمایت‌گران باشم و اطلاعیه و مصاحبه و امضا در تقبیح و تشنیع فاشیست‌های مقدس جمع و پخش کنم‌. اما اینگونه نیست‌. من نه تنها به این جمع نپیوسته‌ام و طومارهای را که دوستان روشنفکرت در حمایت از تو سیاه می‌کردند، امضا نکردم‌. که کار به جای رسیده است که این نامة سرگشاده را که از آن بوی نامهربانی بلند است برایت می‌نویسم‌. موقعیت بدی است دوست من‌! «اگر لب فرو بندم نشاید و اگر خاموش بنشینم نیز نشاید» این نامه را نیز بعد از تأخیر، تردید و دودلی‌های بسیار، می‌نویسم‌. تأخیر و تردید، از جهات گوناگون‌، اول اینکه می‌خواستم این نامه به شعر باشد، زبان مشترک من و تو و همة آدمها، اما دیدم در خاکی که من و تو در آن زندگی می‌کنیم شعر، فکاهة مضحکی بیش نیست و اهل سیاست و کیاست آن را به جد نمی‌گیرند و به خواندن و شنیدن آن سر خم نمی‌کنند. در ثانی در این یکسال و اندی که از یازده سپتامبر گذشته نمی‌دانستم که میانة شما با شعر چگونه است‌؟ چون مطمئن نبودم‌، این بود که از خیر آن گذشتم‌.
دوم اینکه‌: چنانکه گفتم این روزها از گوشه و کنار جهان صداهای بسیاری در حمایت از تو بلند است‌، خیلی از این صداها را نمی‌شناسم و برای اولین بار است که بگوشم می‌رسد. در کشوری که به قول مخملباف جهانیان بعد از دو دهه جنایتهای خاراشکافی که در آن اتفاق افتاده هنوز نام آن را نشنیده اند و به قول عتیق رحیمی‌، قرنهاست در آن صدا را از سنگ و انسان گرفته‌اند، آدم به یکباره با اینهمه صداهای گوناگون در دفاع از آزادی بیان‌، آنهم در حمایت از فردی‌، در موقعیت شغلی و اجتماعی من و شما، بلند شود، جای تردید دارد. پس به من حق بده که کمی مشکوک باشم و با آنها همصدا نشوم‌.
سوم اینکه در بازار شلوغ عامه‌، که فقط صدا می‌فروشند و عقل را لیلام کرده اند، اگر بخواهی کسی صدایت را بشنود باید خود را با هزار زحمت بر بلندیی برسانی و صدایت را نیز آنقدر بالا کنی که مردم تورا ببینند و آوازت را بشنوند و الا در میان ازدحام و هیاهو گم خواهی شد. و من دریافته بودم که صدای کوته من با صداهای بلند رسانه‌های کشورهای دوست برابری نمی‌کند.
دلیل چهارم و شاید مهمترین دلیلم در این تردید، ترسی بود که از نوع موضع‌گیری خودم بر می‌خواست‌. از نوع نگاه من به ماجرا. می‌دانستم که در این موضوع نمی‌توانم همپا و حریف تو باشم‌. این همپای تو نبودن‌، یعنی تیر دو شعبه‌ای که باید به سمت خودم رها می‌کردم‌. با تو نبودن در زمانه‌ای که همه باتو اند، یعنی‌; هو شدن از طرف دوستان روشنفکر و دموکراسی‌خواهان و آزادی‌طلبان و اینجوهای خدمت‌گذار و کشورهای پشتیبانشان‌، پشتیبانی‌ای که من نیز بنا به موقعیت شغلی‌ام به اندازة شما به آن نیازمند و محتاجم‌
با شما نبودن یعنی به یک چشم بهم زدن‌، قرار گرفتن در صف ارتجاع و همان فاشیست‌های مقدس دیر سال که من از قرار گرفتن در صف آنها درست به اندازه تو بیزارم و این را در طول این سالها بارها در شعر و نثرم بیان کرده‌ام‌. و شما دیده‌اید. در کنار شما نبودن یعنی در ردیف دستگیرکنندگان شما قرار گرفتن و تهمت دولتی بودن را به جان خریدن و پایه‌های استبداد نوپای آشیانه کرده در پناه چتر حمایت دیده بانان حقوق بشر را که تازه می‌رود زمخت شود محکم کردن به حساب خواهد آمد که این کار نیز از من ساخته نیست‌.
بلی دوست من اینهمه بود دلیل تردید و تأخیر، اما سر انجام دیدم باید بنویسم‌، به پاس دوستی مان‌، باید بنویسم‌. و خطاب به خودت نیز بنویسم‌. تا از تک تک کلماتم اضطرابی را که در جانم‌، بر بیم از جانت رخنه کرده نشان بدهم‌.
از طرفی می‌دیدم در نوشته شما، شاید ناخواسته به حقیقت‌های ستم‌، و به واقعیت‌های دیگری نارسا و شتاب زده اشاره شده است‌. که نه آن حقایق سزاور این بیرحمی بوده و نه آن واقعیتها در خور طرحی اینگونه شتابزده‌. خلط میان ایندو یعنی آب گل‌آلودی که از آن‌، جز معرکه‌آرایان‌، کسی به ماهی مقصود نخواهد رسید.

1
دوست من ظلم‌، ظلم است حال تحت هرنام و عنوانی که باشد، و ظالم نیز ظالم است‌، حال در هر موقعیت و مقام که قرار داشته باشد. دیروز اگر افراد قومندانی در همان شهری که شما اینک در آن «آفتاب‌» منتشر می‌کنید، چون اجل معلق بر سر خانواده‌ای فرود می‌آمد و دار و ندارش را به یغما می‌برد و نوامیس آن را هتک حرمت می‌کرد، ظالم بودند; و امروز اگر من و شما با قلم‌، بی پروا بر باورهای به قول شما هزار و چهار صدساله‌ای که این خلق رنجور برای نگهداشتن آن خونها داده و رنجها کشیده‌اند ـ حال به نظر من و شما فرض می‌کنم اشتباه ـ و با آن نسلها زندگی کرده‌اند بتازیم و خانه‌ای آرمانها و آمالهایشان را خراب کنیم و آنان را در برهوتی از بی‌هویتی رها سازیم‌، باز ظلم کرده‌ایم‌.
من در بسیاری از پاراگرافهای مقاله شما نوعی قضاوت ظالمانه را که البته نه نو است و نه چندان محکم مشاهده می‌کنم‌. شما نوشته‌اید: «یک سؤال اساسی برای همه مسلمانان اینست که پس از عمر 1400 ساله اسلام چرا هنوز حتی یک نمونه از پیشرفت و ترقی در جوامع اسلامی دیده نشده است‌؟» این ادعا با این کلانی آنقدر بدیهی‌البطلان است که اولاً از آدمی چون شما بعید می‌نماید و ثانیاً نقض آن نیاز به اثبات ندارد. آیا واقعاً این دین در این هزار و چهار صد سال نتوانسته باعث پیشرفت شود؟ اگر منظور شما از پیشرفت‌، رشد فرهنگ و معنویت در ساحت وسیع آن باشد، که تا کنون کسی ـ البته جز شماـ آن را نفی نکرده است‌. اما اگر پیشرفت را رشد تکنیک و صنعت مدرن بدانیم‌; فکر نمی‌کنم چندان ربطی به دین داشته باشد. از دین انتظار ساختن طیاره و کامپیوتر و آموزش روانشناسی و جامعه‌شناسی برداشتی عامیانه بیش نیست‌. اما اگر منظور شما از اسلام مسلمانان باشد باز جای اما و اگر بسیار دارد زیرا به گواهی بسیاری از محققین غیرمسلمان سهم مسلمانان در ساختن تمدن جدید آنقدر است که نتوان به این سادگی آن را انکار کرد.
اما روایت کلان دوم شما که گفته‌اید «چرا هنوز حتی یک نمونه کامل از تولیدات اخلاقی اسلام ارائه نشده است‌؟ اگر عارف است چیزی از سیاست و جهاد و شکم گرسنه همسایه نمی‌فهمد اگر سیاستمدار است حرف دل را به هیچ زبانی درک نمی‌کند» یک جواب نقضی دارد و یک جواب حلّی جواب حلّی آن اینکه دنبال نمونة کامل گشتن کار عبثی است که تو به عنوان روشنفکرنسبی‌اندیش‌، خیلی پیشتر باید آن را کنار می‌گذاشتی و با این چراغ به جستجو در خیابان بر نمی‌آمدی که هفت قرن قبل از تو مولانا گفته بود: «یافت می‌نشود جسته‌ایم ما». اما جواب نقضی تان را می‌خواهم با تکیه بر عاطفه درون دینی مذهبیی‌، که بنا بر ادعای خودت هنوز به آن اعتقاد داری‌. کمک بگیرم و بیادت بیاورم که آیا علی بن ابیطالب‌، که پیروان ادیان دیگر حتی او را عارف شب و سیاستمدار عدالت‌خواه روز لقب داده‌اند، نمی‌تواند نمونة کامل مورد نظر شما باشد؟ حال بگذریم از هزاران هزار انسان عارف و حکیم و فقیه و شاعر و... که در دامن این فرهنگ بالیده‌اند و هر کدامشان نمونه‌های درخوری ـ البته نه کاملی که شما در پی آنید ـ از اخلاق و معنویت و آزاد اندیشی و بزرگ منشی باشد.
خلاصه این که جان برادر! شما چنان ساده از سر هزار و چهار صد سال‌، فکر، فرهنگ‌، ایمان و عشق این مردم گذشته‌اید که کسی این رزها از سر بایسکل کهنه‌اش نمی‌گذرد. مسلماً اگر کسی بیاید ادعا کند که آقای مهدوی در این یک و اندی سال فعالیت مطبوعاتی‌اش هیچ بازده فرهنگی نداشته است‌; خودت برای رد ادعای این متکلم قدرناشناس یک کتاب دفاعیه داری که عرضه کنی‌. و من نیز از همین راه دور با تکیه بر شنیده‌ها و دیده‌های خودم با تو همصدا می‌شوم که در تحرک بخشیدن به آن قبرستان وسیع کاغذهای باطله که هرروز در آن شهر با عکسهای هنرپیشگان درجه چندم هندی هبا و هدر می‌شوند; هفته‌نامة آفتاب‌، نقش داشته است و نمونه هرچند کوچکی بوده از ژورنالیزم زنده و نگران به سر نوشت کشور، و می‌توانست و می‌تواند هنوز هم باشد. حال تو چگونه توانستی از سر کارنامة میلیونها انسان این‌گونه ساده عبور کنی‌؟
درست است که طرح مباحث دینی مطابق با نیازهای انسان جدید نیاز سوزان زمانة ماست و باید طرح شود، اما باید قبول کنیم که طرح آن از عهدة ژونالیسم خام و نوپای ما بر نمی‌آید. ما خیلی هنر کنیم امروز آن زبان را یاد بگیریم که به وزیر اطلاعات و فرهنگ خود جناب رهین بگوییم که در این دو سال چه کرده‌ای و اگر خودت بلد نیستی بیا! این طرح و روش کار، بگیر و عمل کن‌. از عواید گمرگات و کمک‌های دلاری اندکی هم سهم فرهنگ است‌. آن را از وزارت‌خانه‌های برادر بزرگتر بگیر و یک روزنامة ملی منتشر کن که نیازهای حیاتی مردم را به درستی بیان کند. یا چند تا کارشناسی زبان برای رادیو تلوزیون ملی استخدام کن تا در پنج ساعت پخش خود پنجاه غلط به خورد مردم ندهند. اینها و بسیار مانند اینها رسالت امروز مطبوعات ماست‌، نه این که به آیت‌الله محسنی توصیه کنیم که رساله‌ات را چگونه بنویس و آن را از روی دیگران کپی نکن‌. آن کار، راهکارهای خودش را دارد که فعلاً متأسفانه من و شما آن زبان و فرهنگ را فرا نگرفته‌ایم‌.
این رفتار شتاب‌زده تنها کاری که می‌کند این است که فردا اگر فرهیخته‌ای دلسوزی هم پیدا شد که این حرف را بلد هم بود و خواست بزند، دیگر مجالش را نداشده باشد. از این گذشته انصافاً مگر مشکل امروز کشور و جامعة ما و شما در این روزها فقط ربانی و سیاف و محسنی اند و دیگر موانع رشد و پیشرفت از سر راه برداشته شده‌است‌؟ آن بنده‌های خدا که هرچه بوده و هرچه کرده‌اند، اکنون در همان کاخهای مورد ادعای شما نشسته‌اند. اینک به برکت وجود نظام‌دهندة نوین جهان کار به کام توی روشنفکر است‌. آیا در چنین شرایط پرداختن به این موضوعات جنجالی‌، نوعی غفلت از مشکلات اساسی‌تر نیست‌؟ هدفم در این نامه نقد نوشتة شما نیست پس به همین اشاره بسنده می‌کنم و می‌رویم سر حرفهای دیگر

2
دوست من‌! من و تو در کشوری زندگی می‌کنم که دو میراث شوم‌، از پیشینیانش به ارث برده است‌. میراث اول بازماندة قدرتمندان و حاکمان آن است و آن عبارت است از تندروی عملی یا استبداد کور مبتنی بر حذف فیزکی اندیشه و اندیشه‌وران‌. به محض اینکه کسی می‌گفت بالای چشم فلان جلالتمآب ابرو است جایش یا بر سر دار بوده یا در دهن توپ و اگر خوش اقبال می‌بوده مردن تدریجی در زندان دهمزنگ‌. آه که بر اثر این سنت شوم «چه فرهادها خفته در کوه‌ها، چه حلاجها رفته بر دارها» این میراث تا هنوز هم در بیان و زبان و خوی و خصلت قدرتمندان این مملکت راسخ است و مشی و ادبیات دیگری را هنوز به رسمیت نشناخته‌اند.
میراث شوم دوم را روشنفکران ما از خود به یادگار نهاده‌اند. و آن تند روی فکری یا جسارت و هتاکی و توهین به ارزشها، عرف و باورهای مردم است‌. تا از راه می‌رسیدند، می‌خواستند یکشبه زمین و زمان را درهم بریزند و «فلک را سقف بشکافند طرح نو در اندازند». غافل از اینکه این طرح نو را در خلاء که نمی‌خواهند پی بیفکنند، این طرح را ناگزیر باید در ذهن و ضمیر همین آدمهای به قولشان مرتجع و فیودال و مستبد، پی‌ریزی کنند و این آدمها نیز خواه‌ناخواه به حکم اینکه زنده‌اند و از ساختارهای ولو پوسیده و قدیمی‌شان دفاع خواهند کرد و نتیجه این می‌شد که روشنفکر بیچاره بعد از نخستین زورآزمایی با برج و باروهای این قلاع کهنه‌، سر شکسته‌، خسته و مایوس باید می‌رفت گوشه زندان‌، آب خنک می‌خورد و باز دنیا می‌ماند به کام همان استخوان‌دارهای بسیارسال‌.
این است که روشنفکران ما بعد از پشت سر نهادن آن تجربه‌های سهمناک‌، باید راز شکستن این طلسم دیر پا را آموخته باشد. بر روشنفکران این دیار است که آن تجربه‌های ابتر را دیگر تکرار نکنند و سعی در آموختن و آموختاندن ادبیات تازه‌ای از مبارزة سیاسی و انتقاد فرهنگی داشته باشند; سیاستی که در آن عقلانیت و خرد حکمروایی کند نه کنده و زنجیر و زولانه و زندان‌. سیاستی که در آن نه گردنی بریده شود و نه حرمتی شکسته شود و پایان بگیرد این تسلسل بی‌فرجام روشنفکر بر حکومت و با حکومت که اگر در کشورهای دیگر نتیجه هم داده باشد، در این کشور جز بدبختی به بار نیاورده است‌. چرا تمام انرژی‌های فکری دوطرف‌، برای درهم کوبیدن و نابودی همدیگر بکار گرفته شود، در حالی که ملت در گرداب جهالت و تیره‌روزی و گرسنگی غرق است‌؟ تو به بازی مخالف‌خوانی موش و گربة قدرت و روشنفکر گرفتاری‌.

3
بی‌روی و ریا بگویم که من هرچند خوشبینانه به نوشتة شما نظر کردم و در لایه‌های زیرین آن دنبال نظر مصلحانه‌ای گشتم‌، چیزی ندیدم که خودم را به آن قانع بسازم‌. این نوشته به چیزی جز کشیدن گوگرد در انبار پترول شبیه نیست‌. از این آتش‌افروزی کسی سود نخواهد برد جز آنهایی که از دور دستی بر آتش دارند. آخر در کشوری مثل افغانستان که تازه جریانی مانند طالبان را از سر گذرانده و هنوز در گوشه کنار این شهر برادران مجاهد عرب‌مان در کمین‌اند تا فرصت یافته و از خفیه‌گاهشان برآیند، به امید کدام اصلاح در ساختار حکومت نوپا چنین نوشته‌ای را باید چاپ کرد و این دموکراسی نوپا را چون بز نیمه‌جان به معرکة سواران ماهر انداخت تا هر تکه‌اش را یکی برباید و برود؟ مگر اینکه حرف بعضی دیگر، که از ما دو پیراهن بیشتر پاره کرده‌اند راست باشد که همة این کارها برای کامل کردن «کیس‌» است تا گلیم خود را از این غرقاب به ساحل نجات بکشانی که اگر خدای ناخواسته این مقصود باشد که نیاز به اینهمه هیاهو ندارد. دوستان خود من خیلی بی هزینه‌تر از این‌، گلیم‌شان را کشیده و رفته‌اند. اما هیهات که من این را نمی‌گویم که امیدم به مهدوی بیش از اینهاست‌. این نامه به درازا کشید و مجال نیست‌
^در این میان برخورد همکاران مطبوعاتی ما و گروهی از روشنفکران‌، جای تأمل بسیار دارد. این جماعت به محض راه افتادن چنین جار و جنجالهای‌، بدون کدام اطلاع کامل از اصل ماجرا، عقل و خردشان را در پای خبرهای تأید ناشدة رادیوها هلاک می‌کنند و باذوق‌تر از همه «خر برفت و خربرفت‌» سر می‌دهند.
این هیاهو، شاید به گمان بعضی‌ها و برای چند روزی مفید جلوه کند ولی مسلماً در درازمدت بازار بحث و جدال منطقی را بی‌رونق خواهد نمود و اعتبار روشنفکران را در انظار عامه مخدوش خواهد کرد، زیرا هر طور باشد سرانجام مردم و عقول فرهیخته به کنه ماجرا و حقیقت کار پی خواهند برد و آن وقت اگر برایشان ثابت شود که این هیاهو بر سر هیچ بوده است‌، دیگر هصه همان چوپان دروغگو خواهند شد و روزی اگر خدای ناکرده گرگ واقعی هم به گله بزند «کسی سر بر نخواهد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را». مطبوعات و روشنفکران باید مورد اعتماد مردم باشند. این کارها این پل را خراب می‌کند.
^خلاصة کلامم این است که‌، دوست من‌! بی‌گدار به آب زده باشی‌. با شناختی که من از جماعت مورد تاخت تو و زیرساخت‌ها و سنگرهای مستحکم‌شان دارم می‌ترسم کمینی از این فتوافروشان بخوری که داغت تا ابد بر دل تاریخ مطبوعات این این مملکت بماند. چنین مباد.
سیدابوطالب مظفری
8 / 4 / 1382

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع
comment مهربانی‌ها () لینک