محمدکاظم کاظمی


+ شعری از حسن اوجانی

 سلام قولا من رب الرحیم

گفتنی ندارم و نا گفتنی بسیار...اما اکنون که هنگام غزل است بگذار که تنها غزل بماند...اما مبادا که غزل تنها بماند...بگذریم و بگذاریم بگذرد...

برای محمد کاظم کاظمی...شاعر افغان...پی سروده ای برای مثنوی زیبای بازگشت...(غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت...)

شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
به سمت غربت شبهای تار خواهم رفت

دوباره با دل تنگم کنار می آیم
و با غروب دلم هم کنار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
که روز بعد تو من در غبار خواهم رفت

پیاده آمده بودم درست مثل شما
و بر قطار غریبی سوار خواهم رفت

تو سرخ آمده بودی و سبز می‌رفتی
منی که زرد شدم بی بهار خواهم رفت

تو رفته ای که به بالای قله ها برسی
و من فقط به بلندای دار خواهم رفت

حصار بغض مرا گریه هم نمی شکند
و من شکسته‌تر از این حصار خواهم رفت

قسم به حنجره‌هایی که لال می‌میرند
به احترام صدا با سه تار خواهم رفت

تو هم شبیه منی گرچه فرقمان این است
که من شکسته و بی‌افتخار خواهم رفت

شعور خوب پریدن به عقل من نرسید!
سقوط کرده و دیوانه وار خواهم رفت

و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست
که سرد و شب زده در انتظار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
 

حسن اوجانی...پاییز هشتاد و سه...تهران

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر امروز فارسی
comment مهربانی‌ها () لینک