+ عرش اگر باشم... (بخش دوم)
ویژگی دیگری که نه عیب، بلکه حسن کار استاد میتواند شمرده شود، آزادی عمل او در هنگام آواز خوانی است، بدین معنی که گاه در اجراهای مختلف، بیتهای مختلفی از یک غزل را میخواند و یا تعداد ابیات خواندهشده را کم و زیاد میگیرد. مثلاً در یک اجرا از غزل «سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من» سه بیت خوانده میشود و در اجرایی دیگر، هفت بیت. این تعداد نیز بستگی به وقت و آمادگی جلسه و مخاطب داشتهاست، مثلاً در کنسرتها، غالباً آهنگها کوتاهترند و در اجراهای رادیویی بلندتر. این تفاوت شعر در اجراهای مختلفِ یک آهنگ، تنوّعی به کار استاد داده، به گونهای که گاه انسان رغبت میکند همة اجراها را بشنود و از هر یک به گونهای لذّت ببرد. اصولاً این از ویژگیهای غزلخوانان افغانستان است که فقط یک متن شعر از پیش تعیین شده و کلیشهای ندارند، بلکه به مقتضای مجلس عمل میکنند و این، بهویژه وقتی غزل دارای تکبیتهای میانی ـ که بدان خواهیم پرداخت ـ باشد، تنوعی دلپذیر ایجاد میکند.
ولی هیچ یک از این بدایع کار استاد سرآهنگ و دیگر اقران او، به اندازة بداههخوانی و تکبیتخوانی آنان در میان غزل، جالب و دلپذیر نیست. این، از ویژگیهای منحصر به فرد غزلخوانان افغانستان است و گمان نمیکنم در موسیقی امروز ایران هم نظیری داشتهباشد. اینان، گاه به مقتضای مجلس یا شعر اصلی آهنگشان، تکبیتهایی دیگر نیز در آغاز یا بین بیتهای غزل میخوانند. این تکبیتها ضمن تنوعی که در موسیقی ایجاد میکند ـ چون ممکن است در وزنی دیگر باشد ـ به خاطر تناسبی که با مقام دارد، لطف خاصی هم به کار میدهد که در ضمن، از حضور ذهن و سلیقة خواننده نیز حکایت میکند. مثلاً استاد سرآهنگ در آهنگ «جان خرابات» تکبیتهایی که کلمة خرابات را دارد، در اواسط میخواند نظیر:
مقام اصلی ما گوشة خرابات است
خداش اجر دهد آن که این عمارت کرد
با خراباتنشینان ز کرامات ملاف
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
بعد از این من ترک یاران ریایی میکنم
با خرابی در خرابات آشنایی میکنم
این تکبیتها چند شکل دارند. گاه مرتبط با موضوع کلّی شعرند، مثل همان مورد بالا. گاه نیز به تناسب یکی از ابیات غزل خوانده میشوند و به نحوی تشابه لفظی یا مضمونی با آن بیت دارند. مثلاً در غزل
از ناله دل ما تا کی رمیده رفتن
زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن
همراه با مطلع غزل، این بیتها خوانده میشود:
میروی و گریه میآید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
او برفت و من بماندم از زبان
یک دو حرفی داشتم ناگفتهماند
چون سپند از درد و داغ بیکسیهایم مپرس
دود آهی داشتم، رفت و مرا تنها گذاشت
و همراه با بیت
قد دوتای پیری است ابروی این اشارت
کز تنگنای هستی باید خمیده رفتن
این بیتها خوانده میشود:
در حریم خاک، ما را موی پیری رهبر است
جامة احرام مرگ شعلهها خاکستر است
آخر از این زیانکده نومید رفتن است
خواهی رفیق قافله، خواهی جریده رو
و همراه با مقطع شعر که این است:
تعجیل طفلخویان ساز خطاست بیدل
لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن
این بیت میآید:
تا کی به رنگ طفلسرشتان روزگار
بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن
گاه نیز این بیتها، نه به تناسب خود غزل، بلکه به تناسب مقام و مجلس خوانده میشوند. که در این مورد توضیح خواهیم داد.
حضور ذهن و حافظة استاد در این بدیههخوانیها واقعاً قابلتحسین است. جالب این است که در پیدا کردن بیتهای متناسب با غزل، فقط به تناسب یک کلمه بسنده نمیکند، به گونهای که اگر در غزل اصلی کلمة عشق آمده، فقط تکبیتی بخواند که عشق در آن باشد. اگر کار این گونه بود که آسان بود، چنانچه بعضی از غزلخوانان دیگر نیز میکنند. استاد غالباً بیتی میآورد که علاوه بر اشتراک لفظ، در مضمون هم اشتراک دارد و آن هم در مضمونهای غریب که تصوّر نمیکنیم بیتی دیگر در همان مضمون پیدا شود. مثلاً او در یکی از بهترین غزلهای خویش، این بیت را میخواند:
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
که میبینیم این بیت، مضمونی دور از دسترس و غریب دارد، به گونهای که به زحمت میتوان بیتی در این مضمون پیدا کرد، ولی استاد به مدد حافظة نیرومندش میخواند:
نامحرم کرشمة الفت کسی مباد
باب ترحمیم، زمانی عتاب کن
نمونة دیگر، تشابه بسیار زیاد این دو بیت است که اولی از غزل اصلی است و دیگری، بیتی متناسب با آن که فقط استاد سرآهنگ میتوانسته آن را بیابد و در جایش به کار برد:
عمری است گرفتار خم پیکر عجزم
تا بال و پر نغمه شوم، چنگ من این است
به پیری هم وفا بینغمه نپسندید سازم را
نی این بزم بودم، تا خمیدم چنگ گردیدم
گاهی نیز این تکبیتی که خوانده میشود، برای روشنشدن معنی بیتی از غزل اصلی است، یعنی نوعی تفسیر شعر بیدل به کمک شعر خود او. مثلاً در غزل «ترک آرزو کردم...» معنی این بیت
بر صفای دل زاهد اینقدر چه مینازی
هرکه آینه گردید باب خودفروشان شد
به وسیلة بیت زیر روشن میشود:
اندیشة خودبینی از وضع ادب دور است
آیینه نمیباشد جایی که حیا باشد
استاد در جایی خود به این تفسیرکردن بیت با بیت تصریح میکند، و میگوید «من به این یک بیت میرسانم و این را تفسیر میکنم» و آن، در غزل «به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم» است که بیت زیر
گهی صلحم، گهی جنگم، گهی مینا گهی سنگم
دو عالم گردش رنگم، جنون ساغر عشقم
به کمک این بیت تفسیر میشود:
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
اوج هنرمندی و حضور ذهن استاد سرآهنگ در بدیههخوانی را در غزل
ای طبیب مهربان! رحمی به آزار دلم
نبض دستم را چه میبینی که بیمار دلم
میتوان دید. او به تناسب مضمونِ همین شعر که بیماری است، بیتهای بسیاری در همین مضمون میخواند نظیر
بیماری من چون سبب پرسش او شد
میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز
دارو مده طبیب که دردی است درد عشق
ما به نمیشویم و تو بدنام میشوی
از حسرت لب های تو مردیم و طبیبان
تشخیص نمودند که این مرده شکر داشت
طبیب من به فکر ناقص خود خوب میداند
که خواهد کشت من را چشم بیماری که من دارم
هیچ دانی میوه را تأثیر شیرینی ز چیست
بس که در زیر زمین شکّرلبان خوابیدهاند4
دستم گرفتهاست طبیب از پی علاج
این دست را مباد به آن دست احتیاج
بیمار عشق را ز لبت بوسهای فرست
درمان من ز دست مسیحا نمیشود
مسیحای مرا از من بگویید
که من تا کی به بستر بگذرانم
حالا با توجه به این که استاد فقط دربارة بیماری این قدر شعر از حافظه داشته، میتوان دریافت که میزان محفوظات او از شعر فارسی تا چه مایه بوده و به همین تناسب، حضور ذهن او در استفاده از این بیتها در جای مناسب خودش به چه پیمانه. این را هم یادآوری کنیم که این آهنگ، خود بدون آمادگی خاص و به صورت بالبداهه در یک محفل خانگی خوانده شده و استاد حتّی گروه موسیقیای با خود همراه نداشته و آهنگ را به فقط با یک هارمونیه اجرا کردهاست. جالب این است که محفوظات شاعر، فقط به مضامین متداول شعرهای عاشقانه مثل بیماری از عشق و تمنای وصال و این چیزها خلاصه نمیشود. در غزل
نه من شهرت پرستم نی ز گردون کام میخواهم
به کنج نامرادی خویش را گمنام میخواهم
بیتهای بسیار زیبایی در پرهیز از نام و نشان و تعیّنات خوانده میشود نظیر
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس
صورت نقش نگین خمیازة نام است و بس
و در آهنگ
پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش
در خانهای که سقف ندارد ستون مباش
بیتهای میانی لحنی سیاسی مییابند و در این مایهها ارائه میشوند:
ز طبل و کرّ و نای سلطنت آواز میآید
که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن
طشت حمّام است این دنیای دون
هر زمان در دست ناپاکی دگر
روزی نشستهای به سر تخت عزّ و ناز
روزی به تخته منتظر شستوشو تویی
و بالاخره نمیتوان یاد نکرد از این چند بیت زیبای بیدل که باز به تناسب مضمون شعر، در ابتدای غزل «خلق را نسبت بیگانگیای هست به هم» خوانده میشود و گویا زبان حال امروز ماست:
ساز نافهمیدگی کوک است، چه علم و چه فضل
هرکجا دیدیم، بحث ترک با تاجیک بود
جمعیت کفر از پریشانی ماست
آبادی بتخانه ز ویرانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، در مسلمانی ماست
حسن انتخاب و سلیقة استاد سرآهنگ، در انتخاب این تکبیتها نیز همانند خود غزلها به خوبی آشکار است. بعضی از بهترین بیتهای بیدل را در این میان میتوان یافت.
البته میدانم و میدانید که این بدیههخوانیها فقط در چشم کسانی ارزش دارد که تنها به نوای موسیقی بسندهنکرده و به شعر آن هم توجه دارند. متأسفانه بیشتر مردم روزگار ما، حتّی به شعر اصلی غزل هم وقعی نمینهند، چه برسد به این تکبیتها.
q
خاصیت دیگری در کار استاد سرآهنگ و دیگر استادان آوازخوان ما هست که به کارشان تنوعی و گیرایی خاصی داده است، و آن این است که برای یک آهنگ، شکلی از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر ندارند که در اجراهای مختلف، همان را عیناً تکرار کنند. در هر اجرا، به تناسب حال و مقام، بیتهایی را انتخاب میکنند و با تکبیتهایی که گاه باز به تناسب محفل انتخاب میشوند بر میگزینند. این، به آنان یک آزادی عمل و قدرت مانور میدهد که میتوان در آن، خلاّ قیتهای فردی را بروز داد. همة آوازخوانان اینگونه نیستند. بسیاریها در خارج از شعری که آماده کردهاند و آهنگی که آهنگساز ساخته، قدرت هنرنمایی ندارند و تنها کارشان این است که شعری از پیش تعیین شده را با آهنگی معین اجرا کنند. چنین است که اجراهای مختلف یک آهنگ غالباً یکسان از کار در میآید و بدون بهرهمندی از خلاقیّت فردی هنرمند. استاد سرآهنگ با توجه به این که خود هارمونیهنواز و هدایت کنندة موسیقی بوده و محفوظات ذهنی بسیاری که داشته، در هر آهنگ، یک کارگردانی ویژه انجام میدهد و از خلاّقیت بینظیر خود در پیچ و تاب دادن و فراز و فرود دادن به موسیقی بهره میگیرد. مثلاً گاه بدون توقف و آمادگی، از یک آهنگ، به آهنگی دیگر میرود. گاهی در وسط آهنگ، توقف میکند و بیتی را که خوانده معنی میکند. گاهی حتّی اتفاق میافتد که بیتی را فراموش میکند، ولی با خواندن مصراعی از این قبیل «شب مصرعی از خاطر من گشته فراموش» و پیچ و تاب دادن به آواز، طوری کار را ادامه میدهد که کمترین سکتهای در موسیقی اتفاق نمیافتد. گاهی هم اتفاق میافتد که حس میکند وقت به پایان رسیده و با یک بیت مناسب، آهنگ را به پایان میبرد. از سوی دیگر، چون هنرمند در این حالت، یک مجری سادة آهنگ نیست و در حین آوازخوانی قدرت تصرّف در آن را دارد، میتواند با مخاطبان خود در محفل رابطهای مستقیم برقرار کند، مثلاً اگر فرد خاصی وارد محفل میشود به تناسب، بیتی بخواند. یا اگر کسانی مشغول صحبت با همدیگرند، با تکبیتی در این مضمون، آنها را متوجه سازد. یک نمونه از این انتخاب شعر به تناسب مقام، در غزل «امروز نوبهار است، ساغرکشان بیایید» است که استاد حس میکند وقت گذشته، پس این بیت را میخواند و به آهنگ پایان میدهد:
صلح کردم به بوسة دهنش
چه کنم، وقت تنگ میبینم
متأسفانه من به اعتبار سن و سال خود، توفیق حضور در محافل موسیقی استاد را نداشتهام، ولی در همان یک کنسرت او که در مرکز فرهنگی آلمان (گویته انستیتوت) در کابل اجرا شده و نوار ویدیویی آن در دسترس است، به خوبی میتوان سرزندگی اجرای موسیقی استاد و نیز رابطة تنگاتنگ او با مجلس را دریافت. مثلاً در فاصلة دو آهنگ، کسی به او سیگار تعارف میکند و او بلافاصله در ابتدای غزل بعدی که «سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من» است، این بیت زیبا را میخواند:
به تنباکو مرا الفت از آن است
که دودش حلقة زلف بتان است
q
و باز از توابع آزادی عمل استاد در آوازخوانی، این است که خود را مقیّد به انتخاب یک غزل خاص برای یک آهنگ خاص نمیکند، بلکه گاهی، آهنگی را با غزلی تازه اجرا میکند. یعنی موسیقی و ملودی و آهنگ، همان است، ولی غزلی دیگر با همان وزن خوانده میشود ـ که میدانیم باید غزل در همان وزن انتخاب شود ـ مثلاً با یک ملودی، یک بار شعر
به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
که گردانید یارب این قدر گرد سر عشقم
را میخواند و باری دیگر این غزل را:
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
حتّی گاهی استاد خود را مقیّد به خواندن کامل یک غزل نمیکند. مثلاً در آهنگ «میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان» فقط مطلع را میخواند، در کنار آن، تعداد زیادی تکبیت که با مضمون آن تناسب دارند خوانده میشوند و بیت اصل غزل، به صورت ترجیع تکرار میشود. حتّی از این فراتر، در یک محفل دوستانه، او فقط یک مصراع «من سگ درگاه عبدالقادر گیلانیم» را میخواند با تعدادی تکبیت.
q
پس تا اینجا میتوان گفت ما در کار استاد سرآهنگ، حدّاقل سه برتری عمده میبینیم: انتخاب شایستة شعر، انتخاب تکبیتهای مناسب و اجرای خلاّق آهنگ. ولی نباید تصوّر کرد که او این ویژگیها را به صورت ابتدا به ساکن و بدون بهرهمندی از استادان نسل خود یافتهاست. این شعرشناسی و بداههخوانی، میراث استادان سلف همچون استاد قاسم، استاد غلامحسین و دیگران بودهاست. خود استاد قاسم ـ چنان که گفتهاند5 ـ در بداههخوانی استادی کمنظیر بودهاست. این سنّت حسنه در میان این سلسله ادامه یافت و در استاد سرآهنگ به کمال رسید. دریغ که اکنون بوی انقطاع این سلسله به مشام میرسد. استاد موسی قاسمی چند سال قبل در آلمان فوت کرد. استاد هاشم نیز در همان کشور با مرگ دردناکی از این دنیا رفت. آخرین استاد موسیقی افغانستان، یعنی استاد رحیمبخش اکنون در کهولت به سر میبرد. شاگردان اینان، در گوشه و کنار آواره شده و با مشکلاتی که میدانیم دست و گریبانند، به گونهای که امید نمیرود بتوانند جای خالی استادان را پر کنند، و اگر هم به اینان امید داشته باشیم، به نسل بعدی نداریم. در عوض، شاهد رویش پی در پی هنرمندانی هستیم که نه دریافت خوبی از ادبیات دارند و نه نوع مخاطبان آنها اجازة انتخاب شعر سنگین و درستی را به آنان میدهد. با این وصف، به نظر میرسد اگر کشور ما به آرامش برسد و موسیقی در آن رونقی بیابد، شاید پس از نیم قرن یا یک قرن بعد، سرآهنگ دیگری ظهور کند یا نکند. استاد سرآهنگ خود میوة درختی بود که در زمان امیر شیرعلی خان در کوچة خرابات کابل کاشته شد و پس از حدود یک سده با تلاش کسانی همچون استاد قاسم، استاد غلامحسین و استاد نبیگل به ثمر رسید. این را هم بدانیم که ظهور هنرمندان بزرگ، پدیدهای اتفاقی نیست، بلکه تداوم یک جریان هنری و فداکاری حدّ اقل دو سه نسل را لازم دارد، که هیچ یک از این دو، در آیندة نزدیک در کشور ما متصور نیست.
q
باری، سخن ما رو به پایان است. از همه چیز گفتیم، جز آن که استاد، خود شاعر نیز بود. به عنوان حسن ختام این مقال، غزلی از او را نقل میکنیم که پس از واپسین سفرش به هندوستان و کسب مقام «شیر موسیقی» از دانشگاه اللهآباد سرودهاست:
با افتخار، وارد خاک وطن شدم
چون عندلیب باز به سوی چمن شدم
در میهن عزیز ز دیدار دوستان
همداستان لاله و سرو و سمن شدم
عزمم کشید جانب حیرتسواد هند
خلوتگزین شوق بُدم، انجمن شدم
در مکتب حقایق و در مجمع فنون
شاد و موفق از کرم ذوالمنن شدم
با آن همه ملالت و رنج و فسردگی
منظور طبع قاطبة اهل فن شدم
در نزد اهل علم ز القاب معنوی
«کوه بلند5» بودم و «شیر دمن» شدم
شکر خدا که در ادبستان علم و فن
باری قبول مجمع اهل سخن شدم
1 ـ شاعرِ این مخمّس برای من آشکار نیست. این شعر در کلیات بیدل چاپ ایران به تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی منتشره از سوی انتشارات الهام، به نام بیدل آمده، ولی در کلیات بیدل چاپ کابل، نیست. به هرحال، بعید است از بیدل باشد، احتمالاً از شاعری دیگر است و در ستایش او.
2 ـ برگرفته از گفتوگوی آقای عبدالوهاب مددی با استاد سرآهنگ که احتمالاً در سالهای آخر عمر استاد، از رادیو افغانستان پخش شده و کاست آن نزد من موجود است.
3 ـ اینها از احمدظاهر است. او را به این خاطر برگزیدیم که سلیقة رایج خوانندگان و شنوندگان آن روزگار را بازگو میکند. البته کار او نیز از لحاظ سطح شعر، یکدست نیست. گاه شعرهایی از بیدل و دیگر بزرگان را نیز خوانده و یا آهنگهایی نیز در مایههای اجتماعی دارد، ولی به ندرت. به هر حال، شاید مقایسة استاد سرآهنگ با او و اقران او، چندان هم به صواب نباشد چون هریک در عالم خود سیر میکردهاند. ما فقط خواستیم پسند رایج روزگار را نشان دهیم و بس.
4 ـ این بیت به احتمال قریب به یقین به تناسب این خواندهشده که برای پذیرایی، میوه به مجلس آوردهاند. متأسفانه جز یک کاست، چیزی از این آهنگ در اختیارم نبود. ولی بعد از پایان آهنگ، از صحبتها و دیگر سر و صداهای محفل، میتوان حدس زد که چنین بودهاست.
5 ـ به لقب کوه بلند موسیقی که پیش از آن، از سوی دانشگاه چندیگر هند به استاد سرآهنگ دادهشدهبود، اشاره دارد.
5 ـ سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان، عبدالوهاب مددی، انتشارات حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، تهران 1375


مهربانیها ()