+ امروز با بیدل (بهارانه)
سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار؟
کز پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار
شبنم ما را به حیرت آب میباید شدن
کز دل هر ذره طوفانی دگر دارد بهار
رنگ، دامنچیدن و بوی گل از خود رفتن است
هر کجا گل میکند، برگ سفر دارد بهار
جلوه تا دیدی نهان شد، رنگ تا دیدی شکست
فرصت عرض تماشا اینقدر دارد بهار
محرم نبض رم و آرام ما عشق است و بس
از رگ گل تا خط سنبل خبر دارد بهار
ای خرد چون بوی گل دیگر سراغ ما مگیر
در جنون سر داد ما را، تا چه سر دارد بهار
سیر این گلشن غنیمت دان که فرصت بیش نیست
در طلسم خندة گل بال و پر دارد بهار
بوی گل عمری است خونآلودة رنگ است و بس
ناوکی از آه بلبل در جگر دارد بهار
لاله داغ و گل گریبانچاک و بلبل نوحهگر
غیر عبرت زین چمن دیگر چه بردارد بهار؟
زندگی میباید، اسباب طرب معدوم نیست
رنگ هرجا رفته باشد، در نظر دارد بهار
زخم دل عمری است در گرد نفس خواباندهام
در گریبانی که من دارم، سحر دارد بهار
کهنهدرس فطرتیم، ای آگهی سرمایگان!
چند روزی شد که ما را بیخبر دارد بهار
چند باید بود مغرور طراوتهای وهم؟
شبنمستان نیست «بیدل»، چشم تر دارد بهار


مهربانیها ()