+ همواره به دنبال رسیدن
در این روزها ـ اگر اشتباه نکنم ـ همایش بزرگداشت شاعر معاصر محمدعلی بهمنی در بندرعباس برگزار میشود. این نقدگونه به مناسبت این برنامه نگاشته شده است. من به خاطر گرفتاریهایم توفیق شرکت در این همایش را نیافتم و فقط توانستم این مطلب را برای دستاندرکاران آن بفرستم.
تأملی در غزلهای محمدعلی بهمنی
محمدعلی بهمنی به گمان من شاعری است که نسل ما (همسنوسالان من) با او دیر آشنا شد. این نام، اولین بار با غزل زیبای او در سوگ حضرت امام خمینی(ره) در ذهن من و بسیاری از دوستانم نقش بست، «زندهتر از تو کسی نیست، چرا گریهکنیم؟» و این بهراستی دیر بود. وگرنه بسیاری از تجربههایی که بعد از آشنایی با بهمنی برای ما رخ داد، میتوانست پیشتر از این روی دهد.
به واقع، محمدعلی بهمنی، حسین منزوی و یکی دو تن دیگر از نوآوران غزل، بیشتر و پیشتر از این میتوانستند بر جریان غزل امروز تأثیرگذار باشند. به هر حال، امروز هم دیر نیست و نسل همسنوسال من، میتواند این فاصله را کوتاه کند.
q
گفتم که نام محمدعلی بهمنی، همواره برای من (و شاید امثال من) یادآور خاطرة ایّام رحلت حضرت امام است. ولی من خاطرة نیکوی دیگری هم از او دارم، شعری در بدرقة مهاجران افغان و در پاسخ مثنوی بازگشت; که به راستی یکی از بهترین پاسخهای این مثنوی بود و از صادقانهترینهایشان، در هر حال. و من نمیتوانم این نوشته را بدون یادی از آن شعر، ادامه دهم.
به عمر مثنویات با تو زیستم، شاعر!
و سخت، بدرقهات را گریستم، شاعر.. #.
q
من دوست میدارم که بهمنی را با غزل بشناسم و حتی بیشتر دوست میداشتم که او، همین یک گلاندام را بر میگزید، که به قول شاعر; «انتخاب ما ز خوبان یک گلاندام است و بس». در قالبهای نوین و مثنویها ـ به جز آن مثنوی که من سخت دوستش میدارم و بعضی دیگران نیز ـ ما شاعری به بزرگی بهمنی غزلسرا نمیبینیم. به دلایلش در اینجا کاری ندارم که بحث ما، بحث دیگری است، بحث بهمنی غزلسراست، کسی که در دهة ششم عمرش نیز، با همان شادابی و طراوت جوانی غزل میگوید، و بل بهتر از آن. به گمان من، روزگار ما شاعری چنین پویا و «همواره در حال رسیدن» کم دیده است.
شاید در این نوشته هیچ ضرورتی نباشد که از جایگاه این شاعر در غزل امروز داد سخن دهیم و سهم ویژة او را در سروسامان بخشیدن به صورتی نوین از غزل فارسی یادآور شویم، که اینها واضحات است و بدیهیات; و ما برآن نیستیم که توضیح واضحات و شرح بدیهیات دهیم. من در این نوشته میکوشم کمی از در چند و چون وارد شوم و از آن چیزهایی بگویم که کمتر به نوشته آمده است و البته باز توضیح واضحات است اگر بگویم که این چند و چون، هیچ از ارادتی که به این شاعر و شعرش دارم، نمیکاهد.
به گمان من، جهان بهمنی در غزل، جهانی است نسبتاً محدود، با آدمهایی اندک، که به ندرت از دو نفر بیشتر میشوند. گویا این جهان برای دو تن آفریدهشده است، یکی معشوق و دیگری عاشقی که غالباً شاعر هم هست. و همینجا بگویم که اتکای بسیار بهمنی به شاعر بودن و نیز اشارة بسیار به شعر، غزلهایش را گاه بسیار شخصی کرده است. میشد اینها زبان حال یک انسان معمولی باشد، نه یک شاعر، و در این صورت کاربردی عامتر بیابد. ببینید این مثالها را، که نظایرشان اندک هم نیست.
امسال گل ندارد شعر بهاری من
این شرمساری گل، یا شرمساری من
پاک کن از حافظهات شور غزلهای مرا
شاعر مردهام بخوان، گور علایقم بگو
تازه شعری سرودهام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
در این دنیای مجازی، از عناصر دنیای واقعی نیز چیز بسیاری نمیتوان یافت. شاعر نه از طبیعتی که بسیار هم لمس کردهاست (دریا و ساحل) بسیار میگوید، نه از زندگی شهریای که احاطهاش کرده است و نه حتی از هیأت جسمانی معشوقی که با او راز و نیاز میکند.
به همینگونه، نشانههای بسیاری از فرهنگ عامه، داستانها و روایتهای کهن، تاریخ، اساطیر، باورهای دینی و دیگر پشتوانههای فرهنگی شاعر در غزلهایش پدیدار نیست، مگر به ندرت و از این قبیل:
زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
پس شاعر ما چه مصالح و ابزارهایی برای سخنسرایی در اختیار دارد؟ به گمان من، غالباً حالات سادة عاشقانه منبع الهام و سازندة تصویرهای شعر بهمنی هستند. به واقع این نوعی مکتب وقوع نوین است. آنچه با همة کمرنگی تخیّل، و کمتوجهی به پشتوانههای فرهنگی، شعر بهمنی را مقبول و مطلوب ساخته است، توانایی شاعر است در تصویرگری هنرمندانة «حالات عاشقانه» و این، البته هنرمندی اندکی نیست. حضور این «حالات» در شعر بهمنی را کسی خوب میتواند دریافت که اینها را در زندگی خویش، به هر شکلش تجربه کردهباشد. ببینید:
در دیگران میجوییام، امّا بدان، ای دوست!
اینسان نمییابی ز من حتی نشان، ای دوست!
... گفتی بخوان، خواندم، اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی، پس خود بخوان ای دوست!
من قانعم، آن بخت جاویدان نمیخواهم
گر میتوانی، یک نفس با من بمان ای دوست
البته در این غزل، تصویرهایی از نوع «در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من» و ایجاد تناسبی میان این تصویر و «آتشبهجان» مصراع دوم یافت میشود (سردی مکن با اینچنین آتشبهجان ای دوست!) ولی این گرایشِ غالبِ بهمنی نیست. گرایش غالب همان است که گفتیم; عاشقانهسرایی بدون هیچ واسطهای، بدون هیچ پسزمینهای و با حضور اندکی از اشیأ و جهان پیرامون شاعر در شعر او، و البته با لطافت و عینیتی که میتواند جایگزین بسیاری از آن چیزها شود.
q
با این وصف، عجیب نیست اگر محمدعلی بهمنی نسبت به شعرهای «طرحدار» یا «ساختمانی» هم بیتوجه باشد، چون آنگونه شعر، نیازمند یک زمینهسازی به کمک یک رویداد یا یک حالت ملموس و عینی است. به عبارت دیگر، اگر شاعر در پی یک ساختمان خاص برای شعر باشد، غالباً باید از عناصری جز خود و معشوق در ساختن این بنا یاری جوید و شاعر ما گویا چندان راغب به این کار نیست، مگر در چند شعر نظیر «امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه» که حکایت یک شبگردی است و «غزلی چون خود شما زیبا» که وصفی است از ساحل دریا و «اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود» که اینیک به گمان من از بهترین شعرهای بهمنی است و مثالی خوب برای این اتفاق در شعر او.
در گوشهای از آسمان ابری شبیه سایة من بود
ابری که شاید مثل من آمادة فریادکردن بود
من رهسپار قلّه و او راهی درّه، تلاقیمان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش روشن بود
: خسته نباشی ]پاسخی پژواکسان از سنگها آمد[
این ابتدای آشناییمان در آن تاریک و روشن بود
تا آخر غزل، این روایت ادامه مییابد و این، شعری است بسیار تصویری و پویا، که میتوان به همین اعتبار، «یک غزل سینمایی»اش خواند.
q
اما پاشنة آشیل مکتب وقوع چه بود؟ این که شاعرانش سادگی بیان و بهرهمندی از رویدادهای عینی و ملموس را، به حالات عاشقانه منحصر ساختند و به همة جوانب زندگی تسرّی ندادند. این جهان، البته بسیار حسّی و صمیمانه بود، ولی بسیار کوچک و محدود. و من گمان میکنم که شعر محمدعلی بهمنی هم چنین محدودیتی دارد.
شاعر ما، در عاشقانهسرایی بسیار قدرتمند ظاهر شده است، ولی در بیان دیگر حالات انسانی، حداقل در غزلها چیز بسیاری نمیتوان یافت. شاید بگوییم در دیگر قالبا میتوان یافت و شاید بگوییم بهمنی حرفهای گوناگونش را در قالبهای گوناگون تقسیم کردهاست ـ که به واقع نیز چنین به نظر میآید ـ ولی تسلّط او بر همه قالبها یکسان نیست و از این روی، غزلهای او ـ به عنوان تنة شعرش ـ سرشار از معانی گوناگون نیستند. آن معانی دیگر گویا در شاخههایی نهچندان پربار (مثنویها و نوسرودهها) جمع شدهاند.
این گونه شعر، البته در این سالها که «نوبت عاشقی» است، کاربرد بیشتری مییابد و شاید بدین ترتیب، بتوان انزوای نسبی این شاعر توانا در دهة شصت ـ که در ابتدای سخن بدان اشاره کردیم ـ را توجیه کرد، چون آن روزگار، حال و هوایی را اقتضا میکرد که در نوسرودههای بهمنی بیشتر دیده میشود.
#. همه مثالها از اینجا گرفته شده است: شاعر شنیدنی است، گزینة شعر محمدعلی بهمنی، چاپ اول، نشر دارینوش، تهران: بهار 1377.


مهربانیها ()