+ آجرها و کاشیها
نقد کتاب «ماه هزارپاره» از محمدشریف سعیدی
شمارة جدید (4 و 5) «خط سوم» بالاخره بعد از یک تأخیر چندماهه از چاپ برآمد. این شماره از خط سوم، دو ویژهنامه در خود دارد، یکی ویژهنامة نقد کتاب است و دیگری ویژهنامة شعر امروز هرات. مطلبی که اینک میخوانید نقدی است که من بر کتاب شعر جناب محمدشریف سعیدی نوشتهام و در ویژهنامة نقد این شماره چاپ شده است.
q ماه هزارپاره
m محمدشریف سعیدی
m ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی
m طرح جلد: محسن حسینی
m چاپ اول، تهران، بهار 1382
m 143 صفحه، رقعی
این از نادر مجموعهشعرهای این یکی دو سال است که از آن میتوان چیزی، بل چیزها، آموخت; و اگر در نقد خویش، بیشتر در پی آموختنیها باشیم تا لنگیدنها، این کتاب سخت به کارمان میآید. و من میکوشم در این نوشته، آن چیزها را که میتواند برای نسل جوانتر از محمدشریف سعیدی به کار آید، برجستهکنم.
1
کار بسیار مهم سعیدی در این کتاب، دریافتن سیر محتوم غزلسرایی در سالهای اخیر، و هماهنگ کردن کار خویش با این سیر است. واقعیت این است که غزل نو امروز دیگر آن چیزی نیست که در اوایل انقلاب و کمی پیش از آن ـ مثلاً در کار هوشنگ ابتهاج و دیگران ـ دیده میشد. اگر آن غزل کمابیش لحن و تصویرهای تازه یافت، شاعران امروز، آن تازگی را در فضاسازی و ساختار کلی شعر هم راه دادند و این چیزی است که در شعرهای اخیر سعیدی، به ویژه در کتاب «ماه هزارپاره» دیده میشود.
نخستین ویژگی این غزلها، برخورداری عینیشان از تجارب زندگی است. شاعر مصالح تصویرپردازی را از منبع عامی که همواره در اختیار همگان بودهاست برنمیگزیند، بلکه برای هر شعر، یک فضای خاص خلق میکند که تأمینکنندة تصویرهای اوست. اینجا نه تنها شاعر، که هر شعر، حال و هوایی خاص دارد که حتی در دیگر شعرهای این شاعر نیز دیده نمیشود.
نخستین برکت این حرکت، فرار از طبقمعمولشدن و کلیشهایبودن است و این چیزی بود که غزل ما را در دهة هفتاد سخت تهدید میکرد. در آن سالها، فضا نو شده بود، اما باز هم عام و فاقد تمایزهای شخصی بود.
مسلماً در این رویکرد، تخیل نیز آن ساختار کهن خود را ندارد که در هر بیتی تشبیه یا استعارهای مستقل گنجانده بود و البته مصالح این تصویرها نیز یکسان باشند. اینجا گاه یک تصویر در کل شعر گسترش مییابد و شاعر، از آغاز تا پایان، جوانب مختلف یک صحنه را تصویر میکند، یا مقاطع مختلف یک رویداد را. بیاییم و پیش از این که به ذهنیگرایی کشیده شویم، یک نمونة عینی از این گونه شعر را نقل کنیم از این کتاب:
مسافران که یکایک پیاده گردیدند،
سهراهِ خون و سرکهای مُرده را دیدند
سه چار مردِ مسلّح، خشاب نو کردند
و در برابر مردم به طعنه خندیدند
کنار شانة هم ایستادشان کردند
و مثل مهرة شطرنج بر زمین چیدند
کنارِ ریشِ درازی نشست تا قنداق،
ز خواب، دخترکان یتیم ترسیدند
جنازهها را، بردند تا سرِ چاهی
و جیبهای تهی را دوباره پالیدند
سه چار کرکس و سگ، دورِ چاه میگشتند
شبانه دخترکان خواب صلح میدیدند
شعر از تصویر به معنای رایج آن، یعنی تشبیهها و استعارههای خردوریز تقریباً تهی است. حتی یک ترکیب از نوع «زندان یأس» و «قصر خیال» و «غروب آرزو» و «طلوع خاطره» ندارد. حتی صفتهایی که برای «مردان» و «دخترکان» و «جیبها» میآید نیز بسیار معمولی است، «مسلح»، «یتیم» و «تهی». پس شعریت آن در کجاست؟ در پیوند خاصی است که میان صحنة واقعه و خواب دخترکان ایجاد شده است. برشزدن از صحنة قنداق تفنگ کنار ریش دراز و گریز ناگهانی به خواب دختران، بسیار سینمایی است. ببینید واقعه را چه غیرمستقیم توصیف کرده است. در بیت بعد، دیگر واقعه روی دادهاست و جنازهها را به سر چاه میبرند. شاعر در بیت آخر نیز به آن خواب شیرین گریز میزند، با کاربرد «به خواب دیدن صلح» که طنزی لطیف در خود دارد.
هنرمندی شاعر در اینجا، دیگر در ترکیبسازی و تصویرپردازی نیست، بلکه به صورت ابتکارهایی در کل ساختار شعر نمود دارد و این، از خواص شعر امروز است، چه در قالبهای نوین، و چه در غزلهای نو.
سعیدی در این کتاب خودش، از این گونه شعرها بسیار دارد، همانند «قطار» و «کبک 1» با ساختارهایی منحصربهفرد و اعجابانگیز. البته شاعر ما، از شعرهای طبقمعمول این روزگار هم کمابیش دارد مثل «چراغ شقایق» و «دلیل عاشقی» و «دو ساقه گل» که ما اولی را نقل میکنیم، تا ارزش شعرهای ساختاری او روشن شود، که گفتهاند «تعرف الاشیأ بضدها».
چگونه با تو بگویم که عاشقت هستم؟
که کشتهمردة یاد تو ام، دِقت هستم
بهسان چشمه که از کوهسار میجوشد،
همیشه گریهگر و گرمِ هقهقت هستم
چه چیز باشم؟ معجون آتش و خونم
و ناگزیر چراغ شقایقت هستم
تو یک تبسّم، اگر لیلیای و عذرایی
هزار پنجره مجنون و وامقت هستم
تو خلق کردیام از غم; من از خیال، تو را
خدا و بنده و مخلوق و خالقت هستم
تو عقلِ سرخِ جهانی، تو حس نخواهی کرد
که عشق چیست، که من عاشق و دِقت هستم
بله، به قول شاعر ما، «تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی».
2
دیگر چیزی که میتوان از سعیدی آموخت، سلوک پسندیدة اوست در زبان شعر. او تمامیت زبان فارسی را به کار میکشد و در این عرصه، هراسناک و منفعل نیست.
بعضی شاعران ما، گویا هراسی دارند از نزدیک شدن به مرزها. میخواهند در چهارسوق این زبان بایستند و فقط عامترین و بیخطرترین واژگان را بیازمایند. نه به زبان عامیانه و محلی نزدیک میشوند، نه به زبان کهن روی میآورند و نه جرأت عبور از مرزهای سیاسی را دارند. اینان صاحب بیتمایزترین و فقیرترین زبان هستند.
این درخودخزیدگی، به ویژه وقتی زیانبار میشود که به نوعی تعصب منجر شود و محرومیت خودخواسته از زبان فارسی دیگر کشورهای فارسیزبان را در پی داشتهباشد. این تعصب، شاید نوعی ابراز هویت و احساس بینیازی همراه داشتهباشد، ولی اگر دقیقتر بنگریم، نوعی انفعال و افتادن در چاهی است که دیگران برایمان کندهاند. ما بدین ترتیب، خود را به دست خویش، از همان چیزهایی محروم کردهایم که دیگران میخواستهاند.
اما سعیدی از هیچ مرزی پروا ندارد و با بیباکی تمام، به همة ذخایر زبان فارسی چنگ میاندازد و بدین ترتیب، خود را در استفاده از این میراث مشترک محق و صاحباختیار میداند. این یک برخورد مقتدرانه با زبان است.
به همان گونه، استفادة سعیدی از واژگان محلی و منطقهای خودش نیز مقتدرانه و هوشمندانه است. اکنون وقت آن گذشته است که ما با زبان فقط ابراز هویت کنیم، نظیر کاری که اقلیتها با پوشیدن لباس محلی خود میکنند. ما باید این واژگان را رسمیت ببخشیم و این رسمیت، مهمتر از هویت است. به همین ملاحظه است که من اکنون حتی پاورقیزدن برای واژگان خاص افغانستان را چندان نمیپسندم و آن را کاری از موضع ضعف میدانم، مگر این که ضرورتی جدی به آن باشد.
باری، در شعر سعیدی، یک همزیستی مسالمتآمیز میان «پترول»، «سرک»، «دق»، «پهرهدار» و «چوری» از سویی و «هلو»، «خشاب»، «دنده» و «کتانی» (کفش کتانی) و امثال اینها از سویی دیگر رخ دادهاست که نویدبخش ایجاد یک زبان فارسی دری رسمی و سراسری در همة قلمرو زبانی ماست. دیگر شاعران و نویسندگان هوشمند ما نیز غالباً همین سلوک را برگزیدهاند و جالب این است که برخلاف انتظار، قلمزنان داخل کشور، در این کار بر مهاجران ساکن ایران پیشی گرفتهاند. آنان چون زیر پایشان محکم است، کمتر هراس دارند.
3
همین بیباکی و جرأتمندی شاعر ما که یک جلوهاش را در زبان او دیدیم، در عرصة مضامین هم دیده میشود. شعر سعیدی به راستی از این جهت متنوع است و آموزنده. او میکوشد «شاعر مطلق» باشد، نه شاعر مقاومت یا شاعر مهاجرت یا شاعر عاشقانهسرایی یا شاعر سیاست و اجتماع و هرگونه «شاعر مضاف» دیگر. گاهی به شاعرانی که در یک حوزة خاص خوب کار کردهاند، این توهم دست میدهد که کار در این حوزه، بخشی از هویت وجودیشان شدهاست و در خارج از آن، دیگر تشخصی ندارند. این بسیار فریبنده است و البته خطرناک; فریبنده از آن روی که شاعر را صاحب سبک و هویت نشان میدهد و خطرناک از این سوی که این سبک و هویت، او را میفرساید و میپوساند.
سعیدی شاعری است هدفمند و مسئول، نسبت به همه جوانب زندگی و همه احساسات انسانی. هم به دغدغههای مقطعی و ملی بها میدهد و هم به عواطف عام و بشری عنایت میکند. بدین ترتیب، هر خوانندهای از کتاب سعیدی خواستههایش را در مییابد و دست خالی بر نمیگردد، چه یک جوان احساساتی عاشقپیشه باشد که شعر «دلیل عاشقی» را مزین به گل و بلبل برای یارش بفرستد و چه یک آوارة مصیبتدیده با هفت سر عائله که با خود زمزمه کند:
ای وطن! کمکم نام تو شود گرگستان
چه کند آهوی رمکردة صحرا با تو؟
بگریزد به جهانی که در آن جنگی نیست
یا بماند به همین جنگل رسوا با تو
به تعبیر نیما، این رودخانهای است که از هر جایش میتوان آب برداشت.
q
گفتیم که در این کتاب، همه چیز هست، ولی نگفتیم به چه نسبتی؟ به یک نسبت متعادل یا نامتعادل؟ به نظر من، کفة شعرهای عاشقانه، بیش از حد لزوم در این کتاب سنگینی میکند. البته سخنی است مشهور که عشق، از عواطف عام بشری است و هیچگاه پایان ندارد و هیچ مرزی نمیشناسد و دیگر دلیلهایی از این دست. ولی این را هم فراموش نکنیم که برای این مضمون عام، آن مقدار شاعر عام هم در این عالم وجود دارد که امثال سعیدی را از این دغدغه سبکدوش سازند و او را به ملت و کشور خودش معطوف دارند.
سعیدی یک شاعر خاص است با تاریخ و جغرافیایی خاص، که دیگر تکرارشدنی نیست. چه خوب است اگر شاعر خاص حرفهای خاص بگوید و شاعران عام و متحدالشکل، حرفهای عام با عواطف جهانی و بشری. سعیدی به عنوان فردی از یک ملت در یک وضعیت خاص، حامل تجربههایی است که اگر در شعر او ثبت نشوند و باقی نمانند، در شعر دیگران نخواهند ماند. بعضی از این تجربهها و چشمدیدها، ممکن است عاشقانه هم باشند، البته یک عاشقانة خاص و مرتبط با این فضای خاص (همانند شعر «جنون» از این کتاب)، نه از این دست کلی و عام که از فرط کلیبودن، بیخاصیت شده باشد:
به صبح، بارش رنگین آفتابِ منی
به شب، سیاهی چشمان نیمهخواب منی
وزیدن تو مرا روشنای دیگر داد
شمالک دلِ بر شعلهها کباب منی
به جامِ سرخِ لبت میخورم قسم، که تو خود
بلای سرخ الست منی، شراب منی
q
درست به همین دلیل است که شاعر ما در شعرهای عاشقانة خویش، از آن فضاسازیهای ماهرانه بیبهره مانده است و در این عوالم، حتی یک شعر ویژه و ساختارمند همچون «قطار» و «کبک» و «مسافران» ندارد. این بسیار طبیعی است که هرچه فضا خاص و متمایز باشد، سخن نیز تازهتر و نابتر میشود و هرچه در عوالم عام و همگانی قدم نهیم، حرفها نیز تکراری و کلیشهای میشوند. عجیب نیست اگر در شعر بالا، باز هم سخن از تشبیه معشوق به آفتاب است و کبابشدن دل عاشق بر آتش و تشبیه لب به جام می و دیگر چیزها که بارها از دیگران شنیدهایم و بهتر شنیدهایم. اینجاست که سعیدی به سطح شاعران غزلوارهسرای این روزگار که کم هم نیستند نزول میکند.
باری، سخن من بر سر پسند یا ناپسند نیست، بلکه بر سر مهم و اهم است و این سخن را از آن روی تفصیل دادم که دوستان، غالباً این موضع مرا مخالفت با عاشقانهسرایی میپندارند و برمیآشوبند.
4
آموزة دیگر شعر سعیدی برای ما، حفظ تعادل و تناسب در آن است. شعر سعیدی، سرشار است از هنرمندی و هنرنمایی، ولی او در هیچیک، به افراط روی نیاورده است. گاه از طنز بهره میگیرد:
میکشی، تا که خدا اجر جمیلت بدهد
و بهشتش را پاداش جزیلت بدهد
ز حج مستحبش آمده است حاجآقا
و رفته است که گردد به کربلا زایر
گاه از تناسبهای لفظی و معنایی سود میجوید:
دور، دور باطل مسلسل است
هر پرنده یک شهید اول است
و گاه نیز چنین کشفهای بدیعی میکند:
مرا در کوره سوزانده است و او را کرده نقاشی
تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی... (تا آخر شعر)
ولی با این همه، خود را به استفادة بیش از حد از یک هنرمندی مقیّد نمیسازد، همانگونه که در محتوا نیز مقید نیست و بدان اشاره کردیم. سعیدی، از خیال بهرهدارد، ولی نه در حد تزاحم; هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی دارد، ولی نه در حد تصنّع; سیاسیسرایی میکند، ولی نه در حد شعارپردازی; عاشقانهسرایی میکند، ولی نه در حد پردهدری و خلاصه نشان میدهد که برخوردش با شعر، بسیار هوشمندانه و همراه با آگاهی است، و به راستی ما شاعرانی تا بدین مایه هوشمند و متعادل، کم داریم. بیشتر موفقیت او نیز در گرو همین است. (البته در مورد عاشقانهسرایی، کمابیش خروجی از مدار طبیعی و بایستة سعیدی را حس میکردم که پیشتر یادآور شدم.)
5
اما نمیتوانم از یک چیز دیگر بگذرم و آن، تقریظ استاد واصف باختری است بر این کتاب. به راستی که چه رسم بدی است این تقریظداشتن کتابها و تا چه مایه آدمها را به مجامله و تعارف وامیدارد. مهم این نیست که تقریظ به خواهش کدامیک از دو سوی معامله نوشته میشود و مهم نیست که تا چه مایه به حقیقت نزدیک است. مهم این است که این قضیه در هر حال، عوارضی دارد.
نخستین عارضهاش رواج نوعی خودستایی است. چه فرقی میکند که آدم خود زبان به مدح خویش بگشاید یا سخنی از بزرگی را در ستایش خویش انتشار دهد؟ به نظر من این دومی از اولی خطرناکتر است، چون پوشیدهتر است و قبحش کمتر آشکار.
ضایعة دیگر این است که گاه، یک منتقد آگاه، هوشیار و دقیق که در مقام نقد، سر سوزنی به خطا نمیرود; در مقام تقریظ، ناچار میشود همة آن دقت و باریکبینی را به کناری نهد و با ستایشی اغراقآلود، اعتبار چندسالة خویش را برخی شهرت شاعر یا نویسندهای نوخاسته کند.
به راستی چرا نقد، جای تقریظ را نمیگیرد؟ چرا این تقریظها منتقدانه نیستند؟ چرا این تقریظها خود نقد نیستند؟ چرا نقد ما غالباً جای فرومالیدن است و تقریظ ما مقام برکشیدن؟ چرا در نقد، یکی را بر نمیکشیم و در تقریظ، لنگیدنهای او را نشان نمیدهیم؟1
از سوی دیگر، چرا ما به بزرگانمان فقط برای تقریظ نیاز داریم؟ چرا بزرگانمان را به سعید نفیسی بدل میسازیم؟ به خاطرم میآید کاریکلماتوری از پرویز شاپور که
«سنگ قبری دیدم که رویش نوشته شده بود: با مقدمة استاد سعید نفیسی!»2
و زبانم لال، رویم به دیوار، مبادا که فردا کسی دیگر، استاد باختری عزیز ما را با چنین سخنی بیازارد، که مباد چنان روزی و چنان آدمی; که میدانیم استاد هرچه مینویسد از سر فروتنی است و کوچکنوازی. او از اعتبار خود میکاهد تا به اعتبار دیگران بیفزاید; ولی این دیگران، این دوستان عزیز ما، چگونه به چنین کاستن و افزودنی راضی میشوند؟
1. بسیار جفا کردهام اگر از نوشتة منتقدانه و منصفانة جناب حمید مهرورز بر کتاب «عبادتگه درختان» از عبدالفهیم فرند یادی نکنم که به راستی نقدی است در مقام تقریظ و استثنایی است در تقریظنگاری.
2. این کاریکلماتور را نویسندة گرانقدر، رهنورد زریاب، بر پیشانی داستان «مارهای زیر درختان سنجد» خویش نگاشته است و من از آنجا اقتباس کردم.


مهربانیها ()