محمدکاظم کاظمی


+ خليل الله خليلی، کهن‌سرای نوانديش

هفته گذشته در تهران از سوی انجمن شاعران فارسی‌زبان مراسم بزرگداشتی برای استاد خليل‌الله خليلی برگزار شد. من هم به بهانه اين مراسم و برای يادکردی نيکو از اين شاعر بزرگ فارسی‌زبان، مطلبی را که البته مدتی پيش نوشته‌بودم پيش روی عزيزان می‌گذارم. البته اين مطلب در روزنامه جام جم هم چاپ شد.

 

 

حدود يكصد سال پيش از اين‌، يعني دقيقاً در 1286 خورشيدي در حوالي كابل و در كرانة رودي به همين نام‌، در خانة ميرزا محمدحسين‌خان معروف به مستوفي‌الممالك فرزندي به دنيا آمد كه او را خليل‌الله نام نهادند. اين مستوفي‌الممالك از شخصيت‌هاي صاحب‌نفوذ عصر بود كه يازده‌سال پس از تولد فرزندش به دست دولت وقت كشته شد. خليل‌الله كه در هفت‌سالگي نيز مادر را از دست داده‌بود، زندگي پرفرازو نشيبي يافت‌. تبعيد او به قلعة صدق‌آباد در دوازده‌سالگي و بازماندن از تحصيل رسمي‌، از ديگر وقايع زندگي او بود. ولي او فردي بود صاحب استعداد و با پشتكار. با وجود تنگناهايي كه از لحاظ برايش پيش آمده‌بود، با بهره‌مندي از محضر استادان ادب و دانش روزگار خويش‌، به طور غيررسمي درس خواند و توانست به‌زودي در شعر و ادب و سياست از چهره‌هاي ممتاز عصر خود شود. او شاعري بود صاحب‌قريحه‌، اديبي بود دانشمند و سياستمداري بود فرهنگ‌دوست‌.

خليلي در طول زندگي خود مسؤوليت‌هاي مهمي را در عرصة فرهنگ و سياست كشور افغانستان بر عهده گرفت‌. چندي نايب رئيس دانشگاه كابل بود و مدتي نيز رئيس مستقل مطبوعات و مشاور مطبوعاتي محمدظاهرشاه‌، و در نهايت سفير افغانستان در عراق و عربستان‌. ولي آنچه شخصيت خليل‌الله خليلي را تبارز بخشيد، نه اين مسؤوليت‌ها، بلكه سروده‌ها و تحقيقات ادبي و تاريخي ارجمند او بود. نام و آوازة او در اين عرصه‌ها به‌زودي از محدودة جغرافيايي افغانستان درگذشت و به همة قلمرو پهناور زبان فارسي كشيده شد. او در سال 1335 به دعوت وزارت فرهنگ ايران به اين كشور سفر كرد و در سال 1340 نيز به دعوت دانشگاه تهران ديداري ديگر از اين حوزة بزرگ زبان فارسي انجام داد. در هر دو بار ادباي ايراني او را سخت ستودند و شعرها برايش گفتند. ديوان خليلي نيز با تقريظهايي از اهل ادب آن روز افغانستان و ايران همچون دكتر رضازاده شفق‌، دكتر لطفعلي صورتگر، استاد بديع‌الزمان فروزانفر، سيد شمس‌الدين مجروح‌، سعيد نفيسي و صلاح‌الدين سلجوقي در تهران به چاپ رسيد. استاد فروزانفر در تقريظ خويش‌، چنين مي‌گويد: «استاد خليل‌الله خليلي يكي از سخن‌سرايان و دانشمندان عصر حاضر است و بي‌گمان وي را مي‌توان در عِداد شعراي سخندان و سحركار اين روزگار محسوب داشت‌. استادي و چيره‌زباني او در نظم دري از مطالعة ديوان وي به‌خوبي آشكار است‌. قصايد و غزليات و رباعيات و مثنوياتش دليلي است روشن بر اين‌كه استاد در انواع سخن مهارت دارد و مي‌تواند از عهدة هريك از شيوه‌هاي شاعري برآيد. با اين‌كه خليلي اسلوب و روش پيشينيان را در تركيب الفاظ و جمل رعايت مي‌كند، ولي در ابتكار مضامين و ابداع معاني‌، فكري توانا و معني‌آفرين دارد و از اين رو قوّت معني را با فصاحت و جزالت و حسن تركيب توأم ساخته‌است‌.»

ولي اوضاع كشور افغانستان در آرامش پيشين باقي نماند. در بهار 1357 دولت محمدداوود خان با كودتايي به دست ماركسيست‌ها سقوط كرد و حدود دو سال بعد، افغانستان به وسيلة نيروهاي ارتش سرخ شوروي اشغال شد. مقاومت عليه رژيم حاكم شروع شد و خليلي نيز كه در آن ايّام در خارج از كشور به سر مي‌برد، پيرانه‌سر با سروده‌هاي حماسي و انقلابي‌اش به صف اين مجاهدان پيوست‌. البته براي او با آن سابقة ادبي و وجاهت سياسي‌، كاركردن با رژيم نيز مقدور بود و مسلماً اگر در مقابل دولتمردان وقت سر فرود مي‌آورد، همچنان مي‌توانست در بالاترين سطوح اداري مملكت مديريت كند، ولي او همان آوارگي و آزادگي را ترجيح داد. او از امريكا ـ كه در آن ايّام در آن به سر مي‌برد ـ به اسلام‌آباد كوچ كرد تا هرچه بيشتر با كشور خويش و مجاهدين مسلمان آن نزديك باشد. اين مقطع از زندگي خليلي‌، به همين جهت درخشندگي خاصي دارد و شعرهايي كه در اين دوره سروده شده‌، كاملاً متفاوت است با كارهاي قبلي اين شاعر. سروده‌هاي او به وسيلة دفاتر گروه‌هاي جهادي افغانستان به چاپ مي‌رسيد و به طور پنهاني به داخل كشور مي‌رفت تا مجاهدين را به پايداري بيشتر تشويق كند. بدين گونه شاعر تا پايان عمر در اسلام‌آباد پاكستان و در مجاورت مراكز مقاومت به سر برد، تا اين‌كه در روز چهاردهم ارديبهشت 1366 در سن هشتادسالگي بدرود حيات گفت و در گورستان مجاهدين افغانستاني مقيم پاكستان به خاك سپرده‌شد، چنان كه باري خود سروده بود:

چون به غربت خواهد از من پيك جانان نقد جان‌

جا دهيدم در كنار تربت آوارگان‌

گور من در پهلوي آوارگان بهتر، كه من‌

بي‌كسم‌، آواره‌ام‌، بي‌ميهنم‌، بي‌خان‌ومان‌

همچو من اين‌جا به گورستان غربت خفته‌است‌

بس جوان بي‌وطن‌، بس پيرمرد ناتوان‌

كشور من سخت بيمار است‌، آزارش مده‌

زخم‌ها دارد، نمك بر زخم آن كمتر فشان‌

رقص‌رقصان از لحد خيزم اگر آرد كسي‌

مشت خاكي از ديار من به رسم ارمغان‌...

q

امّا به‌راستي در خليلي چه چيزي بود كه او را بدين مايه در چشم فارسي‌زبانان افغانستان و حتّي ايران و تاجيكستان عزيز ساخت‌؟ خليلي شاعري بود خوش‌قريحه و صاحب طبعي روان‌. احاطة او بر ادب قديم‌، به شعرش استواري‌اي بخشيده‌بود كه در ديگر اقران او كمتر ديده مي‌شد. ولي او با اين‌كه شاعري بود كهن‌سرا و بيشتر در قالب‌هايي مثل قصيده و غزل و مثنوي كار مي‌كرد، از نوانديشي نيز غافل نماند. يكي از جلوه‌هاي اين نوانديشي‌، استفادة گاه‌به‌گاه از قالب‌هايي تازه و ابتكاري بود مثل چهارپاره يا شكل‌هايي ويژه از مسمّط و مستزاد. در شعر نوروز آوارگان او جلوه‌اي از اين نوگرايي ديده مي‌شود:

گوييد به نوروز كه امسال نيايد

در كشور خونين‌كفنان ره نگشايد

بلبل به چمن نغمة شادي نسرايد

ماتم‌زدگان را لب پرخنده نشايد

خون مي‌دمد از خاك شهيدان وطن واي‌

اي واي وطن واي‌

گلگون‌كفنان را چه بهار و چه زمستان‌

خونين‌جگران را چه بيابان چه گلستان‌

در كشور آتش‌زده‌، در خانة ويران‌

كس نيست زند بوسه به رخسار يتيمان‌

كس نيست كه دوزد به تن مرده كفن واي‌

اي واي وطن واي‌

ولي نوانديشي خليلي به تنوّع در قالب شعر محدود نمي‌شود، بلكه نحوة بيان‌، نگرش و محتواي شعر را نيز در بر مي‌گيرد. مثلاً او در همين شعر بالا، نگاهي تازه به بهار دارد. اين بهاريه‌، ديگر مثل بهارية فرّخي يا عنصري نيست كه يك نقاشي بيجان از طبيعت باشد، بلكه در آن‌، حكايت‌هايي از كشور ماتم‌زدة افغانستان و مردمش نيز مي‌توان يافت‌. شاعر درد و رنجي داشته كه او را به سرايش اين شعر وادار مي‌كرده‌است و ارزشي هم كه شعر دارد، به واسطة همين معني است‌. زبان شعر خليلي با آن كه زبان مكتب خراساني را به ياد مي‌آورد، از اصطلاحات‌، واژه‌ها و تركيبات امروزين نيز بي‌بهره نمانده‌است و تخيّل او هرچند با تخيّل نوگرايان روزگارش كمابيش فاصله دارد، از عناصر زندگي شاعر سرشار است‌.

خليلي شاعري است محتواگرا و كمتر در پي تفنّن‌ها و هنرمندي‌هاي رايج بوده‌است‌. بيشتر شعرهاي او هدف‌ها و پيام‌هاي اجتماعي دارند و كاربردهايي وسيع در جامعه مي‌يابند. البته ديوان او از شعرهاي مناسبتي و اخوانيه‌ها خالي نيست‌، ولي همين‌ها نيز غالباً رنگ و بوي اجتماعي و سياسي يافته‌اند. همچنان او شاعري ملي است‌، بدين معنا كه قضاياي مختلف را از زاوية ارتباط آن‌ها با سرنوشت كل كشور مي‌بيند، نه سرنوشت يك قوم‌، يك منطقه و يا يك گرايش سياسي‌. به عبارت ديگر، شخصيتي فراقومي دارد كه اين در كشور ما كمتر اتفاق مي‌افتد.

و چنين است كه خليلي شاعري است متعهّد و باورمند. به سرنوشت كشور خويش علاقه‌مند است و البته راه بهبودي اوضاع را در بازيابي هويت فرهنگي خويش مي‌داند، نه درغلتيدن به دامن بيگانگان‌. او در برابر فقر، نابساماني و عقب‌ماندگي كشور خويش حسّاس است و به هر بهانه‌اي‌، مي‌كوشد تضادهاي موجود در جامعه را آشكار كند و به انتقاد بكشد. شعر «گريبان بي‌نوا» نمونة خوبي است براي اين سخن‌:

دو پسر هردو در دبستاني‌

چون دو شاخ گلي به بستاني‌

آن يكي بود طفل بازرگان‌

مالك مال و ملك بي‌پايان‌

وآن دگر كودك دل‌افگاري‌

پسر بينواي ناداري‌

صبحگاهي نيامدند به درس‌

هر دو را دل به لرزه شد از ترس‌

ترس زشت است‌، ليك از استاد

عاقبت مي‌كند روان را شاد

اين سخن را نوشته‌اند به زر

«جور استاد به ز مهر پدر»

گفت استاد: «از چه دير آييد؟

مگر از مدرسه به سير آييد؟

طفل مكتب‌گريز محكوم است‌

دير رفتن به مدرسه شوم است‌.»

كودك نازپرور مغرور

گفت‌: «من بودم اي پدر! معذور،

صبح بيدار چون شدم از خواب‌

جامه‌ها داشتم فزون ز حساب‌

بس كه مشغول انتخاب شدم‌،

اندكي دير بارياب شدم‌

كودك بي‌نوا به گريه فتاد

لب چون غنچه را به خنده گشاد

گفت‌: «يك كهنه‌پيرهن دارم‌

كه تموز و شتا به تن دارم‌

خواستم تا به تن كنم آن را

گم نمودم ره گريبان را

چند سوراخ جست‌وجو كردم‌

تا سر اندر يخن فرو كردم‌.»

q

و خليل‌الله خليلي شاعري بود دانشمند. تاريخ معاصر افغانستان در عرصة دانش‌هاي ادبي و پژوهش‌هاي تاريخي نيز كمتر كسي را مثل او سراغ داشته‌است‌. كتاب‌ها، رسايل و مجموعه‌شعرهاي او از شصت عنوان در مي‌گذرد كه البته بعضي از آن‌ها هنوز به چاپ نرسيده‌است‌. از اين ميان‌، مي‌توان به كتاب‌هاي ارزشمند «آثار هرات‌»، «احوال و آثار حكيم سنايي‌»، «فيض قدس‌» و «از بلخ تا قونيه‌» اشاره كرد. او حتّي در سال‌هاي واپسين عمر و در پاكستان نيز از پژوهش و تأليف بازنماند، همچنان كه از سرايش شعر.

ولي خليلي با همة شهرتي كه در داخل افغانستان دارد، در ايران بدان مايه كه انتظار مي‌رود، شناخته نشده‌است‌. نه تنها خليلي‌، كه ديگر شاعران مطرح افغانستان نيز در اين‌جا كمتر مطرح شده‌اند. البته نمي‌توان منكر اختلاف سطح و اختلاف سليقه در ميان شعر و شاعران ايران و افغانستان شد، ولي در عين حال‌، نبايد از كمبود ارتباط فرهنگي ميان دو كشور نيز غافل شد. البته بسيار طبيعي است كه سبك و سياق شعر خليلي و اقران او، براي كساني كه با شعر نيما و پيروان او خو گرفته‌اند، تا حدّي كم‌جاذبه باشد، ولي براي آناني كه هنوز سليقه‌اي سنّتي و يا نيمه سنّتي در شعر دارند مي‌تواند در رديف شعر ملك‌الشعرا بهار، محمدحسين شهريار، مهرداد اوستا و برخي ديگر از شاعران ايران قابل طرح باشد. البته اگر از حق نگذريم‌، شعر خليلي از لحاظ محتوا و گاه صورت‌، تنوّع و جامعيتي دارد كه در ديگر اقران او كمتر ديده مي‌شود.

 

 

پيامهاي بعضي عزيزان‌، مرا وادار مي‌كند كه اشاره‌اي كوتاه در انتهاي مطلب اضافه كنم‌. (اين اشاره چند روز بعد از درج اين يادداشت اضافه شده است‌.)

 

بدون اين كه بخواهم مباحث مفصل و جنجال‌برانگيز دربارة استاد خليلي را ادامه‌دهم‌، فقط اين نكته را يادآور مي‌شوم كه دوستان نهايت گرامي ما، به مقام و موقعيت نگارش اين مطلب توجه كنند. اين يك نقد تفصيلي بر شعر و شخصيت استاد خليلي نيست‌، بلكه يادداشتي اجمالي است براي معرفي اين شاعر و براي مخاطبان ايراني نوشته شده است. من در اين ايام و به مناسبت برگزاري مراسم بزرگداشت مرحوم استاد خليلي در تهران، آن را به روزنامه جام جم فرستادم و در وبلاگ هم گذاشتم. به نظر شما، در ايّام بزرگداشت يك شاعر فارسي‌زبان افغان در ايران‌، شايسته‌است كه يك مهاجر افغان‌، براي مخاطبان ايراني خويش چگونه لحني اختيار كند و چگونه معرفي‌نامه‌اي براي اين شاعر منتشر کند؟

مسلماً اگر من نقدي جدّي و همه‌جانبه در نشريه‌اي صرفاً ادبي و براي مخاطباني غالباً افغان بنويسم‌، دستم در چندوچون كردن بازتر خواهد بود و البته در چنان نقدي نيز من از بعضي الفاظي كه بعضي دوستان به كار برده‌اند، پرهيز دارم و روية خويش را حفظ خواهم كرد. شايسته است كه عزيزان پيام‌گذار نيز اين مقتضيات را از ياد نبرند. (۱۹ دی ۱۳۸۳)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک