+ پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است
من گاه و بيگاه از كساني كه پيامهاي بدون نام و با نام مستعار در اين صفحه مينهادهاند مختصر گله و شكايتي كردهام و گاه اين دوستان اين شكايت را نابهجا دانستهاند. بد نيست در يادداشتي ارتجالي دلايل علاقهام به نام و نشان داشتن يادداشتها را شرح دهم تا هم سوءتفاهمها رفع شود و هم حداقل يك بار اين سخن تفصيل كافي را از نظر من بيابد.
سخن مشهوري هست كه «به سخن توجه كنيد، نه به گويندهاش» و گاهي دوستاني كه با نام مستعار مينويسند، به اين سخن استناد ميكنند. البته اين سخني است بسيار حكيمانه، و به راستي ما بايد حقانيت سخن را ملاك قرار دهيم، ولي گاه پذيرش اين حقّانيت براي ما در گرو دانستن نام گوينده است. به عبارت ديگر، گاه نفس شناختن گويندة سخن، ميتواند ما را به پذيرش آن قانع كند.
البته سخني كه مستند به دلايل بيروني است، چندان نياز به استناد به گويندهاش ندارد، ولي بسيار اتفاق ميافتد كه گوينده سخني را بدون سند و برهاني قاطع ميگويد و اينجاست كه شناخت گوينده در پذيرش سخن اهميت مييابد. خوب است مثالي بياورم.
چندي پيش، من در يادداشتي نوشته بودم كه كلمة «عبرت» به معني «ناپسند» و «ناگوار» در هرات كاربرد دارد و دوستي با نام مستعار اظهار كرده بود كه آن كلمه، نه «عبرت» عربي، بلكه كلمهاي فارسي است به صورت «ابرت». البته آن دوست دليلي براي اين سخن ابراز نكردهبود تا ما را از شناخت گويندهاش بينياز سازد. اينجا شناخت گوينده اهميت مييابد. مثلاً اگر من بدانم كه اين گوينده، مثلاً آقاي آصف فكرت است، بدون هيچ دليلي اين سخن را ميپذيرم يا لااقل به آن به صورت جدي اعتنا ميكنم، چون ميدانم كه آقاي فكرت بر گويش هرات تسلطي علمي دارد در اين زمينه كتاب تأليف كرده است. ولي اگر فيالمثل گويندة اين سخن آقاي حيدر اسير هروي باشد براي من چندان قابل اعتنا نيست، چون به ميزان دانش و آگاهي آقاي اسير هم واقفم.
پس ميبينيد كه گاه دانستن نام گويندة يك سخن، ميتواند ماية اعتبار يا بياعتباري آن سخن براي ما باشد.
از اين كه بگذريم، بايد پذيرفت كه ذكر نام يك نويسنده، حتي اگر نويسنده فرد مشهوري هم نباشد، به طور غيرمحسوسي جذابيت آن مطلب را براي خوانندگان بيشتر ميكند. ما در مطالب با نام و نشان احساس سرزندگي بيشتري ميكنيم. گويا فردي مشخص با ما صحبت ميكند. همچنين است درج عكس نويسنده در مطبوعات كه در جذابيت مطلب بسيار مؤثر است و بسياري از نشريات اين كار را جدي گرفتهاند. هيچ انكار نميتوان كرد كه در اين صورت، خواننده با مطلب ارتباط عاطفي بهتري برقرار ميكند.
من در عالم مطبوعات نيز چنين عقيدهاي دارم. گاه دوستان روزنامهنگارم در نشرياتي كه با آنها همكاري داشتم، براي پرهيز از تكرار نام در نشريه، پيشنهاد ميكردند كه بعضي از مطالب را با نام مستعار چاپ كنيم و من غالباً با اين شيوه مخالف بودم. عقيده داشتم كه يك نام واقعي و مشخص، ولو تكراري، به جاذبة مطلب براي خواننده ميافزايد، جدا از اين كه مطلب را مستدلتر نيز ميسازد.
يكي از نشريات مهاجرين افغانستان در ايران، يعني حبلالله، تا سالها به طور كلي از درج نام نويسندگان و حتي شاعران در كنار اثرشان ابا داشت و كساني كه خوانندة اين نشريه در آن سالها بودهاند، ميدانند كه اين شيوه تا چه مايه آزاردهنده بود. گويا همه در خلاء سير ميكرديم و پاي هيچ مطلبي به هيچ جايي بند نبود.
حالا شما تصوّر كنيد كه كسي بخواهد از روي نشريات آن سالها، سير تحولات شعر مهاجرين افغانستان را پي بگيرد. چگونه ميتواند در مورد شاعراني قضاوت كند كه نميداند اينها شاعراني كهنهكار و جدي بودهاند يا جواناني گمنام و تازهكار همچون من كه در آن سالها شعرش را به حبلالله ميفرستاد و بيصبرانه چاپش را انتظار ميكشيد و شعرهايش بدون نام چاپ ميشد (در همان سالها، چند شعر از من در اين نشريه چاپ شد، و اين نخستين شعرهايي بود كه از من در جايي چاپ ميشد.)
و نكتة ديگر اين است كه ما بالاخره بايد به سمت گفتوگو و تفاهم پيش برويم يا نه؟ اگر اينچنين است چرا اين محيط را وسيلهاي براي آشنايي با همديگر نسازيم؟ چرا پس از سالها وبلاگنويسي نتوانيم چند دوست همفكر يا ناهمفكر در چند جاي عالم داشته باشيم؟ چرا بايد از هم گريخت؟ باز هم ذكر خاطرهاي بد نيست.
در آن ايامي كه تنور ماجراي «آفتاب» و «آفتابگردان» داغ بود و من يكي از طرفهاي درگير بودم، كسي به نام «جعفر» پيامهايي بسيار تند عليه من مينوشت. ولي او اين معرفت را داشت كه نه تنها با نام واقعي با من سخن بگويد، كه نشاني وبلاگ و ايميل خود را هم درج كند. من از اين طريق با اين دوست ناديده يعني «جعفر عطايي» آشنا شدم و با وبلاگ او، «فرزند آهن». وقتي وبلاگ را خواندم، سخنان جعفر برايم طبيعيتر به نظر آمد، يعني هرچند نميپذيرفتم، بهتر ميتوانستم تحمل كنم، چون به وسيلة وبلاگ، با فضاي ذهني و تفكرات ايشان آشناتر شده بودم. حال ديگر پيامهاي «جعفر» عليرغم تندي خويش، آن گزندگي را برايم ندارد و من چون پيامگذار (يعني جناب جعفر عطايي) را ميشناسم، بهتر ميتوانم با ايشان از در گفتوگو درآيم و حتي ميتوان گفت سخنان ايشان اكنون براي من توجيهپذيرتر است، حتي اگر نپذيرفتني باشد.
من به اين ترتيب، يك دوست يافتهام، البته دوستي كه گويا همچنان به من بدبين است و نامهربان، و من نيز در بسياري امور اختلافنظرهايي با او دارم. ولي چه باك؟ اين كه همديگر را با همه اختلافنظرها خوب بشناسيم، بسيار بهتر از اين است كه در تاريكخانة اشباح سير كنيم.
گاهي دوستان ما متواضعانه ميپندارند كه ذكر نام و نشان فقط براي آدمهاي مشهور لازم است و مثلاً من كه چندان آوازهاي ندارم، بودن يا نبودن نامم چه فرقي دارد؟ ولي من با اين نظر هم موافق نيستم. هر آدمي در يك محدودة خاص مشهور است و در همان محدوده، سخنش اعتبار دارد. همه آدمهاي مشهور نيز روزي گمنام بودهاند. من با آن كه امروز شعرهايي را كه در حبلالله چاپ كردهام، نميپسندم و حاضر نيستم در هيچ جايي آنها را بخوانم يا چاپ كنم، بينام و نشان بودنشان را نميپسندم. بالاخره اگر چاپ آن شعرها با نام من هيچ سودي نميداشت، اين سود را داشت كه تصويري كامل از سير و سلوك شاعريام ترسيم كند و به درد فلان پژوهشگر ادبيات بخورد. (البته با اين فرض كه شعرگونههايم ارزش پژوهش را داشته باشد.)
(اين يادداشت را بسيار با شتاب نوشتم، در كمتر از يك ساعت. اگر آن را بسيار پيراسته نمييابيد، بر من مگيريد.)


مهربانیها ()