+ شعری از مرتضی اميری اسفندقه
من اين يادداشت را به گمان خود روز چهارشنبه در صفحه نهاده بودم و خاطرم جمع بود، ولي امروز ديدم نيست. به هر حال، با دو روز تأخير تقديم حضور ميشود. و حالا آن نقدگونه هم كه بدان اشاره كردهام آماده شده است. آن را نيز در ادامه خواهم آورد.
فردا پنجشنبه 29 آذر 1383 از سوي حوزة هنري مشهد، يك جلسة ديگر از جلسات «يك كتاب، يك شاعر» برگزار ميشود و اين جلسه، به نقد كتاب «چينكلاغ» از مرتضي اميري اسفندقه شاعر تواناي امروز اختصاص دارد. اين كتاب ـ كه تازه منتشر شده است ـ مجموعهاي از قصيدهوارههاي اين شاعر است و اميري به واقع در اين نوع شعر، بسيار توانا ظاهر شده است، در سرايش قصيدههايي با حال و هواي امروز و با بياني ساده و صميمي.
من پيش از اين، يكي از اين قصيدهوارهها را در كتاب «شعر پارسي» آوردهبودم و اينجا، به احترام اين شاعر و به يادبود اين جلسه، آن را فراروي شما نيز مينهم. قصيدهاي است بسيار زيبا و ابتكاري، كه من بسيار دوستش ميدارم. اين شعر، حاصل سفري است كه گويا آقاي مرتضي اميري و محمدعلي عجمي به شمال ايران داشتهاند براي شركت در همايشي.
قرار شده است كه در جلسة فردا، من نيز سخني در نقد اين كتاب داشته باشم. اگر توانستم آن مطلب را مكتوب كنم، انشأالله در اين صفحه نيز خواهم گذاشت. ديده شود چه ميشود. (محمدكاظم كاظمي)
قصيدهوارة سفر
مرتضي اميري اسفندقه
به محمدعلي عجمي، شاعر تاجيك
نشست و گفت: كجا ميرويم ما، يارا؟
سفر، برادر من! ميبرد كجا ما را؟
سلام كردم و گفتم: شمال، تا دريا
به طنز گفت كه ما ديدهايم دريا را
q
به لحنِ روشنِ تاجيك، شرحمان ميداد
شكوه شهر سمرقند را، بخارا را
صفاي لهجة گرمش به ياد ميآورد
سرودههاي متون كهن، اوستا را
نواي رودكي و فرّ و هنگ فردوسي
سرود باربد و زخمة نكيسا را
q
به رسمِ بيتْبَرَك بين ما مشاعره بود:
«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را»
به پارسيّ سره سرخوشانه شعري خواند
چنانكه وسوسه ميكرد روح نيما را
فشرد دست مرا: گپ بزن، بخوان. گفتم:
«مجال نطق نمانده زبان گويا را»
به پاس گفت: بخوان تا به گفتة حافظ
«سرود زهره به رقص آورد مسيحا را»
q
سؤال كرد كه داناي وَخش مولاناست؟
نديده بود خودش را، بزرگِ دانا را
به پاسخ آمده گفتم: بپرس از آيينه
يقين كه آينه حل ميكند معمّا را
q
تماس داشت مدام از دريچة اتوبوس
شمال سبز و رها را، شمال زيبا را
كجاست كوه دماوند؟ يكسره ميگفت
نشان دهيد به من آن بلند بالا را
نشان دهيد كه آتشفشان خاموشم
نشان دهيد به من پيرِ پايبرجا را
q
به وجد آمدهبود از غرور بالغ كوه
چه پير كوه سترگي، خوشا تماشا را!
گريخت از من و با كوهِ پير خلوت كرد
بهانه كرد ظريفانه تنگي جا را
چقدر فاصله افتاده بين ما، گفتم
نگاه كرد كه: بردار فاصلهها را
كدام فاصله آيا؟ مگو، مگو، بسكن
«فراغت از تو ميسّر نميشود ما را»
من و تو بر سر يك سفره نان نمك خورديم
چگونه گم كنم آن خاطرات پيدا را؟
كنون اگرچه نه همسفرهايم و همكاسه
نخوردهايم ولي نان خوان يغما را
گذشتة من و تو از شكوه سرشار است
بهل نديده بگيرد، ببخش دنيا را
هنر به دست من و تو سپرده، همسايه!
كليد روشن دروازههاي فردا را
دوباره قسمت ابنالسلام خواهد شد
اگر جنون نكني باز عشقِ ليلا را
چقدر صاف، چه بيتاب زمزمه ميكرد
رفيق سنّي ما نام پاك مولا را
q
به انتهاي سفر ميرسيم، آنك شهر
چگونه تاب بيارم دوباره غوغا را؟
كجا مسافر شاعر؟ كجا؟ مرو، برگرد
بگير دست من، اين دستهاي تنها را
q
من و تو مثل هميم، اي زلال تاجيكي!
كدام فتنه جدا كرده اين چنين ما را؟
در ضمن اين علامت q که در بين بيتها میبينيد همان علامت مربع توخالی است که در اين محيط به اين شکل در میآيد. اصل آن در زرنگار يک مربع است.


مهربانیها ()