محمدکاظم کاظمی


+ يک اقتراح از سوی سيدابوطالب مظفری

جناب سيدابوطالب مظفری اين اقتراح را در وبلاگ خودش (باغچار) مطرح کرده است. من نيز آن را از آنجا اقتباس می‌کنم تا فيض آن عام‌تر شود. نشانی باغچار اين است.

saghar2.persianblog.ir

و اين هم متن اقتراح با اقتباس از باغچار

اقتراح:

آسيب شناسي نثرنويسي امروز نويسندگان افغانستاني

 

من يك عادت بد پيدا كرده‌ام. اين عادت را خيلي وقت مي‌شود كه دارم. از همان آغاز آشنا شدن به مطالعه. به عبارت دقيقتر از آن زمان كه نوشته‌ها را به نشاني نويسندگانشان مي‌خوانم. در دوران كودكي كتاب را به خاطرنويسنده اش نمي‌خواندم. كاري به نويسنده نداشتم. به موضوعش نگاه مي‌كردم. اگر برايم جالب بود مي‌خواندم، اگرنه ، نه. مثل كساني كه به شكل آماتور فيلم مي‌بينند. بينندگان عادي، فيلم را به خاطر كارگردانش نمي‌بينند بلكه به خاطر داستان و يا بازيگرش مي‌بينند. نه اينكه اين گونه فيلم نگاه كردن و يا آنگونه كتاب خواندن بد باشد. نه خيلي هم خوب است. ـ هرچند به دلايل خوبيش فعلا نمي‌توانم بپردازم ـ منظور اينكه من اينگونه بودم و شايد خيلي هاي ديگه هم مثل من بوده باشند. به قول بزرگان: سخن از هست و نيست است، نه از بايد و نبايد.

 از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان باشد، از زماني كه كتاب يا مقاله را پيش از خواندن، نظارت استصوابي مي‌كنم كه نويسنده اش كيست؟ و كجايي است؟ اين عادت آمده سراغم، كه نوشته‌هاي هموطنانم را زياد با رغبت و اشتياق نمي‌خوانم. يعني نمي‌توانم بخوانم. كارش هم نمي‌شود كرد، با تلقين و توصيه هم قابل حل نيست. كار دل است. خودم را كه نمي‌توانم بازي بدهم. اين امر تقريبآ كليت دارد. نمي شود گفت، نوشته‌ي فلان و بهمان را نمي‌خوانم. اصلا نوشته‌‌هاي افغاني جماعت را نمي‌توانم به طيب خاطر، بخوانم. مگر اينكه مجبور باشم از باب وظيفه و يا عرق ملي. بنا بر اين يك ادعاي عام دارم و البته از قديم گفته اند « مام من عام الا و قد خص» اگر دو سه استثناي پيدا شد، در قاعده خللي نمي‌افكند.

اين سليقه‌ي من شامل هرگونه نوشته اي مي‌شود از نثرهاي معمولي مقاله‌ها گرفته تا نثرهاي هنري مثل داستان. راستش را بخواهيد از اين جهت پيش خودم ناراحت هم هستم. گاهي فكرمي‌كنم نكند من هم مثل اكثر آناني كه در مهاجرت بزرگ شده اند و سلايق شان، به اصطلاح دوستان ايراني، جور ديگر شكل گرفته، لذا از بعضي عادات و رسوم بومي خودشان خوشنود نيستند، شده باشم. يعني به قول معروف «الينه» شده‌ باشم. بسيار ديده‌ام جواناني را كه مثلا از دمبوره هزارگي، خوششان نمي‌آ‌يند. و اصلا براي شان، چيزي خنده داري است. در عوض از موسيقي اجق وجق پاپ و نمي‌دانم جاز و چه و چه، كلي كيف مي‌كنند. مي‌ترسم چنين شده باشم. هرچند من بر آن دسته از جواناني كه چنين شده اند، هيچ خرده‌اي نمي‌گيرم و آنان را در اين كارشان محق مي‌دانم. ولي خودم دوست ندارم چنان باشم. دليل نظري محكمي هم براي اين دلبستگيم ندارم. ولي خوب، همه جا كه لازم نيست آدم دليل داشته باشد. گاهي مي‌شود. يا شايد بشود، همين دوست داشتن يا نداشتن را دليل حساب كرد. البته در منطق دل نه منطق سر. من اين قسمت را فعلا با منطق دل طي‌ مي‌كنم تا بعد. ناگفته پيداست كه  اين مقايسه از باب تقريب به ذهن بود. شما حتما متوجه شده ايد. كه قياس دمبوره و طرز سلوك جوانان امروزي با آن و اين سليقه‌ي كذايي من در ارتباط با نوشته‌‌هاي نويسندگان امروز وطنم، قياس مع‌الفارق است. هركدام راسته‌ي خودش را دارد و مشتريان مخصوص به خودش را.

حال، چه من در اين سليقه‌ام محق باشم يا مقصر، اينقدر است كه اين امر لابد علتي دارد. صورت مسئله از سه حال خارج نيست. يا من دچارتغير ذايقه شده ام و بايد بفكر اصلاح خودم باشم، يا نوشته‌هاي ما افغانها دچار بعضي كاستي‌هاست، كه بايد بفكر اصلاح آن باشيم. و يا هروامر صادق است كه باز بايد به دنبال چاره بود. درست از همين جاست كه اين جستجوي ذهني را آغاز كرده ام، تا ببينم مشكل در كجاست؟ صورت اول كه كار من نيست، بايد دوستان آينه‌سانم مرا به تازيانه‌هاي تنبه و نقد شان، بخويش آورند. من بيشتر در پي اثبات صورت دوم هستم. مي خواهم بدانم كه در اين نوشته‌ها چه كاستي‌ها و نقص‌هاي هست، كه ميل آدم را به خواندن، تعطيل مي‌كند و بايد در پي درمان آن بود.

ابتدا مي‌خواستم به تنهايي برداشت‌هاي خودم را بنويسم، كه ديدم اين كار شايد چندان راهي به دهي نباشد، بهتر است اين نكته را ابتدا به اقتراح دوستان بگذارم و در يك كار گروهي به آن پاسخ بدهيم.

بنا براين دو سوال را مطرح مي كنم:

اول ـ آيا شما نيز چنين معضلي را كه من با آن درگير شده ام، حس كرده ايد؟

دوم ـ در صورت مثبت بودن جواب، دلايل آن را چه مي‌دانيد؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک