+ کار من و گلنسا به جنجال کشید...
سیداحمدعلی فاخر را آنان که در این سالها به جلسات شعر مهاجرین در مشهد گذر داشتهاند، خوب میشناسند، این شاعر پیگیر و جدی را که هرچند زمانه با او از سر سازش نبودهاست، او با سماجت تمام، داد خود را از زمانه ستانده و قدم به قدم، شعرش را ترقی دادهاست.
میگویم زمانه بر سر سازش نبوده است، نه تنها با فاخر که دستفروش است در دور حرم امام رضا و سالهای جوانی را که دوران آموختن و پیشرفتن بوده است، احتمالاً با چنین سرگشتگیهایی طی کرده است و محروم بوده است از درس و تحصیل و قیل و قال مدرسه و انجمن و جلسه و شب شعر و هر چیز دیگر. بله، نه تنها با او، که یک نسل از مردم افغانستان زمانه بر سر سازش نبوده است.
باری، فاخر از نسلی است که به واقع سوخت، نسل جوان و بااستعدادی که سالهای باروری و شکوفایی را یا در کوران جنگ به سر برد و یا در کورههای آجر. وقتی پنجرهها برای امور ذوقی باز شد که این نسل، کارش را کردهبود و بارش را بسته بود، و به واقع هیچ باری نبسته بود، جز بار رنج و خانهبهدوشی.
پس باید بسیار پراستعداد باشد کسی که جوانیاش را چنان میگذراند و آنگاه در چهل سالگی، بناگاه پایش به محافل شعر باز میشود و شعرش را از هیچ به همهچیز میرساند. به قول سعدی، «درِ نیستی میکوبد، تا هست میشود».
چاپ کتاب شعر سیداحمدعلی فاخر، برای بسیاری از جوانان این سالها زنگ خطری است، خطر این که به راستی اینان چه میکنند که با برخورداری از درس و مدرسه و کتاب و دفتر و نظریههای نوین ادبی و انقلاب رسانهها و انترنت و وبلاگ و هزار بد و بلای دیگر، همچنان درجا میزنند و آنگاه یک شاعر عامی مکتبندیده، به غمزه مسئلهآموز صد مدرّس میشود.
بله، شعر فاخر تراشخورده نیست، مدرن نیست، گاهگاهی مشکل زبان دارد، گاهگاهی وزنش عیب پیدا میکند، ولی شعر است، شعری بیآلایش، با یک زیبایی طبیعی و بدور از تصنع. چنین است که به دل مینشیند.
انتشار کتاب فاخر هم نشان از همت بالای این آدم دارد، همچنان که پیشرفت شعرش. او به واقع این کتاب را در نسخ نهچندان زیادی تکثیر کرد، با کیفیت و رنگ و رویی بسیار مطلوب که البته یاری جناب مظفری و وحید عباسی و دیگر بچهها – هر یک به نوعی – در این کیفیت اثر داشت.
من در این مجال اندک، چند شعر از سالهای مختلف از این شاعر را میآورم، با ذکر تاریخ، تا طول مسیری که او در این سه، چهار سال پیموده است، بهتر مشخص شود.
ماهی
گفت ماهی با خودش که آب چیست
رنگ آبی در دل گرداب چیست
ناگهان از موج او بیرون پرید
از دل دریا بر هامون پرید
لحظهای بعد از تپش آرام یافت
درس نیک از این خیال خام یافت
گفت من در زندگی تنها شدم
بینصیب از موج این دریا شدم
ابر آمد لحظة باران رسید
اندک اندک تا دل یاران رسید
6/6/79
بید همسایه
ای بید چرا قامت لرزان داری
از باد صبا موی پریشان داری
همسایة ما شدی همیشه لب جوی
یک خاطرهای از این دیاران داری
بر شاخة تو پرنده در پرواز است
در جان تنت بوی بهاران داری
هرچند که فرسوده شدی از پیری
برنایی و قامت خرامان داری
عمری است که ایستاده پابرجایی
یک پیکر تازه مثل انسان داری
1/11/79
طوطی جان
چرا امشب نشستی تا سحر بیدار طوطی جان
بیا حالا بزن با من گپ بسیار طوطی جان
میان این قفس آخر چرا امشب تو حیرانی
گمانم که تو از دستم شدی بیزار طوطی جان
بهار آورده بوی طوطیان سبز هندی را
گمانم از فراقش گشتهای بیمار طوطی جان
و مثل داستان طوطی و آن مرد سوداگر
تو حالا قصة آن را مکن تکرار طوطی جان
تو را من در کنار چوک بالا میبرم فردا
گمانم گشتهای شیدای این بازار طوطی جان
برایت میخرم فردا دوباره تحفة دیگر
بیا فکر برایم کن مکن این کار طوطی جان
25/9/82
صبح امید
باز با طبل و صدا صبح دلآرا خندید
گل سرخش همه جا بر دل صحرا خندید
میتکانید سر کاکل نازش هر دم
باز با گیسوی پاشیده در آنجا خندید
دیدمش باز در آن پیرهن نارنجی
بر لب دهکده با زلف چلیپا خندید
کوچه لبریز بهار است در آن صبح قشنگ
باز با صورت رخشانه چه زیبا خندید
آسمان باز به آن چادر آبی یک شب
پیش چشم همه با رقص و تماشا خندید
باز مهتاب در آن قامت لرزان آمد
بر دم پنجرهام تا گل فردا خندید
21/4/82
چند رباعی و دوبیتی
چشمان قشنگ آسمان مره کشت
گیسوی بلند آن چنانی مره کشت
یک لحظه بیا به سایة باغ انار
پیراهن مسک ارغوانی مره کشت
در گلشن دل همیشه باور گل کرد
با دهکدهام درخت صدبر گل کرد
بر دامن صحرا و بیابان بنگر
امسال دوباره گل دختر گل کرد
گلبخت دوباره دست و دل باز شده
در بردن دل ببین چه طناز شده
با یک چمدان پر از تبسم امشب
همپایة دختران شیراز شده
این دهکده باز مزرع گندم شد
این کوچه پر از هلهلة مردم شد
با کوچ غمانگیز ثریا امشب
یک دکمة ز پیراهن دنیا گم شد
از عشق رخ فریده بیمار شدم
آوارة هر کوچه و بازار شدم
یک شب گذرم فتاد در کوچة او
در حلقة گیسویش گرفتار شدم
دل با هوس و هوای دنیا گم شد
بازیچة هر قبیله و مردم شد
این متهم ردیف دوم آخر
افسانهای در محلة بیگم شد
امشب دل من به یاد جانان کوچید
در شهر پر از نگار پغمان کوچید
همراه تمام کوچیان صحرا
در وقت سحر به عشق گلجان کوچید
این دختر پاک و ساده عاشق شده بود
با خنده و نامه و همین حد و حدود
یعنی به کدام جرم مجازات شده است
یک عاشق ساده بود مجرم که نبود
این قول و قرار ما به یک سال کشید
دیدم که به استخاره و فال کشید
آخر به میان مردم آبادی
کار من و گل نسأ به جنجال کشید
نه متهمی به چارسوی قرچک بود
دیدم که به دست یکدیگر ولچک بود
وقتی همه را به مینیبوس بار زدند
دیدم همه افغانی بیمدرک بود
این خاک غریب اگر به من زر گردد
کی بهتر از آن بهار لوگر گردد
نشریة عصر گفته با خط درشت
باید که مهاجران دگر برگردد
دمی که آمدم با ردپایت
دلم را هدیه میکردم برایت
خجالت میکشیدم تا بگویم
مرا کشتی به دندان طلایت
همان روزی که دلبر روزه دارد
به دست خود سبو و کوزه دارد
لب جو میرود همراه مهتاب
به گردن طوقی از فیروزه دارد
دلم آوارة ایران زمین است
غریب و بیکس و زار و حزین است
میان این همه دشت و بیابان
شبیه مردم چادرنشین است
به پایم ناگهان یک دشت گل ریخت
کجایی ـ گفت خندان ـ یار بیریخت
ببین با یک مزاق کوچک او
دلم مانند ارگ بم فرو ریخت


مهربانیها ()