+ موعظه
(شعری از سال ۷۵)
آسمان برف و مه و صاعقه را کرده گسیل
یا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ایل؟
جان موجود ستانیده مگر بویحییَ
صور موعود دمانیده مگر اسرافیل
میخ میکوبد بر کلّة کوه این تندر
سنگ میروبد از دامن صحرا این سیل
طبلِ رعد است شرربار، که گوید اژدر؟
سنگ و کوه است نگونسار، که گفت آمد پیل؟
چیست این مرگِ معلّق که نه زخم است و نه زهر
نه جذام و تب و طاعون و از این قسم و قبیل
چیست این چشمة شیرین بهشتی که بر آن
زخمِ یک تیشه و صد کوهکن افتاده قتیل
کیست این قوم که بعد از گذر سنگ و صلیب
کمکمک بر در کندوی عسل بسته دخیل
زندگانی همه در کهف عدم تبعیدی
مردگانی شده بر دامن هستی تحمیل
کفن مرده برون کرده که نفرین به حسود
چَپَنِ زنده گرو داده که لعنت به بخیل
قصرها ساخته بشکوه که چشم همه کور
قصرها ساخته، امّا همه در معبر سیل
ای شمایان عَلَمِ گورِ کسان برده به دوش
آنچنانی که بَرَد نعش برادر، قابیل
خوش چه بالید بدین رایتِ بادآورده؟
استخوان میشکند عاقبت این بارِ ثقیل
نتوان خورد از این میوه مگر هستة تلخ
نتوان ساخت از این شاخه مگر دستة بیل
تیغِ کرّار چه بندد به کمر آن که به عمر
نتواند نهد آتش به کف دست عقیل
حجّ و گلزار چه خواهد کند آن بیسر و پا
که نبرده است به قربانگه شوق اسماعیل
دین اگر هست، برآرندة دَیْنی باشید
دل چه بندید بدین صوم و صلاة و ترتیل؟
قومی از سفرةتان سیلی محرومی خورد
رنگِ رخساره گواه است، چه حاجت به دلیل؟
وحشیان! این جگر سوختة مردان است
که کند شام و سحر سفرةتان را تکمیل
نیست جز اشکِ بلادیدة پاییندستان
کاب و رنگ ده بالای شما راست کفیل
خونِ صد حلقِ جوانمرگ بریزد بر خاک
تا که بر شاخه چنین سرخ شود سیب و شلیل
ای بشر! سرخی سیبت نفریبد، هشدار!
تا به کی آتش دوزخ بنهی در زنبیل؟
نزدی جان گرانمایه به آب و آتش
میکنی دعوی همسنگی موسی و خلیل؟
گُلِ خورشید مبین گردِ تو چرخنده و رام
منتظر باش که کورت بکند این قندیل
و از آن آب که امروز به شیر اندازی
برود گلّة بارآور فردات به سیل
شاعر! این موعظه در گوشِ که میریزی مفت؟
مردمی از دهن آماده و از گوش علیل؟
مردمانی که بزرگند چنان دیو سپید
وز نژادند همانند سگ گلّه اصیل
چنگ آن گونه به دنیا زدهاند از دل و جان
که نخواهد شنود گوشِ کسی بانگِ رحیل
عجبی نیست از این مردمِ چسپیده به خاک
که بمانند و برآید نفسِ عزرائیل
و عجب نیست که در غیبت شیران خدا
قاضی شهر شود گاو بنیاسرائیل
خواهد آخر بَرَد این طایفة ریشفروش
کاسه از سائل و زاد سفر از ابنسبیل
حیف شد، فصل فلکتازی آدمها رفت
آدمکها همه ماندند زمینگیر و ذلیل
قومِ موسی پی سیر و عدسی سرگردان
قومِ فرعون شناکرده گذشتند از نیل
دیگر از بندة بیچاره نیاید کاری
ای خدا! این تو و این کعبه و این لشکر فیل
فروردین 1375


مهربانیها ()