+ آن شاعر تیرهچشم روشنبین...
در همین روزها، کتاب «عشق و حماسه» چاپ شد که مجموعه شعرهای مرحوم حاجی محمدکاظم پدربزرگ من است. تدوین این کتاب برعهدة من بود و انتشار آن به همّت خانوادة آن مرحوم. مناسب دیدم که مقدمة آن کتاب را که البته خود نگاشتهام، با چند نمونه از غزلهای آن مرحوم در اینجا نیز درج کنم تا هم یادی شود از آن «شاعر تیرهچشم روشنبین» و هم خبر انتشار این کتاب ـ که قریب چهل سال بر زمین مانده بود ـ به گوش آشنایان ایشان برسد.
حاجی محمدکاظم، بازرگانی بود از بزرگان هرات، و صاحب طبع شعر و فضل و ادبی که در افراد سرشناس هرات در این عصر، غالباً یافت میشد.
ما اکنون از نیاکانش اینقدر میدانیم که سالها پیش، مردی محمدخالق نام، از حجاز به ایران و سپس افغانستانِ آنوقت کوچید و در هرات ماندگار شد. از این پیشتر را کسی آگاه نیست; اما پس از این، میدانیم که این محمدخالق، صاحب فرزندی شد که او را محمدعلی نام نهاد. از زندگی و شیوة معیشت محمدعلی نیز، بیش از این خبری در دست ما نیست، ولی فرزندش محمدابراهیم، پارچهفروشی میکرد و البته مردی بود سرشناس و اهل فضل. مغازة بزرگ او به واسطة ممتاز بودن اجناسش، محل آمدوشد خانوادههای مشهور هرات بود.
محمدکاظم، حاصل نخستین ازدواج حاجی محمدابراهیم بود. این کودک، بیش از سه سال سایة مادر را بر سر ندید و چنین شد که پدرش همسری دیگر گزید و صاحب فرزندانی دیگر شد; دو پسر، غلامحسن و محمدطاهر و دو دختر، معصومه و فاطمه، که از این میان، محمدطاهر در قید حیات است و البته او نیز کاظمی تخلّص میکند. از دیگران نیز فرزندان و فرزندزادگانی بر جای مانده است.
محمدکاظم، دروس مکتبخانهای رایج آن روزگار، همچون صرف و نحو و عربی را در مدرسة آقا حسین خوشنویس پی گرفت. او همچون غالب کودکان آن عصر، در معیشت نیز شاگردی پدر کرد و در دکان او، و با حمایت او، شیوة کسب و کار را آموخت. کمکم ذکاوت و استعداد فطریاش، از او جوانی ساخت تحصیلکرده ـ مطابق هنجار علمی آن روزگار ـ و در عین حال، اهل بازار. او با سفرهایی تجارتی به مشهد، دامنة کارش را گسترش داد و با مرحوم حاجی غلامحیدر سیدحسین (بزرگِ خاندان حیدرزاده) شریک شد. این شراکت، البته وصلتهایی خانوادگی میان آنان را نیز در پی داشت. نخستین پیوند ازدواج محمدکاظم، با فاطمه، دختر حاجی محمدرضا، یکی دیگر از شرکای آنان، بود.
بحران جنگ جهانی اول، برای آن دسته از اهالی بازار که در کار خویش پویاتر و هوشیارتر بودند، البته زمینة پیشرفت بیشتر را فراهم میآورد و این دو شریک، از این موقعیت استفادة شایانی کردند. اینهمه، بهعلاوة حضور محمدکاظم در مشهد، زمینة ازدواج دومش را با دختری ایرانی فراهم کرد، که البته این پیوندی بود ناپایدار و فقط دو پسر برای این بازرگان جوان باقی گذاشت. سومین ازدواج حاجی محمدکاظم نیز با بانویی ایرانی بود، دختر حاج شیخ عبدالحسین مجتهد بالاخیابانی از روحانیان عالیمقام مشهد. این زن مهربان و باعاطفه، دو پسرِ برجای مانده از همسر دوم را نیز سرپرستی کرد.
باری، از این سه همسر، حاجی محمدکاظم صاحب ده فرزند شد; پنج پسر، غلامرضا، حسینآقا، محمدآقا، محمدعلی و محمود; و پنج دختر، صاحبسلطان، شایسته، مریم، فخری و افتخار; که از این میان، سایة پنج تن یعنی محمدآقا، محمدعلی، مریم، فخری و افتخار بر سر خانواده باقی است. صاحبسلطان در جوانی درگذشت. حسینآقا و محمود رشتة حیات خویش را به دست خویش گسستند. میگویند که طبع شعر در حاجی محمدکاظم بر اثر اندوهی گل کرد که در دلش به خاطر انتحار حسینآقا ایجاد شده بود. در این دفتر نیز شعری یادگار از این واقعه باقی است، با مطلع «ای سروقد! چرا تو به خاک آرمیدهای». سایة دو فرزند دیگر، یعنی غلامرضا و شایسته، چند سال پیش، از سر خانواده برچیده شد.
پس از آن، تا مدتی زندگی شاعر در فرازوفرودهای تجارت گذشت، گاهی در مشهد و گاهی در هرات; تا بالاخره خود با خانوادهاش به طور دایم به هرات کوچید. تجارت در جریان بود و رفاه روزافزون. خانهها و املاکی خریده شد که البته روزگار، بعدها همه را از دست خانواده بدر کرد. روزگارِ این خانواده به خوبی میگذشت; هنگام کار، در تجارتخانة پدر و هنگام تفریح، در باغهایی که در اطراف شهر خریده شده بود.
حاجی محمدکاظم بازرگانی سرشناس و فردی صاحبنفوذ در هرات بود و همین، رابطهاش را با کابل برقرار کرد. عبدالمجید خان زابلی رئیس بانک ملی شده بود و همهکارة اقتصاد افغانستان. او تاجران بزرگ را به سرمایهگذاری در بانک ملی و شرکتهای بزرگ در مرکز فراخواند و البته هراتیان که همواره در بازرگانی شهره بودند، در پاسخ به این فراخوان سهمی بیشتر گرفتند. در هرات، «شرکت اتحادیه» تشکیل شد و سرمایة تاجران، در آنجا گرد آمد. حاجی محمدکاظم، هم به پشتوانة سرمایه و هم به اتکای دانش و فراست خویش، در این اتحادیه سهمی عمده داشت و رئیس تفتیش آن بود. بهزودی، به دستور عبدالمجید خان، او نمایندة شرکت اتحادیه در کابل شد و با همسر ایرانی و سه دختر و دو پسر به کابل کوچید. پسران مشغول تحصیل در مدارس نوین شدند و پدر نیز نمایندة شرکت اتحادیه بود در کابل.
از سوی عبدالمجید خان چنین مقرر شده بود که بازرگانان، برای کالایی که وارد یا صادر میکنند، درصدی عوارض پرداخت کنند و این دارایی، صرف ساختن کارخانة نساجی شود. این تاجران هم البته به نسبت پولی که داده بودند، در این طرح ملّی سهیم بودند. با این تدبیر، ساختمان کارخانة نساجی در پلخمری آغاز شد. مهندس امیرالدین خان از تحصیلکردههای آلمان رئیس پروژه شد و حاجی محمدکاظم معاون تفتیش آن، که مورد اعتماد عبدالمجید خان بود و به همین واسطه، در جاهایی به کار گماشته میشد که کاری ساختمانی در جریان بود و زمینة خوردوبرد افراد، میسر; و این همه، نیاز به سرپرستی داشت با تقوای مالی.
این خانوادة عافیتپرورده، چهار سال زندگی نسبتاً سخت را در پلخمری ـ که هنوز آنقدرها هم آباد نشده بود ـ تجربه کرد، ولی بیماری ملاریا، که همهشان را رنجور ساخته بود، حاجی محمدکاظم را ناچار به ترک مأموریت و بازگشت به کابل کرد، برای معالجة فرزندان.
یکی از آثار مهم حاجی محمدکاظم، در همین سالها شکل گرفت، یعنی «جنگنامه» که واقعهنگاری منظوم جنگ جهانی دوم است و به خواهش دوستانش سروده شده است. مثنوی «جنگنامه»، در طول جنگ جهانی سامان یافته است و بیش از سه هزار بیت دارد.
از این پس نیز بخشی از عمر حاجی محمدکاظم در کارهای اداری و اجرایی گذشت. او دو سال مدیر افغانی شرکت «اباک» شد که شرکتی بود ساختمانی و مشترک میان چکسلواکیا و افغانستان، با دو مدیر، یکی افغان و دیگری خارجی. ساختمان سیلوی کابل و شرکت قند بغلان را این شرکت پیگیری میکرد. پس از ساختهشدن شرکت قند بغلان، ادارة آن نیز به حاجی محمدکاظم واگذار شد.
اما گویا کارهای اداری، چندان با روحیة این بازرگان شاعرمشرب، سازگاری نداشت. با آزادشدن مجدد فعالیتهای تجاری شخصی، او خویش را از مأموریتهای رسمی سبکدوش کرد، در هرات مسکن گزید و با فرزندانش کار تجارت را پی گرفت; و این، سال 1323 خورشیدی بود. او در شعری با این مطلع، دلسردی خویش را از این کارها منعکس کرده است: «گشتهام پیر و ناتوان که مپرس...»
ولی خستگی ناشی از مسافرتها و مأموریتهای پیدرپی، حاجی محمدکاظم را تنگحوصله ساخته بود. انتحار دیگر فرزندش محمود، بر این اندوه و ملال افزود. این رویداد، دیگر پسران را هم از کار گروهی دلسرد ساخت و هر یک از آنان، پی کاری دیگر گرفت.
داغ فرزند، پراکندگی خانواده و تاریکشدن چشمان بر اثر بیماری دیابت، سالهای آخر عمر حاجی محمدکاظم را تلختر ساخت. او دهسال آخر عمرش را در نابینایی سپری کرد و دیگر نتوانست چهرة نوادگان تازه به دنیاآمدة خویش را ببیند. پرستارش در این سالها، دخترش مریم بود که با وجود خواستگارهای بسیار، تن به ازدواج نداد و کمر به خدمت پدر بست. (او باقی عمر بابرکتش را نیز در تجرّد گذرانده و البته سایهاش همانند مادری مهربان بر سر خواهرزادگان و برادرزادگانش بوده است.)
واپسین سالهای عمرِ «این شاعر تیرهچشم روشنبین» در کابل گذشت و شب بیست و سوم ماه رمضان 1385 قمری (1344 خورشیدی) بود که چنین گفتوگویی بین او و پسرش محمدعلی ـ که بر بالین پدر احضار شده بود ـ رخ داد:
ـ آمدی علی؟
ـ بله.
ـ بنشین، دستم را بگیر... ]مدتی سکوت و دست فرزند در دست پدر[ فردا صبح گادی میگیری و مرا میبری به هرات و قبر پدرم را باز میکنی و مرا در قبر میگذاری. این کار را میکنی؟
ـ بله، میکنم.
ـ قول است؟
ـ قول است.
ـ علی جان، علی جان، علی جان... ]صدایی رو به خاموشی[
و اینک در زیارتگاه سلطان میر عبدالواحد شهید در هرات، بر سنگ مزاری در یک سردابة خانوادگی، چنین نگاشته شده است:
«هذا مرقد مغفور مبرور حاجی محمدکاظم ابن مرحوم حاجی محمدابراهیم که به تاریخ شب جمعه 24 جدی 1344 مطابق به شب 23 ماه مبارک رمضان 1385 قمری در سن 86 سالگی جانب سرای جاودانی شتافت. بنابر وصیت مرحومی که باید به سردابة پدر خویش در کنار پدر دفن میشد ـ چون از فوت پدرشان 34 سال گذشته بود ـ در قبر پدر و آغوش پدر قرارگرفت.» و بر همین سنگ، شعری نیز حک شده است از سرودههای این شاعر; «ای جوانان! چو به این قبرستان / روی آرید به هر عصر و زمان...»
q
خانوادهای نسبتاً مرفّه و سرشناس، با روابط اجتماعی گسترده و جابهجاییهای پیاپی در هرات، کابل، مشهد و دیگر شهرها، آن هم در سایة پدری فرهنگدوست و اهل علم، عجیب نبود اگر اهل فضل و ادب باشد. جایی که کتاب و دفتر بسیار یافت شود و اهل ادب و دانش رفت و آمد داشتهباشند و حتی تفریح دستهجمعی خانواده، در بسیار وقتها مشاعره باشد، انتظار میرود که نسلی ادبدوست پرورش یابد. فرزندان حاجی محمدکاظم چنین بودند. هرچند در آن روزگار، محیطی مساعد برای ادامة تحصیل فرزندان در سطوح عالی فراهم نبود و مداومت در شغل پدری نیز مجال این را نداد، آنان در پرورش فرزندان خود جدّ و جهدی درخور کردند و چنین شد که جمع کثیری از فرزندزادگان حاجی محمدکاظم، تحصیلات دانشگاهی دارند، و البته غالباً پراکنده در اطراف و اکناف گیتیاند و محروم از استفادة نیکو از این تحصیلات.
علاوه بر دانشدوستی، طبع شعر و ادبپروری نیز میراثی بود که از این پدر به فرزندان و فرزندزادگان رسید. محمد کاظمی، فرزند حاجی محمدکاظم، صاحب طبعی روان است و شعرهایی، که آنها را در دفتری با عنوان «راز دل» به چاپ سپرده است. خواهرش افتخار کاظمی (اطمینان) نیز شعرهایی نیکو و پرسوز میسراید و صاحب دفتر شعری است چاپنشده. و محمدعلی کاظمی، هرچند همچون آن خواهر و برادر در شعرسرایی جدی و پیگیر نبوده است، در قالبهای مختلف طبعآزمایی کرده، و فرزند او محمدکاظم کاظمی همانگونه که نام پدربزرگ را با خود دارد، چراغ شعر را در میان نوادگان نیز روشن نگه داشتهاست.
و دیگر اعضای این خانوادة بزرگ نیز هرچند به طور حرفهای کمتر به سرایش پرداختهاند، همواره شعر دوست و ادبپرور بودهاند و مشوّق همدیگر در این عوالم. و هماینان بودهاند که در انتشار کتاب حاضر همّت کردهاند، تا خاطر پدری چنان فرهیخته را پاس نهادهباشند.
q
کتاب حاضر، مجموعة آثاری است که از مرحوم حاجی محمدکاظم برجای ماندهاست، به انضمام منظومة «جنگنامه» که خود کتابی مستقل بوده و در بخش آخر این کتاب جای گرفته است. خوشبختانه به واسطة علاقة فرزندان به این میراث ادبی پدرشان، مجموعه آثار شاعر از گزند تصرفات حوادث بدور مانده است. بعضی از آن شعرها به خط آن مرحوم باقی است و بعضی نیز ـ در یک مرحلة دیگر که قصد انتشار آنها در کار بوده است ـ تایپ شده است. فقط در این میان، ردیف حرف «الف» از غزلیات شاعر در دسترس نیست، چون باری در اختیار یکی از دوستان بوده و سپس به احتمال قوی از میان رفته است. چنین است که این غزلیات، از حرف «ب» شروع میشود. بر روی بعضی شعرها، اصلاحاتی از مرحوم عبدالحسین توفیق، شاعر بزرگ افغانستان دیده میشود. در متن حاضر نیز شکل اصلاحشدة این شعرها حفظ شده است.
در تدوین کتاب، از تصرّف در متن شعرها پرهیز شد، مگر به ندرت و به نیّت اصلاح، آن هم با یادکرد در پاورقی. در مواردی نیز دستنویس به شدت ناخوانا بود و کلماتی به قرینة لفظی و معنوی، آن هم میان قلاّب، نهاده شد تا ربط معنایی شعرها برقرار شود و البته این موارد، اندک بود و ناچیز. تنظیم و تدوین این کتاب، با محمدکاظم کاظمی بوده است و البته طاهره امیری و سیدحکیم بینش نیز در تایپ و مقابلة شعرها او را یاری رساندهاند. در انتشار کتاب نیز، اعضای خانوادة بزرگ حاجی محمدکاظم سهم گرفتهاند.
q
و کلام آخر، غزلی است از افتخار کاظمی (اطمینان) دختر شاعرِ حاجی محمدکاظم، تا هم نمونة کلامی باشد از این بانوی سخنور و هم یادکردی نیکو، از آن زندهیاد:
ای مهربان پدر! سر و جانم نثار تو
جانم فدای شوکت و شأن و وقار تو
فرخنده آن زمان که در ایّام کودکی
بودم همیشه پیش تو و در کنار تو
اکنون که دور از تو و از تربت تو ام،
از دوردست، سجده نمایم مزار تو
دیدی به چشم، مرگِ جگرگوشگان خویش
ای من فدای آن جگر داغدار تو
امّا نبود شکوهات از جور روزگار
شکر خدای بود همیشه شعار تو
ای شاعر شهیر که معراج ما تویی،
بالیدهایم ما همه از شاهکار تو;
یعنی که «جنگنامه» و اشعار دلکشت
وز هر ترانه و غزل آبدار تو
هستی تو افتخار من، ای نازنین پدر!
هر دم کند ثنای تو را، «افتخار» تو
چند غزل از مرحوم حاجی محمدکاظم
دیدی دلا که یار به حالم نظر نکرد؟
خون شد دلم ز درد، به جانش اثر نکرد
نخل امید کاشتم اندر ره وصال
آبش ز اشک دیده به دردم ثمر نکرد
دارم عجب ز سفرة عامش که من چرا
وا ماندهام ز جان و مرا کس خبر نکرد
بر حال خویش ناله کنم یا ز روزگار
کاندر حریم قرب مرا بابصر نکرد
دستم دراز نیست، که گیرم دو زلف او
او از طریق لطف به سویم گذر نکرد
سوزم ز آتش جگر اندر ره فراق
شمع وجود من ز شرارش حذر نکرد
بخت سیاه من بنگر رخت برگرفت
اما به کوی دوست شبی را سحر نکرد
دل دیوانة ما را چرا چشمت به کین باشد؟
مگر پابند زلفت را سزا از چشم این باشد
اگر از خرمن حسنت به مژگان خوشه برچینم
چو خورشید فلک ماند که پروین خوشهچین باشد
تو را حسن خداداد است، من مسکین دلریشم
به راه موکب سلطان گدای رهنشین باشد
مرا قسمت به دوران شد که اندر عشق تو سوزم
نگر بر قلب سوزانم که آهم آتشین باشد
چو دیدم عارض ماهت میان ابر گیسویت
شدم خرسند این معنا که با بختم قرین باشد
مرا سرگشتة دوران نموده خال مشکینت
مگر سودای مهرویان به عاشق این چنین باشد؟
چو از کویت جدا گشتم، نمانده طاقت و صبرم
سرشک از دیده میبارم، گواهم آستین باشد
اگر تیغم زنی جانا! معاذالله که سرپیچم
که از مهر تولاّیت به خاک من عجین باشد
حیات جان شود پیدا تو را کاظم ز لعل او
مراد و آرزوی من ز یاقوتش همین باشد
11 ثور 1320
دوش در وقت سحر، دل مایل دلدار شد
این دل پژمرده بین در آرزوی یار شد
در هوای روی جانان جان به سینه میتپد
در میان خواب و بیداری چه خوشکردار شد
جستم از باد صبا بوی خوش نیکوی او
نکهت جانبخش پیدا در در و دیوار شد
گفتم: ای باد صبا! بودی به کوی دلبرم
مشک تر آوردهای از این سفر اقرار شد
بر فروغ روی او چشم نظر انداختی
کاین چنین با بخت من هر دم تو را پیکار شد
دل بشد بیمار اندر آرزوی وصل او
لعل جانافزای او قوت دل بیمار شد
عاقبت دریافتم ماه رخش را من به خواب
لابه میکردم، به پیش چشم من بیدار شد
کس ندیدم پیش خود غیر از گلاب بوی گل
اشکریزان دیدهام در حسرت دیدار شد
پادرازی میکنی اندر سر سودای عشق
کاظما! عمرت همیشه در سر این کار شد
4 ثور 1320


مهربانیها ()