محمدکاظم کاظمی


+ یادکردی از عبدالقهار عاصی

امروز سالگرد شهادت عبدالقهار عاصی است و همراه با خاطره‌ای تلخ برای من و دیگر کسانی که با این شاعر و شعر او سروکاری داشتیم‌. و من‌، می‌کوشم به سهم خود و در حد توان خود، یادکردی مختصر از این شاعر بزرگ داشته‌باشم‌. آنچه در پی می‌آید، دو یادداشت است که در سالگرد شهادت عاصی در مطبوعات چاپ شده است و یک شعر از خود او و غزلی که خود به یاد او سرودم‌، در چهلمین روز درگذشتش‌.

 

از آتش از بریشم‌

ماهنامة نینوا، شمارة 32، مهر 1379

درست شش سال پیش (1373) و در چنین روزهایی‌، عبدالقهار عاصی شاعر معاصر افغانستان بر اثر انفجار خمپاره در شهر کابل به شهادت رسید. این در حالی بود که او حدود یک ماه پیش از این واقعه در ایران به‌سر می‌بُرد، یعنی به قصد اقامت به این کشور آمده‌بود، که متأسفانه فراهم نشد و او در حالی نومیدانه به افغانستان بازگشت که شرایط سفر به کشورهای اروپایی برایش فراهم بود. ولی او در آخرین نامه‌ای که به یکی از دوستانش در آلمان فرستاد، این بیت را نوشت‌:

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم‌

به شهر خود روم و شهریار خود باشم‌

البته این را هم فراموش نکنیم در همان ایّامی که یکی از بزرگترین شاعران کشور ما برای رفع مشکل اقامت خود در این کشور، به هر دری می‌زد و نتیجه‌ای نمی‌گرفت‌، بسیاری از «زیر دار گریخته‌ها»ی سیاسی و نظامی در امن و امان بودند و برخوردار از هر گونه امکانات‌.

باری‌، قهار عاصی متولد پنجشیر بود و تحصیل‌کردة کابل‌. در سال‌های واپسین‌ِ حکومت کمونیستی‌، او و دیگر شاعران و نویسندگان فعّال آن روزگار، تلاشی را شروع کرده‌بودند برای احیای شعر و ادب فارسی و در عین حال‌، پایه‌گذاری نوعی ادبیات مقاومت زیرزمینی و پوشیده‌. او در این سال‌ها، پنج مجموعه شعر از خود به چاپ رساند، یعنی «مقامة گل سوری‌»، «لالایی برای ملیمه‌»، «دیوان عاشقانة باغ‌»، «غزل من و غم من‌» و «تنها ولی همیشه‌». در سال‌های نخستین‌ِ پس از پیروزی مجاهدین هم عاصی در افغانستان به سر برد و یک مجموعه‌شعر منتشر کرد با عنوان «از جزیرة خون‌» که مرثیه‌هایی بود برای کابل‌ِ جنگ‌زده‌. آخرین کتاب شعر او که بعد از شهادتش به وسیلة فرهاد دریادوست هنرمند عاصی در آلمان چاپ شد، «از آتش از بریشم‌» بود. علاوه بر این‌ها، عاصی در ایران بخشی از خاطرات خود از سقوط کابل و پیامدهای آن را با عنوان «آغاز یک پایان‌» فراهم کرد که آن هم با همّت محمدحسین جعفریان شاعر ایرانی‌، بعد از شهادت عاصی به چاپ رسید.

عاصی شاعری بود توانا و نوگرا، هم در قالب‌های کهن و هم در قالب‌های نو، هرچند شعر نو او لطف بیشتری داشت و هرچند در مجموع شعرهای او، خالی از فراز و فرود نبود. آنچه در شعر او بیش از همه جلب نظر می‌کند، دردمندی و حسّاسیت شاعر در قبال وقایع پیرامون است‌، چنان که فقط برای جنگ‌های کابل‌، یک مجموعه شعر فراهم آورد. قدرت تخیّل‌، نوپردازی‌، جسارت در استفاده از واژگان و نیز رنگ محلی شعرها، از دیگر امتیازات شعر عاصی است‌. دریغ که این شاعر دردمند، در اوج توانایی خودش از میان ما رفت و نتوانست برگ‌های زرین بیشتری بر شعر معاصر افغانستان بیفزاید.

 

 

عاصی در ایران‌

سفر عاصی به ایران هم برای ما و او شیرین بود و هم تلخ‌، شیرین از آن روی که این نخستین دیدار او و شاعران مهاجر مقیم ایران بود و تلخ از آن روی که این سفر فرجامی ناگوار یافت‌، عاصی نتوانست در ایران بماند، به کشور برگشت و درست چند روز بعد از آن بود که خبر این حادثه را شنیدیم‌. اگر عاصی را ندیده‌بودیم‌، شاید آن‌قدرها هم شهادتش برای ما ناگوار نمی‌افتاد.

باری‌، چرا عاصی ایران را انتخاب کرد؟ چرا به پاکستان یا کشورهای غربی نرفت‌؟ بدون شک او به این محیط دلبستگی داشت و مسلماً هر اهل ادب و اهل قلم فارسی‌زبان از این که خود را در میان هم‌زبانان خود می‌بیند احساس خوشی دارد.

من از همه جا بی‌خبر در مشهد بودم که محمدحسین جعفریان از تهران زنگ زد و گفت عاصی این‌جاست‌، و این برای ما شگفت‌آور بود. به زودی به تهران رفتم و او را در محفل شعر شاعران مهاجر در حوزة هنری یافتم‌. با هم به مشهد برگشتیم و تا مدتی با هم بودیم‌، تا آن که خانواده‌اش از مسیر پاکستان آمدند و پس از آن در منزل محمدآصف رحمانی دوست شاعر ما اقامت گزید.

ولی این را پیش‌بینی نکرده‌بودیم که دو مشکل اقامت و معیشت تا این‌مایه بزرگ و مانع ماندن او در این کشور باشند. آن سال‌ها، سال‌های اوج درگیری در افغانستان بود و همة اذهان به جنگ‌های کابل معطوف شده بود. به همین لحاظ هیچ یک از نهادهای کوچک و بزرگ سیاسی و نیمه سیاسی افغانستانی در ایران‌، تصوّر نمی‌کردند در کنار اندیشیدن به امور نظامی کار دیگری هم دارند. عاصی اگر یک قوماندان از زیر دار گریخته می‌بود، امکانات اقامت و گذران زندگی به هر حال برایش فراهم می‌شد چون این جنس در آن سال‌ها خریدار داشت‌، ولی متاع فرهنگ و ادب‌، نه‌. این در سال‌های بعد بود که کانون‌های فرهنگی قدرتمندی در ایران تشکیل شدند و توانستند ضمن جذب عده‌ای از شاعران و نویسندگان‌، زمینه‌های اقامت و فعالیت را برایشان فراهم کنند.

البته اگر عاصی هم می‌خواست همانند بسیاری از دیگر مهاجرین‌، مخفیانه و به اصطلاح غیرقانونی در ایران به سر برد، شاید تا چند سال دیگر هم دوام می‌آورد، ولی او این روحیه را نداشت‌. می‌خواست یک حضور قانونی و آبرومند داشته‌باشد و این فراهم نشد. حالا به نظرم می‌رسد که طبع نازک و حسّاس او، نه در ایران‌، که در هیچ کشور دیگر هم نمی‌توانست بسیار دوام بیاورد. این روح ناآرام فقط می‌توانست در مأمن خود آرام گیرد. چنین بود که عزم کشورهای دیگر را هم نکرد. دوست هنرمندش فرهاد دریا چند بار از آلمان با او تماس گرفت و اطمینان داد که زمینة سفر عاصی به آن کشور را فراهم می‌کند، ولی او نخواست و در واپسین نامه‌اش به فرهاد دریا، این بیت حافظ را نوشت‌:

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم‌،

به شهر خود روم و شهریار خود باشم‌.

و سرانجام یک سحرگاه سرد و ابری مشهد را به قصد هرات و سپس کابل ترک کرد، با همسر و تنها فرزندش مهستی‌.

امّا سفر عاصی به ایران‌، خالی از برکاتی هم نبود. او نخستین شاعر مطرح افغانستان بود که بعد از جنگ‌های داخلی به ایران سفر می‌کرد و برای شاعران هموطن خودش در ایران‌، حرف‌های بسیاری داشت‌. ما به وسیلة او بیش از پیش با تحولات شعر افغانستان در داخل کشور آشنا شدیم و همچنین دوستان ایرانی ما.

یکی دیگر از برکات سفر عاصی‌، تألیفاتی است که در این‌جا انجام داد و آمادة چاپ ساخت‌. او در آماده‌سازی ویژه‌نامة شعر معاصر افغانستان در مجلّة شعر سهیم بود و نیز یک مجموعه از شعرهایش را برای چاپ آماده کرد، که این کتاب پس از مرگش در آلمان و به همّت فرهاد دریا چاپ شد، با نام «از آتش از بریشم‌». امّا کتاب دیگر او که بعدها تا حدّی جنجال‌برانگیز هم شد، آغاز یک پایان است که خاطرات و چشمدیدهای عاصی را از سقوط کابل و جنگ‌های داخلی در این شهر دربر دارد. عاصی در این کتاب‌، با لحنی گزنده و گاه طنزآمیز به انتقاد از اوضاع کشور در آن سال‌ها پرداخته و البته دولتمردان وقت کشور را نیز از نیش قلم خویش بی‌بهره نگذاشته است‌. شاید برای کسانی که از نزدیک با عاصی و روحیة او آشنا نیستند، این یک موضعگیری سیاسی ضد جهادی به شمار آید، ولی اگر حساسیت طبع و ظرافت احساس عاصی را دریافته باشیم‌، در می‌یابیم که به راستی چنین کسی نمی‌توانسته با دیدن آن صحنه‌ها، ملایم‌تر از این سخن بگوید.

عاصی در ایران یک شعر نو هم گفت که به تعبیری سفرنامة ایران او به شمار می‌آید. من پاره‌هایی از آن شعر را در یک محفل دوستانه شنیدم و به راستی اگر این اثر از گزند حوادث در امان مانده باشد، نمایانگر احساسات این شاعر در واپسین روزهای عمرش خواهد بود.

q

و بالاخره حدود سه ماه پس از این که جعفریان خبر آمدن عاصی را به من داد، من خبر شهادت او را به جعفریان دادم و او را شگفت‌زده کردم‌، ولی این شگفتی‌، دیگر شیرینی و حلاوتی در خود نداشت‌. به راستی این خبر تا وقتی که سال بعد به کابل رفتیم و جای خالی او را در خانه‌اش دیدیم‌، با عینیت تمام نمی‌توانستیم باور کنیم‌.

 

 

شعری از قهّار عاصی‌

خداحافظ گل سوری‌!

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من‌

سرود سبز می‌خواهند

من آهنگ سفر دارم‌

من و غربت‌

من و دوری‌

خداحافظ گل سوری‌!

q

سرِ سردرّه‌های بهمن و سیلاب دارد دل‌

بساط تنگ این خاموشی‌

این باغ خیالی‌

ساز رؤیای مرا بی‌رنگ می‌سازد

بیابان در نظر دارم‌

دریغا درد!

مجبوری‌!

خداحافظ گل سوری‌!

q

هیولای گلیم بددعایی‌های‌ ما بردوش‌

چراغ آخر این کوچه را

در چشم‌های اضطراب‌آلودة من سنگ می‌سازد

هوایی تازه‌تر دارم‌

از این شوراب‌، از این شوری‌!

خداحافظ گل سوری‌!

q

نشستن‌

استخوان مادری را آتش‌افکندن‌

به این معنی که گندمزار خود را

بستر بوس‌وکنار هرزه‌برگان ساختن‌

از هر که آید

از سرافرازان نمی‌آید

فلاخن در کمر دارم‌

برای نه‌،

به سرزوری‌

خداحافظ گل سوری‌!

q

ز هول خاربست رخنه و دیوار نه‌،

از بی‌بهاری‌های پایان‌ناپذیر سنگلاخ‌

آتش به‌دامانم‌

بغل‌واکردنی رهتوشة خود را

جگر زیر جگر دارم‌

ز جنس داغ‌

ناسوری‌

خداحافظ گل سوری‌!

q

جنون ناتمامی در رگانم رخش می‌رانَد

سپاهی سخت عاصی در من آشوب آرزو دارد

نمی‌گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانم‌

تماشا کن‌، چه بی‌بالانه می‌رانم‌

قیامت بال و پر دارم‌

به گاه وصل‌

منظوری‌

خداحافظ گل سوری‌!

q

نشد

بسیار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم‌

مبادا انتظارش در دل‌آساهای من باشد

مبادا اشتران بادی‌اش را

زخمه‌های من‌

بدین‌سو راه بنماید

کسی شاید در آن‌جا

عشق را با غسل تعمید از تغزّل‌های من‌

اقبال آراید

من و یک‌بار دیدار بلندآوازگان ارتفاعات کبود و سرد

تماشایی اگر هم می‌نیفتد

دست و دامانی هنر دارم‌

نه چَوْکاتی‌، نه دستوری‌

خداحافظ گل سوری‌!

 

 

سیاووش‌

محمدکاظم کاظمی‌

در سوگ عبدالقهّار عاصی‌

فروگیر، ای شب‌، شب تار! ما را

از این خوان‌ِ آلوده بردار ما را

که پوسانده این برکة بی‌خیالی‌

و دلخوش‌نشستن به مردار، ما را

و اینک پس از چارده خوان آتش‌

زمین و زمان کرده انکار ما را

همان دست‌ِ دردآشنا می‌پسندد

به چاه‌ِ مذلّت نگونسار ما را

بدر برده از چنگ و منقار کرکس‌

فرو می‌نهد پیش کفتار ما را

و یا می‌گذارد گرانقدر و محکم‌

چنان خشتها لای دیوار ما را

q

شگفتا! در این فصل‌ِ بی‌رحم‌، در خود

فرو برده دیوان و اشعار، ما را

مگر بعدِ عمری از این خواب سنگین‌

تکانی دهد مرگ‌ِ قهّار ما را

سیاووش تنهای‌ِ این آتشستان‌

که می‌دید سرگرم بازار ما را

و می‌گفت «بهتر از این خوان نعمت‌

همان تشنگی در نمکسار ما را»

ولی خسته‌بودیم و گفتیم «جانا!

به این حال‌ِ همواره بگذار ما را»

q

فرو خورد این برکة بی‌خیالی‌

و دلخوش نشستن به مردار ما را

بیا آتش‌، ای آتش بی‌تحمّل‌!

بر این خوان‌ِ آلوده مگذار ما را

آبان 1373

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شاعران فارسی
comment مهربانی‌ها () لینک