+ بر این رواق مقرنس (بخش ششم و پایانی)
پیشتر اشارتی کردیم به تناقضی که شعر معلّم گرفتار آن است، یعنی تقیّد شاعر به زبان اشارت و نیاز طبیعی شعرش به زبان عبارت. حال این اشارت را به عبارت میکشیم. گفتیم که معلّم، شیفتة گامنهادن در فضاهای غریب و دور از دسترس است و فقط در این جاهاست که میتواند خواننده را مرعوب و مفتون شعر خویش سازد. اما فضای تازه، فضاسازی و توصیف عینی و تفصیلی میخواهد، و در زبان اجمالی و سرشار از تلمیح و اشارت معلّم نمیگنجد. شاعر از چیزهای ناشناخته میگوید، ولی به اشارت; و این تناقضی در کار میآورد. آن «شبپا»یی که نیمایوشیج در یک شعر چندصفحهای توصیفش کردهبود، در شعر معلّم در یکی دو بیت ظاهر میشود و میرود: شرحه شرحه است صدا در باد، شبپا رفته است نقل امشب نیست، از بَرساد، شبپا رفته است بر دهل، بیهنگ، بیهنجار، میکوفد باد ضرب شبپا نیست، ناهموار میکوفد باد (امت واحده...) در واقع، شاعر ما در کنار این شوق نیماگونه به غرابت، یک شیفتگی خاقانیوار به تلمیح دارد و این شیفتگی گاه افراطآمیز به نظر میآید. فرهنگ و معارف دینی، اسطورهها و داستانهای ملل، متون ادب کهن و دانشهای قدیم، منابع تلمیح در شعر او هستند و تسلّط شگفتانگیز معلّم بر این معارف، او را برای این تلمیحها بسیار مستعد ساخته است. اما تلمیح، یک ایجاد رابطة دوجانبه میان شاعر و مخاطب است و نیاز به یک سلسله مفاهیم مشترک دارد که هر دو طرف، بر آنها وقوف داشتهباشند. اینجاست که دست شاعر برای فضاسازیهای خاص و غریب، بسته میشود، چون اینجا سخن از چیزهایی تازه است که باید به درستی توصیف شوند. شاعری که به داستان خسرو و شیرین اشاره میکند، البته تلمیحی آشنا و رسا به کار برده است، ولی به همین مقدار، از گامنهادن در فضاهای دیگر محروم شده است و شاعری که در پی تازگی تلمیح، به «هفت موش گزیدة» داستان «موش و گربه» عبید زاکانی اشارت میکند، لاجرم محتاج پاورقیزدن بر شعرش میشود، چنان که شاعر ما شده است. چلچلهی گربهدیده را کشتیم هفت موش گزیده را کشتیم (از کجا آمدی...) اینجا شاعر محدود به چیزهایی میشود که هم خود بر آنها وقوف دارد و هم مخاطبان او. این دایره، بسیار بزرگ نیست و به ویژه وقتی پای مخاطبان عام به میان میآید، کوچکتر میشود. بیسبب نیست که در شعر مکتب هندی، تملیحهای تاریخی و علمی بسیار اندک است. با این همه، میتوان راههای بینابین را نیز جستوجو کرد. ما یک دسته مفاهیم مشترک داریم که از دسترس شاعران مقلّد و پختهخوار به دور ماندهاند. در عین حال، اینها برای مخاطبان شعر که گروهی خاص در جامعهاند، بیگانه نیستند و میتوان با اشارت به آنها، در مسیری میانه راه پیمود، چنان که معلّم گاهبهگاه پیموده است. قسم به صبر و صفاشان، به رایشان سوگند به هیمنهی نفس اسبهایشان سوگند شبی نشسته سپید و شبی ستاده سیاه شبی به حادثه افزونتر از هزاران ماه (قسم به فجر...) میروم با جهانی حکایت همچو نی بندبندم شکایت (میروم تا کبود...) گفتیم گاهبهگاه و نه همیشه. بله، در بسیار جاهای دیگر، شاعر ما، نه به الزامات تلمیح گردن مینهد و نه به مقتضیات فضاسازی اهمیت میدهد. نه پروای مخاطب را دارد و نه باکی از پیچیدگی و ابهام بیجا در او میتوان یافت; او فقط پروای «حبر مقدونیه» را دارد و بس: حِبْر مقدونیه میگفت سقر سقراط است نه که بقراط بقر نیست، بقر بقراط است جنس سقراط سقر بود، سمندر را ساخت مُثُل حِبر بقر بود، سکندر را ساخت دیک در منظر بدخواه غرابالبین است گاو مقدونیه در عکا، ذوالقرنین است بتگران در همه ادوار دروگر بودند «سدنة فلسفه اوبار» سروگر بودند بارها جهد شبانان رمه را ایمن کرد شرة شاختراشان همه را ریمن کرد میخ خرگاه فلاطون خر عیسی را کشت پسر سایة سقراط کلیسا را کشت (امت واحده...) این سلوک مختار معلّم، از مثنوی «غیبتی عصر آشکار» به بعد، دیگر کاملاً به چشم میزند و کمکم شعرش را به یک خط مقرمط بدل میکند. q ما تا کنون همواره گفتهایم «شعر معلّم چنین ساخت و صورتی دارد» و از کنار این پرسش محتوم، به ظرافت گذشتهایم که این یک ساخت و صورت واحد و ثابت است، یا در گذر زمان، تکامل و یا انحطاطی در خود پذیرفته است؟ واقعیت این است که این نظام نیز همانند هر نظام دیگر، پویا و متغیر بوده است و به تبع این پویایی، روابط میان ارکان آن نیز دگرگون شده است. در شعرهای اول، به طور آشکار، تصویرگری جناح اکثریت است و زبانآوری، جناح اقلیت. ولی شاعر کمکم هم به سوی باستانگرایی گام بر میدارد و هم به سوی تلمیحهای فشردهتر و غریبتر، که در مثنوی «غیبتی عصر آشکار» دیگر به چشم میزنند: ربع طلالی به هفت مرتع خضرا هرزه گیاهی به هفت شاخة طوبا کتم کریچی به چار کشف مؤسّس کهنه رباطی به هشت طاق مقرنس جذبة انسی به هرچه جاذب و فاصل عطف بیانی به چاربند مفاصل روزنهای تا نهان به چار دریچه مرجی از این روستا به چار کریچه (غیبتی عصر آشکار) و این سیر، بعدها جدیتر میشود. با این هم، تا مثنوی هجرت، حال و هوای شعر معلّم ثابت است و گویا به نظر میرسد که شاعر، در این نظام ثابت، کمکم به تکرار میرسد، چنان که مثلاً برای مثنوی «ما وارثیم، وارث زنجیر یکدگر» طرحی میآزماید که پیش از آن، حداقل در سه مثنوی دیگر آزموده شده است; یعنی تصویرگری تدوام تاریخی رویارویی حق و باطل. مثنوی هجرت، پایانبخش این دوره است و در آن نیز، همین سیر تاریخی البته با تفصیلی خستهکن شرح داده شده است. «هجرت» را میتوان واپسین سلطان این سلسلة حکومتی دانست که غالباً غرق در تجمّل و خدم و حشم و بدور از ابتکار و اراده است. البته این مثنوی، از فرازهای زیبا خالی نیست، ولی این فرازها، آن گونه در میان بیتهای ملالآور مثنوی گم شدهاند که امیرکبیر در خیل درباریان ناصرالدینشاه قاجار. آنچه این مثنوی را تا حدّی قابل تحمّل کرده است، همان ترجیع درخشان آن است و چند پارة زیبا نظیر این: خود ماه را پیوسته جا بر آسمان است این فتنه، ماه آسمان در ریسمان است با رشته ماه آسمان را نسبتی نیست خود آسمان و ریسمان را نسبتی نیست (هجرت) با مثنوی «چنین به زاویه در، چند پافشردستید» گشایشی در شعر معلّم پدید میآید که اینبار از ناحیة زبان است. بدین ترتیب، یک سلسلة طلایی دیگر شروع میشود که نخستین حلقة درخشانش، مثنوی «کلیله» است. از اینجا دیگر زبان و مهارتهای لفظی و موسیقیایی، سلطان بلامنازع شعر معلّم هستند. به تبع این تغییرات، وزن غالب مثنویها نیز عوض میشود و شاعر وزنی را میآزماید که پیش از این، به کار نبرده است، «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن». من به پندار خود، دو مثنوی «ماند زین غربت...» و «کوچ» را اوج این مرحله از کار معلّم میدانم. بعدها ساخت و صورت دیگری امتحان میشود; یک فضاسازی خانقاهی و میخانهای به گمان من، اصلاً با توفیق همراه نیست. نخستین نشانههای این ساختار را پیشتر در مثنوی «مردم از رونق بازار کسادی که تو داری» از شعرهای قدیم او دیدهایم: خیز و آن باده در این بادیه انداز و مرا ده که بدین روز در این بادیه آن باده مرا به یله کن آن پسر حور و قمر را به من امشب خرقه برگیر و بنه سیر و سفر را به من امشب در فرو بند که کس سرزده در خانه نیاید آشنا آمده، هشدار که بیگانه نیاید تو خود از خانه بر آن بام برآ، سیر جهان کن چو بپرسند مرا خیره برآشوب و نهان کن گر که خورشید نگنجد بت من با قمر اینجا با من امشب بنگنجد به جز این سیمبر اینجا این گرایش، در مقدمة مثنوی کوچ حضور دارد و در «خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است» به اوج میرسد که البته به گمان من این اوج یک روش نامطلوب است: خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است بعد از این زخم و عطش رهزن مرگآگاهی است در نماز همه حتی منِ من بی او نیست بی صنم صورت و بی قبله ثمن نیکو نیست بعد از این نکتة زاهد به قلندر گیرند زمرة مدرسه در میکده لنگر گیرند «بعد از این خرقة صوفی به خرابات آرند» «شطح و طامات به بازار خرافات آرند» به موازات اینها، چیزهای دیگری هم از شعر قدیم وارد شعر معلم میشود که نه باستانگرایی است و نه تلمیحهای سازنده، بلکه یک عقبگرد مضمونی است، مثل اصطلاحات هیئت بطلمیوسی و یا ایهامهای بسیار فرسوده و کهن، مثل ایهام در کلمة «آهو» در این بیت: گفتم آفت، پدرم گفت دلیری با دوست گفتم آهو، پدرم گفت که شیری آهوست و این، یادآور مصراع «آهوکُشی آهویی بزرگ است» از لیلی و مجنون نظامی است. به راستی این آهوی معلّم، آهویی بزرگ است. با این همه، سیر تحولات شعر معلّم نشان میدهد که شاعر هرگاه در یک ساخت و صورت بیانی احساس بنبست و تکرار کرده است، به زودی مسیر را عوض کرده و روشی دیگر برگزیده است. در مثنویهای اخیر او نیز دو مثنوی بسیار زیبا نشانگر این تحوّل هستند، یکی مثنوی کوتاه و منسجم «تبارنامة انسان» است و دیگر مثنوی «زمان، آبستن روزی است، روزی مثل عاشورا» که این دومی بسیار باطراوت، ملموس و عینی است. گویا شاعر ما از سرزمین عجایب، به دنیای ما آدمیان پای نهاده است: که میداند که حتّی در غرور آبسالیها کنار چشمه خشکیدند تنگسها و شالیها... زنی در منظر مهتاب، سنجاقی به گیسو زد چراغ چشم شبگردی به قعر باغ سوسو زد تفنگی عطسه کرد از بام، رشکی توخت بر خشمی دوتاری ضجه کرد از کوه، اشکی سوخت در چشمی (زمان آبستن روزی است...) پایانه آنچه تا کنون گفتیم، یک بحث درونساختاری بود و ما کوشیدیم در این نظام خاص، یعنی مثنوی بلند با لحن حماسی و غلبة زبان بر موسیقی، روابط عناصر و اجزای شعر را بازنماییم و ببینیم که شاعر در رعایت مقتضیات و لوازم این نظام، تا چه حد موفق بوده و شعرش چه آموزههایی برای ما دارد. حالا این که مثنوی بلند با این خصوصیات، به راستی یک ساختار کارآمد و فراگیر برای شعر امروز میتواند بود یا نه، و تا چه مایه میتواند با ساختارهای آزموده و موفقی چون شعر نیمایی یا شعر سپید یا غزل نو رقابت کند، سخنی دیگر است. باری، تجربه نشان دادهاست که امروزیان، و بهویژه آنان که با شعر کهن انس و الفت چندانی ندارند، این متاع را چندان نمیپسندند، که امروز دورِ تخیّل است و در این بازار، کسی مهارتهای زبانی را به چشم خریداری نمینگرد. به راستی این که شاعر ما، خود در شعرهای تازهاش روشی دیگر پیش گرفته و همچون منوچهر آتشی آن اسب سفید وحشی قدیم را به آخور فرستادهاست، نشانی از گردن نهادن او به مقتضیات زمانه نیست؟ فهرست مثنویهایی که در متن به آنها ارجاع داده شده است: از مثنویهای «رجعت سرخ ستاره» 1. قسم، قسم به فجر قسم، صبح پشت دروازه است 2. میروم تا کبود حقارت ـ بقعة بیکسی را زیارت» 3. «شب همخوابی مریم با...!!؟» 4. «کویر از همه جز عاشقی فراموشی است» 5. «به دستگیری روح خدا سفر بهتر» 6. «باور کنیم سکّه به نام محمّد است» 7. «از کجا آمدی که برگردی» 8. «هلا ستارة احمد هلا ستاره صبح» 9. «غیبتی عصر آشکار» 10. «کدام جرأت یاغی پیام خواهد برد؟» 11. «مُردَم از رونق بازار کسادی که تو داری» 12. «ما وارثیم، وارث زنجیر یکدگر» 13. «آیا کسی دوباره بر این باره رانده است؟» 14. «هجرت» 15. «چنین به زاویهدر چند پا فشردستید؟» از مثنویهای تازه 16. «به حقّ حق که خداوندی زمین با ماست»، یادنامة سومین کنگرة شعر و ادب و هنر، اشعار و مقالات، چاپ اول، ادارهکلّ ارشاد اسلامی خراسان، مشهد 1363 (این مثنوی، به «کلیله» نیز معروف است.) 17. «ماند زین غربت...»، با بلبلان سرمست عشق (حاصل شب شعر اسفندماه 1363 در دانشگاه صنعتی اصفهان)، چاپ اول، جهاد دانشگاهی دانشگاه صنعتی اصفهان 18. «قیامت»، سوره، جُنگ دهم، چاپ اول، انتشارات حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی، تهران 1365، صفحة 116 19. «کوچ»، روزنامة اطلاعات، سهشنبه 31 / 2 / 1370 ، صفحة «بشنو از نی» 20. «ای شرار دل افروخته»، سوگنامة امام، گردآوردة محمود شاهرخی و عباس مشفق کاشانی، چاپ اول، انتشارات سروش، تهران 1368، صفحة 392 21. «خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است»، روزنامة اطلاعات، دوشنبه 13 / 3 / 1370 22. «تبارنامة انسان»، مجلة شعر، شمارة اول، فروردین 1372 23. «نیانبان مشرک»، روزنامة اطلاعات، سه شنبه 27 / 5 / 1371 ، صفحة «بشنو از نی» 24. «امت واحده از شرق به پا خواهد خاست»، مجلة سوره، دورة چهارم، شمارة ششم 25. «مگر به عید خون کشد عزای مرتضی تو را»، مجلة سوره، دورة پنجم، شمارة دوم و سوم 26. «زمان، آبستن روزی است، روزی مثل عاشورا»، روزنامة همشهری پینوشتها: 1. رجعت سرخ ستاره; علی معلم; چاپ اول، تهران: حوزة اندیشه و هنر اسلامی، تهران 1360 2. برای تفصیل بیشتر در این معنی، به «تازیانههای سلوک» دکتر شفیعی کدکنی مراجعه کنید که هادی من در این سخن نیز، همین کتاب بوده است. تازیانههای سلوک، نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنائی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی; چاپ دوم، تهران: انتشارات آگاه، 1376
3. چهار مقاله، نظامی عروضی سمرقندی، به اهتمام دکتر محمد معین، چاپ یازدهم، صدای معاصر، تهران 1379


مهربانیها ()