+ اُحُد (3)
این مثنوی در سال ۱۳۷۱ و در اوج جنگهای کابل سروده شد. این اوج سیاسیشدن ما بود و البته سیاسیشدن و نه حزبی شدن، هرچند از این سیر و سلوک ما، بیشتر یک حزب و حتی یک جریان خاص بهره میبرد. هنوز این شعر را دوست دارم چون در سرودنش فقط تابع احساس خود بودم و برای خوشامد این و آن چنین موضعی نگرفتهبودم.
برای جنگهای کابل
پی آتش نَفَسم سوخت، ولی شب تازهاست
گفت راوی; شب برف است که بیاندازهاست
گفت راوی; شب برف است، شب خنجر نیز
ردّ پا گم شده در برفِ گران، رهبر نیز
برف، تنها نه، که با صخره و سنگ افتادهاست
و زمین چشمه نزادهاست که طوفان زادهاست
برفباد است که میبارد و کج میبارد
آسمان خشمی است، از دندة لج میبارد
هفت وادی خطر اینجاست، سفر سنگین است
ردّ پا گم شده در برف، روایت این است
اینک این ما و زمینی که کف دست شده
کوچهای، بس که فرو ریخته، بنبست شده
اینک این ما و نه انجیر، که خنجر خورده
خنجر از دستِ نه دشمن، که برادر خورده
اینک این ما و دلی دربهدر و دیگر هیچ
گورِ بیفاتحهای از پدر و دیگر هیچ
اینک این ما و سری ـ لعنت گردن ـ بر دوش
هفت زنجیر، که هفتاد من آهن، بر دوش
هفت رود از برِ کوه آمده، خون آورده
اژدها هفت سر تازه برون آورده
هفت همسایه سر کینة نو دارد باز
در زمین پدرم کشت و درو دارد باز
باز میبینم و فریادِ کسان خمیازهاست
پی آتش نفسم سوخت، ولی شب تازهاست
و کسی گفت; لب از لا و نعم بایدبست
چشم بر کیسة ارباب کَرَم بایدبست
گفت; شک نیست که در راه خدا میبخشند
پارة نانی از این سفره به ما میبخشند
پا نداریم، به پاتابه طمع بیهودهاست
بیزمینیم، به حقّابه طمع بیهودهاست
جنگ و دعوا که نداریم، همین ما را بس
سه کلوخ از همة سهم زمین ما را بس
گفت راوی; همه گُل بوده و گل میگویند
حق همین است که ارباب دُهُل میگویند
گفت; دیدم شب توفان چه خطرها کردند
جنگها را چه دلیرانه تماشا کردند
آنچنانی که نیاید به زبان، میخوردند
شب توفان همه چون شیر ژیان میخوردند
آفرین باد بر این دادرسان، راوی گفت
چشم بد دور از این گونه کسان، راوی گفت
ـ چشم بد دور، خداوند نگهداردشان
در عزای زن و فرزند نگهداردشان
هر که از چشمه جدا ماند، لجنپرور شد
هر که نانپاره پذیرفت، گداییگر شد
هر که تنها شد از این جاده، پی غولان رفت
هر که رهتوشه جدا کرد، به ترکستان رفت
نانِ مُفتآمده ننگِ دهن است، ای مردم!
این روایت، سندش خون من است، ای مردم!
هفت بام آن که در این دور و زمان خواهدداشت،
هفت برف و همه تربرف، بر آن خواهد داشت
هفت خوان آن که در این دور و زمان خواهدخورد،
هفت پیمانة منّت پی آن خواهدخورد
هفت رنگ آن که در این برهه بَدَل خواهدکرد،
هفت تعظیم به هفتاد دغل خواهدکرد
ما نمیخواهیم نان در گرو جان بخشند
جوز پوچی که کریمانه به طفلان بخشند
سیب دندانزده با هر که رسد بذل کنند
روغن ریخته را نذر ابوالفضل کنند
نیم خوردهاست، از این کوزه نخواهم نوشید
آب، حقّ است، به دریوزه نخواهم نوشید
آن که با کاسة پسخورده نشد شاد، منم
و درختی که تبر خورد و نیفتاد، منم
باد از خیمة من کرد گذر، آتش شد
آتش از من نفسی وام گرفت آتش شد
خشم دندانشکن صخرة سخت از من بود
میوه گر سهم کسان بود، درخت از من بود
این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد،
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق، آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهانسوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمة راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد
این گلویی است که از هُرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوختهتر برگردد
کهکشان از سفر طیشده برخواهدگشت
این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد
قتلگاه پدر، آن صخرة گلگون، پیداست
ردّ پا گم شده، امّا اثر خون پیداست
خشم، تیغ دوسر ماست، نگه میداریم
یادگار پدر ماست، نگه میداریم
جزء ما مدّعی قسمت کُل خواهدبود
کاسة خالی این قوم، دُهُل خواهدبود
باز هم روز نو و روزی نو خواهم داشت
در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت
سنگ اگر هست در این مزرعه، بر خواهدداد
چوب اگر هست در این خاک، شکر خواهدداد
خانه را ـ خشتی اگر نیست ـ به گِل میسازم
گُل در این باغچه از پارة دل میسازم
آسیا بیآب میچرخد اگر من باشم
سنگِ آن، مهتاب میچرخد اگر من باشم
عاقبت آن که هَرَس کرد، ثمر میچیند
از درختی که پدر کاشت، پسر میچیند
اردیبهشت ـ آذر 1371


مهربانیها ()