+ شهر من
شام است و آبگينة رؤياست شهر من
دلخواه و دلفروز و دلآراست شهر من
دلخواه و دلفروز و دلآراست شهر من
يعني عروس جملة دنياست شهر من
از اشكهاي يخزده آيينه ساخته
از خون ديده و دل خود خينه ساخته
اندوهگين نشسته كه آيند در برش
دامادهاي كور و كل و چاق و لاغرش
q
دنيا براي خامخيالان عوض شدهاست
آري، در اين معامله پالان عوض شده است
ديروزمان خيال قتال و حماسهاي
امروزمان دهاني و دستي و كاسهاي
ديروزمان به فرق برادر فرا شدن
امروزمان به گور برادر گدا شدن
ديروزمان به كورة آتش فرو شدن
امروزمان عروس سر چارسو شدن
گفتيم سنگ بر سر اين شيشه بشكند
اين ريشه محكم است، مگر تيشه بشكند
غافل كه تيشه ميرود و رنده ميشود
با رنده پوست از تن ما كنده ميشود
با رنده پوست ميشوم و دم نميزنم
قربان دوست ميشوم و دم نميزنم
q
اي دوست! اين سراچه و ايوان مباركت
يوسف شدن به وادي كنعان مباركت
يك سالم و عصاكش صد كور و شل شدن
ميراثدار مردم دزد و دغل شدن
سهم تو يك قمار بزرگ است، بعد از اين
چوپانشدن به گلّة گرگ است بعد از اين
يا برّه ميشوند و در اين دشت ميچرند
يا اين كه پوستين تو را نيز ميدرند
حتي اگر به خاك رود نام و ننگشان
اين لقمههاي مفت نيفتد ز چنگشان
شايد رها كنند همه رخت و پخت خويش
اما نميدهند ز كف تخت و بخت خويش
دستار اگر كه در بدل هيچ ميدهند،
شلوار را گرفته به سر پيچ ميدهند
سنگ است آنچه بايدشان در سبد كني
سيلي است آنچه بايدشان گوشزد كني
q
اي شهر من! به خاك فروخسپ و گَنده باش
يا با تمام خويش، مهياي رنده باش
اين رنده ميتراشد و زيبات ميكند
آنگه عروس جملة دنيات ميكند
تا يك دو گوشواره به گوش تو بگذرد،
هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد
q
صبح است و روز نو به فراروي شهر من
چشم تمام خلق جهان سوي شهر من...
21 بهمن 81


مهربانیها ()