+ بر اين رواق مقرنس (بخش چهارم)
شعر فارسي از ديرباز عرصة انقلابهاي دروني بوده كه به تعويض موقعيت اركان قدرت ميانجاميده است. به يك معني ما در اين شعر، تا كنون «نظام»هاي گوناگون داشتهايم، با روابطي خاص ميان عناصر و اجزاي شعر. گاه اين روابط محكم و استوار بوده است و گاه نيز سست و شكننده. موفقترين شاعران، آناني بودهاند كه نظامي متعادل با روابطي معقول ميان اركان قدرت برقرار كردهاند.
در نظام شعر خراساني، به طور آشكار، غلبه بر زبان و مهارتهاي زباني است. از همين روي، منوچهري دامغاني با آنهمه رنگيني خيال خويش، در چشم ادباي اين مكتب، اعتبار عنصري و انوري را نمييابد. اگر ما امروز برخلاف پيشينيان خويش، منوچهري را بر عنصري و احياناً انوري ترجيح ميدهيم، از اين است كه خود با نظامي ديگر عادت كردهايم، نظامي با سلطاني «خيال» و بندگي «زبان»، وگرنه در ديدگاه قدما و با مناسباتي كه آنان براي اركان قدرت ميشناختهاند، حق همان است كه عنصري ملكالشعراي دربار يمينالدوله محمود غزنوي باشد و انوري يكي از پيامبران سهگانة شعر.
شعر معلّم نيز براي خويش، نظامي خاص دارد، شبيه نظام مكتب خراساني، يعني در اينجا نيز غلبه با سخنوري و تناسبآفريني است، نه با خيال و مضمونسازي. از موسيقي، پيش از اين سخن گفتيم و حال بايد ببينيم شاعر ما در عرصة زبان چه كارها كرده و براي مهتري اين عنصر، چه اسبابي فراهم آوردهاست.
شاعران را از لحاظ عنايتشان به زبان شعر، در سه دسته ميتوان جاي داد. يك دسته آنانياند كه به واقع اين عنايت را ندارند و زبان شعرشان سرشار از ضعف و نارسايي است. دستة ديگر آنانياند كه به يك زبان سالم، روان و فصيح رسيده و به همين بسنده كردهاند. براي اينان، زبان فقط وسيلة تفهيم و تفهّم است، نه ابزار زيباييآفريني. غالب شاعران امروز ما، چنين هستند. دستة ديگر، آنانياند كه از زبان مشخصاً به عنوان يك ابزار تمايزبخشي كار ميكشند و حتي گاه قدرت شعرسراييشان در زبان نهفته است. ايرجميرزا و اخوان ثالث، به طور آشكار از اين دسته شاعران هستند و اگر بخواهيم شاخصترين شاعر اين دسته در دو سه دهة اخير را نام ببريم، همانا علي معلّم خواهد بود.
معلّم آشكارا شاعري «سخنور» است، يعني بسيار متكي است به هنرمنديها و مهارتهايي كه فقط در عرصة زبان روي ميدهد و ربطي به تخيّل و مضمونسازي نمييابد. بعضي از بيتهاي مثنويهاي او، فقط به مدد افسونگريهاي زباني شعر شدهاند و اگر آنها را از اين حليه عاري سازيم، با سخني بسيار عادي روبهرو ميشويم، همانند اين:
الا شما كه شماييد، قهرمانهاييد
نشان قهر خدا، قهر آسمانهاييد (كليله)
مصراع اول، بسيار شكوهمند و گيرا است، ولي اين گيرايي فقط با يك كار زباني ايجاد شده است. آن را بعد از پيراستن از هنرمنديهاي زباني، ميتوان چنين نوشت: «اي قهرمانان!» و آنگاه به سادگياش پي برد. مصراع دوم نيز خالي از اين خاصيت نيست.
q
تحليل و تفسير هنرمنديهاي زباني كاري است بسيار سخت. اينها را نميتوان همچون صور خيال به راحتي دستهبندي و نامگذاري كرد. گاه يك ابتكار زباني در يك شعر خاص و در يك موقعيت استثنايي روي ميدهد و در هيچ جايي ديگر قابل تجربه نيست. با اين همه، بايد بعضي از هنرمنديهاي زباني علي معلم را بيرون كشيد و دستهبندي كرد و ما را از اين گزير و گريزي نيست.
باستانگرايي
باستانگرايي برجستهترين شاخصة زباني علي معلّم است. شاعر در اينجا كلمهاي را كه براي ما كاربردي عادي و قابل پيشبيني يافتهاست، با واژهاي كهن تعويض ميكند. اين واژة كهن، مسلماً بيشتر جلب توجه ميكند و درنگ شنونده را سبب ميشود. كاربرد كلمة «صعب» به جاي «سخت» در اين بيتها، چنين تمايزي همراه دارد.
صعب صعب اين شب ريزنده ظلام افتاده است
گذر قافلة عشق به شام افتاده است (كوچ)
آي چاووش! دمت گرم، به آواز بخوان
صعب دير است، مبر وقت، بخوان، باز بخوان (ماند زين غربت...)
بيتو صعب است كه سوداي نخستين گيرند
پي آزادي لبنان و فلسطين گيرند (اي شرار دل افروخته...)
كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟
توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه؟ (امت واحده...)
جالب اين است كه در اينجا، كاربرد «صعب» تاحدي به تبيين دشواري موجود هم كمك ميكند. به عبارت ديگر، «صعب» از «سخت» سختتر به نظر ميآيد و اين يك ظرافت بلاغي است.
اما باستانگرايي تيغي است دولبه و اندكي ناآزمودگي در كاربرد آن، به صاحبش زخم ميزند. بايد سخت مراقب بود كه ما كلمات را براي انتقال معاني ميخواهيم، نه صرفاً تزئين. باستانگرايي هم وقتي كارآمد ميافتد كه خاصيت رسانايي زبان را حفظ كند، وگرنه شعر را به مجموعهاي از اشيأ عتيقه بدل خواهدكرد كه فقط به درد پژوهشهاي ديرينهشناسي ميخورند.
نكتة مهم ديگر اين است كه شاعر بايد نسبت به ايهامهاي بيجا و ناخواسته نيز هوشيار باشد. ممكن است معناي كهن يك كلمه، تداخلي با معنايي ديگر كه اكنون آن كلمه يافتهاست پيدا كند. پس ميتوان گفت علي معلّم آنجا كه «دستبرد» را به معناي «ضربشست» و «عورت» را به معني «زن» به كار بردهاست، ايهامهايي ناخواسته و حتي ناپسند ايجاد كردهاست:
باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را (باور كنيم سكه...)
كاي عورت! از من نيست فرمان ميگذارم
گردن به تيغ حكم پنهان ميگذارم (هجرت)
اگر يك سير زماني را تعقيب كنيم، ميتوان گفت كه باستانگرايي در مثنويهاي اولية معلم، قدري خام و فاقد زيبايي تمام است و بيشتر در كاربرد كلماتي چون «خامُش» به جاي «خاموش» و «بيهُش» به جاي «بيهوش» جلوه ميكند كه به نظر من، بيشتر از سر اضطرار در وزن است تا انتخاب در زبان:
تو بيهشانه ملولي، تو منگ را ماني
تو خامشي، تو صبوري، تو سنگ را ماني (به دستگيري روح خدا...)
باستانگرايي واقعي معلّم، از مثنوي «چنين به زاويهدر، چند پا فشردستيد؟» شروع ميشود; در مثنوي «كليله» و «ماند زين غربت...» به اوج زيبايي ميرسد و به نظر من در مثنويهاي بعدي، مسير افراط و عدم تعادل را ميپيمايد.
ديگر كارهاي زباني.
علي معلم يك سلسله هنرنماييهاي زباني ديگر هم دارد كه بعضيشان اندك و انگشتشمار هستند، ولي مجموعة اينها، زبان او را متمايز و پربار ساخته است. وجه مشترك همة اين كارهاي زباني، خارجساختن جمله از ساختار عادي و هنجار آن است. ما فقط به چند مثال با ذكر هنرمندي هر يك، بسنده ميكنيم.
جملة معترضه:
شنيدهايم ـ و خود اين ناشنيده در كار است ـ
كه نور جاذب نور است و نار با نار است (كليله)
گيرم تهيدستم ـ كه هستم ـ غلّه از اوست
از او شكايت كي توانم؟ گلّه از اوست (هجرت)
قطع جمله و ادامة آن به شكلي ديگر:
وجودي و... نه وجودي، عدم دقيقتر است
عدم نهاي و وجودت شكي عميقتر است (كوير از همه...)
الا، نگفتم و... گفتم كه اين سفر مكنيد
اگر سكندر وقتيد، اين خطر ميكند (كليله)
«حوريب» بر دامان سينا جايگاهي است
ني ني، غلط شد، جايگاهي نيست، راهي است (هجرت)
نوعي آشناييزدايي در زبان، با ساختن يك عبارت تازه با تغييري مختصر در يك عبارت آشنا; مثل كاربرد «دَمَت سرد» به قرينة «دَمَت گرم» و «ناخوشآواز» به قرينة «خوشآواز»:
ديرگاه است و دورپروازيم
شبسراييم و ناخوشآوازيم (از كجا آمدي...)
چيست در جاري اين نغمه به بيگاهي؟
نَفَست خسته، دَمَت سرد، چه ميخواهي؟ (شب همخوابي مريم...)
استفاده از پيشوندهاي فعلي مثل «در»، «بر» و «فرو» كه ضمن تمايزبخشي به فعلها، به آنها لحني حماسي هم ميدهد:
از سر جاده و فرسنگ مشو دون، برخيز
گردبادي شو و درپيچ و به گردون برخيز (ماند زين غربت...)
اي بسا خلق كه زين دمدمهها درماندند
عبرت است اي همه! زينسان رمهها درماندند
هله، هيهاي وي است اينكه فراميپيچد
ميزند صاعقه بر صخره و واميپيچد (كوچ)
با همة تمايز از زبان عادي و روزمره، معلّم از نوعي مردمگرايي نيز بيبهره نمانده است. گاه به زيبايي تمام از ضربالمثلها و عبارات عاميانه سود ميجويد، چنان كه در اين مصراعها ميبينيم:
كه ابله است، و ليكن به كار خود داناست (كليله)
خوبان عجب دستهگلي بر آب دادند (هجرت)
اين فتنه، ماه آسمان در ريسمان است (هجرت)
بهل گندد آبها، نمك افاقه ميكند (مگر به عيد خون كشد...)
و از اين مهمتر، معلّم بعضي مصراعها ساخته است كه به خاطر سهولت و خوشساختي خويش، ميتوانند همانند يك ضربالمثل يا مصراع مشهور، بر زبان مردم جاري شوند.
هر كور را در كار خود بينايياي هست (هجرت)
در اُحُد هر كه ز احمد نبوَد سفيانياست (خضر هم...)
امروز بندهايد كه فردا خدا شويد (تبارنامة انسان)
ز چوب ترد چه خيزد چو پيش تيغ افتد؟ (چنين به زاويه...)
عور مانديم كه تا جامة دشمن گيريم (ماند زين غربت...)
عرصه تنگ است، كلوخي ز كماني خوشتر (خضر هم...)
بعد از اين هستي مردانه پي بودن نيست (خضر هم...)
اينجا عزيز نيست اميري كه برده نيست (تبارنامة انسان)
q
با وجود موفقيّت معلّم در ايجاد يك زبان زيبا و برجسته، نميتوان بعضي زيادهرويها و تركاوليهاي زباني او را هم ناديده گرفت. گاه كار او در متمايزساختن زبان، به افراط ميكشد و سبب پيچيدگي بيمورد ميشود. گاه جملههاي معترضة معلّم، كاملاً حشو ميشوند، آن هم از نوع قبيح آن، چنان كه «هلا» در اين بيت شده و بسيار ناخوش افتاده است.
چند از وهم ـ هلا! ـ رشته به بربط بندم؟
نقش توحيد بر اين خطّ مقَرْمط بندم؟ (ماند زين غربت...)
از اين كه بگذريم، عربيزدگي زبان معلّم در بعضي مثنويها را بايد به ديدة انتقاد نگريست. البته شاعر در مثنوي «هلا ستارة احمد، هلا ستارة صبح» معذور است، چون اين تعرّب، با فضاي شعر تناسب دارد، ولي در ديگر جايها، نميتوان چنين توجيهي تراشيد.
هله ساقي! مددي كز سفر آن خوشپسر آمد
قدمش سعد و دَمَش گرم، خوش آمد كه درآمد
نه درآمد كه برآمد چو قمر در شب داجي
ز رگ جاده مسافر، ز تك باديه حاجي
رحل بگشاي و فرود آورش از بارة اشهب
نه معذب كه معزز، نه مفارق كه مقرّب
به من آرَش چو بنفشه به لب باديه رُسته
رو به باران بهاران شب ناحيه شسته
طيلساني كُنَش از حلّة حوران بهشتي
طيلسان؟ حله؟ بهشت؟ آي محرّر! چه نوشتي؟ (مُردَم از رونق...)
آي معلّم! چه نوشتي؟
q
به هر حال، بايد پذيرفت كه معلّم، زباني ويژه و متمايز دارد. زبان او گاهي چنان سحّار است كه با وجود ندانستن معني دقيق شعر، از آن لذّت ميبريم. به واقع، اين شعر خواننده را مرعوب ميكند و اين مرعوبشدن، خود مجذوبيتي در خود دارد. گويا ديگر جرأت نميكنيم آن را نپسنديم.


مهربانیها ()