محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (شصت و سه)

گلچینی فرصت چو سحر زد به دماغم‌

تا دامن رنگم به شبیخون شکن رفت (ص 305)

می‌دانیم که سحر عمری کوتاه دارد. حالا این سحر، همین فرصت اندک را نیز صرف گلچینی کرده است‌، تا این که خود از میان رفته است (رنگش شکسته‌است‌). بیدل در جایی دیگر، مضمونی شبیه این دارد:

به باغی که چون صبح خندیده بودم‌،

ز هر برگ گل دامنی چیده بودم‌

امّا ایهامها و تناسبهای این بیت هم جالب است‌. «شکن‌» در مصراع دوم‌، ایهامی دارد، یکی چین و شکن است که با دامن تناسب می‌یابد و دیگری هم شکستن رنگ‌. اینجاست که حضور ترکیب «دامن رنگ‌» توجیه می‌شود. از سویی دیگر نیز دامن با گل‌چیدن رابطه دارد و این نیز رابطه‌ای است قدیمی که در همین بیت «به باغی که چون صبح‌...» هم هست‌. می‌توان تصوّر کرد که شاعر رابطه میان «شب‌» (در شبیخون‌) و «سحر» را نیز در نظر داشته‌است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک