+ بر این رواق مقرنس (بخش دوم)
3
همان گونه که هر نظام حکومتی، روابط خاصی میان ارکان قدرت را اقتضا میکند، در هر ساخت و صورت ویژه در شعر نیز انتظار میرود که جایگاه و مرتبة هر یک از عناصر شعر، به نوعی خاص باشد. آنجا که سخن از احساسات و عواطف رقیق باشد، لاجرم تخیّل بیشتر به درد شاعر میخورد و آنجا که رجزخوانیهای حماسی و یا خطابههای سیاسی و اجتماعی در کار باشد، تناسبهای موسیقیایی و هنرمندیهای زبانی بیشتر به کار میآیند. قضیه را از سویی دیگر نیز میتوان نگاه کرد. یک شاعر تصویرساز و خلاّ ق، بیشتر به ساختارهایی روی میآورد که تخیّل بیشتری را اقتضا کنند و یک شاعر زبانآور و مسلط بر هنرمندیهای لفظی، ساختاری متناسب با این تواناییها را بر میگزیند. پس بیسببی نیست که ما در شعر مکتب هندی، حتی یک قصیدة برجسته در حدّ قصاید انوری یا خاقانی یا سنایی نداریم و آنگاه که بازار تخیّل کساد میشود و زبانآوری ملاک میشود (دورة بازگشت) باز قصیدهسرایی رونقی مییابد.
در شعر علی معلّم، به آشکارا میتوان حس کرد که میدان، میدان زبانآوری و مهارتهای لفظی است و تخیّل نمود چندانی ندارد. فعلاً در این بحث نمیکنم که به راستی کدامیک از اینها ارجمندتر و برای یک شعر خوب لازمتر است. فقط این را میگویم که این تناسب خاص میان عناصر شعر، با این ساختار (مثنوی بلند حماسی) هماهنگ است. این هماهنگی، نظیر آن چیزی است که در قصاید بهار دیده میشود و در قصاید بیدل نیست. حالا چرا کالای اعجوبهای مثل بیدل در بازار قصیدهسرایی بهایی چندان نمییابد؟ چون در آنجا نیز غلبه بر تخیّل است و هضمکردن آن همه تصویر تازه در آن همه بیت متوالی، برای شنونده کاری است نه چندان دشوار. مسیرهای دراز را باید با سرعت بیشتری پیمود و نمیتوان در یک مثنوی یکصدوسی بیتی مثل «کلیله»، بر بیتبیت شعر آنقدر درنگ کرد که در بیتهای غزلی از قیصر امینپور میکنیم. پس لاجرم باید تصویرها رقیقتر باشند و موسیقی غنیتر و تکاندهندهتر; تا پیمودن این مسیر، ملالآور نشود.
q
حالا که سخن از تکاندهندگی شد، باید به خاصیتی در وزن بعضی از مثنویهای معلّم اشاره کنیم که در شعر فارسی، نادر است، یعنی ایجاد سکتهها یا دستاندازهایی غیرمعمول، که البته فقط در بعضی وزنها ممکن است و خوشایند. معلّم به طور مشخص، در وزن «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» از انعطافپذیری وزن، بیش از حد معمول و مروج شعر فارسی سود میجوید; یا به تعبیر قدما، پا را از دامنة «اختیارات شاعری» فراتر میگذارد.
اما این «اختیارات شاعری» به نظر من، عبارتی گمراهکننده است، چون به نظر میرساند که گویا شاعر به عنوان یک آدم غیرمعمولی، نوعی حق عبور از مرزهای قانون را دارد.
اگر قدری دقیق شویم، خواهیم دید که آنچه با عنوان اختیارات شاعری مطرح میشود، در حقیقت قابلیتهایی است که در بعضی وزنها برای تغییرات مختصر وجود دارد، یعنی قضیه بیش از آن که به شاعر مربوط شود، به انعطافپذیری آن وزنها بر میگردد. مثلاً وزن رباعی، وزنی است بسیار انعطافپذیر، که خود عروضیان هم 24 حالت مختلف برایش کشف کردهاند. (البته اگر ابتکارهای بیدل در این وزن را هم به شمار آوریم، تعداد از 24 بیشتر میشود.) ولی برعکس، «مفاعیلن مفاعیلن مفاعلین مفاعلین» وزنی است بسیار صلب و غیرقابل تغییر، که جز در یک هجای پایانی، هیچ جای انعطاف ندارد. آن شاعرانی که در وزن رباعی آن همه «اختیارات» دارند در این وزن باید کاملاً مطیع هجاهای کوتاه و بلند باشند.
چنین است که میگوییم این «اختیارات شاعری» یک سلسله جوازهای قانونی مشخص نیست، بلکه فقط استفادة شاعران از انعطافپذیری وزنهاست و میزان این استفاده نیز به خواست شاعر و قابلیت آن وزن بستگی دارد. حالا ملاک چیست؟ پذیرش طبع.
میگویید فرق قضیه چیست؟ فرقش این است که اکنون این سکتهها از حصار موهوم و مرسوم «اختیارات شاعری» بیرون آمده و تابع طبع و پسند شاعر و شنونده شده است. هر شاعر، بنا بر اقتضای وزن و معنی، بهرة خاصی از این انعطافپذیریها میبرد و فقط یک نگرانی دارد; این که شنونده نیز در پذیرش آن با او همراه باشد.
انعطافپذیرترین وزن پس از وزن رباعی در شعر فارسی، همانا «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» است و علی معلّم بیش از دیگر شاعران از این خاصیت سود برده است. بارزترین مثال برای این سخن، مثنوی «ماند زین غربت...» است که در آن بیش از ده شکل مختلف از این وزن، آزموده شده و بعضی از این شکلها، جز به ندرت در شعر دیگران دیده نشده است. از دیرباز، سکتههای رایج در این وزن، تبدیل «فعلاتن» اول، به «فاعلاتن» و یا تبدیل «فعلاتن»های بعدی به «فعلاتن» بودهاست، یعنی کاربرد یک هجای بلند به جای دو هجای کوتاه. اما معلّم قابلیت اول را علاوه بر فعلاتن اول، به بعدیها نیز تسرّی داده است و گاه در یک مصراع، دو یا سه بار این جابهجایی را آزموده است، به گونهای که در نگاه اول، وزن کاملاً دگرگونشده به نظر میآید.
به حمل بذر نیفشاندم و میزان بگذشت (وزن معیار)
بیل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من (تبدیل فعلاتن اول به فاعلاتن)
دگر این حوصلهها تنگ است وین دلها تنگ (همان تبدیل در فعلاتن سوم)
مارِ ضحّاک است بر راه، بگو با کاوه (همان تبدیل در دو فعلاتن اول و دوم)
ماند زین غربت چندی به دغا یاوه ز من (تبدیل فعلاتن دوم به فعلاتن)
سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر (همان تبدیل بالا در سه نوبت پیاپی که در نهایت نُه هجای بلند بر جای نهاده است.)
مسلماً این همه خروج از وزن، برای همگان خوشگوار نمیافتد و حتی میتوان گفت با هر محتوایی مطابقت ندارد. شاید بیجهت نباشد که بسامد اینها در مثنوی آرام و حافظوار «خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است» ناگهان به شدت پایین میآید و به نزدیک صفر میرسد و باز در مثنوی «امّت واحده از شرق به پا خواهدخاست» که خالی از غرابتهای زبانی و مضمونی نیست، آثار این سکتههای ملیح یا غیرملیح پیدا میشود.


مهربانیها ()