محمدکاظم کاظمی


+ امروز با بیدل (چهل و نه تا پنجاه و چهار)

با سپاس از همه دوستانی که این سلسله مطالب را تعقیب کردند و دلبستگی نشان دادند و تشویقم کردند و نظر دادند و خلاصه همه نوع لطف کردند. من یک سلسله دیگر از این «امروز با بیدل» را هم نگاشته‌ام که هنوز برای درج در اینجا آماده نشده است. فعلا این چند یادداشت کوتاه درباره چند بیت (از سلسله قبل) را داشته‌باشید تا مجالی دست دهد و در یکی دو روز آینده درج آن یادداشتهای تازه را نیز آغاز کنم.

پامال‌ِ غارت‌ِ نفس‌ِ سردِ یأس نیست‌

صبح مراد ما که گُلش نادمیدن است

این یک اغراق از نوع خاص بیدل است‌. نمی‌گوید «گل صبح مراد ما نمی‌دمد»، بلکه می‌گوید، «نادمیدن‌، خود گلی برای این صبح است‌.»

مصراع اول‌، یک تتابع اضافات دارد، قابل توجه کسانی که قادرند فقط چند مثال نخ‌نما و همیشگی برای تتابع اضافات در کتابهای درسی بیاورند مثل مصراع «خواب‌ِ نوشین‌ِ بامدادِ رحیل‌» سعدی‌.

 

 

آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ‌

هنگامه‌گرم ساز نفسها تپیدن است

این «هنگامه‌گرم‌» یک ترکیب است‌، یعنی «گرم‌کنندة هنگامه‌» می‌گوید تپیدن گرم‌کنندة هنگامة ساز نفسهاست‌.

 

 

تا چکیدن اشک را باید به مُژگان ساختن‌

چون روان‌شد، درس طفل ما برون مکتب است

این «روان‌شد»، ایهام دارد، هم روان‌شدن اشک را می‌رساند و هم روان‌شدن درس را که اصطلاحی است در مکتبخانه‌ها.

 

 

 

تا لطافت از طبایع رفت‌، شعر از رتبه ماند

مشتری گردید سنگ و قیمت کالا شکست

این بیت هم شبکه‌ای از ارتباطات با خود دارد. مشتری سنگ می‌شود، یعنی خشک می‌شود. از طرفی دیگر، این سنگ می‌تواند با ترازو رابطه یابد (سنگ ترازو). در عین حال‌، برای کاهش قیمت‌، «شکستن‌» به کار رفته که می‌تواند در اثر سنگ باشد. همان سنگی که تاکنون مشتری بوده است‌. همة این شبکه‌، در اختیار مصراع اول قرار دارد و درشتی سنگ هم که متضاد لطافت است‌.

 

 

 

عشق می‌آید برون گر واشکافی سینه‌ام‌

چون طلسم سنگ‌، نام این معمّا آتش است

گویا اصطلاح «شکافتن‌» برای معمّا رایج بوده است‌، یعنی حل کردن آن‌. «نام‌» نیز همان پاسخ معمّاست‌، با توجه به این که بیشتر معمّاها نام کسی را در خود داشته‌است‌. بیدل در مثنویها نیز می‌گوید:

معمّایی چنین‌، عالَم ندارد

که تا بشکافت‌، نامی هم ندارد

حال شاعر می‌گوید: سنگ مثل معمّایی است که نام (رمز) آن آتش باشد. همان گونه که با شکافتن سنگ از آن آتش می‌جهد (سنگ آتش‌زنه‌)، از شکافتن سینة من هم عشق بیرون می‌آید.

 

 

 

نیست نقش پا به گلزار خیالت جلوه‌گر

دفتر برگ گل از دست بهار افتاده است

این بیت را فقط به خاطر تصویر مدرن و بیدلی مصراع دومش نقل کردم‌. شخصیت‌بخشی به بهار و آن هم چنین لطیف و مناسب مقام و با تناسب میان شکل نقش پا (که قاعدتاً پای حناکرده هم منظور است‌) و برگ گل‌، به راستی غوغا می‌کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک