+ چند شعر از بیدل (پیوسته به یادداشت گذشته)
چهار غزل
نبْوَد به غیر نام تو ورد زبان ما
یک حرف بیش نیست زبان در دهان ما
چون شمع دم ز شعله شوق تو میزنیم
خالی مباد زین تب گرم استخوان ما
عرض فنای ما نبود جز شکست رنگ
ـ چون شعله ـ برگریز ندارد خزان ما
گرد رمی به روی شراری نشستهایم
ای صبر! بیش از این نکنی امتحان ما
از برگ و ساز قافله بیخودان مپرس
بی ناله میرود جرس کاروان ما
میخواست دل ز شکوه خوی تو دم زند
دود سپند گشت سخن در دهان ما
ما معنی مسلسل زلف تو خواندهایم
مشکل که مرگ قطع کند داستان ما
چون سیل بیخودانه سوی بحر میرویم
آگه نهایم دست که دارد عنان ما
ما را عجوز دهر دوتا کرد از فریب
زه شد به تار چرخ ـ ز سستی ـ کمان ما
از طبع شوخ، این همه دربند کلفتیم
بستند چون شرار، به سنگ آشیان ما
آه از غبار ما که هواگیر شوق نیست
یعنی به خاک ریخته است آسمان ما
«بیدل» هجوم گریة ما را سبب مپرس
بی مقصد است کوشش اشک روان ما
همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت
من و خجلت سجودی که نکردهام برایت
نه به خاک در بسودم، نه به سنگش آزمودم
به کجا برم سری را که نکردهام فدایت؟
نشود خمار شبنم می جام انفعالم
چو سحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت؟
طرب بهار امکان به چه حسرتم فریبد؟
به بر خیال دارم گل رنگی از قبایت
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد این جا؟
به فلک فرو نیاید سر کاسه گدایت
به بهار، نکته سازم; ز بهشت، بینیازم
چمن آفرین نازم به تصور لقایت
نتوان کشید دامن ز غبار مستمندان
بخردم و نازها کن، سرما و نقش پایت
نفس از تو صبح خرمن، نگه از تو گل به دامن
تویی آن که در بر من تهی از من است جایت
ز وصال، بیحضورم; به پیام، ناصبورم
چقدر ز خویش دورم که به من رصد صدایت
نفس هوس خیالان به هزار نغمه صرف است
سردرد سر ندارم، من «بیدل» و دعایت
عبرت انجمن جایی است مأمنی که من دارم
غیر من کجا دارد مسکنی که من دارم
در بهار آگاهی ناز خود فروشی نیست
رنگ و بو فراموش است گلشنی که من دارم
موج و گوهرم عمری است آرمیده مینازد
رنج پا نمیخواهد رفتنی که من دارم
منّت کفن ننگ است بر شهید استغنا
غیرت شرر دارد مردنی که من دارم
خامشی ز هیچ آهنگ زیروبم نمیچیند
ناشنیده، تحسینی است گفتنی که من دارم
وضع مشرب مجنون فاشتر ز رسوایی است
در بغل نمیگنجد دامنی که من دارم
دار و ریسمان اینجا تا به حشر در کار است
شمع بزم منصوری است گردنی که من دارم
آه! درد نومیدی برکه بایدم خواندن؟
داشت هر که را دیدم شیونی که من دارم؟
پیش ناوک تقدیر جستم از فلک تدبیر
گفت: دیدهای آخر جوشنی که من دارم؟
چرب و نرمی حرفم حیله کار افسون نیست
خشک میرود بر آب، روغنی که من دارم
حرف عالم اسرار بر ادب حوالت کن
دم زدن خس و خار است گلخنی که من دارم
غور معنیام دشوار، فهم مطلبم مشکل
«بیدل» از زبان اوست این منی که من دارم
دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشت
اشک آن قدر دوید ز پی، کز فغان گذشت
تا پر فشاندهایم، ز خود هم گذاشتهایم
دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت
دارد غبار قافلة ناامیدیام
از پا نشستنی که ز عالم توان گذشت
برق و شرار، محمل فرصت نمیکشد
عمری نداشتم که بگویم چسان گذشت
تا غنچه دم زند ز شکفتن، بهار رفت
تا ناله گل کند ز جرس، کاروان گذشت
بیرون نتاخته است از این عرصه هیچ کس
واماندنی است این که تو گویی فلان گذشت
ای معنی! آب شو که ز ننگ شعور خلق
انصاف نیز آب شد و از جهان گذشت
یک نقطه پل ز آبلة پا کفایت است
زین بحر، همچو موج گهر میتوان گذشت
گر بگذری ز کشمکش چرخ، واصلی
محو نشانه است چو تیر از کمان گذشت
واماندگی ز عافیتم بینیاز کرد
بال آن قدر شکست که از آشیان گذشت
طی شد بساط عمر به پای شکست رنگ
بر شمع، یک بهار گل زعفران گذشت
دلدار رفت و من به وداعی نسوختم
یارب چه برق بر من آتش به جان گذشت
تمکین کجا به سعی خرامت رضا دهد؟
کم نیست این که نام توام بر زبان گذشت
«بیدل» چه مشکل است ز دنیا گذشتنم
یک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت
ده رباعی
بیدل، نفست ز منزلی میآید
پیچیده به گرد محملی میآید
از وادی جسم، بی تأمل مگذر
زین خاک سیه بوی دلی میآید
ای سرخوش بادة ترّدد جامت
مشکل که توان رفع نمود ابرامت
آخر تو همانی که دم طفلی هم
بیجنبش گهواره نبود آرامت
در عالم عجز دستگاهی دگر است
تسلیم حضور عزّ و جاهی دگر است
ما گرد ادب پرور جولان توایم
بر فرق شکست ما کلاهی دگر است
در پردة هر ریشه، چمنسازی هست
در هر بالی کمین پروازی هست
چون ماه نو از وهم نگردی باریک
در جیب کلید تو در بازی هست
زاهد میگفت کسب تقوا دین است
شیخ آینه بر کف که سلوک آیین است
دیوانة ما به رغم این بیخبران
عریان گردید و گفت مردی این است
اشکم به نظر قطره زنان میرقصد
آهم به جگر بالزنان میرقصد
تا یاد تو میکنم، دلم میبالد
تا نام تو میبرم، زبان میرقصد
زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود،
از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود
آگاهیام از هر دو جهان وحشت داد
تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود
ای غافل ساز عالم و احوالش
بر جاه مناز و پایة اقبالش
این دیواری که سایه دارد به سرت
فرداست که سایه میکند پامالش
از نفی خود اثبات تو خرمن کردیم
در رنگ شکسته سیر گلشن کردیم
خاکستر ما چو صبح گر رفت به باد
آیینة آفتاب روشن کردیم
دی شوقِ چمن ز خانه بیرونم کرد
گُل سِحر دمید و لاله افسونم کرد
نرگس آخر به عبرتم سوخت جگر
این صبحِ خزانْبهار، مجنونم کرد
پارهای از مثنوی چاه معدن
گروهی همچو چین در دامنکوه
به ذوق چاه کندن گشته انبوه
ز تدبیر دگرشان دست کوتاه
دلیل یوسف مقصد همان چاه
به آن کوشش که کوه از هیبت آن
سراسر کوچه گردد چو نیستان
به آن جهدی که سنگ جوف نایاب
کند قالب تهی تا مرکز آب
هزاران چاه و بر هر چاه، خلقی
نه سامان ردایی و نه دلقی
به عریانی سراپا قطرة آب
به آهنگ چکیدن اشک بیتاب
تردّد پیشه اطفال و زن و مرد
بدنها خاکمال و چهرهها زرد
چو بر سوراخها انبوهی مور
چو جوششهای خون در طبع ناسور
دمی کاینها فرود آیند در چاه،
رسن ـ چون دار ـ باشد جاده و راه
به چاه از آرزوی جانکنیها
روان چون دلو یکسر بیسروپا
رسن بازِ کشاکشها نفسوار
گهی در چاه و گاهی بر سر دار
به فرق هر یک افروزان چراغی
سر سودایی و سامان داغی
همه چون شمع در ظلمت شناور
سر تاری به دست و شعله در سر
زهی جهد ضعیفیهای انسان
که دشواری چنین را کرد آسان
بسی باشد که آن چاه بلاکیش
چو اژدرها بههم آرد لب خویش
تردّد پیشهها معدوم گردند
به چندین سخت جانی موم گردند
ز نعلینی که ماند بر سر چاه
برد اندیشه بر اعدادشان راه
از آنها هر که نعلینی ندارد،
همان خاک استخوانهایش شمارد
و گر سنگی فرود آید ز کهسار
بپوشاند جهانی را شرر وار
از آن چاه و از آن کوه آشکار است
که چندین گور و یک لوح مزار است
گلستان جهان تا رنگ دارد
ترازوی هوس این سنگ دارد
به این ساز است بزم شادی و غم
همین دارد غنا و فقر عالم


مهربانیها ()