محمدکاظم کاظمی


+ سه شعر از محمود اکرامی (خزان)

در سلسله شعرهای شاعران ایرانی برای مردم و کشور افغانستان

اینک هم‌نمک هستیم‌

به واژه‌واژة ابیات مولوی سوگند
به نام نی‌، به سرآغاز مثنوی سوگند
اگر چه کودکتان شیشه را حقیر شمرد
و سرزمین پر از خوشه را حقیر شمرد
اگر چه یک نفر آمد به دشت توهین کرد
رسید، خنده نمود و گذشت توهین کرد
کنار سفره دوزانو نشست‌، بد هم گفت‌
به زیر لب همه را مرگتان رسد هم گفت‌
یکی هم آمد و درمان دردمان گردید
یکی چراغ شب تار و سردمان گردید
همیشه کوچه به جز خانه باغ هم دارد
و باغ‌، غیر قناری کلاغ هم دارد

من از شما به خدای جلیل خرسندم‌
من از شما به هزاران دلیل خرسندم‌
شما غریب‌تر از کوچه‌های بن‌بستید
شما برادر مایید، هرکجا هستید
قبول کن که در این برهه ما محک هستیم‌
و یادمان نرود این که هم‌نمک هستیم‌

مکن گلایه که همسایة شما در عید
به وصله‌های قبای برادرت خندید
مکن گلایه که همسایة شما زر داشت‌
و پیش اهل محل شهرت ابوذر داشت‌
مکن گلایه‌، مگو، گاه‌، گاه‌ِ بی‌صبری است‌
و آسمان پر از بال شهرتان ابری است‌
مکن گلایه‌، که این کوچه‌، باغ هم دارد
و باغ‌، غیر قناری کلاغ هم دارد

برادری که تفنگ برادرت آن‌جاست‌
دو بال ابرستیز کبوترت آن‌جاست‌
من و تو صاحب دردیم‌، همصدا هستیم‌
من و تو لایق نالیدنیم تا هستیم‌
من و تو هر دو غریبیم‌، هر دو همدردیم‌
خدا کند برسد آن زمان که برگردیم‌
من از وجین علف‌های هرز می‌آیم‌
برای بدرقه‌ات تا به مرز می‌آیم‌
دعای آخر من این‌، تفنگتان پُر باد
و نان دشمنتان هم همیشه آجر باد
(روزنامة قدس‌، 17 اردیبهشت 1380)


بر بلندای کوه سلیمان‌

دیده‌ام اشک و آه شما را
خندة گاهگاه شما را
دستتان بسته‌، اما گشودند
بال افسوس و آه شما را
هرکجا رفت‌، آواره خواندند
کودک بی‌پناه شما را
عاشقم‌، می‌توانم بفهمم‌
معنی هر نگاه شما را
آید آیا که دیگر نبینم‌
روزگار سیاه شما را؟
بر بلندای کوه سلیمان‌
دیده‌ام پایگاه شما را
گرنه آماده باشید، توفان‌
می‌رباید کلاه شما را
تا زمانی که سازش ثواب است‌،
دوست دارم گناه شما را
(هفته‌نامة وحدت‌، شماره 39، 27 خرداد 1370)


از زبان یک افغانی‌

به سمت خانه می‌خواند مرا چاووش و نگذارند
دلم می‌خواهد از نو بانگ نوشانوش و نگذارند
زمستان‌های قطبی در رگم جاری است‌، مشتاقم‌
کشم خورشید را یک لحظه در آغوش و نگذارند
زبان شعله می‌لیسد در و دیوار شهرم را
برآنم تا کنم این شعله را خاموش و نگذارند
مرا با دشت و یال آتشین اسپ پیوندی است‌
که نگذارم دوتار و برنَوَم از دوش و نگذارند
کسی در کوچه‌های استخوانم می‌زند فریاد
به نانی حرمت خورشید را مفروش و نگذارند

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک